تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep15

سلامی مجدد...آه فکر کنم نوشتن هرقسمت ازاین داستان 6 ساعتی از وقتمو بگیره...این قسمت هم باحاله فقط یه کوچولو زیاده...بچه ها اگه میخواین توی نظرات بهم بگین که میخواین وقتی قسمت بعد داستان رو میذارم خبرتون کنم یا نه؟؟

آخه همونطور که میدونین بخاطر مدرسه ها برنامه داستان گذاشتن من تنظیم نیست خخخخ!!خب نظرتونو حتما بهم بگین

بپرین ادامه ببینین فرشته نجات یوجین کی بود؟؟؟ویوجین چی شد؟؟؟

چشمامو باز کردم...هوشم تا حدی برگشته بود ولی درد طاقت فرسام توانمو ازم گرفته بود...نگاه دقیق تری به اطرافم انداختم...یه اتاق اشرافی وجونگمین که بالای سرم نگران ایستاده بودو دستشو محکم از روی لباسم روی زخمم گرفته بود...از ترس تمام تنم یخ زده بود...تا قبل ازاینکه جونگ رو ببینم فکر میکردم مردم ولی دیدن جونگمین امیدی دوباره برای ادامه ی زندگی بهم بخشید

نگاهی به چشمای بازم انداخت وبانگرانی:الان طبیب میرسه یکم دیگه تحمل کن

لبای یخ زدمو از هم جدا کردم:درد میکنه

بادست آزادش موهامو که به خاطر عرق سرد روی پیشونیم به پیشونیم چسبیده بود رو کنار زد:آروم باش هیچیت نمیشه من پیشتم

دردم هرلحظه بیشتر میشد ومن هرلحظه کم تحمل تر میشدم...مرد مسن سالی با عجله داخل شد وبالای سرم رسید

جونگمین روشو طرفش کرد وبا لحن تندی:عجله کن...طبیب مشغول باز کردم بقچش شد...جونگ بدون هیچ تردیدی گره ی لباسمو باز کرد ولی همین که خواست روپوشمو دربیاره دستمو رو دستش گذاشتم:اینکارو نکن

جونگمین که از طرفی ازاینکه صداش بیرون بره کمی دلهره داشت سعی کرد کمی آرومتر حرف بزنه:میخوای بمیری؟؟میخوای منم همینجور بایستمو مردنتو تماشا کنم؟؟لجبازی نکن دختر

منم نمیخواستم بمریم ازاینکه بمیرم میترسیدم...با تردید دستمو از رو دستش برداشتم وجونگمین با احتیاط یه دستمو از توی لباس بیرون آورد وطبیب خمیرمخلوط گیاهی ای که آماده کرده بودو روی زخمم گذاشتم...قبل ازاینکه جیغم هوا بره جونگمین محکم دستشو روی دهنش گذاشت ومن بی اختیار دستشو بین دندونام گرفتم...صورت جونگمین بلافاصله توهم رفت...طبیب باتموم شدن کارش پارچه ی نازکی رو روی زخمم گذاشتو روبه جونگمین کرد:دیگه خونریزی نمیکنه فقط مرتب باید داروی روی زخمشو تجدید کنین تا اثر کنه

جونگمین بدون توجه به درد دستش روشو طرف طبیب کرد:میتونی بری...دکتر تعظیمی کردو از اتاق خارج شد وجونگمین خیلی آروم روپوشمو دوباره تنم کرد:استراحت کن...مثل اینکه گوشهام منتظر شنیدن همچین جمله ای بودن تا دوباره به خواب برم

*****

یکی از محافظانش با عجله داخل شد:سرورم اون جاسوسه کشته شده

باعصبانیت فریاد زد:یعنی چی که مرده؟کی کشتدش؟

محافظش:هنوز نمیدونیم سرورم

باعصبانیت مشتش رو روی میز کوبید:کدوم عوضی ای نجاتش داده؟بگردین دوباره دختره رو پیدا کنین...زیرسنگ هم شده باشه باید پیدا بشه...اونی هم که بهش کمک کرده سرشو بزنین!کسی حق دخالت توی کارای منو نداره

*****

باوجود سنگینی پلکام تونستم بازشون کنم وباردیگه اتاقو از دید بگذرونم...اشتباه نکرده بودم...یه اتاق کاملا تمیز واشرافی بود...روشنی اتاق خبر از روز شدن وروشنی هوا میداد...تازه متوجه دستم شدم که توی دست دیگه ایه...متعجب رومو به طرف راستم چرخوندم وجونگمین رو دیدم که توی چندسانتیم خوابیده بود...نفس های داغش به وضوح روی گردنم میخورد...دیدنش توی اون فاصله ی کم خیلی ارامش بخش بود...ازطرفی هم عجیب بود من تاحالا صورتشو توی این فاصله ی کم ندیده بودم...آروم دستمواز دستش جدا کردمو دستشو پایین گذاشتم...بالافاصله تکونی خوردو چشماشو باز کرد:بیدار شدی؟؟

نگاهمو سریع ازش گرفتم:اوهوم

روی تخت نشستو بهم خیره شد:الان بهتری؟؟دردت بهتر شده؟

ازاینکه اون بالای سرم نشسته بودو من خوابیده بودم کمی معذب بودم...دستمو تکیه گاه بدنم قرار دادمو سعی کردم بلندشم...جونگمین هم دست سالممو گرفتو کمکم کرد تا بشینم

جونگمین:هی اگه استراحت کنی برات بهتره

خیلی سریع دستمو از توی دستش بیرون کشیدم

جونگمین:دوس نداری بهت دست بزنم؟

برای اینکه بحثو عوض کنم سوالی که از موقع اومدنم به اینجا ذهنمو مشغول کرده بود رو پرسیدم:من کجام؟؟

جونگمین کمی فکر کردو با تردید:تو اتاق من

چشمام نزدیک بود از کاسه بزنه بیرون:تو اتاق تو؟؟؟منظورت اینه که منو آوردی توی قصر؟؟

جونگمین خیلی سریع دستشو جلوی دهنش گذاشت:هییییییشششش کسی صدامونو میشنوه

_ببینم نکنه تو منو پنهانی آوردی اینجا؟؟؟من میخوام ازاینجا برم بیرون!باید گوب دانو کیوجونگ رو ببینم

جونگمین:فعلا که حالت زیاد خوب نیست بخوای سرپا بایستی دوباره خونریزی میکنی یکم همینجا بمون هوم؟؟تازه اینجا بهترین طبیبا رو داره...منم مجبور شدم بیارمت اینجا

از دستش کلافه شده بودم.ازاینکه میخواست توی اتاقش بمونم معذب بودم.نمیتونستم مدتی توی اتاق یه پسر بمونم...ومهمتراز اون اینکه این پسر یه شاهزاده بود اگه کسی میفهمید هم برای من بد میشد هم برای خودش

_لطفا اینکارو نکنین

باناراحتی سرشو بالا آورد:فقط دوروز دیگه بمون هوم؟؟...درضمن تو دشمن داری.فقط اینجا من میتونم ازجونت محافظت کنم...بذار من دشمنتو پیدا کنم هوم؟؟فقط دوروز دیگه بهم قت بده

پیداکردن دشمنم توسط جونگمین رو نمیخواستم چون اگه دشمنمو پیدا میکرد مسلما میفهمید من کی هستم...این کار جونگمین نبود...میخواستم هرچه زودتر کیوجونگ رو ببینم...باید بهش میگفتم ولی چاره ای جز قبول حرفای شاهزاده جونگمین نداشتم

جونگمین کمی سرشو خم کرد ومنتظر جوابم شد:قبوله؟

_باشه ولی بعداز دوروز چه پیداش کردی چه پیداش نکردی من باید برم پیش بقیه

جونگمین:نگران نباش من به هیونگ گفتم بهشون خبر بده

چشمامو تا ته باز کردم:چی؟؟؟اگه بفهمن من پیش توام بد میشه

جونگمین آرومتر:اگه ازاین میترسی که کیوجونگ فکربد کنه نگران نباش به هیونگ گفتم همچی روبراشون توضیح بده

اینکه هیونگ همچی رو براشون توضیح بده وکیوجونگ ماجرا رو بفهمه خوب بود ولی...ولی من منظورم این نبود که بین منو کیوجونگ چیزیه

_هی!تو داری اشتباه میکنی بین منو اون هیچی نیست اون فقط نگرانمه!من باید بهش بگم که چه اتفاقی برام افتاده بود!اون میتونه ازم مراقبت کنه

جونگمین اخماشو توهم کشید:من دارم بهت میگم میخوام ازت مراقبت کنم ولی تو باز اسم کیوجونگ رو میاری؟؟

مونده بودم که چی بهش بگم؟چطور قانعش کنم؟؟اون نمیدونست که من کیم

جونگمین:شایدم...راز دیگه ای داری که من ازش بی خبرم؟

بالکنت جوابش دادم:چه جور رازی؟؟نه هیچی نیست

جونگمین خیلی آروم:من آدم قابل اعتمادیم میتونی بهم اعتماد کنی هوم؟؟اگه چیزی هست بهم بگو

آخه چطور میتونستم بهش بگم که منم یه شاهزادم؟؟...یاد حرفای کیوجونگ افتادم که بهم گفت بدون اون نشان هیچی نیستی...پس دیگه هیچی نبودم وچیزی نبود که به جونگمین بگم

وقتی جوابی رو ازم نشنید از روی تخت بلند شد:من برم یه چیزی بیارم بخوریم قبل ازاینکه کس دیگه ای غذام رو بیاره تو

قبل ازاینکه قدمی برداره گوشه ی لباسشو گرفتم:صبر کن!اگه مدتی که تو نیستی کس دیگه ای بیاد تو چی؟؟من میترسم

مثل اینکه از حرف من خندش گرفته بود:آخه کی وقتی من نیستم میاد تو اتاقم عقل کل؟..ودستمو از لباسش جدا کردو به بیرون رفت

با قیافه ی مسخره ای به رفتنش چشم دوختم...پسره ی احمق به من میگه عقل کل...آخه اگه یکی بخواد بیاد اتاقشو تمیز کنه چی؟اگه منو رو تختش ببینه چه فکری میکنه؟آه خدایا...از دستش میخواستم دیوونه بشم

چنددقیقه بعد با یه سینی توی دستش وارداتاق شد وبا نیشخند به طرفم اومد...چشمم به سینی افتاد که فقط یه ظرف توش بود

_این چیه؟

جونگمین کنارم نشست وباخنده:سوپ مخصوص شاهزاده جونگمین

نگاهی به رنگ زشت سوپ مخصوصش انداختم...بوش ازاردهنده بود...چندشم گرفته بود

جونگمین:اینطوری نگاش نکن اونقدرا هم بدمزه نیست سوپ سبزیجاته...چون مریض بودی گفتم انواع اقسام سبزی جاتو ازقبیل هویج،کلم،گل کلم،پیازچه وجوانه ی لوبیا رو توش بریزن بخاطر همینه یکم زشت شده

تواین فکر بودم که این پسر چه احمقیه...خوب شدن به سبزیجات خوردن نیست...تازه مریضی منم که اونجوری نبود...توی فکر بودم که جونگمین قاشقی از سوپ رو توی دهنم گذاشت ومنم مجبور شدم قورتش بدم...به مزه ش که توجه کردم اونقدرا هم بدک نبود...درحال مزه مزه کردنش بودم که جونگمین قاشق بعدی روتوی دهنش گذاشت...متعجب نگاش کردم...عجب ادمی بود...جادهن منو برداشته خورده...آخه نگفت ممکنه مریضی چیزی داشته باشم؟...قاشق بعدی رو جلوی دهنم گرفت تا بخورمش

_بهتر نبود دوتا قاشق بیاری؟

جونگمین خنده ی بانمکی کرد:راستش اینقدر عجله کردم که برمو زود بیام که یادم به قاشق نبود حالا عیب نداره مهم نیست...

_آخه نگفتین که ممکنه بیماری ای چیزی داشته باشم؟اونوقت اگه یه شاهزاده بخاطر من مریض بشه چی؟

جونگمین خیلی عادی:خب عیب نداره تو هم جای دهن منو بخور که مساوی بشیم

حرف زدن با این پسر هیچ فایده ای نداشت.مشخص بود که کمی یه دنده ولجبازه...بیچاره هیونگ!حالا درکش میکردم که از دست این دیوونه چی کشیده...به ناچار دهنمو باز کردم وقاشق بعدی روهم خوردم...مثل اینکه فهمیده بود بخاطر جای دهنی کمی حساسم...بخاطر همین ازعمد یکی درمیون خودش ازش میخورد...

بالاخره به آرزوم رسیدمو محتویات ظرف تموم شد...قبلا هیونگ گفته بود که جونگمین بخاطر اینکه تو رستوران اجوما ،آجوما ازش پول نمیگیره غذای ارزون سفارش میده ولی حالا چی؟؟

جونگمین:میدونم الان داری فکر میکنی که من چقدر گدا بازی درمیارم!درست میگم؟

لبمو گاز گرفتم تا خندم درز نکنه:نه سرورم این چه حرفیه؟

جونگمین:پس فردا بهت یه غذای خوشمزه میدم البته اول باید خوب بشی وگرنه از غذای خوشمزه خبری نیست

مونده بودم این آخه چه مریض داری ایه؟اینکه داشت مریضشو زجر میداد نچ نچ

_شما کار دیگه ای ندارین که انجام بدین؟؟خیلی بیکار بنظر میرسید

جونگین لبخند ملایمی زد:معمولا شبا رسیدگی میکنم هنوز تا شب مونده

بالبخندی که زد خنده روی لبام محو شد...این پسر واقعا جذبه ی خاصی داشت...جذبه ای که خیلی راحت آدمو رام میکرد...احتمال میدادم که توی قصر خاطر خواهای زیادی داشته باشه...همینطور که محو نگاه کردنش بودم صدای یکی از محافظای اقامتگاهش بلند شد:سرورم پدرتون اومدن به دیدنتون

باوحشت آب دهنمو قورت دادم وخیلی آروم بطوری که صدام به بیرون نره:حالا چیکار کنم؟

جونگمین به وضوح رنگش پریده بود...خیلی سریع به خودش اومد:یوجین...میتونی راه بری؟

تندتند سرمو تکون دادم حتی اگه درد داشتم باید تحمل میکردم وگرنه خیلی برای هردومون بد میشد!به سختی از روی تخت بلند شدم وجونگمین یه دست لباس گلبه ای رنگ رو دستم داد:سریع عوض کن من رومو اونور میکنم وبه طرف مخالفم ایستاد

صدای پدرش از توی اتاق شنیده میشد:مطمئنی توی اتاقشه؟

محافظ اقامتگاه:بله سرورم...این تو هستن...شاهزاده؟؟

جونگمین که هول شده بود:یکم عجله کن

با وجود تمام دردی که داشتم هرچه زودتر اون لباسو تنم کردم:تموم شد

جونگمین سریع روشو برگردوند ولباسای خونیمو از دستم گرفتو یه جا قایم کرد...وجه صورت وموهامو یکم درست کرد وبهم گفت فقط یه گوشه بایستم تاخطر رفع بشه...قبل ازاینکه برم یه گوشه بایستم پدرش داخل شد ومن خیلی سریع سینی غذارو توی دستم گرفتمو بدون اینکه قیافشو ببینم جلوش تعظیم کردمو کمی کنار رفتم...قلبم وحشتناک میزد وچشمام باهر تپش قلبم تار میدید...خدا خدامیکردم که اختیارمو از دست ندم یا اینکه زخمم دوباره خونریزی نکنه...با وجود اینکه دردم وحشتناک شده بود ولی بازم مقاومت کردم...پدرش کمی جلوتر اومد وجونگمین درمقابلش تعظیم کوتاهی کرد

پدرش:چرا جواب ندادی؟

جونگمین:متاسفم پدر درست نشنیدم

آروم سرمو بالا آوردم وبا زیرکی نگاهی به پدرش انداختم...بطور اتفاقی برام اشنا بنظر اومد...مطمئن بودم ایشونو قبلا توی کشورمون دیدم اگه اشتباه نکنم دو سه سال پیش بود...نکنه منو یادش مونده باشه؟؟؟ازترس سرمو بیشتر به پایین خم کردم تا قیافمو نبینه...سنگینی سینی از یه طرف ودرد خم شدن کمرم از طرف دیگه...برای لحظه ای سینی توی دستم لرزید ونزدیک بود که از دستم ول بشه...صدای لرزش سینی توجه اون دورو به من جلب کرده بود...سرمو که کمی بالا آوردم شاه رو دیدم که دقیقا داره به من نگاه میکنه...باترس سرمو بیشتر پایین انداختم

پدرش روبه من:میتونی بری بیرون

با این حرف جونگمین لبشو به دندون رفت ولحظه ای چشماشو بست...ولی چاره ای نبود نمیشد چیزی گفت بدون اینکه شناختی از محوطه ی قصر داشته باشم از اتاق خارج شدمو وارد محوطه ی بزرگ قصر شدم...تقریبا هوا تاریک شده بود وفانوس های قصر روشن شده بودن...قصر خیلی بزرگ وقشنگی بود وهوای خنکش حالمو کمی بهتر کرده بود...باید ازدید محافظای اقامتگاه جونگمین دور میشدم...یکی از راه هارو به ناچار انتخاب کردمو درپیش گرفتم...کاش حداقل میدونستم خدمتکارا کجا هستن یا آشپزخونه از کدوم طرفه ولی اینطور که معلوم بود اون راهی که من رفته بودم اشتباه بود...محوطه ی قصر هم پراز محافظ بود واین بیشتر منو میترسوند...یجای خلوت رو پیدا کردم وروی سکویی نشستمو سینی رو روی سکو گذاشتم...حالا باید چیکار میکردم...همیشه وقتی دردم طولانی میشد گریم میگرفت...دستمو روی زخمم گذاشتم تا کمی ماساژش بدم ولی با حس خیسی لباسم سریع دستمو برداشتم با دیدن خون روی لباسم وحشتم بیشتر شد...دوباره خونریزی کرده بود پس بخاطر همین اینقدر دردش بیشتر شده بود...دوباره دستمو روش گذاشتمو به ستون چوبی کنارم تکیه دادم...حتی الان نمیدونستم کجای قصرم واز کدوم راه اومدم...با صدای دوسرباز به خودم اومدم وسریع بلند شدم

یکی از اون سرباز ها با اخم غلیظی:شما توی این منطقه چکار میکنین؟گفته بودن که ورود خدمتکارا به این محل ممنوعه

ترس ودردم باعث گریم شده بود:من...من فقط گم شدم

اون یکی سرباز بالحن تهدید آمیزی:از کدوم قسمتی؟؟

لبم شروع به لرزیدن کرده بود...چیکار میکردم؟باید چی میگفتم؟...چشمم به دست یکیشون خورد که هرلحظه به شمشیرش نزدیک تر میشد...شاید فهمیده بودن که من از آدمای قصر نیستم...کارجونگمین از اول هم اشتباه بود من نباید به قصر اورده میشدم...احتمالا خون روی لباسم رو هم دیده بودن...دستمو روی زخمم گذاشتم وبا بیشترین سرعتی که داشتم شروع به دویدن کردم...اون دوسرباز هم بلافاصله به دنبالم افتادن...از توی فرعی های مختلف میپیچیدم تا گمم کنن ولی سرعتشون بیشتر از من بود ونمیتونستم دست به سرشون کنم...راهی که رفتم آخرش به بن بست رسید...دیگه هیچ راهی فراری نداشتم...همون موقع دستی منو به سمت خودش کشید وبه پشت دیوار اتاقی کشوندم...بوی تنش فقط متعلق به یک نفر بود سرمو بالا اوردمو با چشای خیسم بهش چشم دوختم...ولی اون دوباره سرمو به شونش تکیه داد وازم خواست ساکت باشم

سربازا هم وقتی از نبودنم توی این محل مطمئن شدن به سمت دیگه ای رفتن...با ترس جونگمینو بغل کرده بودمو توبغلش اشک میریختم...میترسیدم...ازاین جاهای غریب وازاینکه خودم تنها باشم میترسیدم...جونگمین برای اروم کردنم دستشو روی سرم کشید

جونگمین:یوجین اروم باش من پیشتم...من مراقبتم...نمیذارم اتفاقی برات بیوفته...آروم باش عزیزم

با گریه ازش فاصله گرفتم:تو نمیتونی مراقب من باشی توهم مشکلات خودتو داری ومن فقط مشکلاتتو برات بیشتر میکنم...تو حتی نمیتونی منو از بقیه پنهان کنی

ناراحت از حرفام بهم چشم دوخت:من دوس دارم ازت مراقبت کنم...تو واسه من سربار نیستی...بهت که گفتم وقتی دشمنتو پیدا کردم میذارم بری حالا دیگه گریه رو تموم کن هوم؟؟بهت که گفتم دوس ندارم گریه کردنتو ببینم...وشروع به پاک کردن اشکام کرد...برای لحظه ای متوجه خیسی روی لباس خودش شد وپشت سرش به تن من خیره شد که حتی بیشتراز اونبار پس داده بود...با نگرانی دستمو گرفتو دنبال خودش کشید:باید داروی روی زخمتو تجدید کنی همینجوری داره ازت خون میره عجله کن

چندین راه عوض کردو بالاخره به اتاقش برم گردوند...متعجب بودم ازاینکه خیلی راحت جلوی محافظاش دستمو گرفته بودو وارد اتاقش کرد

_تو..به محافظات اطمینان داری؟

به سمت خمیر دارویی که طبیب گذاشته بود رفت وبا یه پارچه ی تمیز به سمتم اومد...روی تخت نشوندم وکنارم نشست:محافظ یعنی کسی که حاضر بشه جونشو برات بده...پس آره اطمینان دارم...دارو رو روی تخت گذاشت ودو دستشو بسمت لباسم برد...با شرمساری سرمو پایین انداختم...جونگمین بدون توجه به حالت من لباسو از روی شونم کنار زد...با یه دستش شونمو گرفت وبا اون یکی دستش دارو رو آروم آروم روی زخمم گذاشت...اولین بار بود که اینجوری دستش به پوست بدنم میخورد...ازشدت شرمساری نفسام نامنظم شده بودن...گهگاهی سرمو بالا میاوردمو به صورتش نگاه میکردم...ولی حس عجیبی که بهش داشتم باعث میشد خیلی سریع رومو ازش بگیرم

جونگمین:ازاینکه اینجایی ناراحتی؟

باتموم شدن کارش روپوشمو دوباره تنم کردم...حسی که بهش داشتم نمیذاشت بیشتراز این ناراحتش کنم

_نه ناراحت نیستم فقط یکم برام سخته من اینجا رونمیشناسم وقتی سربازا ازم پرسیدن از کدوم بخشی؟هیچ جوابی نداشتم که بهشون بدم...اینقدر ازاینکه تنها بودم ترسیده بودم که خدا میدونه

جونگمین باتردید:اگه این لباسارو تنت بذاری میتونم تو رو هم باخودم ازاتاق ببرم بیرون

راست میگفت اینکه خدمتکارش بنظر برسم خیلی قضیه رو آسون تر میکرد...آروم سرمو تکون دادم

جونگمین لبخند کمرنگی زد:فردا صبح اگه حالت بهتر شد باخودم میبرمت تمرین رزمیمو ببینی خوبه؟؟

ازکوچیکی به اینجور کارا علاقه ی زیادی داشتم:خوبه

جونگمین که لبخندش پررنگ تر شده بود:خب حالا بخواب

آب دهنمو به سختی قورت دادم:تو هم اینجا میخوابی؟

جونگمین نگاهی گذرا به جاهای دیگه ی اتاق انداخت:انتظار داری منه شاهزاده روی زمین بخوابم؟

یادمه از کوچیکیم کیوجونگ بهم گفته بود هیچوقت به پسرا اعتماد نکنم...باید مطمئن میشدم که این شاهزاده پسر چشم پاکیه

بالاخره خودمو قانع کردم تا این سوالو ازش بپرسم:نظر بدی که بهم نداری؟!

باگنگی نگاهم میکرد:چی؟؟؟...آهااا نه نترس من همچین آدمی نیستم...تا وقتی یه دختر نخواد بهش نزدیک نمیشم

خیالم ازاین بابت کمی راحت شده بود...خنده ی زیرکی کردم:یعنی هرکی ازت خواست بهش نزدیک میشی؟

اخمی کردو بزور منو درازکش کرد:شاید...میخوابی یا نه؟؟؟یکی هم زیاد اینجوری بهم گیر بده شاید بهش نزدیک شدم

جونگمین با یه حرکت منو توجام خوابونده بود...ضربان قلبم بالا رفته بود...حرف بعدیش باعث شد که صدامو ببُرم ودیگه حرفی نزدنم

جونگمین باخنده:آفرین دختر خوب...وکنارم دراز کشید:خب دیگه بگیر بخواب من روهم اذیت نکن وچشاشو بست

هنوزم از کاراش توی هنگ بودم...شاید کیوجونگ راست میگفت...باید یکم باهاش غیرصمیمی تر حرف میزدم چون احساس میکنم خیلی بهم نزدیک شدیم...آهی کشیدمو سعی کردم بخوابم

جونگمین با بداخلاقی:هنوز بیداری؟

لبمو گاز گرفتمو پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم

.

.

.

خب چطور بود؟؟؟چقدرراضی بودین؟؟؟بچه ها ببینین چه بچه ی خوبیم زیاد زیاد براتون داستان میذارم؟؟؟؟پس شما هم نظرات بلند بلند بذارین




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : پنجشنبه 11 مهر 1392 | 03:42 ب.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات