تبلیغات
You And I...Hand To Hand - TIME OUT...part 8...Last part


سلام دوستان...اینم اخرین پارت وقت تمام..!
دلم برای این داستان تنگ میشه!!هیییییییییی
حرف زیادی ندارم فقط...از همه ی خواننده های داستانم تقاضا دارم که لطفا...هر کسی که این داستان رو خونده یه نظر برام بزاره تا بفهمم چقدر خواننده دارم!!!
لطفا...
همین دیگه...
ممنون که تا اخر داستان همراهم بودید...خیلی دوستون دارم...




در دلش دعا میکرد چیزی نشده باشد...همه افرادش دور تا دور جونگمین جمع شده بودند...مرد میانسالی به ارامی خم شد و انگشت اشاره اش را روی نبض گردنش گذاشت...پس از ثانیه هایی کوتاه توانست برق اشک را در چشمان مرد ببیند ولی نمی خواست افکار منفی اش را باور کند...حتی زمزمه ارام مرد را شنید"نمیزنه!" ولی نمیخواست باور کند...فریاد بلندی از سر خشم و درماندگی کشید:
-چرا وایسادید؟؟زود برسونینش بیمارستان..!
مرد میانسال قدمی جلو گذاشت و گفت:
-قربان...پارک جونگمین تموم کرده!!
TIME OUT…PART 8…(LAST PART)
احساس میکرد گوش هایش زنگ میزند...تمام لحظه هایی که با جونگمین داشت از جلوی چشمانش عبور کرد...تمام هفت سال باهم بودنشان...از کتک هایی که خورده و تنبیه هایی که شده بود تا ترفیع درجه و لحظات خوبشان...همه و همه از جلوی چشمش گذشت...باورش نمیشد پسر نوجوانی را که با تمام تلاشش به مردی قوی تبدیل کرده بود و مانند عضوی از خانواده اش دوستش داشت حالا...این چنین جلوی چشمانش است...سرش را زیر انداخت تا کسی متوجه بغض خفه شده اش نشود...زیر لب گفت:
-بیارینش...باید بریم پزشک قانونی!!
............
با قدم هایی اهسته وارد شد و بدون برداشتن نگاهش از ان ملحفه سفید به سمتش رفت...به ارامی تا روی گردنش پایین کشیدش و در حالی که همچنان به صورت بی روح و چشمان بسته اش خیره بود گفت:
-علت مرگش چی بود دکتر؟؟
دکتر سری از تاسف تکان داد:
-باورش برای خودمم سخت بود...اخه چطور ممکنه یه پسر به این جوونی سکته قلبی کنه؟؟
لرز بدی بر اندامش افتاد...سکته؟؟سکته قلبی؟؟...لبخند تلخی زد...یعنی انقدر ان عشق عمیق بود که قلبش نتوانست تحملش کند..؟پارچه را دوباره روی صورتش انداخت و بدون نگاه کردن به دکتر گفت:
-وقتی اتفاقی بیوفته که قلب توان تحملشو نداشته باشه ایستادنش جای تعجب نداره...قلبی که با عشق میتپه همون بهتر که بدون عشق از تپش بیفته!!
سرش را کنار گوش جونگمین برد و اهسته زمزمه کرد:
-بهت تبریک میگم پارک جونگمین...تو انسان بزرگی بودی...ولی خوشحالم که حالا خوشبختی!!وقت تو اینجا تموم شده بود...همون بهتر که به جایی رفتی که متعلق به خودت بود...متعلق به خودت و عشق جاودانه درونت!!


............
به ساختمان روبرویش نگاهی انداخت و پارچه حریر روی صورت نوزاد درون دستش را کمی بالاتر کشید...نفس حبس شده اش را به شدت بیرون داد و با قدم هایی لرزان به سمت پله های ساختمان رفت...نوزاد را سفت تر به اغوشش فشرد و به سمت یکی از میز ها رفت:
-ببخشید...من میتونم رییس لی رو ببینم؟؟
مرد نگاه دقیقی به صورتش انداخت و گفت:
-با رییس لی چیکار داری؟؟؟
سعی کرد لرزش بدنش را پشت اخمی تصنعی پنهان کند:
-به خودشون میگم...الان کجا هستن؟؟
مرد پوزخندی زد و رویش را برگرداند:
-هر روز این موقع میره قبرستون...سر قبر پارک جونگمین...حدود ده روزی هست که مُرده...
احساس میکرد گوشهایش زنگ میزند...زانو هایش شل شدند ولی بزور خودش را نگه داشت تا زمین نخورد:
-پارک...پارک جونگمین؟؟قبر پارک جونگمین؟؟چطور ممکنه؟؟
مرد پوزخندی دیگری زد و گفت:
-تو بازرس پارک رو میشناسی؟؟حدود ده روز پیش فوت کرد...سکته قلبی...کنار قبر معشوقش...هه...چه رمانتیک..!
برای اینکه نیوفتد روی یکی از صندلی های کنارش نشست...باورش نمیشد...حالا باید  با جینا چکار میکرد...همه سعی اش را کرده بود تا او را مخفی کند و به پدرش برساند ولی...چرا جونگمین صبر نکرده بود؟؟
با صدای مرد رشته افکار داغونش در هم شکست:
-رییس لی اومد..!
به سرعت رویش را برگرداند و به مرد شکسته و افسرده ی روبرویش نگاه کرد...رییس لی بی توجه به اطرافش به سمت اتاقی رفت...به سرعت به سمت رییس لی رفت و قبل از ورودش به اتاق او را متوجه خودش کرد:
- اقای لی...
...
اتومبیلش را کنار خیابان پارک کرد و شقیقه اش را فشرد...رفتن به سر خاک جونگمین و سردرد ها و عذاب های بعدش کار هر شبش بود...اهی کشید و به سمت اداره رفت...از فرت سر درد حتی حوصله جواب سلام افرادش را هم نداشت...مستقیم به سمت اتاقش رفت ولی صدایی متوقفش کرد:
-اقای لی...
بی اختیار به سمت صدا برگشت و به زن نگاهی انداخت...زن تعظیم کوتاهی کرد و در حالی که قنداق درون دستش را به سینه اش میچسباند با صدایی سرشار از ترس گفت:
-باید باهاتون صحبت کنم اقای لی...
اخمی صورتش را پوشاند و بی توجه گفت:
-من وقت ندارم خانوم...لطفا یه وقت دیگه بیاین...
دستگیره در را چرخاند و قدمی به داخل اتاق گذاشت...که صدای زن سرجایش میخکوبش کرد:
-درباره پارک جونگمین و یانگ جی هیونه...خواهش میکنم...
پارک جونگمین و یانگ جی هیون..؟روی پاشنه پا چرخید و با اخمی به نسبت غلیظ تر گفت:
-بیا داخل...
و خودش سریع تر داخل رفت...روی یکی از راحتی ها نشست و کنجکاوانه زن را کاوید...صورت زیبا و جا افتاده اش سی و پنج تا چهل سال به نظر میرسید...سرش را زیر انداخت و شمرده گفت:
-خب...چه چیزی میخواید درباره دو تا ادم مرده به من بگید خانم؟؟؟
زن اهی خفیف کشید و زیر لب گفت:
-انا هستم...جی هیون بهم میگفت خاله انا...
رییس لی سیخ سر جایش نشست و گفت:
-چ...چی؟ ؟خاله انا؟؟تو خاله...جی هیونی؟؟
انا به جینا که با چشمان باز و سیاه رنگش نگاهش میکرد و سعی داشت مشتش را بزور در دهان کوچکش فرو دهد نگاهی انداخت و با بغض دستی به صورت تپلش کشید:
-من خاله واقعیه جی هیون نیستم...کسی هستم که توی بزرگ شدنش سهم داشتم...و حالا اومدم اینجا تا بهتون یه امانتی بدم...
از کیف کنارش دفتری بیرون اورد و به طرف رییس لی گرفت:
-این دفتر خاطرات جی هیونه...یه نامه وسطشه...اون برای شماش..!
رییس لی با کنجکاوی دفتر را از دست خاله انا گرفت و نامه را باز کرد...با خواندن هر کلمه بهت و تعجبش چند برابر میشد...احساس میکرد ذهنش از شدت تحلیل جمله های درون نامه در حال دوران است...وقتی نامه را پایین اورد صورتش به شدت رنگ پریده و چشمانش بروی قنداق درون دست انا ثابت مانده بود...نامه را بروی میز گذاشت و از جایش نیم خیز شد...با دیدن صورت با نمک جینا لبخند تلخی زد و گفت:
-کاش زودتر میومدی کوچولو...شاید اونموقع مادرت میتونست به ارزوش برسه و پدرت اینطوری ترکمون نمیکرد...کاش پدرت میفهمید چه فرشته کوچولوی نازی داره...کاش زودتر میومدی...
سرش را روی سینه ی کوچک جینا گذاشت و هق هق ارامش در فضا پیچید...خاله انا هم پا به پای رییس لی شروع به گریه کرد...از جایش بلند شد و در حالی که شانه رییس لی را میفشرد در میان هق هق هایش گفت:
-اروم باشین...خواهش میکنم...
ولی رییس لی بی توجه زیر لب زمزمه میکرد:
-چرا اینقدر دیر اومدی؟؟چرا حالا؟؟چرا؟؟
...
وقتی کمی ارام تر شد نامه،دفتر خاطرات و جینا را برداشت و رو به انا کرد:
-از این به بعد من این بچه رو بزرگ میکنم...
انا لبخند محزونی زد و گفت:
-باشه...منم میخوام کنارش باشم...
رییس لی سری تکان داد و به سمت خروجی رفت:
-دنبالم بیاین...میخوام جایی که قراره جینا اونجا بزرگ شه رو نشونتون بدم..!
و هر دو از اتاق خارج شدند...غافل از سرنوشتی که در کنار ان دختر بچه  در انتظارشان بود...


THE END…TIME OUT..!








طبقه بندی: Time Out،

تاریخ : دوشنبه 15 مهر 1392 | 07:46 ب.ظ | نویسنده : Sara MIN_Adviser | پارت اخریه نظر فراموش نشه:-)