تبلیغات
You And I...Hand To Hand - my lovele life-37
سلام
بالاخره بعد کلی تاخیر خدمت رسیدیم
نمیدونم چرا تموم نمیشه
دیگه حوصلم و داره سر میبره
در هرصورت ببخشید

سمت اتاقم رفتم،کیسه های خرید و گوشه ای گذاشتم و به کایول که سرش توی گوشیش بود سلام کردم.سرش و بالا آورد و کمی نگام کرد و گفت:
-سلام...کجا بودی؟
-رفته بودم خرید.
-خرید؟تنها؟
-نه با پارک جونگ مین رفتم.
-پارک جونگ مینننن؟
-مگه عجیبه؟.
-نچ....حالا چی خریدی؟
-هیچی چند دست لباس خوب...برای تو هم یکدونه خریدم.
ذوق زده از جاش پرید:
-چین چااااااااا؟؟؟چیییییییی؟؟
جعبه ای رو به سمتش گرفتم:-بیا...فقط فکر کردم که خیلی بهت میاد.
با خوشحالی جعبه رو باز کرد و با دیدن پیراهنی که براش خریده بودم جیغی کشید و بعد به سمتم اومد و بغلم کرد و گفت:
-کومااوووووووووووووووووو.
از بغلم جداش کردم:
-باشه بابا فهمیدم که چقدر ممنونی.
خواست چیزی بگه که با شنیدن صدای گوشیم انگشتم و جلوی بینیم گرفتم و گفتم هیس و جواب دادم:
-یوبوسیو.
-علو...سلام ناری.
با شنیدن صدای جونگ ریو از پشت خط لحنم عوض شد:
-فرمایش.
-خوب...میخواستم درباره ی دیروز حرف بزنم.
-من با تو حرفی ندارم.
-اما باید حرف بزنم...باید بهم بگی منظورت از حرفای دیروز چی بود؟.
-یعنی تو واقعا نمیدونی چی بود؟...یعنی اتفاقی نیافتاده و دوست من اون حالی افتاده بود توی خونه؟.
-یعنی اون دیده؟.
-هه..پس بالاخره اعتراف کردی...دیگه به من زنگ نزن.
-نه نه نه نه قطع نکن...باور کن اون من نبودم که اون و م.ی.ب.س.ی.د.
پوزخندی زدم:
-پس لابد روحت بوده.
-باور کن من نبودم.
-نمیکنم.
-اون دختر من و ب.و.س.ی.د. نه من اون و.
-ازم انتظار داری حرفات و باور کنم؟
-اوهوم چون حقیقته.
 -بهت گفتم باور نمیکنم پس لازم نیست این دروغا رو تحویل من بدی.
فریاد زد-باور کن راست میگم...آزار که ندارم وقتی اون جونگ و دوست دارم اون کارو بکنم.
فریادش باعث شد ساکت بشم...احساس کردم داره راست میگه اما نباید اینقدر زود تسلیم میشدم.
من ریلکس گفتم:یعنی واقعا زور یک دختر و نداری که از خودت جداش کنی؟قطع میکنم.
گوشی رو قطع کردم و روی تخت انداختم و بدون توجه به قیافه ی متعجب کایول به سمت کمد رفتم و بعد از اینکه یک دست لباس برداشتم از اتاق خارج شدم و به سمت حمام رفتم.
از حمام که بیرون اومدم مستقیم با حوله ی دور سرم پریدم سر  لپ تاپ و روشنش کردم و دراز کشیدم تا یک گشت و گزاری توی نت بزنم که با دیدن خبری که توی صفحه ی اول هک شده بود فکم هشت متر باز موند:
((بادا از2b 2g  با  پارک جونگ مین با هم رابطه دارن))
عکس هارو تند تند رد کردم،از لحظه به لحظه ی امروزمون عکس گذاشته بودن..همین و کم داشتیم.
هنوز در شک بودم که جیغی از بالای سرم شنیدم و وقتی سرم و بالا بردم کایول و سم دونگ و دونگ جو رو دیدم.
کایول جیغ زد:
-بادااااااااااااااااااااااا...این واقعی یه.
-نه با با واقعیش کجا بودددد...ما فقط باهم دوستیم و عین دوتا دوست معمولی باهم رفتیم بیرون بهت گفتم که.
سم دونگ:این خبر نگارا هم که فقط منتظر شایعه پراکنی اند.
من:آره والا خوب کجای من و اون پیر مرد بهم میخوریم.
کایول:باداااااااا درست حرف بزن.
-ئهه منظورم اینه که کلی تفاوت سنی داریم.
دونگجو:حالا باید چیکار کنیم...چرا درست استتار نکردین.
-علم غیب که نداشتم خبر نگار دنبالمونه...میخواستم یکم راحت باشم.
سم دونگ:چرا پارک جونگ مین اونطوریه آخه حداقل ، اگه اون درست بود استتارش میشد بگی داداشمه.
-ایششششششش خوب من بهش گفتم اونجوری باشه و گفتم که همین حالا نمیخوان واسمون شایعه درست کنن و اونم به اسرار های زیاد من قبول کرد.
کایول:پس فکر کنم فاتحت خوندس.
دونگجو:به نظرت آقای شین فهمیده؟.
همین که این حرف و زد صدای تلفن خونه به صدا در اومد.
هممون به تلفن خیره شدیم بعد به هم باز به تلفن و باز به هم که آخر سم دونگ به سمت تلفن رفت و جواب داد.
چند دقیقه گذشت که برگشت.
گفتم:کی بود.
گفت:پاشو برو کمپانی.
-آقای شین بوووووووووووووووود؟.
-اوهوم...سریع حاضر شو که برات ماشین میفرسته.
-یعنی باید چیکار کنم؟
-مگه چی شده که چیکار کنی؟خیلی از این اتفاقا میافته که خیلی راحت هم حل میشه نمیخواد خودت و نگران کنی.
-جدی میگی؟.
-اوهوم...دروغم کجا بود.
-پس من برم حاضر شم.
-برو.
به سمت اتاق رفتم و سریع حاضر شدم...چقدر هم سریع پراکنده شد هنوز نیومدم باید برم،هه چقدر خنده دار بود آخه من و پارک جونگ مین اصلا باهم جور در میایم؟.
نیم ساعت بعد ماشین دنبالم اومد،از بچه ها خدافظی کردم و بعد از اینکه بهم فایتینگ گفتن سوار ماشین شدم.
اصلا نفهمیدم چطور گذشت که دیدم دم در کمپانی ام...از ماشین پیاده شدم و آروم آروم به سمت در ورودی کمپانی رفتم،درست وقتی میخواستم وارد بشم اکسو رو دیدم و کلی سلام کردم و انرژی گرفتم.
به سمت اتاق آقای شین رفتم و وارد که شدم چشمم خورد به جونگ مین و مدیر برنامش و آقای شین،همچین جمع شده بودن که انگار جنگ جهانی سوم قرار بود اتفاق بیافته.لبخندی روی لب هام نشوندم و انگار که از هیچ جا خبر ندارم جلو رفتم و سلام کردم و نشستم و گفتم:
-خبرب شده این جا.
-آقای شین گفت:-یعنی خبر و نشنیدی؟.
-چه خبری؟
-یعنی واقعا نشنیدی.
-نه نشنیدم بهم بگین تا بفهمم چی شده.
به جونگ مین نکاه کردم که با خشم نگاه میکرد و سریع نگام و ازش دزدیدم...اگه من اینقدر اصرار نمیکردم هیچکس نمیفهمید اون پارک جونگ مینه..ولی چمیدونستم این خبر نگارا حتی توی سوراخ موشم پیداشون میشه آخه علم غیبی چیزی که ندارم.
آقای شین:-شایعه شده که تو و جونگ مین باهم دوستین.
خودم و به بی خیالی زدیم:
-مگه دشمنیم.
-نه از اون دوستیاااا...از اونا.
از جام پریدم:چییییییییییییییی؟کدوم دوستیا؟.
-همونا دیگه.
-خوب اشتباه کردنننننن.
جونگ مین که تا الان ساکت بود گفت:
-اونا اشتباه کردن که کردن ردر هرصورت همه تو رو د.و.س.ت.د.خ.ت.ر.ی من میدونن.
به سمتش جهشی زدم و مشتی به بازون کوبیدم و اونم در جوابم کر و کر خندید.
آقای شین گفت:
-وقتی فکرش و میکنم همچین بیجا هم نگفتن ها شما خیلی به هم میاین.
جیغ زدم:-آقاییییییییی شیییییییییییییییین.
اما جونگ مین همچنان میخندید برای همین لجم گرفت و گفت:
-آخه کجای من به این پیر مرررررررررررررررد میاد خوب.
-جونگ مین از جاش پرید:
-چیییییییییییییییییی پیر مرددددددددددددد...با من بودییییی.
-نه پسسسسس با روحت بودم.
-حسابت و میرسم کانگ ناریی.
-میتونی بیا برسسسس.
تو مدتی که ما جر و بحث میکردیم آقای شین و مدیر جونگ مین همیش میخندیدن و یکهو از گوشه ی چشمم دیدم که دارن باهم دست میدن و برای همین دست از جرد و بحث برداشتم و گفتم:
-چرا دست دادین؟.
-برای اینکه مشکلمون حل شد.
-چطوری اونوقت؟.
مدیر جونگی:
-اینکه شما دوستیتون و اعلام کنین و وقتی شایعه ها خوابید هرکس بره پی زندگی خودش.
با تمام وجود فریاد زدم:
-هرگزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز.
آقای شین:اما دست خودت نیست ،بادا .
-چرا دست خودم نباشهههههههه خوب میتونین بگین یک دوستیه سادست یعنی چاره ی دیگه ای برای این موضوع ندارین؟.
الکی داد و بیداد میکردم و هی مخالفت میکردم اما میدونستم آخرش چی میشه آخه تو هر داستان و فیلمی همین میشده..منم زیاد برام مهم نبود و تنها چیزی که نگرانش بودم فقط هانیل بود،همونطور که حدس زده بودم اعتراضام به نتیجه ای نرسید و مجبور شدیم که ت.و.ی.ی.ت. بزنیم و بگیم که این خبر واقعیه..چیزیکه این وسط خونم و به جوش میاورد جونگ مین بود که بیخیال نشسته بود و هیچ تلاشی برای اینکه این خبر و رسمی اعلام نکنیم انجام نداد و کوچکترین اعتراضی نکرد ،در صورتی که هنجره ی من از شدت داد و فریاد در شرف پاره شدن بود.
به خونه که رسیدم اینقدر عصبانی بودم که قبل از اینکه به اتاقم برسم روی کاناپه ولو شدم...بقیه هم که مطمئن بودم که دیدن خبرو چیزی نگفتن و گذاشتن به حرص خوردنم برسم.
فردا باز هم باید میرفتم مدرسه.
وارد مدرسه که شدیم از دور هانیل و دیدم،نمیدونم چرا اما رام و کج کردم ...نمیخواستم ببینتم مطمئنا خبرو شنیده بود،یعنی کل مدرسه شنیده بودن آخه همه بد جور بهم نگاه میکردن،نگاه ها رو میتونستم یکجوری تحمل کنم اما وقتی وارد سالن شدم و چیزی که دیدم سرجام خشکوندتم.
چند تا از بچه ها یک میز گذاشته بودن و و عکس من و پشتشون چسبونده بودن و کلی تیرم جلوشون و هر کس میتونست به هدف که صورت من بدبخت بود بزنه بهش آبنبات چوپی جایزه میدادن.
فکم شیش متر باز موند و اشک تو چشمام جمع شد...قبل از اینکه بهم حمله ور بشن کلام و از توی کیفم در آوردم و روی سرم گذاشتم و تا دهنم پایین کشیدم و از مدرسه خارج شدم..مسلما اگه چشمشون بهم میخورد قیمه قیمم میکردن.
ای خداااااااا تو چه مخمصه ای گیر افتادم...داشتم میرفتم که یکهو یکی گرفتتم..برگشتم و بهش نگاه کردم و هانیل و دیدم.
با دیدنش چشمام گرد شد و آروم گفتم:
-ه..هانیلا.
دستم و گرفت و به سمت ماشینش کشوند،در و باز کرد و توی ماشینش هلم داد و بعد از اینکه خودش سوار شد پاش و روی گاز فشرد.
به اندازه ی کافی از مردسه دور شده بودیم که ایستاد...آروم گفت:
-این..این حقیقت داره..ناری؟
روم و به سمتش برگردوندم : معلومه که نه.
آشکارا یک نفس راحت کشید...بعد ادامه داد:
-خوشحالم که این طوریه؟.
-چرا خوشحالی.
-چون که با اون رابطه ای نداری.
-چرا باید خوشحال باشی.
-هیچی فقط خوشحالم.
-اما خوب چرا خوشحالی؟.
با صدای بلندی فریاد زد:
-خوب چون دوست دارم احمق.
دهنم باز موند...اون...اون الان چی گفت؟
 





طبقه بندی: My Lovely Life،

تاریخ : جمعه 24 آبان 1392 | 12:50 ب.ظ | نویسنده : bada | نظرات