تبلیغات
You And I...Hand To Hand - I Did It For LOVE ...TIME OUT 2... part1

سلام دوستااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان جان !

من میترا هستم نویسنده ی جدید وب !

19 سالمه و فعلا بوشهرم !:)))

با فصل دوم داستان وقت نمام باهاتون هستم .

امیدوارم این داستان رو دوست داشته باشید :)

دیگه این کههههه ... آها ! رد پای سارامین رو هم نمیتونید تو این داستان پیدا کنید پس با خیال راحت بفرمایید ادامه !

بچه ها هر کسی داستان رو خوند لطفا حتما نظر بذاره . چون من دوست دارم بدونم خواننده های این داستان چقدر هستن .

I did it for love… part 1

توی اتاقش ، جلوی تلوزیون 14 اینچ کوچک و سیاه سفیدش نشسته بود و به اخبار سیاسی نگاه میکرد . با بی قیدی ، هر از چند گاهی مشتی پاپ کورن از ظرف کنار دستش برمیداشت و میخورد . کم کم حالش داشت بد میشد . با دست کاسه ی محتوی ابرک های سفید را از روی تخت پایین انداخت و با لگدی محکم ک به ظرف زد آن را به دیوار کوبید. کاسه با صدای بدی شکست .

از جا بلند شد و چند قدمی در اتاق کوچکش راه رفت .صدای گوینده ی خبر در مغزش زنگ میزد .به سمت تلوزیون کوچکش رفت و پریز آن را با خشونت از برق کشید .دو قدم مانده تا جالباسی را نرفت . دستش را دراز کرد و کمی خم شد و بارانی سورمه ای رنگ اش را از روی چوب رختی کند و در هوا چرخاند و به روی شانه هایش انداخت .قدمی به سمت مخالف برداشت و نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی خودش در آینه ی قاب سفید مستطیلی شکل و متوسط روی دیوار انداخت . دست هایش را در آستین های بارانی اش فرو برد و یقه ی آن را به سمت بالا متمایل کرد تا روی گردنش و آن خالکوبی اژدها مانند را بپوشاند .

پوزخندی به خودش زد و از اتاق خارج شد .

نگاهی به در زنگ زده ی زیر پله ای کوچک و درب و داغانش انداخت و سرش را بالا گرفت و به آسمان ابری و گرفته ی این روز های تایلند زل زد . آهی کشید و خواست حرکت کند که متوجه چند مرد کت و شلوار پوش روبروی خودش شد .

قدمی به عقب برداشت و با دقت آن ها را کاوید . با صدای خش داریکه ناشی از نداشتن هم صحبت بود پرسید :" شما این جا چی میخواید ؟"

یکی از مرد ها قدمی به او نزدیک شد و سرش را به نشانه ی تعظیم خم کرد و آرام گفت :" باید با ما بیاید ارباب یانگ جوان !"

نفس راحتی کشید و به زور لبخندی زد و گفت :" اشتباه گرفتید . من «کیم» هستم نه «یانگ»!"

مرد لبخندش را پاسخ داد و با همان آرامش گفت :" بله ! «کیم هیون جونگ» ! پسر «کیم های سون » ! اما شما پسر یانگ چول سو ی بزرگ هستید ! رهبر ما !"

کلمات مرد انگار داشتند ذهنش را سوراخ میکردند ! قبل از این که بتواند حرف بزند مرد جلو آمد و به سرعت و با فشار دستمالی روی بینی و دهانش گرفت . بعد از آن فقط خنکای تلخی در گلویش حس کرد و حس گیجی عجیبی که دیگر چیزی از آنها نفهمید...

***

روی پله خم شد و بند پوتینش را بست . با حس سایه ی کسی روی زمین سرش را بلند کرد و به مرد خیره شد . لبخند نیم بندی زد و گفت :" هی هی هی ! آقای لی ! چته پسر گنده ؟! منو دست کم گرفتی ؟! من پارک جینا هستم ! یکی از بهترین مامور های سازمان امنیت ملی کره جنوبی! این ماموریت واسه من از بستن بند این پوتین هم راحت تره !"

هم زمان مشتی روی پوتین پایش کوبید و کلافه دستش را میان موهایش لغزاند ! آقای لی خم شد و بند های پوتین جینا را بست . گونه اش را گرفت و کشید و بوسه ی آرامی به پیشانی اش زد و گفت :" این دختر زیبا و ظریف اگه آسیبی ببینه به نظرت قلب من آروم میشه ؟! یا حتی فکر میکنی روح پدر و مادر مرحومت در آرامش میمونن ؟!"

جینا لبخندی زد و گفت :" هی لی سو هیون ! پدر و مادر من به خاطر ماموریتشون فوت کردن . من دارم راه اونها رو ادامه میدم ! این تمام هدف منه ... "

آقای لی لبخند تلخی زد و شانه ی جینا را فشرد و گفت :" بسیار خب ! برو تا دیرت نشده !!"

جینا چشمکی زد و با خنده تعظیم کوتاهی کرد و به سرعت دوید و از خانه دور شد . ترجیح میداد مسیر خانه تا اداره را بدود !

هدست اش را روی گوشش گذاشت و در حالی که موسیقی کلاسیک آرامی را گوش میداد با قدم های یکنواخت دویدن را ادامه داد ...

با صدای بوق ماشینی از دویدن ایستاد و به خیابان نگاهی انداخت . با دیدن اتوموبیل سیاه رنگ آشنایی لبخندی زد و هدست را از روی گوشش برداشت و به سمت اتوموبیل رفت . درش را باز کرد و روی صندلی نشست . بدون این که به راننده نگاه کند کمربندش را بست و گفت :" به موقع پیدات شد ! داشتم از پیاده اومدنم پشیمون میشدم!"

صدای شلیک خنده های راننده به هوا بلند شد و جینا سمتش برگشت و کلافه داد زد :" هی کیم کیو جونگ! شد من یه بار یه چیزی بگم تو نخندی ؟!"

کیو جونگ با خنده گفت :" هی پارک جینا ! وجود یه دختر بچه ی بیست ساله به اندازه ی کافی تو سازمان امنیت ملی کره جنوبی خنده دار هست که..."

قبل از آن که بتواند حرفش را تمام کند سردی لوله ی کلت کمری جینا را روی شقیقه اش حس کرد و با ترس آب دهانش را قورت داد ! جینا چند بار سر اسلحه را روی شقیقه اش کوباند و با چهره ای در هم رفته و جدی گفت :" جرئت داری یه بار دیگه این حرفو بزن کیم کیو جونگ! یه گلوله تو مغرت خالی میکنم ! میبینی که این دختر بیست ساله دقیقا با توی بیست و شش ساله همسطحه ! پس زر زیادی نزن و راهت و بکش برو اداره که امروز عصبی ام !"

کیو جونگ آهی کشید و رویش را به سمت خیابان برگرداند و پایش را روی پدال گاز فشرد . با جدیت گفت :" اون اسلحه رو بردار . کسی ببینتت برامون دردسر میشه !"

زیر لب با اخم زمزمه کرد :" دختره ی دیوونه !"

***

فنجانی اسپرسوی تلخ ، مثل همیشه ، کنار دستش روی میز کنار کوه کاغذ ها و آن کلت منحوس گذاشت ! لب هایش را جمع کرد و با نوک انگشت اشاره و با حالت اشمئزازی ساختگی اسلحه را به کناری هل داد . رو به جینا که با جدیت در حال مطالعه ی پرونده ای بود گفت :" امیدوارم هر دو از این ماموریت سالم بیرون بیایم ! بعد از اون حتما یه هفته میرم مرخصی ! میخوام با پدرم برم ماهیگیری!!!!"

جینا لبخندی زد و سرش را از روی پرونده بلند کرد و به چشم های کیو جونگ خیره شد . آرام گفت :" همیشه به این آرامشت حسادت میکنم کیو جونگ!"

کیو دستش را چند بار پشت او کوبید و با خنده گفت :" امکان نداره ! منم که باید به تو حسودی کنم ! رئیس لی بزرگ پدر خونده اته ! واو! جینا ! میای تو این یه هفته تو و من و رئیس لی با هم بریم ماهیگیری ؟! جون من ! لطفا!"

جینا آهی کشید و گفت :" ببینم چی میشه ! سوهیون سرش با باغچه ی کوچیکش گرمه ! انقدری بیکار هست که بیاد ! بعدشم ببینم مگه نمیخواستی با پدرت بری ؟"

کیو جونگ خندید و گفت :" خب اون دو تا با هم ! من و تو هم با هم! بالاخره رئیس لی هم یه همزبون میخواد ! راستی ناراحت نمیشه سوهیون صداش میکنی ؟"

جینا شانه ای بالا انداخت . فنجان اسپرسو را برداشت و به لب برد و دوباره مشغول خواندن پرونده شد . کیو جونگ هم اسلحه اش را بیرون آورد و مشغول تمیز کردن و باز کردن آن شد .

***

لی سو هیون روی صندلی ننویی اش نشست . آنا به سمتش آمد و بوسه ای روی لب هایش نشاند و روی صندلی میز توالت نشست .

همانطور که سعی میکرد چین و چروک های چهره اش را با آرایش ملیحی بپوشاند گفت :" عزیزم ! تا کی میخوای حقیقت رو از جینا پنهون کنی ؟ بالاخره اون باید بفهمه جونگ مین و جی هیون چطور مردن ! نمیتونه که تا آخر عمرش جی هیون رو یه پلیس پاک ک در راه ماموریتش کشته شده بدونه !  جی هیون تا قبل از آشنا شدن با پارک جونگ مین یه جنایت کار تمام عیار بود . "

آقای لی چشم هایش را بست و با لحن غمگینی گفت :" دقیقا به همین خاطره که نمیتونم بهش بگم ! فکر کن چه حالی میشه وقتی بفهمه مادرش کی بوده ؟وقتی بفهمه پدرش مادرش رو کشته و بعد از غم و غصه سکته کرده و مرده ؟! بذار تو همین حال خوشش بمونه آنا ! بذار دلش به این مادر و پدر جدیدش خوش باشه !"

آنا از درون آینه نگاهی غم بار به چهره ی شکسته ی آقای لی انداخت و گفت :" بالاخره ک چی ! نباید بهش بگیم ؟! اون حق داره حقیقت رو بدونه سو هیون !"




طبقه بندی: I Did It For Love...Time Out2،

تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1392 | 10:28 ق.ظ | نویسنده : Mitra | کامنت نذاشتی هنوز !