تبلیغات
You And I...Hand To Hand - my lovely life-39
سلــــــام




قسمت سی و نه

خوشبختانه به خاطر اینکه سنمون زیر سن قانونی بودش اون صحنه ی ب.و.س.ه. حذف شد و خیلی خوشحالم کرد چون اونطوری اولین بو.سم خراب میشد.
اون روز فقط درباره ی همین چیز ها حرف زدیم و فیلم برداری هم در کار نبود،البته معلومه که نمیشد به این زودی فیلم برداری کرد باید کلییییی رقص تمرین میکردیم و شعر هارو ضبط میکردیم،این کارا دست کم سه هفته طول میکشد و بعد از اون فیلم برداری شروع میشد.
بعد از کمپانی مستقیم سوار تاکسی شدم تا برم و مامان و بابا رو ببینم.
توی حیاط که به سمت عمارت قدم میزدم سرم و بلند کردم و به آسمون چشم دوختم،ماه آخر تابستون بود اما همچنان هوا گرم بود.
وارد خونه که شدم مستقیم به سمت اتاق مامان و بابا رفتم و بدون در زدن تو پریدم،با دیدنم کلی ذوق زدن و بغلم کردن.
وقت شام شد اما هنوز هانیل اتاقش بیرون نیومده بود و مسلما هم نمیدونست که من اونجام،مامان گفت که برم و صداش بزنم برای همین از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت راه پله رفتم.
اتاقش فکر کنم توی دورترین نقطه از آشپزخونه قرار داشت،در زدم و بعد از کمی مکث وارد اتاق شدم...یک لحظه از دیدن وضع اتاق شوکه شدم آخه دقیقا مثل اتاق بچه های چهار ساله بود،تمام لباس هاش کف اتاق پهن بود،انگار که آجومای طفلک صد ساله که به این اتاق حتی نگاهم ننداخته.
نمیتونستم ببینمش برای همین صداش زدم .
سرش و از توی کمدش بیرون آورد و بهم نگاه کرد و گفت:
-تو این جا چیکار میکنی.
-اومدم واسه شام صدات کنم.
-نه...اتاق من نه...کلا.
-خوب اومدم مامان بابا رو ببینم دیگه.
-آها.
فکر کنم یک لحظه یادش رفت که مامان باباش مال منم هستن ها،گیج میزد پسره ی حواس پرت.
روم و بهش کردم:
-زود بیا که شام سرد میشه.
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد،داشتم میرفتم از اتاق بیرون که صداش و شنیدم:
-بادا.
روم و به سمتش برگردوندم:
-او.
چند دقیقه بهم نگاه کرد و بعد گفت:هیچی.
میخواستم یک چیزی بگم اما حالت صورتش باعث شد که چیزی نگم،فقط گفتم زود بیا و از اتاق خارج شدم...چرا ناراحت بود؟چرا؟
مامان داشت غذا رو میکشید که سر و کلش پیدا شد،درست اومد و روبه روی من نشست،سرم و بالا بردم و به صورتش خیره شدم،حالت چهرش برام غریب بود...تاحالا ندیده بودمش.
اونقدر نگاش کردم تا سنگینی نگام آزارش داد ،سرش و بالا آورد و گفت:
چیزی به صورتم چسبیده.
چیزی نگفتم و فقط سرم و پایین انداختم و خودم و مشغول غذام نشون دادم.
شب و همون جا موندم و صبح از همونجا به کمپانی رفتم.
همونطور که حدس زدم دقیقا سه هفته بعد فیلم برداری شروع شد،.
زندگی به روال عادیش ادامه داشت،من و جونگ مین هنوز تظاهر به دوستی میکردیم،اون جونگ همه چیز و بین خودش و جونگ ریو تموم کرده بود با اینکه جونگ ریو هرروز پیشش میرفت و ازش میخواست که دوبار باهاش دوست شه قبول نمیکرد،من که منم باورم شده بود اون کار جونگ ریو عمدی نبوده و واقعا اون جونگ  و دوست داره اما این اون جونگ حالیش نبود.
در عرض همین سه هفته هوا کلی سرد شده بود،خوشحال بودم از اینکه بالاخره فیلمبرداری شروع شدش...فیلم برداری اول از جایی شروع میشد که پسر بچه ای که سم دونگ باشه داره راه میره و دختر بچه ای که کایول باشه داره از دور نگاش میکنه...اینا بزرگ میشن و این ماجرا هنوز ادامه داره که یکهو من وارد داستان میشم و سم دونگ ازم خوشش میاد و باهم دوست میشیم و عاشق هم میشیم.
از اون طرف دونگ جو یکبار کایول و میبینه که داره گریه میکنه و بعد نشون میده که باهم دوست شدن.
اینا مال اولیش بود و فعلا باید ذهنمون و روی همین یکی متمرکز میکردیم.
بچه هایی که واسه فیلم برداری آورده بودیم یک دختر و پسر 12 ساله بودن و خیلی بانمک بودن،کلی باهاشون دوست شده بودیم...اولین صحنه با اونا شروع میشد و خیلی هم کم بود اما همین باعث میشد که آدم غم کایول و درک کنه.
چون اولین روز فیلم برداریمون بود تصمیم گرفتیم همگی باهم به یک رستوران بریم و خوش باشیم..
تو راه رستوران بودیم که صدای گوشیم بلند شد.
-یوبوسیو.
-علو بادا کوجایی.
-چرا؟.
-آخه میخوام بهت تبریک بگم.
-چی رو بگی.
-ئه خنگ نزن دیگه فیلبرداری رو دیگه.
-آهاااااااان...اومدیم بیرون تا شام بخوریم.
-کوجا.
-میخوای بیای؟
-اوهوم.
-خوب پس قطع کن آدرس و برات اس کنم.
-باش.
قطع که کردم آدرس و براش اس دادم و گوشیم و توی جیبم برگردوندم.
داشتیم آماده برای خوردن میشدیم که سر و کله ی جونگ مین پیدا شد،همه از دیدنش کلی خوشحال شدن،این قدر که جونگ مین بهم زنگ میزد و میومد پیشم که فکر کنم اقای شین هم باورش شده بود که راستی راستی ما باهم دوستیم...منم گیج شده بودم و نمیدونستم هدفش ازین کارا چیه...اگه واقعا من و دوست داشت چی...احساس میکردم احساسم درسته اما من فقط به عنوان یک دوست و  آیدول مورد علاقم بهش نگاه میکردم.
با اینکه ون بود اما به اسرار جونگ مین سوار ماشن اون شدم تا اون من و برسونه،داشت به سمت خونه میرفت اما کمی که گذشت متوجه شدم داره یک راه دیگه رو میره،کمی که گذشت گفتم:
-یا پارک جونگ مین خونه ی من که از این طرف نیست.
-تو صبر کن میفهمی دارم کجا میرم.
کمی بعد ماشین و نگه داشت و وقتی پیاده شدیم دیدم که جلوی خونه ی خودمونه،روم و بهش کردم و بهش گفتم:
-چرا اومدی این جا؟.
-اخه هیچ وقت مامان و بابات و بهم نشون ندادی خوب میخوام مادر زن و پدر زن آیندم و ببینم دیگه.
با این حرفش یک مشت به بازوش کوبیدم و گفتم:
-خیال باطل...خیلی جدی گرفتی این دوستی رو ها.
-اها...من و تو میدونیم که قلابیه...مامان و بابات و داداشت که نمیدونن.
داشت موذی میخندید که پوزخندی زدم:
-اونوقت کی گفته که نمیدونن؟.
حالت چهرش عوض شد:
-یعنی میدونننننننننننن؟
-معلومه که میدونن فکر کردی من خوانوادم رو هم گول میزنم؟علا وه بر اونا اون جونگ و جونگ ریو و اعضای گروهم وکیورا و هوسو و عمو و اینا هم میدونن.
-ای دهن لق.
-ئههههههه اصلا هم نیستم من فقط نمیتونم کسایی رو که میشناسم و گول بزنم.
-چیش خیلی نامردی میخواستم یکم اون داداشت هانیل و بچزونم.
-به داداش من چیکار داری....نه مثلا میخوای چطوری بچزونیش؟.
ساکت بود و به یک جای دگه نگاه  میکرد،تکرار کردم:
-بگو دیگه مثلا چطوری؟.
به صورتم نگاه کرد و گفت:
-این طوری.
جلو اومد و مکحم بغلم کرد،از حرکت ناگهانیش شکه شدم، اونقدر صبر کردم تا بالاخره از بغلم بیرون اومد.با دهان باز نگاش کردم ،فقط بهم لبخند میزد...لبخندش پیروز مندانه و موذی بود اما دلیلش و نمیدونستم...دلیلش و وقتی فهمیدم که سرم و به سمت چپم برگردوندم و هانیل و دیدم که به ما دوتا خیره شده بود.
دهنم باز موند،هانیل چیزی بهم نگفت و فقط از کنارمون بی هیچ حرفی رد شد و داخل خونه شد،با خشم روم و به سمت جونگ مین برگردوندم:
-میدونستی هانیل این جاست و این کا رو انجام دادی.
شونه هاش و با بی خیالی بالا انداخت:
-چه فرقی داره در هر صورت اون فقط داداشته.
-یا پارک جونگ مین.
نگاهی خشمگین بهش انداختم و بعد با دو دنبال هانیل وارد خونه شدم،وسط حیاط بود  که دستش و گرفتم.
به سمتم برگشت و بهم نگاه کرد،توی نگاهش هیچ چیز نبود.
آروم گفتم:
-باور کن اون چیزی که تو فکر میکنی نیست.
پوزخندی زد و گفت:
-دوستیتون دروغه ها،واسه همین اونقدر با عشق هم و بغل کرده بودین؟.
-اوفففف من که گفتم اونی که فکر میکنی نیست...باور کن جونگ مین یمهو اونکار و کرد من اصلا نمیخواستم.
-نمیخواستی....مطمئنی؟؟؟یکچیزی بگو باورم شه.
-هانییییییییییل.
-ببا من حرف نزنننننننننن.
اعصابم دیگه داشت خورد میشد،با صدای بلندش فریاد زدم:
-آرههههه اصلا من عاشقشم...بغلش کردم چون دوسش دارم..تو حق نداری سر من فریاد بزنی...بعد از اینکه اون همه واست صبر کردم.
اشکام روی صورتم میریخت و نمیدونستم چی دارم میگم ،صدام و بلند تر کردم:
-من عاشقت شدممممممم اما تو هیچ وقت نفهمیدیییییی....وقتی بهم گفتی کس دیگه ای رو دوست داری شکستم اما همین جونگ مین بود که بهم کمک کرد ....تو هیچ کار برای من نکردی پس حق نداری سر من فریاد بک..
هنوز حرقم کامل تموم نشده بود که جلو اومد و محکم بغلم کرد،تقلا کردم تا از بغلش بیرون بیام اما هر بار حلقه ی دستاهاش دورم محکم تر میشد.
با صدای بلند گفتم:
-ولم کن هانیلللللللل.
محکم تر بغلم کرد،اونقدر تقلا کردم تا آخر تسلیم زورش شدم و آروم گرفتم،بالاخره حلقه ی دستهاش دورم شل شد و ازم جدا شد،ساکت بودم و نمیدونستم چی بگم.
آروم گفت:
-میان...میانه.
با چشمای اشکیم نگاش کردم که آروم گفت:
-سارانگهه...ناریا.
چشمام گرد شد،با صدای سرشار از تعجب گفتم:
-چی؟
-سارانگه...نه مثل یک دوست یا خواهر...فقط...دوست دارم.
فقط نگاش میکردم،زبونم قفل کرده بود...چطور بعد از این همه وقت حالا این حرف و میزد؟.
لباش و آروم به لب هام نزدیک کرد،احساس کردم قلبم داره منفجر میشه اما لحظه ای که تنها یک سانتی متر باهام فاصله داشت سرم و برگردوندم،ازم دور شد و با تعجب نگام کرد..گفتم:
-اما...اما تو گفتی که یکی دیگه رو دوست داری،ازم خواستی کمکت کنم تا بفهمی عاشقته.
-حالا فهمیدم که عاشقمه...نه...خیلی وقت پیش فهمیده بودم اما حالا که خودش اعتراف کرد...چیزی واسه ی انکار کردن وجود نداره.
دقیق منظورش و نمیفهمیدم،انگار مغذم از کاه پر شده بود و فکرم به هیچ جا قد نمیداد.
گفت:خوب خنگول،کسی که در موردش باهات حرف زدم خودت بودی دیگه.
-اما...چطور امکان داره.
-خیلی قشنگ هم امکان داره،من متعجب بو.دم که چرا تو نفهمیدی احساس من چیه،در صورتی که رفتار های من بیش از حد تابلو بود،من همیشه با تو بودم ...حتی وقتی مامان و بابام تصادف کردن اومد پیش تو...تو واقعا خنگی ها.
مشت محکمی به سینش زدم و گفتم:
-یاااااا...خیلی بی شعوری.
-هیییییی...ادبت کجا رفته.
ازش دور شدم ویک لگد محکم به پاش زدم که باعث شد دادش هوا بره و تا کمر روی زمین خم بشه:
-همون جایی که غیرت تو رفته.
پشتم و بهش کردم و به سمت خونه رفتم ،صداش و شنیدم:
-صبر کن باداااااا صبر کن.
-خفه شو.
داشتم تقریبا وارد میشدم که دستم توسط شخصی کشیده شد لب های هانیل روی لب هام قرار گرفت.
هر دوتا چشمام قد کاسه شدن،یعنی داشتم خواب میدیدمممممممممممممم؟؟؟




طبقه بندی: My Lovely Life،

تاریخ : چهارشنبه 27 آذر 1392 | 03:56 ب.ظ | نویسنده : bada | نظرات