تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Dont Leave Me,Please // Part 1


سیلااااااااااااااااااااااااااااام و صدسیلااااااااااااااااااااااااااااممممممم
.
خوفید؟ خوشید؟  سیلامتید؟
.
خوووووووووووووف بنده باز اومدم
این دفه اومدم با یه داستان کوتاه چند قسمتی!! ممکنه 3 قسمت باشه یا نهایتش دیه 5 قسمت!!
.
هویجم نقش داره!!
.
قسمتای بنفش هم مثل همیشه خاطرات گذشتست
.
امیدوارم خوشتوووووووووون بیاد

.
این که قسمت بعدی رو کی بذارم، بستگی داره به نظرا و همچنین استقبالتون^^
ببینم چه می کنید
.
نظرا کم نباشه^^
جمله ی منتخب هم بوگویید^^

بووووووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللللللللل







Dont Leave Me,Please

Part 1



باران شدیدی می امد. بالاخره با هر زحمتی بود خودش را به خانه رساند. نیم نگاهی به ساختمان انداخت. طبق معمول پارکینگ پر شده بود، اگر هم می خواست پارکینگ مخصوص بگیرد، باید پول زیادی می داد که این هم در توانش نبود. پس بهتر بود بی خیالش شود. خوب می دانست که این بی خیال شدن مساوی است با فردا شستن و برق انداختن تاکسی عزیز و گل الودش. پوفی کشید و از ماشینش پیاده شد. 10 سالی می شد که به این زندگی بخور و نمیر عادت کرده بود و دیگر اعتراضی  هم نداشت. تمام زندگی اش دختر 10 ساله ای بود که هرکاری می کرد تا ذره ای غم نبیند. از ان جا که به خاطر رعد و برق، اسانسور هم کار نمی کرد، مجبور بود از پله ها بالا برود. با تمام خستگی اش، پله ها را یکی دو تا  بالا رفت و بالاخره به واحدش رسید. چراغ ها نیمه روشن بود، اما از سکوت خانه می توانست پی به این ببرد که یون جی به خواب رفته. کلید را به ارامی در قفل چرخاند و سعی کرد ارام باشد. بی صدا کفش هایش را از پایش دراورد و کتش را  روی یکی از مبل ها انداخت. نیم نگاهی به میز چیده شده انداخت و لبخند تلخی زد. سلیقه ی یون جی بعد از گذشت 10 سال، حالا با مادرش، تنها عشق زندگی اش مو نمیزد.... دستی به شکمش کشید. از ان جایی که مسافر اخری، پول زیادی بابت مقصد طولانی اش به او پرداخته بود، توانسته بود به طور کامل دلی از عزا دربیاورد. اما با این حال باز هم دلش برای غذاهای خانگی، ان هم دستپخت دخترش پر می کشید. با وجود شکم سیری اش، چند ناخنک به سیب زمینی های سرخ شده ی درون ظرف زد و راضی از کارش راه اتاق را در پیش گرفت. خوب می دانست که اگر یون جی اینجا بود، مطمئنا پدرش را به خاطر این کارش تنبیه می کرد. ان هم از ان تنبیه های اختراعی خودش. خنده اش گرفت. دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدادار نخندد. پاورچین پاورچین جلو رفت و وارد اتاق خواب شد. اتاقی که بعد از یومی، حالا با یون جی، تنها دخترش می خوابید. با دیدن یون جی که در سکوت پشت به او دراز کشیده بود، لبخند گرمی زد. حتی نفس های ارام یون جی هم برایش قوت قلبی بود. به ارامی روی تخت نشست. کش و قوسی به بدن خسته اش داد و روی تخت دراز کشید.حلقه شدن دستانی را به دور کمرش حس کرد و صدای نرم یون جی در گوشش طنین انداخت: " اومدی بابایی! خیلی منتظرت بودم! "
دستان یون جی را در دست گرفت و بوسه ای بر ان ها زد: " تو هنوز نخوابیدی دختر بابا؟! "
با عادتی که از پدرش به ارث برده بود، لبانش را غنچه کرد: " نچ! مگه میشه بدون بابا بخوابم!! "  نگاهش را پدرش داد: " شام خوردی بابایی؟! "
خندید و بینی و یون جی را کشید: " از کی تا حالا دخترم کدبانوی به این خوبی شده؟ هوم ناقلا؟! "
سری تکان داد و خندید: " دیگه دیگه!! "
-سیر بودم دخترم! اما یه کوچولو ناخنک زدم!
با این حرف پدرش، بر رویش براق شد: " تو چی کار کردی بابا؟! "
زبانکی انداخت و شمرده شمرده جواب داد: " ن..ا..خ..نک  ز..د..م!!! "
یون جی به سمت پدرش حمله برد که او هم با دادان جاخالی باعث شد یون جی پخش تخت شود. حالا صدای خنده هایشان هم به هوا بلند شده بود.
-هیش! دخترجون یواش تر! چته!!
قبل از این که بتواند مثل همیشه جواب پدرش را بدهد، درد اشنایی را در قفسه ی سینه اش حس کرد و سعی کرد ارام بماند. نمی خواست پدرش را ناراحت کند. به خوبی درک می کرد تا اینجایش هم فشار زیادی روی اوست. سرفه ای کرد و با لحن ارامش به حرف امد: " خوابم میاد بابایی! دعوا بمونه واسه بعد! " 
نگاه نگرانش به سمت یون جی چرخید: " خوبی بابایی؟ درد که نداری؟! "
لبخندی اطمینان بخش زد: " خوب خوبم!! "  خم شد و گونه ی پدرش را بوسید. به سمت مخالف چرخید. همانطور که سعی می کرد نفس های عمیق بکشد، پتو را تا نیمه رویش کشید.
کنار دخترش دراز کشید و به سمتش برگشت. نگرانش بود. دخترش را خوب می شناخت. با همین سن کمش همه چیز را به خوبی درک می کرد. چندین بار شده بود به خاطر این که کسی را ناراحت نکند، دردش را مخفی کرده بود. همانطور که پشت یون جی را می مالید، در افکارش غرق شد. به یون جی فکر کرد. تنها یادگاری که از عشق عمیق و شیرینشان به جا مانده بود. همه چیز خوب بود، اما فقط یک مشکل بزرگ وجود داشت. قلب ضعیف یون جی. یک مشکل مادرزادی که از بدو تولدش، قلب پدرش را هم به درد اورده بود. از همان موقع می ترسید. می ترسید که روزی یون جی، تنها کسی که برایش باقی مانده بود را هم از دست بدهد. دیگر طاقتش را نداشت. مطمئنا قلبش طاقت یک داغ دیگر را نداشت. همین باعث شده بود تا اخرین نفسش کار کند تا بتواند پول عمل قلب تنها امید زندگیش را به دست اورد. اهی کشید و زیرلب زمزمه کرد: " کجایی یومی که دخترمونو ببینی؟...کجایی که بدونی تنهایی، بدون وجود تو، چه دردی می کشم؟ الان و این روزا خیلی بهت احتیاج دارم! خیلی! "  لبش را گزید و قطره ای اشک از گوشه ی چشمش به پایین لغزید. یومی را، عشقش را، مادر یون جی را، 10 سال پیش، با به دنیا امدن دخترش از دست داده بود. یومی حتی دخترشان را هم ندید و این بود که بیشتر از هرچیز دیگری قلبش را می لرزاند و عذابش می داد. با خیره شدن به یون جی که از نظر چهره تفاوتی با یومی نداشت، باز هم به گذشته ها رفت. گذشته ای که با تمام وجودش دوست داشت، اما مرورش باعث میشد به رنج و عذاب بیفتد.


........................................................................................



دستانش را از پشت روی چشمان جونگمین گذاشت و بی هیچ حرفی منتظر ماند.
دستانش را روی دستان نرم یومی گذاشت و خندید: " چی کار میکنی دختر جون؟! "
دستانش را برداشت و با ذوق خاصی روبروی جونگمین نشست.
متعجب از رفتار یومی، یکی از ابروهایش را بالا داد: " چیزی شده یومی؟ عجیب غریب شدیا!! "
این بار با صدای بلندی خندید و شانه های جونگمین را در دست گرفت: " حدس بزن اقا؟! "
لپ هایش را باد کرد: " از این سخت تر چیزی نبود؟ خودت که میدونی من حدسام چقدر افتضاحه!! "
خنده ی یومی بیشتر شد و این بار دستان جونگمین را میان دستانش گرفت: " خانوادمون داره 3 نفره میشه!! "
با چشمانی از حدقه بیرون زده یومی را می پایید: " جدی که نمیگی؟!!! "
-چرا!! اتفاقا کاملا جدیه!!
جونگمین باز هم بهت زده بود: " باورم نمیشه! "  حالا صدایش لرز خاصی هم داشت.
یومی برگه ازمایشی از کیفش دراورد و روبروی جونگمین گرفت: " حالا باورت میشه!! "
خواست برگه را بقاپد که یومی از دیدرسش دورش کرد: " هی یواش تر!! چته بابا؟! "
همین حرکت یومی باعث شد که جونگمین تعادلش را از دست بدهد و روی یومی بیفتد.
یومی اخمی کرد: " هی دیوونه! کشتی بچمونو!! "
خندید و انگشتش را روی پوست نرم یومی حرکت داد. با صدایی که حالا به وضوح از ذوق میلرزید زمزمه کرد: " ازت ممنونم یومی!! "   و بی اختیار رویش خم شد.
یومی هم خندید. لبان خوش فرمش را به حالت غنچه دراورد و چشمانش را روی هم گذاشت. حالا  لمس داغ لب هایشان گرمی و حرارتشان را چند برابر کرده بود.


.......................................................................................



نگاهش را به چهره ی غم زده ی یومی داد: " مگه ندیدی دکتر چی گفت؟ این بچه.......! "
حرف جونگمین را قطع کرد و با بغض نالید: " این بچه چی؟؟"  صدایش را بالاتر برد: " بچه ی من هیچ نقصی نداره!! اینو همتون باید بفهمید!! "
اهی کشید و کنار یومی نشست. شانه هایش را در دست گرفت و به نرمی در گوشش زمزمه کرد: " ما هنوز فرصت داریم یومی! این بچه ممکنه مشکلش حادتر بشه! خودت که میدونی!! "
دستان جونگمین را پس زد: " نمی خوام هیچی بشنوم!! "
اما جونگمین ول کن نبود. با این که زدن این حرف ها برای خودش سخت تر بود، اما چاره ی دیگری نداشت. به هیچ وجه طاقت از دست دادن یومی را نداشت.
-گوش کن یومی! تو همه ی زندگی منی! نمی خوام کوچیکترین اسیبی ببینی!....اون بچه باعث میشه تو اسیب ببینی! اون بچه موندنی نیست!..... اون بچه نقص داره! بفهم! "
-اما من نمی خوام بچمو از دست بدم! هرجوری باشه من دوسش دارم! میخوامش! میخوام نگهش دارم!
این بار بازوهایش را به دور شانه های یومی حلقه کرد: " هنوزم دیر نشده! ما میتونیم دوباره شروع کنیم! "
یومی حالا به گریه افتاده بود: " من اینو نمیخوام جونگمین!! "
از گریه های یومی، چشمان خودش هم خیس شده بود. یومی را به سمت خودش کشید و سرش را روی سینه اش گذاشت: " من نمیخوام تو رو از دست بدم!! "
باز هم نالید و مشتی ارام به سینه ی جونگمین کوبید: " منم نمی خوام بچمو از دست بدم! "
خوب میدانست که توان مقابله با موجود ظریفی که در اغوشش بود ندارد. او را محکم تر به خود فشرد و ابشار موهایش را نوازش کرد. لبش را گزید و خودش را به دست سرنوشت سپرد.


........................................................................................



با بلند شدن رینگتون گوشیش به یکباره از جا پرید. زیرلبی فحشی داد و چنگی به موهایش زد. پتو را از رویش را کنار زد و کورمال کورمال به دنبال گوشیش گشت. با دیدن شماره ای نا اشنا، گرهی بین ابروانش نشست و دکمه را فشرد. بلافاصله صدای زنی غریبه در گوشش پیچید: " ببخشید اقای پارک؟! "
صاف نشست: " بله خودم هستم!!
-از بیمارستان مزاحمتون میشم؟!
لبش را گزید: " چیزی شده؟!
-نه! فقط یه مژده دارم! نوبت عمل قلب دخترتون رسیده!
نفهمید با چه ذوقی جواب شخص پشت خط را داد. گوشی اش را  به کناری پرت کرد و شروع کرد به بشکن زدن. از این بهتر نمی شد. سرش را چرخاند و با کنجکاوی نگاهی به جای خالی یون جو انداخت. دستی به جای خالیش کشید و لبخندی از رضایت لبانش را پر کرد. خوب به یاد داشت که بعد از مرگ یومی، حتی نمی خواست دخترش را ببیند. یک جورهایی او را مقصر میدانست. اما حالا همه چیز فرق کرده بود. بعد از طی این همه سال، یون جو تنها عشق و همدمش شده بود. کسی که طاقت یک لحظه دوریش را هم نداشت. با لبخندی که هنوز هم بر لب داشت، از تخت پایین پرید تا حاضر شود. طولی نکشید که صدای اهنگین و پر از شوق یون جی در گوشش طنین انداخت: " بابایی صبحونه حاضره! بدون صبحونه نریا!! "    خندید. خنده ای از ته دل. اگر همه چیز خوب پیش می رفت، دیگر از خوشبختی چیزی کم نداشت. خم شد و  بوسه ای به قاب عکس روی پاتختی زد: " دعا کن همه چی خوب پیش بره یومی!! "  حوله اش را برداشت و از اتاق بیرون زد. بدون این که بداند ان روز چه اتفاقاتی ممکن است در انتظارش باشد........





طبقه بندی: Short Stories،

تاریخ : جمعه 12 مهر 1392 | 01:22 ب.ظ | نویسنده : *almas-shargh* | نظر و جمله منتخب^^