تبلیغات
You And I...Hand To Hand - I Did It For LOVE...TIME OUT 2... part4
سلااااااااااااااااااااااااااااام دوفس جونیا بفرمایید پارت 4


/////////////////////////////////////////////

I did it for love///part4

-          "سوهیون ! بجمب ! الان کیو جونگ میاد !! آناااااا.... طعمه های ماهیگیری کجان ؟! تو جعبه وسایل نیستن ...!"

آنا با کلافگی به سمت جینا آمد و جعبه ای فلزی در دست های او گذاشت . دستی به موهای نا مرتب او کشید و گفت :" مواظب خودت باش جینا ... عزیزم ، سوهیون هم داره پیر میشه ! زیاد اذیتش نکن ! "

جینا لبخندی زد و گونه ی آنا را بوسید . آرام گفت :" چرا نمیای آنا ؟ عزیزم ! اونجا بدون تو خوش نمیگذره !"

آنا چشمکی زد و گفت :" فکر میکنی چقدر پیش میاد که سوهیون خونه نباشه ؟! من و «انجمن خانم های خونه دار» قراره بریم کوه !!! میخوام از این فرصت استفاده کنم و مجردی خوش بگذرونم !"

جینا خندید. سو هیون در حالی که کاپشنش را میپوشید به سمتشان آمد و گفت :" چیزی هست بگین ما هم بخندیم !! کم نمیشه ازتون خانوما !!!"

رو به جینا کرد :" هی دختر ! سربازرس کیم نگفت کجا میریم ؟!"

جینا شانه ای بالا انداخت :" نه آقای لی !!! گفت میریم ماهی گیری ! فقط همین ! "

قبل از این که لی سوهیون جوابی بدهد زنگ در زده شد . جینا به سمت در دوید و آن را با خنده باز کرد . کیو جونگ پشت در با عصبانیت در حال صحبت با تلفن بود .

-          بله رئیس ! بله ! سه روزه برمیگردیم ! لطفا کارای اولیه رو بدید به سربازرس ایم !

-          ...

-          ببینید من با سربازرس پارک صحبت میکنم ...

-          ...

-          چند لحظه ...

رو به جینا کرد و لبخندی زد :" سلام رفیق ! برو تو ماشین الان میام ! "

دوباره مشغول صحبت کردن با تلفن شد .

-          رئیس . بر میگردیم ... چشم ...

-          ...

-          بسیار خب ... فعلا خدافظ.

با چشم جینا را دنبال کرد که به سمت صندلی عقب رفت ! ولی آقای کیم بزرگ او را وادار کرد روی صندلی جلو بنشیند . لبخند محوی زد و رو به خانه برگشت . با دیدن لی سو هیون خندید و جلو تر رفت :" رئیس لی ! حالتون چطوره ؟!"

وسایلش را به دست کیو داد و لبخندی زد :" خوبم سربازرس ! چه میکنید با بی مسئولیتی های جینا ؟!"

کیو جدی گفت :" جینا سر به هواست . ولی حرفه ایه ! به نظرم هیچ کس تو اداره به پای جدیت اون نمیرسه ! کسی که تونسته با این سرعت  ، تو این سن ، به این مقام برسه ، آدم بی مسئولیتی نیست ! البته از نظر من !"

رئیس لی سری تکان داد و گفت :" درست میگی جوون ! به نظرم جینا خوب از پسش بر اومده ! اون به پدر و مادرش رفته ! هر دو باهوش و موفق بودن ! "

کیو دستی برای آنا تکان داد :" میبینمتون خانم آنا !!"

در را بست و با سو هیون به سمت اتوموبیل حرکت کرد . در غقب را برایش باز کرد و نگه داشت . سو هیون که سوار شد ، در را بست و وسایل را در صندوق عقب جا داد و خودش هم سوار شد .

رو به جینا گفت :" خب ! چه خبرا ؟! "

بدون این که منتظر جواب باشد از آینه به پدرش و رئیس لی خیره شد :" متاسفم دوستان ! ما باید سه روزه برگردیم !"

آقای کیم اخمی کرد :" بازم یه پرونده ی جدید ؟"

کیو لبخندی زد وحرکت کرد و رئیس لی آهی کشید . جینا پرسید :" پرونده در چه مورده کیو جونگ ؟! چرا رئیس دیروز چیزی نگفت ؟"

کیو جونگ شانه ای بالا انداخت :" نمیدونم . قراره با سربازرس ایم سه نفره روش کار کنیم ! قرار شده مین جانگ شی فعلا مقدمات کار رو انجام بده !"

آقای کیم از ابرویی بالا انداخت :" ایم مین جانگ ؟! همکار جدیده ؟!"

به جای کیو جونگ جینا جواب داد :" بله آقای کیم ! مین جانگ یه دختر عجیبه که تازه همکارمون شده ! "

لبخندی زد :" کپی پسرا میگرده ! ولی مهربونه !"

رئیس لی خندید :" هی پارک جینا ! حس نمیکنی یکم احساساتی درباره ی شغلت صحبت میکنی ؟!"

کیو جونگ نیم نگاهی به جینای اخمو انداخت و با نیشخند گفت :" و بچگانه !"

جینا ابرویی بالا انداخت . برایش مهم نبود ! این متلک ها را چه شوخی و چه جدی همیشه می شنید ! به هر حال او هم دختر بود ! حق داشت گاهی احساساتی شود !!!

***

 کوله اش را روی دوشش انداخت ودسته ی چمدانش را کشید . از پشت شیشه ی عینک دودی اش با ولع به اطراف نگاه میکرد ! چرخی زد و کلاهش را به حالت نمایشی از سرش برداشت . پاهایش را موزون روی زمین کشید و بشکنی زد ! کلاه را روی سرش گذاشت و بدون توجه به نگاه های متعجب اطرافینش ، درون فرودگاه ، فریاد زد :" من بالاخره برگشتممممممممممممممم......!!!!!"

به سمت خروجی دوید و جلوی اولین تاکسی پرید ! با هیجان خاصی گفت :" آجوشی ! سئول !!!!!"

***

کاغذ ها را به هوا پرت کرد ! از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره رفت :" فکر میکنی میتونم هیونگ جون؟!"

هیونگ از روی صندلی بلند شد و کنارش ایستاد . آرام گفت :" منم مثل تو فکر میکردم . ببین هیون جونگ هیونگ ! هیچ چیز اونظوری که میخوای پیش نمیره ! این زندگی توئه ! تو به دنیا اومدی تا وارث ارباب یانگ باشی ... همه ی حوادث دست به دست هم دادن تا تو اینجا باشی ... من ، جیمز ، یونگ سنگ ، هممون وسیله ای هستیم برای این که تو به اهدافت برسی ... چشماتو ببند و راه پدرتو ادامه بده !"

هیون آهی کشید و گفت :" بچگی شیطنت زیاد کردم ! دزدی های کوچیک ! رنگ کردن در و دیوار و در رفتن از دست پلیس ...، داغون کردن دوچرخه ی دخترا !!! تو هشتاد درصدشونم تو باهام بودی ! میدونی ! هیونگ جون! من باید چیکار کنم ؟! پس این همه درس خوندن و مدرک مدیریت بازرگانی رو چه کنم ؟!"

به جای هیون صدایی از پشت سرشان گفت :" قرار نیست نقاب بزنی و اسلحه دستت بگیریو مثل کوماندو ها بگردی هیون جونگ ! تو یه تاجری ! یه تاجر موفق ! این ظاهر باند ماست . همیشه بوده ! چهل ساله!"

هیون به جیمز نگاه کرد و پرسید :" پس اینا ..."

جیمز حرفش را قطع کرد :" یک ماه فرصت داری تا همونی بشی که ما میخوایم ! بعد از اون همه چی برای اولین نقشه امون آماده میشه ! "

***

کیو جونگ با دو پلاستیک بزرگ به سمتشان آمد . جلوی هر کس یک پیتزا گذاشت و گفت :" چربی، قند ، فشار خون ، هر چی که دارید رو امیدوارم با خودتون تو سئول جا گذاشته باشید ! اینجاییم تا خوش بگذرونیم !"

رئیس لی خندید و گفت :" هی پسر ! خیلی دلت خوشه ها ! "

کیوجونگ نگاهی به جینا که با سر توی گوشی اش فرو رفته بود انداخت و به سو هیون چشمکی زد ! رئیس لی خندید و آقای کیم گفت :" جینا ! دخترم ! بیا نهارمون رو بخوریم و استراحت کنیم ! بعدش بریم ماهیگیری ! "

جینا سرش را بلند کرد و لبخندی زد . در جعبه ی پیتزا را باز کرد و تکه ای برداشت . با بدجنسی گفت :" چه عجب سر بازرس کیم ! به یه دردی خوردی !!!"

///////////////////////////////////////////




طبقه بندی: I Did It For Love...Time Out2،

تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392 | 06:47 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات