تبلیغات
You And I...Hand To Hand - my lovely life-40

my lovely life part 40.png

چهلم
چشمام تقریبا داشتن از کاسه در میومدن.آروم ازم فاصله گرفت،نذاشتم حرفی بزنه و با دو وارد خونه شدم،خودم و توی اتاقم انداختم و درو که قفل کردم به در تکیه دادم.
نفسم بالا نمیومد و به سختی نفس میکشیدم،دستم و بالا آوردم و باهاش لب پایینیم رو لمس کردم..یعنی واقعیت داشت؟
لبخندی روی لبم نشست و همزمان باهاش قطره اشکی از چشمم پایین چکید،دقیقه ای بعد صدای خندیدنم بلند تر شد و اشکام هم با سرعت بیشتری شروع کردن به پایین اومدم،اصلا حالم دست خودم نبود و نمیدونستم توی این لحظه باید بخدنم یا گریه کنم.
با قدم های شل ول در حالی که هنوز از شک بیرون نیومده بودم به سمت تختم رفتم روش ولو شدم،یعنی این همه مدت که دوسش داشتم اونم من و دوست داشته، یعنی بیخودی بودن اون همه اشکایی که ریختم برای نداشتنش و برای اینکه فکر میکردم مال کس دیگه ایه؟
از حماقت و خنگی خودم حرصم گرفت،دستم و بالا آوردم و یکی زدم تو سرم و توی دلم گفتم:
-خاک برسرت کنن یون بادا.
حالا این اتفاق افتاده بود چطوری باید باهاش روبه رو میشدم؟حس کردم از فکر کردن دوباره به اون ب.و.س.ه گونه هام سرخ شدن چون کلی داغم شد.
دستم و جلوی دهنم گذاشتم و زیرزیرکی خندیدم،خدایا یعنی باور کنم؟مثل رویا میمونه اصلا فکر نمیکردم هانیل هم من و دوست داشته باشه،گفت از خیلی وقته فهمیده من دوسش دارم یعنی از کی؟
اون باری که م.ش.ر.و.ب خورده بودم،وقتی مریض بود؟اون روز توی تله کابین..کی کی کی...از کنجکاوی داشتم میمردم،حالا که فهمیدم دوسم داره وقت زیادی دارم برای پرسیدن سوال هام،چقدر روی دلم احساس سبکی میکنه،چقدر احمق بودم که با اعتراف نکردن به عشقم این همه مدت زندگی رو برای خودم تلخ کرده بودم.وااااای اگه به کیورا بگم حتما خیلی خوشحال میشه.
توی اوج خوشحالی بودم که یکهو یادم اومد از جونگ مین،وااای خاک برسرم کنن یعنی اون دیده؟چقدر من احمقم نکنه دیده باشه؟اگه من و واقعا دوست داشته باشه چی؟تمام خوشحالیم به یکباره نیست و نابود شدن..حالا با جونگ مین باید چیکار کنم ..اگه واقعا دوسم داشته باشه که نمیتونم اینقدر راحت دلش و بشکنم.
چشمام و بستم و سعی کردم فعلا به این موضوع فکر نکنم تا بعدا یک کاریش بکنم چون الان واقعا مخم در شرف انفجار بود و اگه ذره ای دیگه بهش فشار میاوردم مسلما متلاشی میشد.
چشمام و بستم اما مگه خوابم میبرد،سعی کردم به چیزی فکر نکنم اما بازم خوابم نبرد،فقط بدون اینکه به چیزی فکر کنم به سقف زل زدم.
صبح که از خواب بلند شدم با صدای ضربه هایی بود که به در اتاقم میخورد،حس اینکه جواب بدم نداشتم برای همین به خوابیدن ادامه دادم که صدای باز شدن در اتاقم و شنیدم،توجهی نکردم که یکهو یکی شروع کرد به تکون دادنم و صدای هانیل که میگفت بلند شو بریم مدرسه.
با شنیدن صداش پتو رو بیشتر دورم پیچوندم چون نمیدونستم چی باید بهش  بگم،تکون دادناش داشت محکم تر میشد و صداش بلند تر که از همون زیر پتو با صدایی به بلندیه صدای خودش فریلذ زدم:
-تو برو خودم میاااااااام.
دست از تکون دادن من بیچاره برداشت و صداش و شنیدم که داشت ریز ریز میخندید و قشنگ فهمیدم منظورش از این خنده های موذی چیه و بهش حق هم میدادم چون بدون اینکه سرم و از زیر پتو بیرون بیارم گفتم:
-زهر بز رو آب بخندی چیی الان اینقدر خنده داره؟.
خنده هاش بیشتر شد،میون خنده گفت:
-الان یعنی مثلا از من خجالت میکشی؟.
جوابش و ندادم و فقط به موندنم زیر پتو ادامه داردم که خندیدن و تموم کرد و گفت:
-باشه بابا فهمیدم من میرم خودت بیا.
صدای بسته شدن در اتاق رو که شنیدم از زیر پتو بیرون اومدم،وااااای خاک برسرم کنن با این ضایع بازی هام چقدر من مسخره و مضحکم.
جیغ بلندی کشیدم و محکم پتوم و گاز گرفتم اما آدم نشدم چون سر میز صبحانه که نشسته بودم اینقدر سرم پایین بود که بابا فکر کرد مریضم و گفت اگه خوابم میاد برم توی اتاقم بخوابم و نرم مدرسه چون اگه سرم و اینطوری بزارم رو میز گردنم درد میگیره و وقتی از اون گوشه ی چشمم به هانیل نگاه کردم دیدم که شده عین هو گوجه فرنگی،ای پسره ی لوس ننر حالا به من میخندی آره بعدا حسابت و میرسم...سِکّی.
از اونجایی که اینجا بودم مجبور بودم که با ماشین هانیل برم مدرسه،در هر صورت تا ابد که نمیتونستم همینطوری سربه زیر بمونم پس چرا خودم و آزار بدم؟؟
تو ماشین که کنارش نشسته بودم سعی کردم تا حد  ممکن خودم و ریلکس نشون بدم اما باز هم نمیتونستم راحت توی چشماش نگاه کنم،،یعنی این همون  روزی بود که این همه منتظرش بودم،همون روزی که توی ذهنم این همه براش نقشه کشیده بودم؟؟همین بود؟؟اگه هانیل بهم بگه دوسم داره فلان میکنم اگه بهم بگه دوسم داره پشمدان میکنم اگه..
چرا این روزا من اینقدر بی عرضه شدم؟؟؟؟
تو افکار خودم بودم که یکهو صدام زد و باعث شد شیس متر بپرم هوا و داد بزنم:
-یااااا چه مرگته؟
خندید و گفت:-بالاخره شدی بادای قبلی...پیاده شو رسیدیم مدرسه.
فکر کردم از دروغ میگه اما نگاه  که کردم دیدم نه راسته،کی رسیدیم که من نفهمیدم؟؟ولش کن بابا کلا حالم خوش نیست پس بهتره با خودم کنار بیام.
تند تر از اون به سمت کلاس رفتم و هنوز نرسیده بودم که یکهو یکی بغلم کرد و وقتی از بغم بیرون اومد دیدم کایوله،با دیدن قیافش شکه شدم آخه داشت گریه میکرد و با صدای لرزونی گفت:
-خاک تو سرت کنن دختر وقتی میخوای نیای خونه نباید خبرمون کنی زهرمون آب کردی.
تازه یادم اومد که بهشون خبر ندادم،با مشت کوبیدم تو سرم و به کایول نگاه کردم و تا حد امکان قیافم و مظلوم نشون دادم:
-میانه کایولااا....باور کن یک اتفاقی افتاد که اصلا نمیتونستم خبر بدم ،اصلا حالم خوب نبود برای همین خونه ی مامانم  شون خوابیدم؟،کلا فراموش کرده بودم.
-خوب حالا هرچی تو مدرسه چیکار میکنی؟.
-پس کجا باید باشم؟.
-خوب معلومه که کمپانی.
-پس خودت این جا چیکار میکنی؟.
-معلومه اومدم دنبال تو..سم دونگم توی خونه مونده تا اگه برگشتی خبرمون کنه و دونگجو هم رفت کمپانی تا شاید اونجا باشی.
-چح خوب زنگ میزدین به موبایلم.
-خوب موبایلت خاموش بود.
-شماره ی خونمون،هانیل و این جور چییزا چی پس؟
-آخه شماره نداشتیم خنگول.
-خوب باید میدونستین که اگه نیومدم یعنی خونم دیگه.
-ئههه حالا بده دوستات نگرانت شدن هی پاچه میگیری.
اشکاش و که روی گونه هاش خشک شده بودن و با حرص پاک کرد:
-اصلا حیف این اشکا که من برای تو ریختم.
با حالت قهر پشتش و بهم کرد و ازم دور شد که سریع دنبالش رفتم و دستش و گرفتم:
-باشه بابا قهر نکن من معذرت میخوام که نگرانتون کردم.
برگشت و بهم نگاه کرد و بعد بدون اینکه حرفی بزنه شماره ای رو گرفت و شروع کرد به صحبت کردن:
-او سم دونگا بادا رو پیدار کردم سریع برو کمپانی.
-......
-نه بابا دیشب خونه  ی مامانش بوده.
-.....
-اوووومم...به دونگجو خبر بده ماهم الان سریع تاکسی میگیرم و میایم.

سرش و که بالا آورد بهش لبخندی زدم؟مشکوک نگاه کرد و گفت چیه؟.
بیشتر لبخند زدم و گفتم:
-آشتی؟
-اصلا مگه ما قهر بودیم باهم؟
خنده ی بلندی کردم و روی کولش پریدم،جیغی زد و فرار کرد و منم زدم دنبالش.
از مدرسه بیرون اومدیم و سوار تاکسی شدیم.
وقت استراحت ناهارمون بود که یکی صدام زد..سرم و بلند کردم و با دیدن جونگ مین با اون خنده ی بزرگش غذا توی گلوم پرید،حالا باید به این چی میگفتم؟؟
بهم گفت بریم یکجای خلوت چون کارم داره،به حیاط رفتیم و روی یک نیمکت نسشتیم.
ساکت بودم و حرفی نمیزدم...منتظر بودم اون شروع کنه چون حرفی نداشتم که بزنم...نمیدونستم چی باید بگم.
بالاخره سکوت و شکست:
-دیشب خوش گذشت؟؟.
با چشمای گرد شدم نگاش کردم:
-مگه دیشب اتفاق خاصی افتاده؟؟.
بهش نگاه کردم و دیدم با چشماش داره قورتم میده:
-حالا دیگه من و میپیچونی؟
-جدی میگم اتفاقی نیافتاده.
برای اینکه اوضاع رو عادی نشون بدم آبمیوم و به لبام نزدیک کردم که یکهو گفت:
-یعنی چشمای من اشتباه دیده دیگه،عمه ی من دیشب هانیل و بو.سید.
با شنیدن این جملش آبمیوه توی گلوم پرید و شروع کردم  به سرفه کردن،چند تا زد پشتم تا بالاخره سرفه هام قطع شد..با تعجب گفتم:
-تو..تو دیدی؟
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد.
سرم و پایین انداختم و گفتم: میانه جونگ مینا..من...من خیلی متاسفم اما..
همینطوری داشتم واسه خودم حرف میزدم که اومد جلو و بغلم کرد و باعث شد سر جام استپ بشم..داشتم شاخ در میاور دم که گفت:
-چوکاهه ناریا...دوست شدنت با هانیل و تبریک میگم.
از بغلش که بیرون اومدم با تعجبی بیشتر از قبل گفتم:
-مبارکه؟؟!!!مگه تو ناراحت نیستی؟؟؟
سرش و تکون داد: چرا باید ناراحت باشم اونوقت؟؟
-مگه..مگه من و دوست نداری؟؟ناراحت نیستی با هانیل دوست شدم.
اخمی کرد و زیر لبش تکرار کرد:دوست ندارم.
چند بار دیگه تکرارش کرد و یکهو عین بمب اتمی منفجر شد و زد زیر خنده..حالا نخند کی بخند.
جدی نگاش کردم و گفتم:
-میشه بگی دقیقا کجای حرف من خنده دار بود؟
میون هر هر خندش گفت: همه جاش ...همش خنده دار بود.
اینقدر نگاش کردم تا بالاخره از رو رفت و خندیدن و تموم کرد...بعد گفتم:
-حالا بگو به چی میخندیدی؟
-خوب به حرفت دیگه.
-چرا؟.
ادام و در آورد:مگه من و دوست نداری؟....آخه من مگه خرررررررررم که بیام از بچه فنقولکی مثل تو خوشم بیاد ...هاهاهاهاهاهاهاهاها..
-یعنی..یعنی دوسم نداری؟.
-چرا دوست دارم تو دوست کوچولویی خودمی اما نه اونطوری که فکر میکنی...میدونی چقدر نقشه ریزی کردم تا شما دو تا  که هر کدومتون از اون یکی احمق تره رو بهم برسونم؟
-نقشه؟.
-اوهوم...فکر کردی چرا اونقدر مشتاق بودم با توی فسقلی دوست بشم...فکر کردی عاشقتم؟.
-پس چرا اونقدر خوشحال بودی؟.
-ئهههههه خنگی ها خوب میخواستم حسادت هانیل و جریحه دار کنم دیگه...که خوشبختانه نقشم گرفت و موفق شدم.
ساکت شدم و بهش نگاه کردم اما یکهو جیغ بلندی کشیدم و بغلش پریدم .
شکه شد ،از اینکه تکون نمیخورد فهمیدم،به همون بلندی گفتم:
-مرسی جونگ مینااااااااااااااا.
حس کردم لبخندی زد و بعد دستاش و دور کمرم حلقه کرد،الحق که بهترین بود.
بس که خوشحال بودم و حواسم پرت بود همش فیلمبرداری رو خراب میکردم و بالاخره به خاطر من اونروز فیلمبرداری قطع شد.
داشتم تلوزیون نگاه میکردم که یکی بهم اس داد:
-ساعت هفت اول پارک چانگیچیون.
به ساعت نگاه کردم،ساعت شیش بود.بلند شدم سریع به سمت اتاقم رفتم و آماده شدم تاکسی گرفتم و درست جلوی پارک پیاده شدم.
از پله ها پاییین رفتم و منتظر موندم تا بیاد.
همه سمت و نگاه کردم اما اثری ازش نبود،چرا همیشه باید دیر بیاد؟؟
داشتم با خودم غر غر میکردم که یکهو یک بستنی بزرگ قیفی ازونایی که  دوست دارم جلوی صورتم قرار گرفت و بعدشم چهره ی هانیل.
با لبخندی گنده بستنی رو ازش گرفتم و سلام کردم.
کنار هم شروع کردیم به قدم زدن توی پارک،توی این فکر بودم که چی بگم و چیکار کنم که یکهو دستم گرم شد و فهمیدم که دستم و گرفته.
بهش نگاه کردم و بعد سرم و انداختم پایین و لبخندی  زدم،من و این همه خجالت بعید بود.
وسط پارک بودیم که ایستاد...منم ایستادم.
دست دیگم رو هم گرفت و باعث شد روبه روش قرار بگیرم...به چشماش نگاه کردم...هر دقیقه قلبم محکم تر میتپید.
صورتش و بهم نزدیک کرد و آروم پیشونیم و بوسید و بعد هم  من و توی آغوشش کشید.
چشمام و بستم و توی آغوشش غرق شدم،...توی اون لحظه من خوشبخت ترین آدم دنیا بودم.





طبقه بندی: My Lovely Life،

تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | 03:54 ب.ظ | نویسنده : bada | نظرات