تبلیغات
You And I...Hand To Hand - I Did It For LOVE...TIME OUT 2... part7
سلام . ببخشید دیر شد .
بفرمایید داستان
.

///////////////////////////////

I did it for love///part7

جینا لباس شیری رنگ زیبایش را که تا روی زانویش میرسید پوشیده بود و خود را در آینه بر انداز میکرد . یک لحظه فکرش به آن مرد افتاد . یانگ هیون جونگ ... همان مرد درون مهمانی ... او هم مثل آن مرد شیری پوشیده بود ! نگاهی به کفش های عروسکی شیری رنگش انداخت و سرش را که بالا آوردچشمش درون آینه به دونگهه افتاد که با چشمانی غمگین نگاهش میکرد . برگشت و نزدیکش رفت :" اتفاقی افتاده ؟"

دونگهه خیلی ناگهانی جینا را در آغوش کشید :" اگه نتونستی حقیقت رو تحمل کنی ... لطفا به من بگو ... هر کاری میکنم تا تو آروم بشی عزیزم ..."

موهای جینا را نوازش کرد و بوسه ای به پیشانی اش زد :" قد بلندت به پدرت رفته !!! من جلوی تو کم می آرم !"

جینا با شوک نگاهش کرد :" تو پدر منو دیدی ؟!"

-          پارک جونگ مین برای من مثل یه برادر بود . با این که خیلی با هم اختلاف سنی داشتیم . ولی من برادر صداش میکردم !

جینا خواست چیز دیگری بپرسید که دونگهه خیلی ناگهانی او را رها کرد و رفت . منظور او را نمیفهمید . نمیدانست این حقیقتی که از آن حرف میزد چه بود که برادر عزیزش را این طور بهم ریخته بود ؟! دلش  گواهی بدی میداد .

درون سالن خانه جو مثل همیشه نبود . جینا میتوانست لبخند های مصنوعی آنا و سوهیون را حتی هنگام بردین کیک حس کند . هر چه که بود تا نیمه شب و اتمام جمع چهار نفره و کوچکشان کسی حرفی از چیزی نزد . اما با به صدا در آمدن 12 ضربه ی ساعت بزرگ توی سالن . سکوت عجیبی بین همه افتاده بود . سوهیون به سمت اتاقش رفت و با یک جعبه ی متوسط چوبی به سمتشان برگشت .

نگاه متعجب و پرسشگر جینا از روی جعبه ، به چهره های د رهم خانواده اش میچرخید . سوهیون جعبه را به دست او داد . آرام گفت :" اینا چیزاییه که از پدر و مادرت مونده جینا . "

جینا نفس عمیقی کشید . خواست در جعبه را باز کند اما آنا دستش را روی دست او گذاشت . :" بهتره اول به حرفامون گوش بدی ..."

جینا سری تکان داد . نمیدانست چرا دلش شور میزند . دست هایش را در هم گره کرد و با نگرانی ، منتظر به سوهیون زل زد ..

-          پدرت یه پلیس بود ... بله ... ولی مادرت نه ...

جشم هایش گرد شد :" منظور...ت ...چیه؟"

سوهیون نفس عمیقی کشید :

-          من و پدرت جونگمین داشتیم رو پرونده ی یه باند مافیا کار میکردیم . و مادر تو ... متاسفانه یه نفوذی از بین اونا بود . کسی که به جونگمین نزدیک شد تا ازش اطلاعات بگیره ولی دست آخر به خاطر عشقی ک بینشون شکل گرفته بود ... نتونست و جونگ مین ... خودش ... با دست های خودش ... جی هیون رو کشت ..."

نمیدانست چرا سرش گیج میرود ... صندوق چوبی از دستش رها شد و روی زمین افتاد . قبل از این ک چیزی بفهمد چشمانش سیاهی رفت و از حال رفت...

..................

هیون جونگ توی اتاقش نشسته بود . زل زده بود به کلت اش روی میز و سخت در فکر بود . در به صدا در آمد و هیونگ وارد اتاق شد .آرام به سمت او رفت و گفت :" اتفاقی افتاده ؟"

هیون نیم نگاهی به او انداخت و سری تکان دااد . نمیدانست چ شده . ذهنش حول و حوض کنفرانس امروز میچرخید . دو چشم سیاه رنگ و معصوم پس زمینه ی ذهنش شده بود و بدون آن که خودش بخواهد ، درگیرش کرده بود .

هیونگ دستش را روی شانه ی او گذاشت :" جیمز میگفت باید حواست به اون مامورا باشه . مخصوصا کیم کیوجونگ! "

هیون دوباره سری تکان داد . البته ک باید مواظب میبود ! چون باید قبل از گیر افتادن به هدفش میرسید !

یونگ سنگ بدون در زدن داخل اتاق پرید و خودش را روی کاناپه انداخت . سیبی از کاسه ی روی میز برداشت و گاز زد . با دهان پر رو به آن دو نفر گفت :" نظرتون درباره ی یه مسابقه چطوره؟!"

هیونگ عینکش را که روی بینی اش سر خورده بود بالاتر داد و صاف نشست :" من نیستم! میدونید ک من فقط از کامپیوتر سر در میارم!"

یونگ سنگ پوزخندی زد و گاز دیگری به سیب زد .

-          هیون جونگ! ولش کن اونو! یا خودش میاد یا نامه اش ! چیه رفتی تو فکرش درم نمیای؟!

هیون خندید و گفت :" به فرضم مسابقه گذاشتیم! تو همیشه میخوای برنده بشی! من هنوز به پای تو نمیرسم!"

یونگ سنگ نچ نچی کرد و ته مانده ی سیب را درون سطل آشغالی گوشه ی اتاق پرت کرد ک صاف درون آن افتاد . گفت :" شنیدم تو تایلند راننده شخصی ِ یه کله گنده بودی !"

هیون موهایش را کلافه بهم ریخت :" از اون دوران متنفرم!"

یونگ خندید :" با یه مسابقه ی اتوموبیل رانی چطوری؟!"

هیون پ.فی کشید :" حرفشم نزن ! فراموشش کن !"

هیونگ از جا بلند شد و به سمت در رفت :" زحمت نکش یونگ سنگ! این بشر امروز کلا حوصله نداره!"

//////////////////////////

 

 




طبقه بندی: I Did It For Love...Time Out2،

تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1392 | 06:14 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات