تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep17

سلام دوستای گلم!خوفید؟؟؟اینم از قسمت بعد یوجین....

ببخشید که دیشب نتونستم بذارم بجاش الان گذاشتم!برین ادامه ببینین اینبار چه اتفاقاتی درانتظار یوجینه خخخ

نظر یادتون نره

باخارج شدنش از اقامتگاه وزیراعظم هیونگ هم بهش ملحق شد:خب چی شد؟کسی رو انتخاب کردین؟

همونطور که راه بازگشت به قصر را پیش گرفته بود ونگاهش به جلو بود جواب داد:مگه اهمیتی هم داره کی باشه؟وقتی برای اون دخترا من اهمیت ندارمو مقاممه که فقط ارزش داره اونا چرا باید برای من مهم باشن؟

هیونگ سری کج کردو متفکر:مگه همه ی ولیعهدا همین کارو نمیکنن؟؟

جونگمین با بداخلاقی نگاهی به هیونگ انداخت:اگه اینطوریه نمیخوام ولیعهد باشم

هیونگ خیلی سریع لبشو به دندون گرفت:هییییییی اگه پدرتون بفهمن از وسط نصفتون میکنن!راستی...

همونطور که راه کوتاه بین اقامتگاه وزیرتا قصر را طی میکرد جواب داد:چی میخوای بگی؟

هیونگ:با اون دختره یوجین چیکار کردی؟بهتر نشده؟میگم بهتر نیست بذاریش بره؟چون میدونم دیر یا زود برات دردسر میشه

جونگمین آهی کشید:نمیتونم بذارم بره

هیونگ باچشای دراومده بهش چشم دوخت:چی؟؟؟

جونگمین:میخوام پیش خودم نگهش دارم اگه بذارم بره صدمه میبینه

اینو گفتو وارد حیاط بزرگ قصر شد...هیونگ که کمی عقب مانده بود خیلی سریع خودش رو به جونگمین رسوند:منظورت چیه؟؟بهم نگو که ازاین دختره جدی جدی خوشت اومده؟

همون لحظه جونگمین ایستادو سرپاشنه ی پا بسمت هیونگ چرخید:اگه خوشم اومده باشه چی؟

هیونگ ازترس جلوی دهن خودشو گرفت:یکم آرومتر حرف بزنین لطفا...اگه کسی بشنوه چی؟؟...آهی کشیدو ادامه داد:اون دختر...چطوری بگم؟...یجوریه...معلوم نیست کیه!ازکجا اومده!خونواده واقعیش کین!اگه پدرش خائن بوده باشه چی؟

جونگمین با حرفای هیونگ پوزخندی زد:اینطوری دربارش فکرمیکنی؟

هیونگ باحالت گنگی:منظورت چیه؟؟

جونگمین:باید قسم بخوری به هیچکی نگی فقط یه راز بین خودمو خودت باشه حتی خودشم نمیدونه که من ازاین راز خبر دارم پس دهنت باید چفت باشه...

هیونگ با ترس نگاهی به جونگ انداختو با سر حرفشو تایید کرد وجونگ ادامه داد..

جونگمین:این دختر...ازکشور هانه

هیونگ:نگو که داری شوخی میکنی

ولی سکوت معنادار جونگمین بهش فهموند که هیچ شوخی ای درکار نیست

هیونگ:پس...ممکنه به این خاطر بوده باشه که میخواستن بکشنش؟؟..

جونگمین:احتمالش زیاده

بانزدیک شدنشون به اقامتگاه جونگمین چشم هیونگ به یوجین که جفت اقامتگاه روی سکویی نشسته بود خورد...

جونگمین با صدای ارومی:عادی رفتار کن..بهتره به روش نیاری که از کشور دیگه ست

*****

از وقتی ابراز علاقه ی جونگمین رو نسبت به خودم فهمیده بودم دیگه نمیتونستم مثل قبل باهاش خوب وعادی رفتار کنم...اصلا نمیتونستم فکرشم کنم که تمام مدت زمانی که همراه جونگمین بودم اون بهم نظری داشته هرچند مدت زمان خیلی طولانی ای هم نبوده وفقط چندروزه که به این کشور اومدم...من تازگیا تونسته بودم تنفرم نسبت به هیون رو کم کنم...توی این مدت زمان حتی یه لحظه هم به این فکر نکرده بودم که بخوام قلبمو به یکی دیگه بدم...خیلی برام سخته!خیلی...چطور میتونستم خودمو قانع کنم؟...خودمو قانع کنم که من،یه دختری که حالا هیچ فرقی با آدمای عادی نداره وبرای این کشور بیگانه محسوب میشه بخواد عاشق شاهزادش بشه...همیشه میگن وقتی عاشق کسی بشی اختیارتو ازدست میدی حالا جونگمین هم اینطوری شده بود...اون مسلما نمیدونست چی داره میگه...امیدوار بودم وقتی ازدواج کرد بتونه این احساسات زودگذرو کنار بذاره...

با دیدن جونگمین وهیونگ توی فاصله ی چندمتریم خیلی سریع بلند شدم مقابلشون قرار گرفتم

جونگمین:چرا توی این هوای به این سردی اینجا نشستی؟منتظر کسی بودی؟

نمیدونستم چطور باید بگم...دیگه نمیتونستم باهاش توی یه اتاق باشم وگرنه ممکن بود احساسمون نسبت به هم از این چیزی که هست هم بیشتر بشه

_خب...من

جونگمین:فهمیدم...نمیخوای دیگه توی یه اتاق بامن باشی درسته؟

مثل اینکه جونگمین خیلی زودتر ازاون چیزی که فکر میکردم فهمیده بود که میخوام ازش دور باشم...باتاسف سرمو پایین انداختم وبه گفتن یه متاسفم اکتفا کردم

جونگمین:ولی اون دو روزی که باهم قرار گذاشتیم هنوز تموم نشده فردا شب تموم میشه پس الان نمیتونی از قصر بیرون بری

حدس میزدم جونگمین بخواد اون دو روز رو برای نگه داشتنم بهونه کنه...پس فقط یه راه واسم مونده بود

_پس لااقل بذارین پیش بقیه خدمتکارا باشم...فکرمیکنم اونجا باید امنیتم بیشتر باشه

جونگمین قیافه ی مسخره ای به خودش گرفت:توی اقامتگاه من امنیت نداری ولی اونجا داری؟؟

جوابی نداشتم که بهش بدم...اصلا نمیدونستم دیگه چی بهش بگم

جونگین:باشه اگه تو اینو میخوای بازم من حرفی ندارم...این که حداقل توقصر نزدیکم باشی خیلی قابل تحمل تره تا اینکه بخوای بیرون قصر جایی که حواسم بهت نیست باشی...وروشو به طرف هیونگ برگردوند:ببرش پیش سرخدمتکار وسفارش کن هیچ کاری بهش ندن

_من مشکلی با کار کردن ندارم

جونگمین خیلی قاطع:من مشکل دارم رو حرف من حرف نزن

ناچارا تعظیم کوتاهی کردم ودنبال هیونگ راه افتادم...حدس میزدم جونگمین بعداز اون حرفاش مهربون تر شده باشه ولی برعکس بداخلاق تر شده بود...یعنی بخاطر رفتار منه؟چون دارم برعکس خواستش رفتار میکنم؟؟

هیونگ:تو این دوروز رو تو اقامتگاه شاهزاده جونگمین مونده بودی؟؟

_اوهوم ولی مجبور بودم جونگمین نمیذاشت از اقامتگاهش برم

هیونگ:جونگمین؟؟...منظورت عالیجناب جونگمینه دیگه نه؟درسته بهتون گفته جونگمین صداش کنین ولی توی قصر کسی حق نداره اینجوری صداش بزنه جز پدرشون...ولی کار خوبی میکنی که ازش فاصله میگیری اگه دراینده هم جونگمین باز سمتت اومد تو پسش بزنو ازش دوری کن...اون دیگه داره ازدواج میکنه وباید این احساسات زودگذرشو کنار بذاره!امیدوارم درک بکنی که چی دارم بهت میگم...حتی اگه علاقه ای هم بهش داری طوری رفتار کن که هیچی نیست...ببینم علاقه ای بهش نداری که؟!

_نه مطمئن باشین هیچی نیست

اینکه داشتم این نصیحتا رو از هیونگ میفهمیدم خیلی برام سخت بود...ازم میخواست حتی نزدیک جونگمین نباشم واگه بازم بهم ابراز علاقه کرد پسش بزنم...

هیونگ:خب خیالم راحت شد ممنون که درک میکنی

دستی به شونم کشیدو به پیش سرخدمتکار رفت تا باهاش راجع به من حرف بزنه...بعداز چنددقیقه سرخدمتکار صدام کرد تا کمی جلوتر برم

هیونگ:خب فعلا من برم بعدا دوباره میبینمت

به رفتن هیونگ چشم دوختم که صدای سرخدمتکار منو به خودش اورد:هی دختر!تو اسمت چیه؟

_اسمم یوجینه

سرخدمتکار:محافظ شاهزاده جونگمین سفارشتو کرده که باهات خوب رفتار کنیمو کارای سخت بهت ندیم!نمیدونم دلیلش چیه وچرا ایشون ازمن اینو خواستن ولی من قبول کردم!...اینوهم بهت بگم که دلیل نمیشه هیچ کاری نکنیااا چون اگه بقیه خدمتکارا هم بفهمن که تو کار نمیکنی برای من بد میشه حتی اگه مقامات بالا هم بفهمن من به خدمتکارا آسون میگیرم منو از کارم اخراج میکنن

_نه...مشکلی نیست من با کار کردن مشکلی ندارم

سرخدمتکار:خب امشب رو میتونی پیش بقیه خدمتکارا بمونی اونا الان دارن کارای فردا رو از قبل انجام میدن!اگرم بتونی کمکشون کنی که چه بهتر

تعظیمی کردم و با سرخدمتکار وارد ساختمون شدم وسرخدمتکار منو بقیه دخترا معرفی کرد

_این دختر ازاین به بعد اینجا کار میکنه اسمش یوجینه باهم خوب باشین دخترا

پنج یا شش نفر دختری که اونجا بودن یکصدا بعله ای گفتن وبه کارشون ادامه دادن

بعداز رفتن سرخدمتکار نگاه همشون به من افتاد

یکی از دخترا که تاحالا مشغول دوختن لباسی بود:سرخدمتکار گفته که اسمت یوجینه درسته؟

قبل ازاینکه جوابی بهش بدم یکی دیگشون به جای من حرف زد:مثل اینکه همینو گفت!واوو صورت قشنگی هم داره

-:من که اینطور فک نمیکنم درسته صورتش عروسکیه ولی بیشتر بدرد گیشاخونه میخوره!

نمیتونستم بیشتراز این اجازه بدم اینقدر خوردم کنن:کسی از شماها نظری خواست؟؟کسی بهتون اجازه داد که درباره من اظهار نظر کنین؟مگه من درباره صورتای شما اظهار نظر کردم یا گفتم که بدرد کدوم قسمت میخورین؟؟فاحشه بودن به صورت نیست به کثیف بودن آدمه که مثل اینکه شما ارزوشو دارین

دختری که مشغول دوختن لباس بود با عصبانیت از پشت میز بلند شد وجلو اومد:هه توئه تازه وارد چطور جرعت میکنی این حرفا رو به ما بزنی؟؟فکر میکنی این حقو داری؟

_همونطور که شما این حقو دارین فکر میکنم منم این حقو داشته باشم...همیشه میگن اونطوری که دوس داری دیگران باهات رفتار کنن باهاشون رفتار کن پس شما خودتون با رفتارتون چنین حقی رو به من دادین...

قبل ازاینکه چیز دیگه ای درجوابش بگم دست سنگینش روی صورتم فرود اومد

-:خفه شو دختره ی ابله!دفعه ی دیگه بخوای زبون درازی کنی خودم کتکت میزنم

از اونجایی که خودم روحیه ی اینو نداشتم که باکسی دعوا کنم بدون هیچ حرفی با اخم غلیظی از ساختمون خارج شدم....یه طرف صورتم سنگینی میکرد دستمو که روش گذاشتم متوجه سوزشش شدم...برخلاف همیشه اینبار دلم واسه شاهزاده بودنم تنگ شده بود...اینکه الان تنها بودم وهیچ مدافعی نداشتم که ازم دفاع کنه باعث شده بود اشک تو چشمام جمع بشه...شده بودم مثل دختربچه هایی که دنبال یه پناهگاه میگردن تا پشتش قایم بشن...من دختری بودم که همیشه همچی داشتم...از خونواده گرفته بود تا مقامو مال وثروت...حتی تو عشق هم کم نداشتم...ولی چرا همچی ازهم پاشید؟؟خونوادم نابود شد..عشقم بهم خیانت کرد...تنها کسی که از خونوادم مونده بود پدرم بود که ازموقعی که به این کشور اومده بودم هیچ خبری ازش بهم نرسیده بود وفقط دست رودست گذاشتم ومنتظر یکی شدم تا بیاد دنبالمون...وقتی هرلحظه از کشورمون دور میشدیم ترسم بیشتر میشد ترسم ازاینکه هیچوقت نتونم برگردم یا هیچوقت دیگه نتونم پدرمو ببینم الان حتی کسایی پیدا شده که میخوان اینجا هم منو نابود کنن...بااینکه الان تو قصرم ولی بازم ترس دارم چون تنهام...چقدر خوب میشد اگه باز برمیگشتم پیش کیوجونگ...بااینکه جونگمین گفته بود ازم مراقبت میکنه وخیلی هم قدرت داره ولی نمیدونم چرا همیشه حس میکنم قدرت کیوجونگ ازهمه بیشتره...شاید بخاطر اینه که کیوجونگ همیشه فقط فقط محافظ من بوده ولی جونگمین...جونگمین چی؟اون که محافظ من تنها نبود

بدون اینکه بفهمم به باغی که جونگمین دوست داشت اومده بودم...این یعنی اینکه بسمت خواستش کشیده شده بودم...قدم زنان به جایی که با جونگمین اومده بودم رفتم وسرجای قبلیم ایستادم...واقعا دلیل دوری من از جونگمین چی بود؟یعنی بخاطر تنفری که بعداز هیون نسبت به بقیه پسرا داشتم بود؟؟...یا بخاطر موقعیت جونگمین حاضر نبودم عشقشو کامل کنم؟...بدون اینکه خودم دلیل اصلیشو بدونم فقط داشتم مدام ازش دوری میکردم...ازوقتی بهش نزدیک تر شده بودم متوجه احساس پاکش شده بودم ونمیخواستم بیشتراز این ناراحتش کنم ولی مجبور بودم...متاسفم شاهزاده

*****

روی تختش نشست وروبه هیونگ:مراسم ولیعهدی چندروز دیگه میوفته؟؟

هیونگ:مطمئن نیستم فکر کنم 5 روزه دیگه...توی یه چشم به هم زدن میگذره

جونگمین:خب منم ازهمین میترسم دیگه احمق!

هیونگ با حرص:خودتون متوجه میشین براچی اینقدر دارین بیخودی حرص میزنین؟؟

جونگمین همونطور که توی فکر بود:یعنی باید برم با پدرم حرف بزنم بهش بگم مراسم ازدواجمو از مراسم ولیعهدی جدا کنه؟

هیونگ که روی یکی از صندلی های پشت میز گرد وسط اتاق جونگمین نشسته بود خیلی سریع:خودتونم میدونین که همچین چیزی امکان نداره عالیجناب الکی خودتونو با این افکار بیخود خسته نکنین

جونگمین:اومممم پس باید یه بلاییی سرخودم بیارم؟

هیونگ:میخواین دستو پاتونو قطع کنم راحت شین عالیجناب؟

جونگمین:مگه من باتو شوخی دارم دیوونه؟؟فقط نمیخوام مراسم ازدواجم اینقدر زود صورت بگیره

هیونگ:و دلیلش چیه؟...احتمالا اون دختره یوجین نیست؟؟

جونگمین:هیونگ گوش بده...اون دختره هم منو دوس داره من مطمئنم

هیونگ:چی؟؟مسخره ست!خودش گفته؟

جونگمین همونطور که درحال فکرکردن بود:نه خودش که مستقیم نگفت وقتی من جلوش گریه کردم اونم گریش گرفت

هیونگ:چی؟؟؟جلوش گریه کردین؟آه خدای من...دیگه چه کاراییه که جلوش انجام دادین؟

جونگمین باخنده:اومممم یه بارم جلوش لخت شدم

هیونگ بلافاصله لبشو گاز گرفت:خاک بسرم!عالیجناب!!!

جونگمین با خنده بلند شد وبسمت یکی از کمداش رفت وپارچه ای رو از توش دراورد...بطور تصادفی سنگ آبی رنگی هم همزمان باهاش روی زمین افتاد که توجه هیونگ رو جلب کرد...ولی جونگمین بلافاصله سنگ رو سرجاش گذاشت ودر کمد رو بست واجازه ی هیچ سوالی رو به هیونگ نداد...بسمت هیونگ رفت وپارچه ی سفید رنگ رو دستش داد:بیا دستمو ببند

هیونگ ناراحت پارچه رو ازش گرفت ومشغول بستن دست جونگمین شد:دوباره این دست بیچاره رو چکارش کردین که درد گرفته؟

جونگمین با یادآوری صحنه ی گاز گرفتن دستش توسط یوجین لبخندی زد:توی مبارزه اینطوری شد

هیونگ:مگه همه نمیدونن که شما این دستتون مشکل داره؟

جونگمین که مونده بود چی بگه:نه خب!جدیدا نمیدونن

هیونگ:بنظر من شما دیگه مبارزه نکنین بهتره!چون ناخوداگاه توی مبارزه این دستتون هم آسیب میبینه

جونگمین:بیخیال!توی فکرم که کیوجونگو گوب دان رو هم بیارم قصر که یوجین بخاطر اونا از قصر نره

هیونگ متعجب:چی؟؟؟نکنین این کارارو بهتون شک میکنن!

جونگمین:اگه فکر کردی من به حرف تو گوش میدم سخت دراشتباهی!فردا برو دنبالشون مجبورشون کن بیان!اگه نیومدن بگو یوجین گفته یا شما بیاین یا منم نمیام

قبل ازاینکه هیونگ بخواد جوابشو بده یکی از محافظای جونگمین باعجله داخل شد:سرورم قسمت خوابگاه خدمتکارا آتیش گرفته

جونگمین بعداز کمی مکث درحالیکه دستش شروع به لرزیدن کرده بود اروم از روی صندلی بلند شد:چی داری میگی؟

هیونگ هم آب دهنشو قورت داد وبه جونگمین خیره شد

جونگمین خیلی سریع محافظو کنار زد واز اقامتگاهش خارج شد وبا عجله بسمت خوابگاه خدمتکارا رفت

قبل ازاینکه بسمت محوطه ی خدمتکارا بره محافظ اقامتگاهش با هیونگ جلوشو گرفتن

هیونگ:عالیجناب آروم باشین اینجوری کنین همه میفهمن

جونگمین به عصبانیت:ولم کن هیونگ بذار همه بفهمن!گفتم ولم کن دیوونه

ولی هیونگ بدون هیچ توجهی جلوش ایستاده بودو شونه هاشو گرفته بود وجونگمین بدون اینکه بتونه کاری بکنه به شعله های اتشی که هرلحظه بیشتر شعله ور تر میشدن چشم دوخت

جونگمین درحالیکه اشک تو چشماش حلقه زده بود:بهم بگو که نمرده؟؟

هیونگ:خواهش میکنم آروم باشین

جونگمین همونطور که به ساختمون درحال اتش چشم دوخته بود چشمش به سرخدمتکار افتاد که داشت بررسی میکرد چندنفر این تو بودن ووقتی مشخص شد تمام خدمتکارایی که توی این بخش بودن مردن تن بیحال جونگمین روی شونه ی هیونگ افتاد

هیونگ:عالیجناب خواهش میکنم

...

*****

یکی دوساعتی از اومدنم به باغ میگذشت که تصمیم گرفتم برگردم به همون خوابگاه چون چاره ی دیگه ای نداشتم...بعداز فکرکردن طولانی مدتم تصمیم گرفتم مدتی بهش فکر نکنم وخیلی معمولی با همه چیز برخورد کنم...حداقل این باعث میشد از عذاب روحی خلاص شم...نفسی تازه کردم...قدم زدن توی این هوای خنک حالمو جا میاورد ودردمو کمتر میکرد...دودی که از سمت خوابگاه خدمتکارا بلندمیشد وحشتی رو به دلم انداخته بود که باعث شد با عجله بسمت خوابگاه برم ولی قبل ازاینکه وارد محوطه بشم جونگمین رو دیدم که پشت ستونی به هیونگ تکیه داده بودو به شعله های اتیشی که بقیه سربازا سعی میکردن خاموشش کنن چشم دوخته بود...

متعجب به سمتشون رفتم وبا صدایی اروم:شماها چرا اینجا ایستادین؟؟

جونگمین با شنیدن صدام خیلی سریع از بغل هیونگ دراومد وبه سمتم چرخید:تو...تو نمردی؟

_من؟؟خدا نکنه

جونگمین خیلی سریع دستمو گرفتو توی بغل خودش کشید:دختره ی دیوونه...میدونی چقدر ترسیدم مرده باشی؟؟خیلی بدی یوجین!ببین منو به چه روزی انداختی

متعجب تراز همیشه صدامو بیرون دادم:تو بخاطر من اومدی اینجا؟

جونگمین دستشو پشت کمرم گذاشتو مشغول نوازشم شد:پس چی فکر کردی؟نصف جونم کردی

پسری که تا کمی قبل بزور بهم دست میزد حالا خیلی راحت منو تو اغوشش کشیده بود...از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف ناراحت...خوشحال ازاینکه بخاطر من تا اینجا اومده بود وناراحت ازاینکه ناخوداگاه داشتیم به هم نزدیک تر میشدیم

.

.

.

خب چطور بود؟؟؟                 




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : پنجشنبه 18 مهر 1392 | 12:20 ب.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات