تبلیغات
You And I...Hand To Hand - I Did It For LOVE...TIME OUT 2... part8
سلام :)
بفرمایید پارت 8 ام:*
.

 

روی صندلی اش نشسته بود و زل زده بود به صندوقچه ی کوچک روی میز . دروغ چرا ! میترسید بازش کند ! به اندازه ی کافی همه ی تصورات زیبایش درباره ی پدر و مادرش بهم ریخته بود ... مادرش تبهکار بود و پدرش قاتل مادرش بود ...

دونگهه برای بار 12 ام پشت در آمد و چند ضربه به در کوبید :" اگه نمیخوای این در لعنتی رو باز کنی لااقل یه چیزی بگو که بفهمم زنده ای ! لعنت به تو !"

لگدی به در کوبید و دوباره غیبش زد . جینا اشک هایش را پاک کرد و در صندوقچه را بعد از مکثی طولانی باز کرد . دفترچه ی زرد و کوچکی درونش بود با نامه ای قدیمی و گردنبند نقره ای رنگی زیبا.به شکل بالهای یک فرشته.

نامه را برداشت و آن را باز کرد . کاغذ زرد رنگ شده بود و جوهر خودگار روی آن پخش شده بود . جا به جای کاغذ چیزهایی شبیه قطره های خشک شده ی اشک بود . چشمانش را بست و آهی کشید ... دلش میخواست زود تر نامه را بخواند ...

" جونگمین ... عزیزم.... اگه این نامه رو میخونی پس یعنی من نیستم وخاله آنا امانتی ِ کوچولوی منو به رئیس لی رسونده تا بدتش به تو ...

این بچه ثمره ی عشق من و توئه ... من به تو دروغ گفته بودم ... من هرگز دختر پاکی نبودم ولی قسم میخورم عشق من به تو اصلا دروغ نبود ... جینا ، دختر کوچولوی من و توئه ... امیدوارم منو ببخشی و این بچه رو با جون و دل دوستش داشته باشی ... طوری بزرگش کن ک مثل من نشه ... یه انسان پاک و شریف بار بیاد ...

گردنبند و دفتر خاطرات رو وقتی اونقدر بزرگ شد تا مسایل رو درک کنه بهش بده ...

متاسفم ...

کسی که هنوزم دیوانه وار عاشقته...

یانگ جی هیون"

اشک بود که از چشمانش میچکید . خیره مانده بود به نامه و مشتش را روی دهانش میفشرد تا صدای هق هق های پشت سر همش بیرون نرود . دستی روی نامه کشید . چرا نمیتوانست از این دو نفر متنفر شود ؟! چرا با این ک یک بار هم ندیده بودشان ولی هنوز دیوانه وار دوستشان داشت ؟! عاشقشان بود ؟

گردنبند را برداشت و میان هق هق های بی وقفه اش ، به دور گردنش بست . نگاهش به روی دفتر خیره ماند . این دفتر باید حاوی سرگذشت مادرش میبود ... آن را برداشت و شروع به خواندن کرد ...( دوستان من نیوردم خاطرات جیهیون رو تو داستان . چون تو فصل یک همش هست دیگه . اونو بخونید اگه خواستید .)

***

هیون جونگ به سئول برگشته بود . یک ماه از کنفرانس میگذشت و او پشت میز کوچکی در یک کافه نشسته بود و به روبرویش خیره بود . پسر خوش قیافه ای با قد تقریبا کوتاه اما خوش هیکل ، به سمتش آمد و منو را به سمتش گرفت . نگاهش به آرم روی پیشبند او افتاد . آرمی که در جای جای کافه ی زیبا دیده میشد ...

“ café solace”

لبخندی زد و منو را از او گرفت . یک بستنی شکلاتی سفارش داد و با زفتن پسر باز به میز روبرویش خیره شد .

صدای آویز جلوی در و پس از آن صدای شاداب دختری او را به خودش آورد :" دونگهه اوپاااااا!"

به پشت سرش نگاهی انداخت . نگاهش همزمان در دو چشم سیاه ِ آشنا و متعجب خیره شد . خودش هم دست کمی نداشت . از دیدن این دختر در این کافه ی کوچک و دنج متعجب بود ! چند لحظه بعد کافی من را دید که به سمت دختر ک حالا نگاهش را گرفته بود رفت و دست او را کشید و پشت بار برد .

این دختر ... جینا ؟!.. پارک جینا ! یکی از سربازرس های سازمان ملی امنیت کره ی جنوبی بود . دیدن او اینجا چ معنایی میتوانست داشته باشد ؟! تصادفی بود ؟! با عکس العملی ک دختر به محض ورودش نشان داد و صدا زدن ِ احتمالا همان کافی من ، به نظرش رسید که این جا کافه ای آشنا برای پارک جیناست و نفس راحتی کشید از فهمیدن اینکه تحت تعقیب نیست !

کمی بعد کافی من به سمت او آمد و بستنی اش را جلویش گذاشت . آرام گفت :" از دیدنتون خوشوقتم آقای یانگ!"

بدون توجه به چشم های گرد شده ی هیون جونگ راهش را گرفت و به پشت بار برگشت .

....

جینا یقه ی دونگهه را گرفت و او را به سمت خودش کشید :" نگفتی واسه چی اینجاست ؟!"

دونگ اخمی کرد و لپ جینا را کشید :" مگه مشتری ها باید از من و تو اجازه بگیرن بعد بیان ؟!"

جینا سری تکان داد و پوفی کشید . دونگهه او را به بیرون هل داد :" برو پیشش آشنایی بده دختر !"

جینا دست هایش را ضربدری جلویش گرفت :" نه ... امکان نداره من برم ! "

دونگهه چشم غره ای به او رفت و تقریبا او را به بیرون از بار پرت کرد ! جینا با خجالت به هیون خیره شد که با نگاه سرد و سوزانش او را نگاه میکرد . سری به نشانه ی آشنایی تکان داد که با لبخند زیبای هیون مواجه شد و برای لحظه ای حتی نفس کشیدن را از یاد برد !

بی اختیار چند قدم به سمت هیون برداشت ک با بلند شدن ناگهانی هیون سر جایش صاف ایستاد و آب دهانش را قورت داد !

لبخند هیون پررنگ تر شد و صندلی کنارش را عقب کشید و به جینا اشاره کرد که بیاید و بنشیند !

جینا ابرویی از تعجب بالا انداخت و با قدم هایی نا مطمئن به سمت او رفت و پشت صندلی نشست . هیون خندید و گفت :" حس کردم هیولایی چیزی هستم! از مامور شجاعی مثل شما بعیده ک از من بترسید !"

جینا اخمی کرد و سرش را پایین انداخت . :" من نمیترسم! دیدن شما اینجا منو متعجب کرد جناب یانگ!"

هیون باز هم خندید و گفت :" هیون جونگ صدام کنید !"

با دستش اشاره ای به دونگهه که پشت بار «مثلا » مشغول تمیزکاری بود ولی درواقع با تمام قوا به حرف های آن ها گوش میداد کرد و لبخندی به او که به سمتشان می آمد زد :"آقای ِ اوپا ی خانم ِ جینا ! هر چی میخورن به حساب من براشون بیارید!"

دونگهه دستش را به کمرش زد و با ابرویی بالا انداخته گفت :" جینا به حساب کتاب احتیاجی نداره ! اینجا متعلق به اونه چون تو دنیا برای من عزیز ترینه !"

چشم غره ای به هیون ک لبخندش روی لب هایش خشک شده بود رفت و بدون توجه به جینا ک از زور خنده ای که نمیخواست آزادش کند ، سرخ شده بود به سمت بار رفت تا یک معجون مخصوص و خوشمزه برای جینا درست کند !"

هیون گلویش را صاف کرد و از جبنا پرسید :" دوست پسرتونه ؟!"

جینا نتوانست خودش را نگه دارد و یکدفعه قهقهه ی بلندی زد ! همه ی سر ها به سمت میز آن ها چرخید و هیون دستش را روی پیشانی اش کشید ! نمیدانست چه چیز خنده داری پرسیده که این طور این دختر را منفجر کرده ! آهی کشید و خواست یک قاشق از بستنی نیمه آب شده اش بخورد که با حرف جینا تقریبا خشک شد !

-          فامیلی ِ مادر ِ منم "یانگ" بود !

نمیدانست این حال آشفته اش به خاطر تغییر حالت ناگهانی ِ پارک جیناست یا شنیدن ِ این که کسی هم نام ِ خودش است ! افکار زیادی در ذهنش وول میخوردند . چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید . آرام گفت :" بود؟!"

جینا لبخند تلخی زد :" هیچ وقت ندیدمش ..."

دستش را به صورتش کشید و بی خیال بستنی اش ب پشتی صندلی تکیه داد :" متاسفم ... "

جینا سعی کرد بحث را عوض کند :" دونگهه اوپا برادر منه !"

هیون خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای بلند آوازمسخره ای در فضای آرامبخش کافه سکوت را شکست :" دکتر لی ! دکتر لی ! بابات داره زنگ میزنه  ! کجایی؟ گوشی رو برداررررررر... دکتر لــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی....."

قبل از این که آواز مسخره ک حالا همه را ، حتی هیون را به خنده انداخته بود دوباره شروع به خواندن کند دونگهه با یک پرش بزرگ آن را از روی کانتر بار قاپید و بی توجه به اطراف به سمت پشت بار رفت تا صحبت کند !

هیون به جینا که روی صندلی پخش شده بود و از ته دل میخندید خیره شد . نا خود آگاه لبخند روی لبش نشست . چقدر این دختر ناگهانی در نظرش دوست داشتنی جلوه کرده بود ! به افکار خودش اخمی کرد و سرشرا تکان داد تا آنها را از سرش بیرون کند ! سوالی ک کنجکاوش کرده بود را از جینا ک حالا ساکت شده بود پرسید :

-          مگه نگفتید برادرتونه ؟! دکتر لی ؟!

جینا لبخند کمرنگی زد :" اون برادر ناتنی منه ...."

هیون سری تکان داد و لبخندی زورکی زد . افکار عذاب آوری که ناخودآگاه در ذهنش نقش بسته بودند و با فهمیدن اینکه دونگهه برادر جیناست به فراموشی سپرده شده بودند ، حالا دوباره به ذهنش هجوم آورده بودند !

روی صندلی نیم خیز شد و بدون این که به جینا نگاه کند .گفت :" من باید برم ... بعدا میبینمتون! "

اسکناسی روی میز گذاشت و با عجله از مغازه بیرون رفت . تا زمان به صدا در آمدن آویز جلوی در ، جینا هنوز متعجب به جای ناگهان خالی شده ی هیون خیره بود !

دونگهه با لیوانی معجون مخصوص به سمت جینا آمد و با دیدن جای خالی هیون پرسید:" پس کو این جنتلمنه ؟!"

جینا بدون اینکه سرش را بلند کند ، خیره به ظرف بستنی ِ نیم خورده ی هیون گفت :" رفت ...."

......

هیون جونگ در حالی که به سرعت به سمت ماشینش میدوید شماره ای گرفت ..

-          الو ... هیونگ جون گوش کن ببین چی میگم ! تا یک ساعت دیگه وقت داری یه سری اطلاعات کامل درباره ی یکی از مامور های سازمان امنیت ملی کره بذاری رو میز اتاقم ! پارک جینا !

///////////////////////////////////




طبقه بندی: I Did It For Love...Time Out2،

تاریخ : شنبه 17 اسفند 1392 | 10:39 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات