تبلیغات
You And I...Hand To Hand - I Did It For LOVE ...TIME OUT 2 ...part2

سلام دوستان .

بفرمایید برای پارت دوم :))))))

 

I did it for love…///part 2

چشم هایش را آرام باز کرد . نگاهش به سقف گچ کاری شده و لوستر های بزرگ گران قیمتش افتاد . به زحمت از جایش بلند شد و به اطرافش نگاهی انداخت .

با شنیدن صدایی از پشت سرش ، برگشت و به مردی که روی یک صندلی تکیه داده بود خیره شد . مرد میانسالی بود ، موهای جوگندمی اش یک طرفه روی صورتش ریخته شده بود و با حالتی عجیب به هیون جونگ زل زده بود .

از جا بلند شد و به سمت او آمد . دستش را روی شانه ی هیون گذاشت و گفت :" تو کاملا شبیه پدرت هستی !! یانگ هیون جونگ !"

هیون به چشم های مرد خیره شد . هنوز ذهنش درگیر اتفاقات اخیر بود و نمیتوانست از اطرافش چیزی بفهمد . پرسید :" من کجام ؟ تو کی هستی ؟!"

مرد روی تخت کنار هیون نشست و با لبخند محوی ، در حالی ک به زمین خیره شده بود گفت :" من و پدرت بهترین دوستان هم دیگه بودیم هیون جونگ! من «جیمز یو » هستم . از زمانی که این باند به پدرت ارث رسید تا چند دقیقه قبل از مرگش کنارش بودم! وقتی اون به وسیله ی دخترش کشته شد ... به وسیله ی خواهر تو ... یانگ جی هیون ..."

نگاهی به چهره ی متعجب و کلافه ی هیون جونگ انداخت و ادامه داد :" خواهر ناتنیت ! اینجا یه جزیره ی خصوصیه . تو آب های کره ی جنوبی ! جزیره ای که از پدر بزرگ پدرت ، هر بار به پسرش ارث رسیده و حالا تو ، وارث این جزیره و این باند هستی !"

هیون جونگ نفس عمیقی کشید و موهایش را با کلافگی بهم ریخت و گفت :" ببین آقای یو !!! من نمیدونم تو چی داری میگی! مهمم نیست برام که اینجا کدوم قبرستونیه ! میخوام برگردم تایلند ! تو همون زیر پله ای درب و داغون خودم زندگیمو بکنم ! من نه به این لوسترای میلیون دلاری دلم خوشه نه به اون ال ای دی بزرگ گوشه ی سالن و نه به لباسای مارکداری که نمونه اش تن توئه ! با همون لامپ صد واتی و تلوزیون 14 اینچ و لباسای نخ نمای خودم راحت ترم!!! وارث چیه دیگه !؟"

جیمز بلند خندید دستش را محکم پشت هیون کوبید و گفت :" تو هفت ساله بودی که پدرت کشته شد پسر ! برای فرار از اوضاع نا به سامان باند و به خاطر این ک احتمال لو رفتنمون زیاد بود من تو و مادرت رو راهی کردم به تایلند . متاسفم که نتونستم اوضاع بهتری برات بسازم ... و متاسفم به خاطر مرگ خانم کیم ! اون بیمار بود . قبل از این که وقتش بشه درباره ی هویت واقعیت باهات صحبت کنه ، از دنیا رفت . متاسفانه !"

هیون جونگ از جا بلند شد و نفس عمیقی کشید . کم کم داشت اوضاع برایش جا می افتاد . یادش می آمد ک بار ها از مادرش شنیده بوده ک بالاخره یک روزی ، باید به خود واقعی اش برگردد ! دستش را کلافه بروی صورتش کشید و پرسید :" این باند دقیقا کارش چیه ؟ جیمز!"

جیمز بلند شد و دستش را دور گردن هیون انداخت و با لبخند گفت :" خیلی کار ها پسر جون ! خیلی کار ها ! اما مهمترین ماموریت ما در وهله ی اول چیزیه که بعد از آموزش هات بهت میگم ! هدف اصلی باند که به سرانجام رسوندنش روز به روز داره بهمون نزدیک تر میشه !"

***

کیو جونگ به دیوار چسبید و اسلحه اش را در حالت آماده باش کنار گوشش نگه داشت . دستش را به علامت سکوت دو بار به روی بینی اش زد و با سر به جینا علامت داد که او را پوشش بدهد .

جینا عرق روی پیشانی اش را پاک کرد . سری تکان داد و اسلحه اش را محکم تر گرفت . کیو قدمی به جلو برداشت و از پشت دیوار بیرون آمد . جینا به سرباز های پشت سرش علامت داد و به دنبال کیو جونگ به راه افتاد . هدفشان بمبگذارانی بودند که از مدت ها پیش آشفتگی های کوچک و بزرگی را در بعضی خیابان ها درست کرده بودند .

کیو جونگ خودش را به در ورودی اتاق رساند و با سر به جینا علامت داد . جینا سری تکان داد و دوید و با پایش محکم به در کوبید و با شکسته شدن در ، هر دو ، اسلحه هایشان را به سمت سه مرد که مشغول ساختن مواد منفجره بودند گرفتند .

مرد ها دستهایشان را بالا بردند و همزمان سرباز ها به درون اتاق ریختند . یکی از مرد ها با سرعتی باور نکردنی نارنجک دود زا ی کوچکی را به زیر پایشان پرت کرد . همه جا در دود سفید و خلط آوری پنهان شد . کیو جونگ فریاد زد :" جینا ! برو سمت پنجره..."

جینا میان آن دود به سمت جایی دوید که آخرین بار پنجره آنجا قرار داشت . حس کرد کسی او را گرفت . با آرنجش به شکم او کوبید و چرخید . توانست چهره ی یکی از بمب گذاران را تشخیص بدهد . اما قبل از این که بتواند کاری کند دستی روی دهان و بینی اش را پوشاند و ضربه ای به پشت گردنش خورد .

گیج شد . دو زانو روی زمین افتاد . میان آن دود ، همه چیز را نامتعادل و چند تایی میدید . با چشم به دنبال اسلحه اش گشت اما در لحظه ای که پیدایش کرد دستی سریع آن را برداشت . یکی از بمب گذار ها اسلحه را به سمتش گرفته بود . قبل از این که بتواند حرکتی بکند صدای فریاد کیو جونگ را شنید که نامش را صدا زد و بعد صدای شلیکی که خیلی به اونزدیک بود . چشم هایش را بست و دستش را روی جای جای بدنش کشید تا بفهمد تیر خورده یا نه . در آن اوضاع انگار حواس 5 گانه اش هم کار نمیکردند .

کیو جونگ بازوهایش را گرفت و با خشونت تکانش داد . صدایش را نمیشنید ...

***

جیمز انگشتش را روی خالکوبی اژدها مانند روی گردن هیون کشید و گفت :" همچین هم پاستوریزه نیستی هیون جونگ!"

هیون پوزخندی زد و شانه ای بالا انداخت . به دنبال جیمز به جایی رفت که ذره ای هم برایش اهمیت نداشت .

به اتاقی کوچک رسیدند . وسط اتاق سه میز گذاشته شده بود با شش مانیتور . سه کیس ،هر کدام کنار یکی از میز ها قرار داشت و روی میز پر از کاغذ و خرت و پرت بود . میز تکان محکم خورد و صدای فریادی خفه آمد . هیون ابرویی بالا انداخت و با کنجکاوی به جلو خم شد تاشخص زیر میز را ببیند . اما موفق نشد !

صدای شلیک خفه ای بلند شد و گلوله ی کوچکی به سرعت در چوب یکی از میز ها نشست . دوباره میز تکانی خورد و داد و فریاد ها وحشتناک تر شد . کسی از زیر میز داد زد :" هی! هئو یونگ سنگ ! بهت گفته بودم دم و دستگاه من سیبل تیر اندازی تو نیست احمق ! "

هیون به پشت سرش و پسری که با یک تفنگ بادی روی شانه اش به درگاه در تکیه داده بود خیره شد . پسر تعظیم کوتاهی کرد و گفت :" از دیدنتون خوشحالم ارباب یانگ !"

هیون زیر لب غرید :" هیون جونگ!"

پسر نیشخندی زد . جیمز خندید و گفت :" هئو یونگ سنگ یکی از بهترین های ماست هیون جونگ ! اون تک تیر انداز ماهر بانده ! از اونجایی که جنبه ی اسلحه رو نداره و ممکنه بزنه دونه دونه بکشتمون ، از طرفی هم بدون اسلحه نفس نمیتونه بکشه ، یه تفنگ بادی بهش دادیم خوش باشه !!!"

یونگ سنگ غرید :" به هم میرسیم جیمز !"

جیمز ابرویی بالا انداخت . ضربه ای دیگر به میز خورد و باز صدای آخ کسی بلند شد . دستی یک فیش بزرگ سیاه رنگ را روی میز کوبید و خودش از زیر میز بیرون آمد . پسر جوانی بود با عینک قاب بزرگ کائوچویی! به هیون خیره شد و ابرویی بالا انداخت . ناگهان چشمانش درخشید !از پشت میز بیرون دوید و خودش را در آغوش هیون پرت کرد ! داد زد :" هیون جونگ هیونگ!!!! خودتی ! تو واقعا خودتی !"

هیون او را از خودش جدا کرد و به چشم هایش خیره شد . با ناباوری گفت :" کیم هیونگ جون! تو اینجا چیکار میکنی ؟!از دبیرستان تا حالا چند سال گذشته ؟!"

هیونگ جوابی نداد و خودش را بیشتر به هیون چسباند . جیمز گفت :" اون مسئول کامپیوتر هاست ! یه هکر ! تو کارش استاده !البته تو دبیرستان وظیفه اش یه چیز دیگه بود !!!!!

***

جینا لبه ی اتاقک آمبولانس نشسته بود و کیسه ی یخی را روی سرش گرفته بود . کیو جونگ در حالی که جلیقهی ضد گلوله اش را در می آورد به سمتش آمد . نیشخندی زد و صدایش را نازک کرد و گفت :" من با بیست سال سن با تویه 26 ساله هم سطحم !!! "

جینا چشم غره ای به او رفت و کیو جونگ غرید :" دختره ی احمق ! تو هنوز نمیتونی مواظب خودت باشی! اه ! "

نگاهی به صفحه ی تلفنش که روشن و خاموش میشد انداخت وآن را توی دست جینا انداخت . با کلافگی گفت :" رئیس لی تا حالا بیست بار بهم زنگ زده . جوابشو بده از نگرانی دربیاد !"

جینا پوزخندی زد . دکمه ی وصل تماس را فشرد و گوشی را روی گوشش گذاشت . قبل از این که بتواند چیزی بگوید صدای فریادی باعث شد گوشی را از گوشش فاصله بدهد :" هی پارک جینا ! سه ماه تو خونه حبس میشی تا آدم بشی ! بعدشم استعفا میدی میای میشینی تو خونه از آنا خیاطی یاد میگیری !!!!"

جینا غرید :" آروم باش لی سوهیون ! من یه هفته مرخصی دارم ! تو این یه هفته تجدید قوا میکنم بعدشم برمیگردم سر کارم ! واسه من تعیین تکلیف نکن !"




طبقه بندی: I Did It For Love...Time Out2،

تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392 | 04:19 ب.ظ | نویسنده : Mitra | نظرات