تبلیغات
You And I...Hand To Hand - my lovely life-41
سلام سلام

باورتون میشه بالاخره قسمت آخر

من خودم که نوشتم کلی تو شک بودم

اولین داستان طولانی ای هست که تموم میکنم آخه

یکم بههم جویدمش ولی بالاخره تموم شد

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


last part.png


قسمت آخر
دفتر و بست و به هانیلی که کنارش نشسته بود نگاه کرد و با لبخند گفت:
-تموم شد عزیزم.
هانیل لبخندی زد و آروم اون و به سمت خودش کشید و بوسه ای به موهاش زد.
داشت میرفت توی حس که با صدای گریه ی بوسوک پسر کوچولوشون از جا پرید و بدو بدو به سمت گهوارش رفت بغلش کرد.
شروع کرد به قدم زدن توی اتاق و ساکت کردن بچه...با زبون بچه گانه باهاش حرف میزد و توی تمام این مدت هانیل با عشق نگاش میکرد،عشقی که هر روز شعله ور تر میشد.
بوسوک که ساکت شد چراغ و  خاموش کرد و به سمت تخت رفت و کنار هانیلش دراز کشید و دستش و دور کمرش حلقه کرد.
چشماش داشت بسته میشد که صدای هانیل و شنید:
-عزیزم.
-هوم.
-بیا باهم آخرین صفحه ی اون دفتر و بنویسیم..حس میکنم یک چند تا چیز کم داره.
لبخند بزرگ و زیبایی روی لباش نشست:
-باشه.
از کنارش بلند شد و به سمت میز رفت و دفتر و برداشت و با یک خودکار برگشت و کنارش روی تخت نشست:
-حالا چی بنویسیم؟؟.
خودکار و دفتر و از دستش گرفت:
-من مینوسیم.
به شکم روی تخت دراز کشید و شروع کرد به نوشتن  و اونم برای دیدنش همونطوری کنارش دراز کشید:
((هانیل ..2017/7/25 
خوب شروع میکنم..من هانیلم..شوهر یون بادای خنگول،کسی که توی دنیا اون و از همه بیشتر دوست داره.
بعد از اون روز داستان عاشقانه ی ما شروع شد،بهترین روزای عمرمون بود و همون روزا بود که مامان بالاخره من و شناخت،داشتم از خوشحالی بال در میاوردم.
همه از فهمیدن اینکه ما هم و دوست داریم کلییی خوشحال شدن.
یک سال از اون ماجرا میگذشت که یک بنده خدا با من و جونگ ریو و یک چند نفر دیگه یک قرار داد بست اما مشکل قرار داد این بود که باید دو سال میرفتم آمریکا...میخواستم نرم اما به  خاطر اصرار های زیاد بادا و فکر کردن به آرزوم رفتم.
هیچ وقت اون روز توی فرودگاه رو یادم نمیره،خیلی باحال بود.
مامان گریه میکرد..بابا گریه میکرد..هوسو گریه میکرد..
فقط بادا بود که گریه نمیکرد..بس که بی حسه...
اون روز بود که اون جونگ و جونگ ریو دوباره باهم دوست شدن و کلی مارو خوشحال کردن،جونگ ریو واقعا عاشق شده بود و این خیلی زیبا بود.
ما به آمریکا رفتیم و فعالیت هامون و اونجا شروع کردیم و کلی معروف شدیم...مدتی ار رفتن ما میگذشت که جونگ ریو بهم گفت اون جونگ بهش زنگ زده و گفته که بهش پیشنهاد بازی توی یک درامای 100 قسمته رو دادن و اونم قبول کرده...خیلی خوشحال شدم براش.))
خودکار و از دست هانیل قاپید:
-بقیش و خودم مینویسم.
((بادا2017.../7/25 
سلام من یون بادا هستم همسر این یون هانیل از خودم خنگ تر..کسی که تو دنیا از همه بیشتر دوسش داره.
بعد از رفتن هانیل اتفاق های زیادی افتاد...یوریم اونی و کانگ سان اوپا بالاخره اومدن تا همراه ما توی سئول زندگی کنن.
چانگ دو همسر سابق کیورا توی یک تصادف مرد و قبل از مردنش وصیت کرد که دختر کیورا رو بهش برگردونن،خدا میدونه که چقدر خوشحال شده بود.
هیون جونگ هم اون و دقیقا مثل بچه ی خودشون  جونگ هیون پذیرفت  و شد باباش..بابای اصلیش.
جونگ مینم بالاخره عاشق شد..حالا اگه گفتین عاشق کی؟؟؟
اگه بگم مطمئنم باورتون نمیشه..آخه جونگ مین رفت و عاشق هیوری شد.
اینقدر مسخرش کرم و گفتم تو که گفتی من نمیرم با کسی که کلی از خودم فنقولی تره اما قلبا واسش خوشحال بودم.
جونگ مین لوس هیوری هم لوس..خیلی باهم مچ بودن.
حالا از گروهمون که هر روز و هرروز موفق تر میشد.
اولین کلیپی که از گروه هانیلشون که یک گروه 8 نفره بود دیدم تقریبا داشتم از خوشحالی منفجر میشدم...اون جونگ هم کمی از من نداشت.
روزا میگذشت و هرروز از هانیلشون چیزای بیشتری توی تلوزیون نشون میداد.
هوسو هم ازدواج کرد و اونجا بود که هانیل بعد از دو سال به کشور خودش برگشت.
البته همراه خودش و به عنوان یک ستاره ی خیلی معروف.
اون جونگ رو هم که هانیل گفت...از خوانندگی پرید به بازیگری و کلی هم موفق شد.
چند ماهی از اومدن هانیل نمیگذشت که باهم ازدواج کردیم و این باعث شکه شدن تمام  طرفدارامون شد .
بعد از ازدواج خونمون و از گروهامون جدا کردیم...نه که بیایم بیرون  اما حالا ما متاهل بودیم و باید جدا زندگی میکردیم...البته اومدیم توی خونه ی مامان بابامون.
یک سال و نیم بعد از ازدواجمون بود که بوسوک کوچولوی خوشکلمون به دنیا اومد و حالا هم که اینجا نشستم و دارم اینا رو مینویسم.
زندگی من الان از همیشه دوست داشتنی تره......................پایان))
لبخندی زد و دفتر و بست،روی جلو دفتر با خط زیبایی نوشته شده بودmy lovely life.


 






طبقه بندی: My Lovely Life،

تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | 04:56 ب.ظ | نویسنده : bada | نظرات