تبلیغات
You And I...Hand To Hand - my lovele life-36
سلام
میانههههههههههههههههههههههههه
باور کنین من اگه بتونم بزارم حتی یک روزم تاخیر نمیکنم
چیکار کنم دیگه
مشکل روانی داره
باور کنین اینقدر غصه خوردمممممممممممممممممممممم
حتی گوشی آبجیم هم نبود که بتونم خبر بدم
اصلا یک وضعی بووووووووووووووووووووووووووود
الانم فکر کنم شک بهش وارد شده درست شده
ببخشید دیگهههههههههههههههههههههههههههه
گریهههههههههههههههههههههههههه
خیلی بدین چرا نمیبخشین
دیگه باهاتون قهرم






قسمت سی و شیش
ردیف اول نشستیم و منتظر موندیم تا کنسرت شروع شه..خیلی باحال بود حس خیلی خوبی داشتم..اما نه به اندازه ی بار اولی که میخواستم دابل اس و ببینم...
خاطرات اون روزا جلوی چشمم ظاهر شدن...گرچه به زور یکسال میشد اما فکر میکردم 10 سال از اون روزا میگذره...یعنی من به این زودی به ارزوم رسیدم...سال پیش همین موقع برام مثل یک چیز دست نیافتنی بود...اونجا هنوز تازه تصمیم گرفته بودم که توی هنرستان دریم ثبت نام کنم...درست بعد از دیدن اون تبلیغ توی تلوزیون...نفس عمیقی کشیدم...زندگیم واقعا عوض شده هااااا...
شروع شدن کنسرت باعث شد از گذشته ها بیرون بیام.
وای خدای منننننننن...اولین گروه ان وای سی بود...کوچولو هااااااااااای من...چقدر یامادا نانازی بود...اینقدر دوسش داشتم.

(عکس ان وای سی)

 .......
بالاخره رسیدیم به خونه...حقیقتا هرچقدر هم که مسافرت بهت خوش بگذره هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.
عادت دونگجو بود برای همین هنوز وارد نشده بود مستقیم به سمت تلفن رفت تا ببینه کی برامون پیام گذاشته آخه معمولا دوستاش زیاد زنگ میزدن.
به سمت راه پله رفتم تا برم بالا که صدای آشنایی از سمت تلفن توجهم و جمعکرد:
-ناریییییییییییییی...کجایییییییییی...من باردار شدم.
چییییییییییییییییییییی؟؟؟؟صدای کیورا بود...با چشمای گرد شده به سمت دونگجو برگشتم و دیدم داره نگام میکنه...منم نگاش کردم اما یکهو کنترلم و از دست دادم و پریدم بغلش و شروع کردم به جیغ زدن...خیلی خوشحال بودم.
با اینکه خسته بودم اما خیلی سریع از خونه بیرون زدم و تاکسی گرفتم و مستقیم به سمت خونه ی کیورا رفتم...از ذوق مرگی داشتم میمردم..خیلییییییی واسش خوشحال بودم.
تاکسی جلوی در خونشون نگه داشت و من پیاده شدم..آب دهنم و قورت دادم ،خودم و آماده کردم و زنگ و شدم...1 بار دوبار و سومین بار بالاخره در باز شد و کیورا توی چارچوب در نمایان شد...با دیدنش لبخندی روی لبهام نشست ..دستاش و برام باز کرد و رفتم بغلش...خیلی دلم براش تنگ شده بود.
از بغلش بیرون اومدم و به شیکمش اشاره کردم:
-چوکاهه-مبارکه.
لبخندی روی لبهاش نشست:
-کومااو.
وارد خونه شدم و گفت روی کاناپه بشینم و خودش رفت و با دوتا قهوه برگشت...کلی حرف داشتم برای گفتن بهش.
همینطور داشتیم حرف میزدیم که یکهو زنگ در به صدا در اومد...کیورا رفت در و باز کرد و بعد هیون وارد خونه شد ...بلند شدم و بهش سلام کردم و جلو اومد و بهش دست دادم...اما بغلش نکردم....هه چه پررو هم هستم میخوام بغلش هم بکنم اینگار چیکارمه...اگه جونگمین بود یکچیزی.
آخ گفتم جونگ مین...اینقدر دلم واسش تنگ شده بود...از خیلی وقت بود ندیده بودمش...حتما باید میرفتم و میدیمش.
دوباره نشستیم و به حرف زدنمون ادامه دادیم..
ازم پرسید:
-رابطت با هانیل چطوری پیش میره.
از سوالش تعجب کردم...مگه نمیدونست هانیل داداشمه.
دوباره پرسید:
-بهش اعتراف نکردی؟؟؟
لبخندی زدم:
-تو خودت میدونی که اون داداشمه....اگه هم نبود یکی دیگه رو دوس داره.
-بیخود اون و داداش خودت ندون...شما نه از مامان و نه از بابا مشترکین...خیلی راحت میتونین برین باهم.
-اما اون خودش بم گفت یکی رو دوست داره.
-این و گفته بودی...اون ماله خیلی وقت پیش بود...توی این مدت با کسی دیدیش؟؟؟زمانی که مامانت توی بیمارستان بود دیدی که دختری بیاد تا به هانیل سربزنه؟مگه وظیفه ی کسی که د.و.س.ت.د.خ.ت.ر آدمه این نیست که ازش خبر بگیره...اصلا تو تاحالا دیدی...
-پس چرا اون حرفا رو زد.
-از کجا معلوم شاید...شاید منظورش از اون دختر خودت بودی.
-غیر ممکنه.
-درهرصورت شاید به نظر تو غیر ممکن باشه اما به نظر من که اینطور نیست...شاید واقعا دوست داشته باشه اما به خاطر مشکلاتی که به وجود اومده نتونسته بهت بگه...یا شاید اونم مثل تو این تفکر مسخرانه ی خواهر برادری رو داره.
حرف های کیورا خیلی من و برد تو فکر...یعنی چنین چیزی ممکن بود؟؟؟
حتی فکر کردن بهش هم قشنگ بود..لبخندی روی لبهام نشست...اگه میشد چی میشد.
با فکر کردن به همین چیزا خوابم برد.
فردا دوباره باید میرفتیم مدرسه...بعد از این همه تعطیلی خیلی سخت بود و آدم حوصلش نمیومد…مخصوصا اینکه خوشم گذشته کلی توی این روزای تعطیلی.
دلم برای اونجونگ یک ذره شده بود اما از شانس قشنگم غایب بود.
نمیدونم چرا دلم براش شور میزد برای همین از روی صندلی بلند شدم و به جونگ ریو اشاره کردم تا بیاد بیرون که کارش دارم.
دقایقی بعد روبه روی هم توی راهرو ایستاده بودیم...به صورتش نگاه کردم:
-نمیدونی چرا اون جونگ امروز غایب شده..مریضی چیزیه؟؟
-سرش و تکون داد:
-نمیدونم...بهم نگفته چرا.
لب پایینیم و گاز گرفتم:
-نمیدونم چرا حس بدی دارم...همش دلم شور میزنه و نگرانم..
سرم و بالا کردم و بهش نگاه کردم:
-میگم نکنه اتفاق بدی واسش افتاده باشه؟
-نمیخواد نگران باشی حتما حوصله نداشته بیاد مدرسه.
-اون دختر قوی ای نیست...ضعیفه و زود مریض میشه اما معمولا میومد مدرسه...الان که غایبه شاید خیلی بد مریضه که نتونسته بیاد دیگه.
-اوههههههه...دختر چقدر نفوذ بد میزنی تو...نگران نباش ایشالا که حالش خوبه.
دستاش و روی شونه هام گذاشت و به سمت کلاس هلم داد:
-در هر صورت همه ی غایبی ها مال تو نیست و اونم یکبار دلش خواسته غایب شه.
-مسخرههههههه.
با اومدن معلم سرجامون نشستیم،گرچه جونگ ریو اون حرفا رو زده بود اما ته دلم براش نگران بودم...حواسم به درس نبود و بی هیچ دلیلی فقط به اونجونگ فکر میکردم...واییییی خدا حتی گفته بود خالشم روستاست  و با دختر خالش تنهاست...اگه مریض باشه بچه ی شیش ساله چطوری میخواد ازش مراقبت کنه.
واییییی خدا دارم دیوونه میشم...نه نمیشه...باید یک کاری بکنم.
زنگ تفریح که خورد به دفتر رفتم و گفتم که همین الان مدیرم زنگ زد و گفت یک کار فوری باهام داره و اونا هم از اونجایی که خیلی من و باور داشتن خیلی سریع بهم اجازه دادن تا برم.
تاکسی گرفتم و مستقیم به سمت خونه ی اون جونگ رفتم.
زنگ در و زدم و دقایقی بعد  صدای بچه گونه ای از پشت اف اف اومد:
-دوگوسیو-کیه-
-سلام...اون جونگ خونست.
--بله خونست..شما؟
-من دوستشم..ناری.
-همون خواننده هه که معروفه . اسمش باداست.
لبخندی زدم:آره.
-آخ جوووووووون.
-در و باز نمیکنی بیام تو؟
-چرا الان باس میکنم.
در و باز کرد و وارد شدم و به محض وارد شدم به سمتم اومد و با ذوق بهم نگاه کرد:
-سلام بادا اونییی...من خیلی دوست دارم.
روی زانو هام نشستم تا هم قدش بشم:
-منم تورو دوست دارم سورا کوچولو.
با ذوق گفت:
-اسمم و بلدی اونیییی.
معلومه که بلدم خوشکل.
دستام و باز کردم براش و اونم اومد بغلم و گونش بوسیدم،از بغلمم که بیرون اومد گفت:
-اونی جونگی توی اتاقشه .
با انگشت به اتاقی اشاره :اوناهاشش اون اتاقه.
-ممنونم.
به سمت اتاق رفتم و چند تقه به در زدم اما جوابی نشنیدم..دوباره و دوباره در زم اما جوابی نشنیدم برای همین در و باز کردم و وارد شدم و اون جونگ و دیدم که روی تخت دراز کشیده.
به سمتش رفتم و آروم سلام کردم.
سرش و به سمتم برگردوند که با دیدن صورتش شکه شدم و با تعجب گفتم:
-اون جونگگگگگگ...چرا چشمات این جوریه؟؟؟چرا اینقدر قرمزه و باد کرده؟؟؟گریه کردی؟؟؟اون جونگگگگگگگگگگگک.
متوجه قطره اشکی شدم که از گوشه ی چشمش پایین اومد،آروم گفتم:
-اون جونگ..کنچانا-حالت خوبه؟؟-
با شنیدن این جمله یکهو صدای گریش بلند شد.
با تعجب بهش نگاه کردم:
-اون جونگا!!!!
میون گریه گفت:
-ناریاااااا.....
به سمتش رفتم:
-چی شده اون جون جونگ.
-من...من میخوام با جونگ ریو  به هم بزنم.
-بو؟
گریه کردن و تموم کرد و سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد:
-من...من میخوام باهاش بهم بزنم.
-اخمی کردم.
-چرا اونوقت؟
آب بینیش و بالا کشید و در حالی که صداش  میلرزید گفت:
-من دیشب اون و دیدم.
-خوب ببینی..مگه تاحالا ندیده بو...
نذاشت حرفم و تموم کنم و گفت:
-اون داشت یک دختر دیگه رو م.ی.ب.و.س.ی.د.
چشمام از تعجب گرد شد و فریاد زدم :
-چییییییییییییییییییی؟؟
-اوهوم.
-اون تو رو دید؟
سرش و تکون داد:
-نه..من قبل از اینکه من و ببینه از اونجا رفتم.
احساس کردم درجه ی حرارت بدنم از عصبانیت داره میزنه بالا...بدون اینکه از اون جونگ خدافظی کنم و بدون توجه به حرفاش که هیچی هم نفهمیدم از خونه بیرون زدم...فقط میدونستم دلم میخواد الان کله ی جونگ ریو رو بی رفت و برگشت بکنم...پسره ی عوضی...همون اول که میخاست با اون جونگ دوست بشه بهش هشدار داده بودم...ای منه خر...یعنی جونگ ریو رو نمیشناختم..نمیدونستم چه موجودیه؟؟؟نباید میذاشتم این اتفاق بیافته.
سریع تاکسی گرفتم...بیتوجه به اینکه راننده هه داشت چطوری نگام میکرد و ممکنه بعدا شایعه راه بندازه جیغ بلندی کشیدم...البته کاری م نمیتونست بکنه.
دم در مدرسه پیاده شدم..هنوز تعطیل نشده بودن.
عصبی قدم رو میرفتم و منتظر این بودم که زنگ بخوره..دقایقی بعد زنگ خورد سرم و بالا آوردم و به در چشم دوختم تا اینکه جونگ ریو با هانیل بیرون اومدند.
بی خیال از همه جا داشت هر و هر میخندید که عصبانی ترم میکرد.
با قدم های محکم به سمتش رفتم با دید نم لبخند زد و خواست دست تکون بده  که قبلش دستم و بالا بردم و یکی توی گوشش خوابوندم .
چشمای دوتاشون گرد شد و بقیه ی بچه های تو حیاطم برگشتن و به ما نگاه کردن...دستش و روی صورتش گذاشت و با همون چشمای گرد شدش نگام کرد.
هانیل جلو اومد و گفت:
-یا...این چکاری بود که کردییییی؟؟؟؟؟.
بی توجه به حرف هانیل رو به جونگ ریو کردمو گفتم:
-خیلی پستی جونگ ریو...خیلییییییییی.
با لکنت گفت:
-م..منظورت..چیه؟؟م..من..چیکار کردم مگه؟.
-چیکار کردیییییی؟؟؟؟تازه میگی چیکار کردی...وقتی میخواستی با اون جونگ دوست بشی بهت هشدار نداده بودم...نگفتم اگه میخوای مثل بقیه باهاش بازی کنی حق نداری بهش نزدیک بشی...پس چرااااااا این کارو کردییییییی.
-چی میگی تو.
از اینکه خودش و میزد به کوچه ی علی چپ حرصم دراومد..
جلو رفتم و یقش و چسبیدم:
-واسه من فیلم بازی نکن.
متوجه افرادی شدم که دورمون جمع شدن...ایشششش معروف بودنم مشکل بود...یقش و ول کردم و انگشتم و به نشونه ی تهدید جلوی صورتش گرفتم:
-دیگه دور و بر اون جونگ پیدات نشه...برو با همون عوضی که م.ی.ب.و.س.ی.د.ی.ش...دختری مثل اون جونگ برای تو حیفه…دور و بر دوستم نبینمت...مفهوم شد.
هنوزم مثل علامت تعجب داشت نگام میکرد...دوست داشتم برای اینکه خودش و به نفهمی میزد خفش کنم اما بهش اهمیتی ندادم و از مدرسه بیرون زدم.
آخیش چقدر دلم خنک شد اما هنوز کاملا راحت نشده بودم...حسابش و بعدا میذارم کف دستش...یکاری میکنم که به غلط کردن بیافته...ایشششششش پسره بوقه بیییییییییب...اَیشششششش چقدر حرصی ام...نمیدونم چرا دلم میخواد گریه کنم...الان اونجونگ خیلی سختشه...اون گفت عاشق جونگ ریوست... وقتی خودم و جاش میزارم دوست دارم سر به تن اون جونگ ریو نباشه..حیف این اسم براش...مهربون...هم کجای اون پسره مهربونه...حیفهههههههه اسمش.

 
 



طبقه بندی: My Lovely Life،

تاریخ : شنبه 4 آبان 1392 | 03:36 ب.ظ | نویسنده : bada | نظرات