تبلیغات
You And I...Hand To Hand - I Did It For LOVE...TIME OUT 2... part5
سلام:)
بفرمایید قسمت 5

 

I did it for love ///part5

پشت سر دکوراتور ، که زنی با قد متوسط بود ، ایستاد . با حالتی نمایشی غبار روی شانه ی اورا تکاند و نزدیک گوشش گفت :" گوشه ی سمت چپ یه پیانو میذارم ! اونجا رو خالی بذار !"

زن به سمتش برگشت . عشوه ای آمد و گفت :" حتما آقای لی ! به زودی آماده میشه !"

سرش را نزدیک گوش زن برد . نفسش را آرام بیرون داد و به رقص موهای او در هوا خیره شد . گفت :" بهتره که بشه !"

نیشخندی زد و از او دور شد . خودش را روی صندلی اش پرت کرد و فضای کافی شاپی را که دو ماه تمام از راه دور ، روی ساخته شدن آن نظارت کرده بود از نظر گذراند . لبخندی به روی لبهای خوش فرمش نشست .

با به صدا در آمدن آویز جلوی در ، به آن سمت برگشت . دو نفر با تابلوی چوبی زیباو بکری وارد فروشگاه شدند . روی تابلو با حروف زیبا و درخشانی نوشته شده بود :

“ café solace”

دست هایش را به کوبید و بلند قهقهه زد . بالاخره کار کافه تمام شده بود !

فضای نیمه تاریکی که قرار بود مخلوطی از بوی روح نواز قهوه و عود در آن بپیچد ! میز و صندلی های چوبی آبنوس ، فنجان های قهوه ای رنگ با آرم «کافه آرامش»... پرده های لور دراپه با طرح کنده های درخت که روی پنجره های کوچک و گرد کافه را پوشانهه بود . آن آویز قهوه ای رنگ و خوش صدای جلوی در ، و دستگاه های قهوه سازش ... همه و همه ته دلش را از شادی قلقلک میداد ...

این کافه ی تازه ساز با بوی رنگ های نقاشی ای ک درونش پیچیده بود ، آنچنان به او احساس سبکی میداد که سختی تمام هفت سال گذشته در دانشکده ی پزشکی ، در غربت را از یادش میبرد !

با خارج شدن آخرین کارگر از کافه ، وسایلش را برداشت و بیرون آمد . نگاهی به ماشین پدرش که بی اجازه آن را کش رفته بود انداخت و لبخند محوی روی لب هایش نشست . چقدر دلش برای پدرش تنگ شده بود ... برای خانواده اش !

***

جینا خواب آلود از ماشین پیاده شد و به بازوی رئیس لی تکیه کرد . هر دو برای کیو جونگ و پدرش دست تکان دادند و به سمت خانه رفتند .

سوهیون با دیدن چراغ روشن خانه ایستاد . رو به جینا ی خواب آلود گفت :" دختر مگه تو نگفتی آنا رفته کوه ؟! پس کی تو خونه است ؟!"

جینا هوشیار شد . با جدیت به چراغ روشن خانه خیره شد و آرام به سمت در رفت . بی سر و صدا کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد . چیزی را که می دید باور نمیکرد ! جیغی کشید و با بهت به روبرویش خیره شد.

رئیس لی به سرعت وارد خانه شد . به سمت جینا دوید ولی در آخرین لحظه به کسی برخورد کرد و هر دو آخ بلندی گفتند ! رئیس لی با دیدن مرد سر جایش خشک شد . با تردید انگشت اشاره اش را روی بینی مرد کشید و وقتی از واقعی بودن او مطمئن شد به زور گفت :" دو...دونگ هه ..."

دونگ هه خندید . گونه ی رئیس لی را بوسید و گفت :" خوش اومدم بابایی!!!! میبینی چه خوشتیپ شدم ؟!"

تازه یادش آمد که جینا چه حالی دارد ! به او که با تعجب و با چشم هایی خیس از اشک نگاهش میکرد لبخندی زد :" هی خواهر کوچولو !!!! میبینم که تفنگ به دست شدی !!!! چه خبرا ؟! هفت سالی میشه ندیدمت !!!!"

بغض جینا ترکید و خودش را در آغوش دونگ هه رها کرد .

دونگهه موهای سیاه او را نوازش کرد و خندید :" هی هی هی ... دیگه اومدم بمونم ! "

جینا گونه اش را بوسید . خندید و گفت :" هی دکتر لی ! کی میشه با هم کلینیکت رو افتتاح کنیم ؟!"

چشمان دونگهه درخشید و آرام گفت :" قرار نیست من کلینیکی بزنم جینا ..."

صدای متعجب رئیس لی در خانه پیجید :" تو چی داری میگی لی دونگهه ؟! منظورت چیه ؟! مگه اینهمه سال نفرستادمت ایتالیا که درس بخونی ؟!"

دونگهه لبخندی زد :" جینا ... عزیزم ... لطفا برو به اتاقت ... بعدا باهات ضحبت میکنم ..."

همیشه همینطور بود . جینا خوب میدانست که حالا دونگ هه میخواهد با لی سوهیون صحبت کند . صحبت هایی مردانه ... پس دوباره گونه ی تنها برادرش را بوسید و دستش را فشرد و به سمت اتاقش رفت ...

سوهیون با عصبانیت شانه های دونگهه را گرفت و فشرد :" حرف بزن ..."

با لبخند تلخی به چشم های عصبی مردی خیره شد که سالها دلتنگش بود . نفس عمیقی کشید و بغض مردانه و سرکشش را بلعید . نگاهش را روی  دمپایی های خانگی اش ثابت کرد و با صدای خفه ای گفت :" تو منو وادار کردی پزشکی بخونم پدر ! چیزی که ازش متنفر بودم .... منو 7 سال از خودت و خونواده ی جدیدم دور کردی .... من ... میخوام برم دنبال آرزو هام ... من یه کافی شاپ ساختم ... تو تمام این چند وقت ، به آرزوی کافه آرامش کوچیک خودم، تو ایتالیا موندم ..."

شانه هایش را رها کرد و قدمی به عقب برداشت . صدایش سرد و سخت شده بود :" هیچ وقت من برات اهمیتی نداشتم ... الان هم مثل همون موقع ! فراموش میکنم پسرمو فرستادم اینهمه سال دور از خودم ..."

با صدای فریاد بغض آلود دونگ به خودش آمد :" این همه سال به خاطر کی سختی کشیدم؟! خودت میدونی که عشق و علاقه ی من موسیقی بود ولی به خاطر تو پزشکی خوندم ...! اونوقت میگی برام اهمیتی نداشتی ؟! پدر ... "

نفس عمیقی کشید ...:" .. بذار چند وقتی سرم با این کافه گرم باشه تا تلخی های گذشته تو دلم آروم بگیرن ... بهت قول میدم رویای تو رو دنبال کنم و پزشک موفقی بشم ... قول میدم !"

آقای لی نیم نگاهی  به چهره ی مصمم او انداخت و بی هیچ حرفی سالن را ترک کرد و به سمت اتاقش رفت ...

دونگهه نفس عمیقی کشید و سعی کرد لبخند بزند . با قدم هایی آرام و شمرده به سمت اتاق جینا رفت و تقه ای به در زد و وارد شد . چقدر دلش برای این دختر شیطان و بازیگوش تنگ شده بود ... خواهر کوچکترش ک هیچ نسبت خونی ای با او نداشت ولی از جانش هم برایش عزیز تر بود ...

جینا با دیدنش از جا بلند شد و با متانتی خانومانه جلو آمد . دیدن جینایی که این قدر بزرگ و خانوم شده بود دلش را لرزاند . محکم او را در آغوش گرفت و به خودش فشرد . بدون هیچ حرفی گذاشت آرامش وجود این خواهر دوست داشتنی ، درد هایش را آرام کند ...

***

یک ماه بعد :

هین جونگ نفس عمیقی کشید و اسلحه اش را کناری گذاشت . نمیتوانست بپذیرد ... این اجبار به ادم کشتن را ! هر چیزی را میتوانست قبول کند جز گرفتن جان یک انسان ! نه ... این محال ممکن بود ...

صدای یونگ سنگ او را به خودش آورد :" زیاد بهش فکر نکن ... شاید هیچ وقت مجبور به کشتن نشی! تا من هستم لازم نیست تو دستاتو آلوده کنی هیون جونگ!"

هیون حاضر بود قسم بخورد که لبخندی تلخ روی لب های یونگ سنگ برای لحظه ای آمد و به سرعت ناپدید شد . چیزی که ذهنش را مشغول کرده بود بالاخره به زبان آورد : " چطور ... میتونی ...؟"

یونگ سنگ سرش را بلند کرد و به چشم های هیون خیره شد . برای لحظه ای اخم هایش در هم رفت اما آن هم مانند لبخندش خیلی زود ناپدید شد ...

-          وقتی هیچی برای از دست دادن نداشته باشی ... احساسی برای زندگی کردن نداشته باشی ... یا احساسی از مرگ آدما بهت دست نده ... اونوقت میفهمی من چی میگم ...!

در اتاق باز شد و هیون فرصتی پیدا نکرد تا جوابی به یونگ سنگ بدهد . جیمز در آستانه ی در ایستاد :" هیون جونگ ! باید خودتو برای اولین ماموریتت آماده کنی ! تو باید به کاخ آبی بری ! رییس جمهور شخصا میخوان چند نمونه از صنایع دفاعی وارداتی ما رو ببینن ... حالا وقتشه که آموزش هات رو پس بدی !"

هیون نفس عمیقی کشید و سری تکان داد . هر طور شده باید در این کار موفق میشد ...

***

جینا هنوز روی صندلی اش ننشسته بود که کیو جونگ با شتاب از اتاق رئیس بیرون دوید و خودش را تقریبا جلوی میز پرت کرد ! مین جانگ که در حال نوشیدن قهوه بود با این حرکت جا خورد و با تکان سختی که خورد فنجان قهوه اش لبریز شد وپایش را سوزاند !

ناله ی مین جانگ از سوزش پایش با صدای معترض و متعجب جینا در هم پیچید و کیو جونگ برای لحظه ای تمام هیجانش را فراموش کرد !

-          حلت خوبه کیو جونگ؟! میخوای ما رو ترور کنی ؟!

کیو جونگ به جینا چشم غره ای رفت و با قیافه ی پشیمانی به مین جانگ خیره شد . مین جانگ سری تکن داد و فنجان را روی میزش گذاشت و از جا بلند شد . همانطور که با دستش شلوارش را بالا گرفته بود تا خنک شود با حرص گفت :

-          امیدوارم سر چیز بدردبخوری منو سوزونده باشی!

کیوجونگ ناگهان صاف ایستاد . بشکنی زد و رو به دختر ها گفت :" ماموریت جدید داریم ! یه ماموریت سه نفره ! "

صدایش را کمی پایین تر آورد و همزمان هر سه سرشان را به یکدیگر نزدیک کردند . کیو ادامه داد :" کاخ آبی! ما باید به گارد حفاظتی کاخ آبی بپیوندیم ! چون سمیناری برای خرید و فروش تسلیحات نظامی اونجا برگذار شده و ما باید ناظر اون جمع باشیم !"

هـــــــــین بلند و کشدار جینا و نفس حبس شده ی مین جانگ باعث شد قیافه ی حق به جانبی به خودش بگیرد و با ژستی نمایشی چانه اش را با انگشت شست لمس کند . متفکر ، آن دو را سر تا پا برانداز کرد و با اخمی ساختگی گفت :" نمیدونم چرا دو تا دختر بچه رو میخوام با خودم ببرم !"

همزمان صدای اعتراض دو دختر ، کاملا هماهنگ ، او را دو متر از جا پراند !

-          هیــــــــــــــا کیم کیو جونگ!

خندید و دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد . رو به مین جانگ نیشخندی زد و با خنده گفت :" فکر کنم با کت و شلوار مرد خوشتیپی میشی!"

بلافاصله از آن دو دور شد و سر جایش نشست . لبخند کمرنگی روی لب های مین جانگ نشست . جینا نیشگونی از بازویش گرفت و نیشخندی زد . انگار هر دو میدانستند که مین جانگ چرا این طور محو کیو جونگ که حالا جدی و خونسرد روی میز خم شده بود و داشت مطالعه میکرد ، شده است ...

***

دونگهه با دو ماگ سرامیکی زیبا و قهوه ای رنگ ، با آرم کافه آرامش به سمت میز شماره ی 3 آمد . میز چهار نفره ی آبنوسی که در تاریک ترین گوشه ی کافه قرار داشت . همزمان با نزدیک شدنش ، بوی نسکافه  جینا را وادار کرد از جا بپرد و یکی از ماگ ها را از دست او بکشد . با ولع آن را بو کشید و مزه مزه کرد .دونگهه خندید و ماگ دیگر را جلوی کیوجونگ گذاشت . خودش پشت صندلی دیگری نشست و با لبخند به آن دو نگاه کرد . بی صدا و در سکوت نسبی بعد از ظهر های کافه سولیس!

کیوجونگ بی توجه به اطرافش ، سرش را در تبلت کوچکش فرو برده بود و با جدیت در حال مطالعه ی مقاله ای درباره ی صنایع دفاعی بود . جینا هم سرش را در پرونده ای فرو برده بود و ماگ نسکافه اش را میان دست هایش میفشرد . جو سنگینی بود . اما سکوت کافه با صدای دلنشین آویز پشت در شکسته شد و دونگهه برای رسیدن به مشتری اش از جا بلند شد .

پسر نوجوان قد کوتاهی بود با کلاه کپ . نگاهی به دور تا دور کافه انداخت و چشم هایش به میز شماره ی 3 ، کیوجونگ و جینای غرق در کار و مردی که نیم خیز شده پشت آن میز میخش شده بود ، خیره ماند . لبخندی زد و کلاهش را برداشت . با قدم هایی آرام و سبک به سمت میز رفت و در مقابل نگاه های متعجب مرد دست هایش را دور شانه های کیو و جینا حلقه کرد و به جلو خم شد . به آن دو که با لبخند نگاهش میکردند چشمکی زد و آرام گفت :" لابیست رو یافتم!"

سرش را بلند کرد و با شَک به دونگهه نگاه کرد . کیو روی شانه اش زد و گفت : " از خودمونه بابا ! دونگهه هیونگ!"

جینا بلند شد و بوسه ای به گونه ی دونگهه نشاند و گفت :" داداش خودمه !"

مین جانگ با لبخند دستش را به سمت دونگ دراز کرد : " خوشبختم آقای پارک !"

دونگهه بالاخره به حرف آمد . خیلی آرام دست مین جانگ را فشرد :" من لی دونگ هه هستم! برادر ناتنی جینا ! و شما ؟!"

مین جانگ دور میز چرخید و کنار کیوجونگ روی صندلی نشست . منو را در دست گرفت و بدون آن که چشم از آن بردارد گفت :" سربازرس ایم مین جانگ . "

نگاهی به پیشبند با آرم کافه آرامش دور کمر دونگهه انداخت : " من یه کاپوچینو میخورم ، کافی من!"

دونگهه بی حرف از جا بلند شد و از آنها دور شد . کیو جونگ ابرو در هم کشید :" تو به هیچ کس اعتماد نداری! "

جینا نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد :" حق با مین جانگه کیو جونگ . من اصلا دوست ندارم دونگهه وارد این مسایل بشه . "

کیو سری تکان داد و مین جانگ گفت :" از طریق یکی از دوستام تو کاخ آبی متوجه شدم لابیستی که قراره تو سمینار حضور داشته باشه مردیه به اسم « یانگ هیون جونگ » . خیلی جوونه . یه بازرگانه ! "

هر دو سری تکان دادند و جینا پرسید :" چیز بدردبخوری پیدا نکردی ؟! سابقه ای ، چیزی ؟!"

اخمی بین ابروهای مین جانگ نشست .به صندلی تکیه داد و همزمان دونگهه فنجان قهوه ای رنگ مخصوص کافه آرامش را ، لبریز از کاپوچینو ، جلوی او گذاشت . خیلی سریع از آن ها دور شد و به پشت کانتر بار رفت .

مین به کاپوچینو اش نگاهی انداخت و لبخند زیبایی کل صورتش را پوشاند . آرام گفت :" هیچی ! اون یه مرد شریفه !"

کیو خندید و به سر کارش برگشت . جینا هم آخرین جرعه ی نسکافه اش را نوشید و ماگ را روی میز گذاشت و به  خواندن پرونده ادامه داد . مین جانگ اما هنوز به فنجانش خیره بود . به کاپوچینو ی خوش بویی که روی آن با خامه نوشته شده بود :

« کافی من فضوله !»

//////////////////////////////




طبقه بندی: I Did It For Love...Time Out2،

تاریخ : شنبه 3 اسفند 1392 | 11:39 ق.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات