تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep16

سلام عجقولکای خودمممممممممخوبین؟خوشین؟سلامتین؟؟؟....من که نه زیاد!!هرروز هی داره آمار بازدید وبلاگ میره پایین ترمنه بیچاره هم که سه چهارتا خواننده بیشتر ندارم...واقعا موندم واسه چی هرقسمت سعی میکنم از قسمت بعد بیشتر بنویسم؟؟؟...ولی یطورایی خودمم با این داستان خیلی حال میکنمااااا...امروز قرار نبود بذارم ولی خب دلم نیومد گفتم بذارم بهتره...درسام هم زیاد نبودو وقتشو زورکی جور کردم خخخ خب برین ادامه که یه قسمت احساسی رو براتون نوشتم!امیدوارم دوس داشته باشین خخخ نظر یادتون نره!اگه کسی هم هست که میخونهو نظر نمیده ازاین به بعد بده خوشحال میشم

با تکون هایی که بهم میخورد بزور چشمامو باز کردم...جونگمین با دودست لباس توی دستش بالای سرم ایستاده بودو سعی میکرد بیدارم کنه...به زور نشستم وخمیازه ای کشیدم...

جونگمین:لباسات خونی شده عوضشون کن البته وقتی من عوض کردمو رفتم بیرون...لباس رو توی دستام گذاشت ودرحالی که ریز ریز میخندید به سمت دیگری از اتاقش رفت...نگاهی به لباسای توی دستم انداختم...مثل همین دیشبیه که پوشیدم گلبه ای رنگ بود...توی فکر بودم که جونگمین این لباسارو از کجا میاره؟یه جورایی مشکوک بنظر میرسید...رومو بسمتش برگردوندم تا ازش بپرسم ولی با دیدن نیم تنه ی برهنش حرفم توی دهنم خشکید...پیرهن سورمه ای رنگی که مشخص بود برای تمرین تنش میکنه رو تنش کرد ومشغول بستنش شد...هیکلش واقعا بی عیبو نقص بود وهمین بود که منو مجبور میکرد رومو ازش برنگردونم...

بدون اینکه سرشو بلند کنه صداشو بیرون داد:خجالت نمیکشی یه پسرو اینجوری دید میزنی؟

به سرعت سرمو برگردوندم:م..من هیچی ندیدم

جونگمین نیشخندی زد:اره جون دلت...مشخص بود داشتی دید میزدی وگرنه نگاه کردنت این همه مدت طول نمیکشید...نکنه بهم نظر بدی داشته باشی؟

مشخص بود که داشت حرف دیشب منو تکرار میکرد...همونطور که من اذیتش کرده بودم اونم میخواست تلافی کنه...پسره ی لجباز...نه اینکه خودش اصلا منو لخت ندیده

وقتی مطمئن شد جوابی برای حرفش ندارم به سمت درخروجی رفت:زودبیابیرون دیر کنی خودم تنها میرم و تو هم مجبور میشی دوباره تو اتاق بمونی...اینو گفتو از اتاق خارج شد

زهرخندی زدم...پسره ی پررو تا دیروز داشت التماسم میکرد که اینجا بمونم حالا چه دستورم میده...ولی چاره ای نبود باید بحرف جناب آقای شاهزاده گوش میدادم...لباسو برداشتمو مشغول عوض کردن شدم...بعداز اتمام پوشیدنم موهای بازمو بالا بردم و با پارچه ی صورتی رنگی که همراه لباس بود بستمشون...کتفم هنوز درد میکرد ولی به اندازه ی دیروز نبودو قابل تحمل تر شده بود...بعداز اینکه از ظاهرم مطمئن شدم از اتاق خارج شدم و پله ی های اقامتگاه رو یکی یکی طی کردم

جونگمین که پشتش بهم بود با صدای کفشام روشو بسمتم برگردوند وباخنده:چقدر بهت میاد احتمالا قبلا خدمتکار نبودی؟

نفسمو باحرص بیرون دادم وخیلی قاطع:نه ولی هرلباسی بهم میاد منظورم اینه که توی هرلباسی میدرخشم

جونگمین خنده ای کرد:بلی بلی هرچی بانو یوجین عرض کنن

خیلی وقت بود این حرف رو از زبون کسی به جز گوب دان نشنیده بودم...یه جورایی دلم باگفتن این حرفش شاد شده بود که باعث شد ناخداگاه لبخندی روی لبم نقش ببنده

جونگمین باهمون لحن خنده:چه خوشش هم اومده خیله خب بیا بریم ودستمو گرفتو دنبال خودش کشید

دستمو روی دستش گذاشتم:هی آروم تر برو مثلا من مریضمااا...بعدشم تو نباید جلوی محافظای اقامتگاهت اینجوری دست منو بگیری

جونگمین درحالیکه سعی میکرد آروم تر راه بره همچنان دستمو توی دستش گرفته بود:به اون محافظا اعتماد دارم...ولی اگه خودت میخوای که مثل یه خدمتکار باهات رفتار بشه من مشکلی ندارم ودستمو ول کرد وهمچنان به راهش ادامه داد...آروم پشت سرش راه افتادمو کمی ناراحت از حرفاش به ساختمونای قصر خیره شدم...به این فکر میکردم که دیشب وقتی خودم تنها توی این محوطه میچرخیدم چقدر احساس ترس داشتم ولی حالا که جونگمین باهامه انگار توی قصر پدریم بودم...وجود جونگمین برام چه معنایی داشت؟؟ازامروز میخواستم باهاش سرد تر باشم ولی رفتار اون بامن نمیذاشت اینکارو باهاش بکنم...اون واقعا دوس داشت از من محافظت کنه ولی من لیاقت اینو داشتم که برام اینکارو بکنه؟؟خیلی دوس داشتم همیشه باهاش دوست بمونم ولی بایادآوری اینکه اون یه شاهزاده ست باعث میشد از فکرم منصرف بشم...برای اینکه از این افکار خارج شم چندین بار سرمو به چپو راست تکون دادم وسعی کردم مسیرا رو یاد بگیرم...افراد زیادی توی محوطه ی قصر مشغول رفتو آمد بودن وهرکی به جونگمین میرسید تعظیم بلندبالایی میکردو رد میشد...ازاینکه پشت جونگمین بودم وهیچ کس بهم نگاه نمیکرد خوشحال بودم...جونگمین مثل یک محافظ جلوم ایستاده بود...چشمم به حیاطی خورد که تقریبا دور تا دورش اقامتگاه بود...با دیدن دخترایی که همزمان باهم داشتن توی اون محوطه میرقصیدن وموسیقی ای که پخش میشد لحظه ای ایستادمو محو تماشاشون شدم...همیشه دوست داشتم مثل این دخترا رقصیدن یاد بگیرم ولی پدرم بخاطراینکه شاهزاده بودم نمیذاشت...صدای جونگمین منو بخودش آورد ومن با قدم های بلندی خودمو بهش رسوندم

جونگمین:اگه اینجا عقب بمونی مسلما گمم میکنی...وارد محوطه ی تمرینات رزمی شد...عده ای زیادی دراین محل مشغول تمرینات رزمی بودن ولی جونگمین ازاین قسمت گذشتو وارد بخش خصوصی ای که مخصوص اشراف بود شد...کناری ایستادمو جونگ به وسط حیاط رفتو کمانی رو برداشت

جونگمین:یادمه گوب دان میگفت تو خوب بلدی ازش استفاده کنی!الان میتونی بهم یاد بدی؟

متعجب جلوتر رفتم:یعنی تو بلد نیستی ازش استفاده کنی؟

جونگمین باخنده:بلدم ولی تعریفی نیستم

_حالا چیکار کنم؟اگه بخوام کمان رو بکشم کتفم اذیت میشه

جونگمین مثل اینکه تازه یادش افتاده باشه من زخمیم:آهاااا راس میگی عیب نداره خودم تمرین میکنم وتیری توی کمان گذاشتو زه کمان رو بسمت هدف کشیدو تیری رو پرتاب کرد...ولی تیر نه تنها به نقطه ی اصلی هدف نخورد بلکه اصلا به اطرافشم نخورد

جونگمین باخنده آهی کشید:نتونستم...وکمان روپایین گرفت

یه آن چشمم به دست کبودش خورد:دستت..

جونگمین باخنده دستشو بالا آورد:وقتی طبیب داشت رو زخمت دارو میزد دستمو گاز گرفتی

تاحالا دستش کبود بود ولی من اصلا متوجهش نبودم...یه جورایی شرمنده بودم...با ناراحتی جلو رفتمو دستشو توی دستم گرفتم:واقعا متاسفم نمیخواستم این کارو بکنم دست خودم نبود وسعی کردم دستشو ماساژ بدم

جونگمین زودی دستشو کشید:آخ...درد میکنه

از اینکه دستش درد میکرد بیشتر ناراحت شدم...یه روز کامل دستش اینجوری بوده ولی صداش درنیومده بود..

_میخوای کمکت کنم تیرو درست بندازی؟

جونگمین ابرویی بالا انداخت:چطوری؟

_کمان رو آماده کن وزهشو بکش من برات هدف میگیرم...جونگمین تیری از میون بقیه تیرها بیرون کشیدو اونو توی کمان گذاشتو بلافاصله کشید

_بیشتر بکش...ودستمو روی کمان گذاشتمو براش نشونه گرفتم...بعداز پرتاب،تیر دقیقا کمی بالا تراز وسط هدف اصلی فرود اومد...جونگمین با دیدنش لبخندی روی لبش نشستن وبه من نگاه کرد:نه مثل اینکه یه چیزایی هم بلدی

پشت سرش صدای کف زدن کسی بلند شد که باعث شد خیلی سریع به سمتش برگردیم

؟:برادر بزرگه کارت ایندفعه حرف نداشت

جونگمین:هه لی جون تو کی اومدی؟

لی جون:چنددقیقه ای هست دارم نگاه میکنم..واین خدمتکاره کیه که داره کمکت میکنه؟

بلافاصله نگاهشو روی من انداخت...بعداز چندلحظه حالت چشماش عوض شد

جونگمین باخنده:خدمتکار جدیدمه البته بیشتر دوستمه تا بخواد خدمتکارم باشه

لی جون نیشخندی زد:مثل اینکه از تمرینات نظامی هم سرش میشه

جونگمین بالحن خوشرویی:اوهوم از برادرش یاد گرفته...برادرش قبلا یکی از سربازای گارد بوده

از لحن نگاه کردن برادر جونگمین میترسیدم...چشاش منو یاد همون کسی که میخواست منو بکشه مینداخت...با نزدیک شدنش ترسم بیشتر شده بود دوست داشتم بازم پشت جونگمین قایم شم ولی نمیشد...به ناچار جلوش تعظیمی کردم

لی جون بالبخند:ازاونجایی که دوست برادرمه پس دوست منم هست ودستشو روی شونم گذاشت که باعث شد صدای آخم بی اختیار از دهنم خارج شه

لی جون ابرویی بالا انداخته بودو متعجب بهم نگاه میکرد...جونگمین بلافاصله دست لی جون رو از روی شونم برداشت:شونش کمی درد میکنه

لی جون مثل اینکه متوجه شده باشه لبخند کمرنگی زد:که اینطور امیدوار زودتر بهبودیتو بدست بیاری...نگاهشو روی جونگمین انداخت:پدردیشب نیومد پیشت؟قرار بود درباره مراسم ولیعهدیت حرف بزنه..میدونی که تا یکی از اون دخترا رو انتخاب نکنی مراسم انجام نمیشه؟مراسم ولیعهدیت همزمان با مراسم ازدواجته

پس پدر جونگمین اومده بود پیشش که دررابطه با این موضوع باهاش حرف بزنه ولی جونگمین چرا هیچی به من نگفته بود؟شاید اونقدرا هم بهش نزدک نبودم که بخواد چیزی از زندگی اشرافیشو بامن درمیون بذاره

جونگمین قبل ازاینکه جواب لی جون روبده روشو بسمت من کرد:تو میتونی بری...من بعدا میام

تعظیمی کردمو همون راهی روکه باجونگمین اومده بودم رو درپیش گرفتم...جونگمین حتی نمیخواست جلوی من با خونوادش حرف بزنه...نمیدونم چرا دوست نداشتم اون پسرو با جونگمین ببینم...ذهنیتم خیلی خنده دار بود...مگه میشه کسی برادرشو نبینه؟؟آهی کشیدمو ادامه ی راهمو رفتم...دوباره به همون محوطه ی دورتا دور پوشیده رسیدم...کنجکاوانه واردش شدم ومشغول تماشای دخترایی که مشغول رقص بودن شدم...با حسرت بهشون چشم دوخته بودم...بدون اینکه متوجه بشم نگاه معلم رقصشون به من افتاد:هی تو دختر...

سرمو بسمتش چرخوندم وتعظیم ارومی کردم

معلم رقص:از کدوم قسمتی؟؟

_من یکی از خدمتکارای شاهزاده جونگمین هستم

همون لحظه بقیه هم از رقصیدن دست کشیدن ومتعجب به من نگاه کردن

معلم رقصه متعجب:منظورت اینه که خدمتکار شخصیشی؟؟

متعجب از رفتنار بقیه آروم سرمو تکون دادم:بله خانم

همون لحظه بقیه ی دخترا شروع به پچ پچ کردن کردن...مشخص بود که دارن درباره من حرف میزنن

معلم رقص:ساکت باشین ببینم...ودوباره بسمت من برگشت:کی تورو برای این جایگاه انتخاب کرده؟

اونطور که من از طرز تقسیم بندی افراد توی قصر خودمون میدونستم هرکس خودش خدمتکارای خودشو انتخاب میکرد

_شاهزاده جونگمین خودشون منو انتخاب کردن

با این حرفم همه با طرز عجیبی نگاهم میکردن...یکی از دخترایی که جفت معلم رقص ایستاده بود وبنظر میومد زیر دستش باشه روبه معلم رقص کرد:بانوی من مگه شاهزاده جونگمین همه ی خدمتکاراشون رو از خدمتکارای مرد انتخاب نمیکردن؟؟تا جایی که ما میدونیم ایشون دوست نداشتن کسی از خدمتکاراشون دختر باشه

معلم رقص که هنوز توشک بود:درست میگی

یکی از رقصنده ها با صدای لوسی خیلی اروم:استاد نکنه چیزی بینشون باشه؟؟آخه شاهزاده جونگمین سابقه نداشتن همچین کاری بکنن...بقیه دوستاشم حرفشو تایید کردن

معلم رقص جلوتر اومد:هی دختر!من تاحالا توی خدمتکارا هم تورو ندیدم تو کی ای؟از کجا اومدی؟هرکسی نمیتونه خدمتکار شخصی باشه...مخصوصا خدمتکار شخصی شاهزاده جونگمین

دخترزیر دستش:تولیاقت خدمتکار شخصی شدن شاهزاده رو نداری!تو...که خیلی سریع حرفشو خورد و تعظیمی عجله ای کرد...بقیه هم تاجایی که امکان داشت سرشونو پایین اوردن وتعظیم کردن...نگاهشونو دنبال کردم وبه جونگمین که پشتم ایستاده بود رسیدم...با نگاه غمگینانه ای داشت به اون دخترا نگاه میکرد...سکوت عجیبی بین همه شکل گرفته بود که خوده جونگمین سکوتو شکست:این دختر با همه کسایی که تابحال دیده بودم فرق میکنه...

باچشایی از حلقه بیرون زده بهش نگاه کردم:شاهزاده...

ولی اون بدون توجه به حرف من ادامه داد:این دختر خدمتکار من نیست...دستمو گرفتو ادامه داد:من دوسش دارم پس حالا همگیتون بهش ادای احترام کنین

همه ی دخترا خواسته یا ناخواسته با صورتایی که تعجب توشون داد میزد ادای احترام کردن...قبل ازاینکه تعظیمشون تموم شه جونگمین دستمو کشیدو باخودش برد..

هنوز توی شک بودم...باورم نمیشد جونگمین همچین حرفایی زده باشه...یعنی بخاطر این میخواست ازم محافظت کنه؟بخاطر اینکه عاشقم شده بود؟؟...مطمئن بودم که اشتباه میکردم مطمئنا این حرفو زده بود تا از من دفاع کنه ولی بهرحال بازم نباید این حرفو میزد..سرمو بالا آوردم که دیدم جونگمین به جای اینکه منو بسمت اقامتگاهش ببره به یه جای باغ مانند توی قصر آورده بود...کمی جلوتررفت ودستمو ول کرد

چرا منو اینجا آورده بود خدا میدونست...حتی بااینکه از پشت میدیدمش بازم ناراحتیشو میفهمیدم...جونگمین همچین آدمی نبود چرا اینجوری شده بود؟

*****

محافظش توی محوطه ی قصر بهش پیوست ونزدیکش شد:نتونستم دختره رو پیدا کنم شاهزاده!منو ببخشین

بدون اینکه بایسته با صدای ارومی:دیگه دنبالش نگرد خودم پیداش کردم...بیخ گوشمون بود درحالیکه داشتیم اون دور دورا دنبالش میگشتیم

محافظش کمی از حرفای شاهزاده لی جون گیج شده بود:منظورتون چیه شاهزاده؟

شاهزاده لی جون:جونگمین...اون بود که نجاتش داده وداره سعی میکنه ازش محافظت کنه

محافظش که زبونش بند اومده بود:چ..چی؟؟شاهزاده جونگمین؟؟

لحظه ای متعجب ایستادو به باغ خیره شد...محافظش هم به پیروی از او ایستاد ونگاه شاهزاده لی جون رو دنبال کرد:اون شاهزاده جونگمین نیست؟

بدون اینکه جواب زیردستش را بدهد به روبرو خیره شده بود...

*****

هنوزم نگاهم به جونگمین بود ومنتظر بودم تا حرفی بزنه...تا بالاخره خودش سکوتو شکست

جونگمین:من اینجا رو دوس دارم توچی؟؟

شاید الان بهترین موقعیت بود که باید باهاش حرف میزدم...اون نباید جلوی اون دخترا همچین حرفی میزد راه های دیگری هم برای دفاع کردن از من بود

کمی جلوتر رفتمو صداش کردم:جونگمین!...قبول دارم که چون بهم قول دادی که ازم دفاع میکنی میخواستی اینکارو بکنی ولی قبول کن کارت اشتباه بود

جونگمین با حرفم برگشت وبا کمی اخم:هیچ اشتباهی درکار نیست...من دوست دارم...یا بهتره بگم خاطر خواهت شدم

چیزی که گوشام میشنیدن رو نمیتونستم باور کنم..

لبخندی زدم:داری شوخی میکنی مگه نه؟

بازم بدون توجه به حرف من ادامه داد:میخواستم مدت بیشتری رو باهم باشیم تا تو هم کم کم از من خوشت بیاد یا یکاری کنم که بیشتر توجهتو جلب کنم ولی انگار فایده نداشت...دیگه هیچ زمانی برام نمونده که بخوام جلب توجه کنم...فشاری که الان رومه هرلحظه داره بیشتر میشه بخاطر همین ترجیح دادم رودر رو بهت بگمو نظرتو بخوام!نظرت چیه که همدیگه رو دوست داشته باشیم؟

اینقدر شکه شده بودم که خدا میدونه...نمیدونستم چی بگم...مونده بودم...جونگمین که انتظارش سررسیده بود آروم جلو اومدو بغلم کرد

باصدای آروم و خش داری ادامه داد:خواهش میکنم عشقمو بپذیر

بزور لبای یخ زدمو از هم باز کردم:از کی چنین احساسی بهم داری؟

جونگمین:نمیدونم...تنها چیزی که میدونم اینه که از وقتی جلوم گریه کردی احساسمو نسبت بهت فهمیدم...

نمیخواستم ناراحتش کنم ولی مجبور بودم...نمیخواستم زندگی این پسرو خراب کنم...نمیخواستم زندگیش خراب بشه چون برام مهم بود...

_منم دوست دارم...لحظه ای که جونگمین امیدوار شده بود خیلی سریع ادامه دادم:ولی نه به عنوان عشقم بلکه به عنوان بهترین دوستم...دوستی که منو از مرگ نجات داده

به راحتی میشد حلقه ی اشک رو تو چشاش دید...آهی کشیدو ادامه داد:حتی یه احساس کوچیک هم تو دلت نسبت به من جوانه نزده؟؟...هیچوقت؟...حتی الان که ازت خواهش کردم دوسم داشته باشی؟؟

حرفاش بدجوری دلمو لرزونده بود نمیتونستم این نگاه واین حرفا رو تحمل کنم...بدون اینکه بفهمم قطره اشکی روی گونم سرازیر شد

_متاسفم جونگیمن

چیزی نرسید که اشک جونگمین هم جاری شد:خیلی پستی یوجین...تا حالا هیچوقت به یاد ندارم اینطوری به یه دختر التماس کرده باشم که دوسم داشته باشه...با این حرف خیلی خوردم کردی...این نشون میده که من هیچ ارزشی برات نداشتم شایدم اونقدر خوب نبودم...یاشایدم از من متنفری

بغض شدیدی گلومو گرفته بود...هیچوقت دوست نداشتم گریه ی یه مرد رو ببینم...تحملش خیلی برام سخت بود...من دوسش داشتم وهرچه میگذشت علاقم بهش بیشتر میشد ولی بخاطر گذشته ی زشتی که داشتم نمیتونستم قبول کنم که زندگیشو خراب کنم...

_جونگمین اینطور نیست من ازت متنفر نیستم

حالا سرخی چشماش بیشتر شده بود...بنظر خیلی عصبانی میرسید چون با صدای نسبتا بلندی فریاد زد:پس چه مرگته؟؟؟

نمیتونستم راستشو بگم ولی مجبور بودم:من...درگذشته عاشق یکی دیگه بودم!بیشتراز خودم دوسش داشتم حتی حاضر بودم جونمو هم براش بدم...پنهانی باهاش خوابیدم...ولی فرداش بهم خیانت کرد...اشتباه کردم...خیلی پشیمونم...بیشتراز اونی که فکرشو بکنی...دوس دارم فراموشی بگیرمو همچی از یادم بره...من...اون دختر پاکی که فکر میکنی نیستم...یعنی اصلا دختر نیستم...پس تموم کن این حرفای عاشانه رو

گریم شدت گرفته بود...هیچوقت فکرنمیکردم مجبور شم این خاطرات بدو به زبون بیارم اونم جلوی همچین کسی

جونگمین که بنظرمیرسید هنوز باور نکرده باقیافه ی گنگی:من باور نمیکنم...داری دروغ میگی یوجین...امکان نداره

باصدایی که بخاطر گریم میلرزید جوابش دادم:بنظرت میتونم همچین دروغ شرم آوری رو درباره خودم بگم؟؟...دلیلشو میخواستی منم برات یه دلیل خیلی محکم آوردم...بخاطر اینه که دیگه نمیتونم عشق هیچ پسر دیگه ای رو قبول کنم...ونمیخوام هم قبول کنم چون نمیتونم

جونگمین که بنظر میومد کمی قانع شده:متاسفم یوجین...ولی...چرا زودتر نگفتی؟

_انتظار نداشتی که خیلی راحت این حرفارو درباره خودم بزنم؟

جونگمین:پس بذار منم یه اعتراف ناگهانی بکنم...با این خاطرات تلخی که برام گفتی حالا من بیشتر میخوام که مال من باشی...یوجین بذار گذشته ی آزاردهندتو برات جبران کنم...بهت قول میدم نذارم هیچکس دیگه بفهمه هوم؟؟

_چرا نمیفهمی چی دارم بهت میگم؟؟...نمیتونم...نمیخوام...زندگیتوبخاطر منه بی ارزش خراب نکن...تو دوس داری از من مراقبت کنی ولی باورکن اونجوری بیشتر در خطرم

جونگمین:چی داری میگی؟؟فکرکردی منظورم اینه که علاوه براینکه زن داشته باشم بخوام با تو باشم؟؟دیوونه میخوام ملکه م شی!عشق اولم شی!اونجوری خیلی بیشتر امنیت داری

_تودیوونه تری جونگمین!تو دیوونه تری که میخوای یکی رو ملکه ی کشورت کنی که قبلا با یکی دیگه بوده

جونگمین:این یعنی اینکه نمیخوای؟؟

_نه نمیخوام...شاید اگه اولین بار باتو اشنا میشدم توی همچین مدت زمان کمی تاحالا میپرستیدمت ولی الان دیگه نمیخوام متاسفم

جونگمین دل شکسته تراز وقت دیگه ای:حتی یه کوچولو هم الان دوسم نداری؟

شاید دروغ بود ولی باید یکاری میکردم دیگه بهم فکر نکنه:این دوست داشتنی که تو میگی رو نه ندارم

همون موقع ابروهای جونگمین توهم رفت:باشه هرچی تو بگی...من مجبورم تاچندروز دیگه ازدواج کنم...الان هم باید برم زن آیندمو انتخاب کنم...پدرم همیشه میگه حتی اگه نخوای هم عشق بوجود میاد...الان میخوام به امید این حرف با یکی ازدواج کنم که اصلا دوسش ندارم

باناراحتی نگاهمو ازش گرفتم:موفق باشی

جونگمین:همین؟؟...مثل اینکه این حرف آخرته...باشه ممنون که برام همچین ارزویی داری

اینو گفتو پشتشو به سمتم کردو رفت...چقدر دوست داشتم عشق پاک این پسر رو بپذیرم...سرهمین جریان هرچه لعنت بود به خودمو بختم انداختم وهمینطور خیلی بیشتراز قبل ازهیون متنفر شدم...کاش اونقدرا بهش نزدیک نمیشدم...شاید اونموقع خیلی راحت تر میتونستم درخواست جونگمینو قبول کنم...البته بازم مشکلات خاصی وجود داشت واینکه من الان فقط یه آدم عادیم نه یه شاهزاده از کشور همسایه....اینقدر به رفتن جونگمین چشم دوختم تا بالاخره از دیدم محو شد...ناراحت وغمگین به سمت اقامتگاه جونگمین راه افتادم

*****

باعصبانیت مشتشو توی دستش فشار داد

زیردستش بهت زده:سرورم برادرتون...

لی جون زهرخندی زد وهمونطور که به جلو خیره شده بود:مثل اینکه عاشق این دختره ی لعنتی شده...هه خوبه دخترم نیست!!عفریته...ولی یه چیزش خوب بود...اینکه احمقیش به نفع ما میشه...راه بیوفت بریم

زیردستش:بله قربان

.

.

.

خب چطور بود؟؟؟؟چقدر دوس داشتین این قسمتو؟؟؟

عکس شاهزاده لی جون مربوط به قسمت پیش:

عکس لی جون مربوط به این قسمت(البته نه با این لباس):




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : جمعه 12 مهر 1392 | 08:24 ب.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات