تبلیغات
You And I...Hand To Hand - my lovely life-38
سلام سلام سلام

اینقدر که گفتم باید بدونین چرا دیر اومدم دیگه
به علاوه ی اینکه کلی امتحانم داریم
میان
قسمت سی و هشت

-خوب چون دوست دارم احمق.
دهنم باز موند...اون...اون الان چی گفت؟
به صورتش نگاه کردم و گفتم:
-الان چی گفتی؟.
-چی رو چی گفتم؟.
-گفتی..گفتی دوسم داری.
-خوب معلومه که دوست دارم...خواهرمی ها...قبل از اینکه خواهرم باشی هم دوستم بودی نباید دوست داشته باشم.
به فکری که کرده بودم خندیدم...چقدر خوشخیالم.
صداش و شنیدم:
-دوست دارم و دلم میخواد بری با کسی که خیلی آدم خوبی باشه نه اون پیر مرد.
سرم و سریع بالا آوردم:
-یا...به کی میگی پیر مرد.
-به پارک جونگ مین مثلا دوست..پسرت دیگه.
-هی بهش نگو پیر مرد چطور جرئت میکنی.
-چی...جرئت ؟؟!! مثلا میخواد از کی بترسم که جرئت داشته باشم.
خودم و کمی بلند کردم و یکدونه زدم تو سرش:
-از من.
دستش و روی سرش گذاشت :
-یاااااااااااا چرا میزنی.
-چون حقته...تا تو باشی به دوست..پسر من نگی پیر مرد.
-خوب هست دیگهههه...نا سلامتی دهههههههههه سال ازت بزرگ تره ها.
-خوب به تو چه که بزرگتره مهم اینه که خوشگل و مهربونه و همه دوسش دارن.
-خوب مشکل همینه دیگه...همه دوسش دارن وقتی تو باهاش باشی میان و کلت و میکنن.
-هوفففف تو یکی نمیخواد نگران من باشی...برگرد مدرسه.
-اما..
-برگرد.
-باشه.
دور زد و به سمت مدرسه رفت،نیم ساعت از کلاس گذشته بود اما به هر زوری که بود توی کلاس رامون دادن ،ایششششش کاشکی بهش میگفتم که دوستیم با جونگ مین واقعیه...اههه چقدر من خنگم.
زنگ که خورد از کلاس بیرون اومدم و سمت کمدم رفتم اما همین که خواستم در کمد و باز کنم چند تا از سونبه ها جلوم و گرفتن...بهشون نگاه کردم..حقیقتش  ازشون میترسیدم اونم با اون نگاه هاشون که داشتن میخوردنم.
یکیشون گفت:
-هی...حقیقت داره.
خودم و زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم:
-چی راستی.
یکدونه محکم زد رو در کمد که باعث شد شیش متر بپرم هوا و بعد جیغ زد:
-دوستیت با پارک جونگ مین...به چه حقی با اوپای ما دوست شدی.
-م مممن ..من من..خوب من...
یکهو انداخته شدن دستی رو دور شونه هام حس کردم و بعد از اون صداش :
-من ازش خواستم که باهام دوست شه.
صدای جیغ دخترا بلند شد:
-اوپاااااااااااااااااااااا.
سرم و به سمت اون شخص برگردوندم و جونگ مین و دیدم..
ناخودآگاه لبخندی روی لبهام نشست،به این میگن یک جنتلمن واقعی...
با حرف جونگ مین اون سونبه های مزاحم ازمون دور شدن و جونگ مین هم دستش و از دور شونم برداشت و روبه روم ایستاد:
-حال د.و.س.ت.د.خ.ت.رم چطوره؟.
لبخندی زدم:
-کومااو...جونگ مینا.
-قابلی نداشت ..مثلا د.و.س.ت.د.خ.ت.رمی ها.
خندم بزرگ تر شد،چقدر باحال بود این بشر...کاش هانیل یکم از جونگ مین یاد میگرفت...
وارد حیاط مدرسه شدیم و روی یک نیمکت نشستیم.
گفت: خیلی اذیتت کردن؟.
-نه ...هنوز میخواستن شروع کنن که تو رسیدی.
روش و بهم کرد:
-ببینم تو که اینقدر ضعیف نبودی پس چرا مقابل اونا شبیه موش مرده ها شده بودی؟
-اصلا هم شبیه موش ها نبودم اونا شبیه اژدها بودن.
با صدای بلند زد زیر خنده و میون خنده هاش گفت:
-اژدها؟ها ها ها...چه جالب...اژدها...داری خودت و تو جیه میکنی؟ها ها ها ها..اژدها؟.
با اخم نگاش کردم:
-میشه بگی دقیقا کدوم قسمت حرف من خنده دار بود؟
خندیدن و تموم کرد:
-در هر صورت الان من کار دارم...هر وقت بچه ها اذیتت کردن بهم زنگ بزن تا من سه سوته خودم و برسونم اون جا...من رفتم.
مثل باد ازم دور شد و نذاشت حتی بگم خدافظ...لبخندی زدم و از روی نیکمت بلند شدم و خواستم برم سمت کلاس که چشمم افتاد به هانیل که جلوم ایستاده بود،به صورتش نگاه کردم که یکهو لبخندی زد و یکی از لیوان های قهوش و به سمتم گرفت و منم در جوابش لبخندی زدم و ازش گرفتم.
با هم شروع کردیم به قدم زدن توی حیاط و قهوه خوردن توی سکوت...زیر چشمی بهش نگاهی انداختم...قیافش خیلی آروم بود و هیچ چیزی رو نمیشد از توش خوند...اما در هر صورت خوشمل بود .
داشتم واسه خودم حال میکردم که یکهو احساس کردم زیر پام خالی شد و شپتلق...افتادم روی زمین.
با سر عت کنارم نشست و قهوش و روی زمین گذاشت و با نگرانی گفت:
-یاا حالت خوبه؟.
نمیتونستم بگم خوبم چون پام واقعا درد میکرد،حقم داشت طفلک آخه زانوهام جفتشون اندازه ی گردو زخم شده بودن.
با اخم نگاهی بهم انداختو با داد گفت:
-حواست کجاست خنگ خدا ببین با پاهات چیکار کردی؟پاهات یکبار شکسته و احتمال دوباره شکستنش خیلی زیاده واسه همین باید مراقب خودت باشی خنگول.
در حالی که از درد اشک توی چشمام جمع شده بود گفتم:
-میانه.
سرش و بالا آورد و با دیدن اشکام نفس عمیقی کشید:
-نه ...من متاسفم که سرت داد زدم،اما باید درک کنی من نگرانتم.
سرم و تکون دادم و خواستم بلند شم که قبل از اون روی روتا دستش بلندم کرد و سمت درمونگاه مدرسه رفت.
با صدای آرومی گفتم:
-یاااا چیکار میکنی ممکنه شایعه درست بشه.
-نمیخواد نگران شایعه ها باشی همه میدونن که خواهرمی.
با شنیدن این حرفش ساکت شدم و تا موقع رسیدن به درمونگاه چیزی نگفتم.
پرستار زخم هامو و برام و ضد عفونی کرد و چسب زد .
لنگون لنگون به سمت کلاس به راه افتادم و با ورودم و همه ی سر ها به سمتم برگشت و با دیدن وضعیتم دهنشون باز موند.
خواستم به سمت میزم برم که دستایی زیر بغلام و گرفتن و سرم و که برگردوندم لبخند مهربون سم دونگ و اون جونگ دیدم...اجازه دادم کمکم کنن و تا جای میزم بردنم.
کایول سمت چپم نشست و سم دونگ هم سمت راستم،روم و به سمت اون جونگ برگردوندم:
-خوشحالم که امروز اومدی مدرسه.
-ممنونم...امروز میخوام همه چیز و با هاش تموم کنم و خلاص بشم.
یاد حرفای جونگ ریو افتادم،اگه راست میگفت که تقصیر دختره بوده چی]اون موقع قلبش میشکست؟
روم و به اون جونگ کردم:
-بهتر نیست اول ...قبل از اینکه کار از کار بگذره و جایی واسه پشیمونی باقی نمونه باهاش حرف بزنی؟.
-اما من حرفی برای گفتن به اون ندارم.
-شاید اون تقصیر کار نیست.
-یعنی میگی چشمای من اشتباه دیدن؟.
-نهههه...خوب شاید تقصیر اون نبوده...در هر صورت از من میشنوی اول به حرفاش گوش بده و بزار از خودش دفاع کنه.
کلاس که تموم شد سم دونگ بهم کمک کرد  تا از کلاس بیرون برم و پرسید:
-راستی نگفتی پات چیشد...صبح که از خونه بیرون اومدی سالم سالم بودی.
-توی حیاط افتادی.
-ای خپلی...با ید بیشتر مراقب خودت باشی.
-ممنونم که نگرانمی.
-معلومه که نگرانت میشم...مثل خواهر نداشتم میمونی ها.
کایول و دونگجو هم با دیدنم کلی سوال پیچم کردن و نگرانم شدن ، وای چقدر حال میده کسی نگرانت بشه ها...هی هی هی..واز من جو گیر شدم.
توی تختم دراز کشیده بودم که دوگجو وارد اتاق شد:
-یا..بادا..
-هوم.
-شام نمیخوای؟.
-چرا نخوام دارم از گشنگی میمرم.
-پس بیا بریم بخوریم.
روی تخت نشستم و دستم و به سمتش دراز کردم که یعنی بیا کمک کن و اونم به سمتم اومد و به جای اینکه دستم و بگیره بغلم کرد،ای خدایا امروز چقدر شبیه بچه کوچولوها لوس شدم ها...همش از این بغل میرم به اون بغل،یک لحظه از خودم چندشم شد...اما غریبه که بغلم نکرده...دونگجو جونم بود،کسی که از برادرم بهم نزدیک تر بود پس چه اشکالی داشت.
وای خدای من،چقدر این جماعت من و دوست داشتن آخه غذای مورد علاقم و درست کرده بودند،یوهووو،البته کی توی کره وجود داشت که بولگوگی رو دوست نداشته باشه؟.
هممون عین ندیده ها افتادیم به جون غذا ها،یک جوری میخوردیم که انگار از قحطی برگشتیم،حقم داشتیم آخه همیشه که چنین غذایی گیرمون نمیدومد،همیشه که سم دونگ و دونگ جو جو گیر نمیشدن تا غذاش خوشمزه بپزن...شبای دیگه فقط رامن میخوردیم..هر شب رامن و رامن و رامن.
خودمونم شبیه رامن شدیم دیگه بس که خوردیم.
خیلی وقت بود که از شامم این همه لذت نبرده بودم،از اون جایی که مثلا من آسیب دیده بودم شستن ظرف ها همش افتاد به گردن کایول طفلک.
موقع خواب یکهو یمکی بهم اس داد،گوشی رو برداشتم و پیام جونگی رو خوندم:
-خوب بخوابی...عزیززززززززززززززم....:*.
-چح...این یا رو رو باش چقدر جدی گفته.
صدای کش داری رو شنیدم:
-نارییییییییییییی...چرا وزوز میکنی...بگیر بخواب جون من فردا کلی کار داریم.
با شنیدن این حرفش دستام و آوردم بالا و دو دستی کوبوندم توی سرم،تازه یادم افتاد فردا اولین فیلم برداری برای مینی آلبوممون و اونوقت من اینوضعی بودم،ایشششش یعنی باید به خاطر من خنگ به تاخیر بندازنش.
فردا که رفتیم فهمیدم که اصلا قرار نیست رقصی در کار باشه و همین امر خیلی خوشحالم کرد.
کلیپمون از این جنایی ها بود و کلا ازین عاشقونه پاشقونه ها ی کشت و کشتار بودش که من سم دونگ و دوست داشتم و اونم من و،کایول سم دونگ و میدوستید و دونگ جو اون و چون سم دونگ میومد با من ، کایول من و میکشت و  چون من و میکشت سم دونگ اون و میکشت و چون سم دونگ کایول و میکشت دونگجو اون و میکشت و بعد هم شروع میکرد به گریه کردن.
تا این جای ماجرا توی سه تا کلیپ خلاصه میشد و چهارمیش یکجوری شروع میشد که انگار فهمیده میشه همشون نقشه ی دونگ جوئه و اون کاری کرد تا ماها عاشق هم بشیم و وانمود کرد که عاشق کایوله و آخرش چشماش قرمز میشه و دوتا بال سیاهم در میاره.
به نظرم خیلی خنده دار و مسخره بود اما چیکار میشد کرد دیگه،کل مینی آلبوممون رو هم همین چهار تا تشکیل میدادن و هر کردومش چهار تا شعر متفاوت داشتم که برای هر کدومش و یک نفرمون سولو میخوندیم.
در کل ته قلبم احساس میکردم که یکجورایی از دابل اس تقلید شده اما ماجرای اونا خیلی قشنگ بود اما مال ما خداییش خنده داره.
اما شعراش قشنگ بودن و اونی که خیلی غمگین بود به من افتاد که مربوط میشد به زمان کشت و کشتار.
اولیش که زمان عاشق شدن ها بود و کایول میخوند بعدیش و که دوران عشمون بود و سم دونگ و آخرش و هم که بیشتر مربوط به دونگ جو بود و خودش میخوند که بیشترش رپ بود.
کم کم که دقت کردم دیدم اونقدر ها هم مزخرف نیست و میشه یکجوری باهاش کنار اومد ....اما سخت ترین لحظه ی عمرم زمانی بود که فهمیدم که من یک صحنه ی ب.و.س هم با سم دونگ دارم.




طبقه بندی: My Lovely Life،

تاریخ : چهارشنبه 27 آذر 1392 | 02:55 ب.ظ | نویسنده : bada | نظرات