تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep14

سلام دوستان خوفمممممم خوبید؟؟؟؟ببخشید که دوهفته داستان بی داستان شده بود خخخخ....حالا امروز زیاد گذاشتم که تلافی بشه فردا هم اگه وقت شدو تونستم بنویسم زیاد مینویسم البته اگر بتونم...خب برین ادامه ببینین یوجین چی دیده بود که خشکش زد خخخاین قسمت احتمال میدم شما ازش خوشتون بیاد خخخخ راستی بخاطراینکه داستان رو از یکنواختی دربیارم یه جاهاییشو اززبون سوم شخص مینویسم شما فرض کنین فیلمه که یهو از اول شخص میره جاهای سوم شخص هم نشون میده خخخخ بهرحال حس کردم بعضی جاها اینجور باشه بهتره

پارت 14

ذهنم اون لحظه کار نمیکرد.آبروم رفته بود...تمام خل بازیامو جونگمینو هیونگ دیده بودن...جونگمین با چشای از حلقه بیرون زده وهیونگ با دهن نسبتا باز به من و گوب دان که پشتش به اون دو بود نگاه میکردن...

هیونگ خیلی سریع نگاهشو از من گرفت:اهم اهم..

گوب دان با وحشت به سمت اونا چرخید ومن پشتش پناه گرفتم...نگاهم روی جونگمین افتاد که مثل بهت زده ها هنوز خشکش زده بود...گوب دان با اشاره به هیونگ فهموند که چشای جونگمینو بگیره.هیونگ هم که هول شده بود سریع روی جونگمین رو به سمت مخالف برگردوند...بدون هیچ اتلاف وقتی روپوشمو از گوب دان گرفتمو تنم کردم وگوب دان مشغول گره زدن بندهاش شد...جونگمین مثل اینکه تازه به خودش اومده باشه با لکنت:م..ما هیچی ندیدیم

هیونگ که بزور میخواست جلوی خندشو بگیره دست مشت شدشو جلوی دهانش گرفت وریز ریز میخندید ولی با ضربه ی محکمی که جونگمین به پهلوش زد خفه شد...گوب دان مونده بود که از خجالت سرخ بشه یا بخنده

کم مونده بود از آبروریزی ای که پیاده کرده بودم گریه کنم...آخه یه دختر چقدر میتونه احمق باشه که اینکارو بکنه؟؟؟...بهرحال اونا همین نزدیکیا بودن ومن نباید لباسمو درمیاوردم...آه وقتی به این فکر میکنم که جلوی یه شاهزاده این کارو کردم تنم مور مور میشه

جونگمین که سعی میکرد عادی رفتار کنه خیلی معمولی:بهتره قبل ازاینکه هوا روبه تاریکی بره برگردیم

گوب دان هم درجوابش:چیزی هم تونستین شکار کنین؟

هیونگ باخنده:سرورم توی تیراندازی مهارت چندانی ندارن

جونگمین بلافاصله تنه ای بهش زد:نخیر خیلی هم عالی ام

هیونگ سری تکون داد وسعی کرد کمی محل ضربه ی جونگمین رو ماساژ بده:هرچی سرورم امر کنن

گوب دان باحالت غرور:ولی بانوی من خیلی توی این کار خوبن...برعکس بعضیا...البته جسارت نباشه سرورم

هیونگ اخمی کردو رو به گوب دان:چطور میتونی به سرورم این حرفو بزنی؟زود عذر خواهی کن

جونگمین:هی هیونگ پیاز داغشو زیاد نکن...خودتم توی تیر اندازی همچین آش دهن سوزی نیستی بیاین بریم وبدون اینکه منتظر حرف کسی بمونه راه برگشتو درپیش گرفت

هیونگ با شرمساری نگاهی به منو گوب دان انداخت ودنبال جونگ دوید:هــــــی سرورم من ناراحت شدم

جونگمین خیلی قاطع:بدرک!

هیونگ:چی؟؟؟خیلی بدی سرورم

جونگمین هم نیشخندی زدو روشو بطرف ما برگردوند:شما چرا همونجا ایستادین؟؟نمیخواین بیاین؟؟

گوب دان سریع به خودش اومد:بله سرورم داریم میایم وروشو طرف من کرد:بریم بانوی من...همراه گوب دان پشت سرشون راه افتادیم...

*****

جلوی دراتاقی ایستاد واجازه ورود خواست

-:بیا تو

سریع داخل شد

سرش را از روی پرونده های دادگستری بلند کرد:دختره رو پیداش کردی؟

مردی که بنظر جاسوسش می آمد خیلی سریع:بله سرورم

-:خب کجاست؟

جاسوس:مثل اینکه دریه رستوران همراه محافظ وخدمتکارش مشغول به کاره

زهرخندی زد:فکرنکنم چیزی از کشورشون مونده باشه پس بهتره خودشم با کشورش دفن بشه

به چشم های نگران جاسوسش نگاه کرد:بسیارخب...کلکشو بکن

جاسوسش:ولی سرورم برادرتون

متعجب بهش نگاه کرد:برادرم چی؟

جاسوسش:برادرتون...شاهزاده جونگمین مرتب به اونجا رفتو آمد دارن

لحن مسخره ای به خودش گرفت:چی؟؟جونگمین میره اونجا؟؟؟واسه چی؟؟نکنه...میدونه که اون دختره کیه؟

جاسوسش:نه قربان هنوز نمیدونه ولی دیر یا زود میفهمه

کمی هول شده بود حالا عجله اش برای کشتن اون دختر بیشتر شده بود

-:یه نقشه دارم باید زودتر عملیش کنیم

جاسوسش تعظیمی کرد:بله قربان

سنگ آبی رنگ رو از کشوی چوبی اش بیرون اورد ودوباره بهش خیره شد:کارتو خوب انجام بدی اینو بهت میدم

*****

بارسیدن به رستوران آجوما،گوب دان بلافاصله بردم تواتاق

گوب دان:بانوی من زودباشین لباستونو عوض کنین الآناست که مریض بشین!زودباشین دربیارین

یه دست لباس تمیز دستم داد ولباسای خیسمو ازم گرفت

گوب دان:بانوی من دفعه ی دیگه هم از این قهرمان بازیا درنیارین فهمیدم شنا بلدین اییییییششش ولباسای خیسو برد تا پهن کنه

توفکر ابروریزی چندساعت پیشم بودم که چیزی یادم افتاد...نشانم توی لباس بود...از اتاق خارج شدمو دنبال گوب دان دویدم:گوب دان نشانم توی لباس نبود؟

گوب دان بار دیگه لباسا رو گشت:نه بانوی من هیچی نیست حتما جای دیگه ای گذاشتینش

بدون هیچ حرف دیگه ای به اتاق رفتمو تمام لباسا وکشوهارو گشتم ولی هیچی نبود...بااسترس به این فکر میکردم که کجا گذاشتمش...همونموقع کیوجونگ داخل شد...نگاهی غمگین بهش انداختم که نتیجش اخم کیوجونگ بود

کیوجونگ بالج:خوش گذشت بانوی من؟

باقیافه ای آویزون بلندشدمو جلوش ایستادم:کیوجونگ...نشانمو گم کردم

کیوجونگ:یعنی چی که گمش کردی؟؟یکم بیشتر بگرد احتمالا جایی گذاشتیش یادت نیست

_نه هیج جا نیست

کیوجونگ کنارم زدو مشغول گشتن شد

من که بهرحال یه زمانی میخواستم بفروشمش پس اونقدرا هم مهم نبود...آه بلندی کشیدم

_کیوجونگ بیخیالش یه سنگ اونقدرا هم مهم نیست

کیوجونگ با صدای خیلی بلندی:یعنی چی که مهم نیست؟؟دیوونه شدی یوجین؟توچطور شاهزاده ای هستی که نشان کشورت وشاهزاده بودنت برات مهم نیست؟

_کیوجونگ بس کن ماکه بهرحال یه زمانی میخواستیم بفروشیمش

کیوجونگ باهمون غرش:تو دختره ی خیره سر میخواستی بفروشیش مگه من میذاشتم؟؟بهتره زودتر پیداش کنیم وگرنه دیگه هیچی نیستی!همون سنگی که خیلی راحت درباره ش میگی نشون میداد که تو کی هستی ولی بدون اون هیچی نیستی یوجین

درسته قبول کرده بودم که شاهزاده نباشم ولی شنیدن این حرفا از دهن کیوجونگ قلبمو بدرد میاورد...دوس نداشتم کسی اینجوری باهام رفتار کنه...همونموقع درباز شد وهیونگو جونگمین توی چارچوب درظاهر شدن

هیونگ متعجب:چی شده کیوجونگ؟

کیوجونگ کلافه هیونگ رو کنار زد واز اتاق خارج شد...هیونگ هم برای اینکه جریان رو بفهمه دنبالش رفت ولی فکر نمیکنم کیوجونگ چیزی از دهنش خارج بشه...باشنیدن حرفای کیوجونگ حلقه ی اشکی توی چشام جمع شده بود...لحظه ای نگاهم با نگاه جونگمین که هنوز توی چارچوب درایستاده بود گره خورد...هیچوقت دوس نداشتم کسی اشکهامو ببینه...بدون حرفی رومو برگردوندم

جونگمین کمی جلو اومد وسرشو کمی خم کرد تا بتونه منو ببینه

خیلی آروم صداشو بیرون داد:یوجین...داری گریه میکنی؟

میدونستم اگه یه کلمه دیگه حرف بزنم گریم شدیدتر میشه...همیشه همینطور بودم اگه کسی توی همچین مواقعی کنارم بود ومیخواست دلداریم بده اشکام بیشتر سرازیر میشد

جونگمین باتردید دستشو روی شونم گذاشت وبسمت خودش برم گردوند...سرمو پایین انداختم...ولی اون گیر تراز این حرفا بود...

جونگمین:هی نمیخوای سرتو بیاری بالا؟....ووقتی عکس العملی ازمن ندید دستشو زیر چونم گذاشتو آروم سرمو بالا آورد...بناچار دوباره چشم توچشم شدیم

جونگمین مثل اینکه از چشمای خیس من تحت تاثیر قرار گرفته بود:اوه پس واقعنی دعواتون شده بود نه؟

بایاداوری حرفای کیوجونگ قبل از اینکه استارت گریه رو بزنم صدای هق هقم بلند شد ودستامو جلوی چشمام گذاشتم تا بیشتراز این جلوی یه شاهزاده تحقیر نشم

جونگمین:هِی گریه نکن هوم؟؟

ولی گریه ی من تمومی نداشت...جونگمین بزور دستامو از روی چشمام برداشتو خیلی آروم منو توی آغوشش جا داد...وقتی به خودم اومدم حفاظ دستاش دورم حلقه شده بود وسرم روی شونش بود...اشکام بدون اینکه بتونم کنترلشون کنم به راحتی سرازیر میشدن وروی شونش میریختن...چیزی که بیشتراز همه چیز توجه منو به سمتش جلب کرده بود قلب جونگمین بود که دیوانه وار به قفسه ی سینش کوبیده میشدو بالاوپایین میرفت...چرا قلبش اینجوری میزد؟این پسر چرا اینجوری میشد؟...شایدم من اشباه میکردم...جداشدنمو بهونه قرار دادم ودستامو روی قفسه ی سینش گذاشتمو آروم عقب رفتم...اشتباهی درکار نبودضربان قلبش توی همین چندثانیه خیلی بالا رفته بود...نگاهی به صورت بی روحش انداختم...هیچی رونمیشد از توش خوند...نگاهی به دستام انداخت که باعث شد سریع دستامو از روی تنش بردارم...کمی جلوتر اومد وفاصله ی بینمونو کمتر کرد...دست راستشو آروم جلو آورد که باعث شد کمی صورتمو به عقب بکشم واون برای کاری که میخواست بکنه دچار تردید بشه...کمی بعد انگشت شصتش زیرچشمم قرار گرفت و آروم قطره های اشکی که روی صورتم جاری میشدو دنبال میکرد

جونگمین:دوس ندارم کسی جلوم گریه کنه دیگه اینکارو نکن

ودستی روی موهای بازم کشید:موهات هم هنوز خشک نشده وقتی خشک شدن بیا بیرون تا باهم یه چیزی بخوریم!اگه تو نمیخوای بگی چه اتفاقی بین خودتو کیوجونگ افتاده منم بیشترازاین کنجکاوی نمیکنم وباناراحتی ازاتاق خارج شد

دستی به موهام کشیدم...راست میگفت هنوز خیس بودن وبه خاطر بلندیشون مسلما مدتی طول میکشید تا رطوبتشون کاملا خشک شه...شونه ی چوبی ای رو برداشتم ومشغول شونه زدنشون شدم...بعداز چندی با پارچه ای از پشت بستمشون واز اتاق خارج شدم...هوا تاریک شده بود.همه شون جز کیوجونگ روی سکویی نشسته بودنو مشغول حرف زدن بودن...فانوس های توی محوطه ی رستوران به رستوران زیبایی خاصی داده بودن...آجوما هم طبق معمول مشغول رسیدگی به مشتریای شبش شده بود

گوب دان که متوجه من شده بود صدام کرد:بانوی من بیاین یه چیزی بخورین

بخاطراینکه ظهر هیچی نخورده بودم گرسنگیم دوبرابر شده بود میخواستم برم ولی با دیدن جونگمین منصرف شدم...یه جورایی از روبروشدن باهاش ترس داشتم

_گوب دان کیوجونگ کجاس؟

گوب دان:نمیدونم احتمالا یه جاهایی تو شهرداره چرخ میزنه پیداش میشه شما نگران نباشین

_خیله خب...آجوما دست تنهاست بهتره برم پیشش

گوب دان هم سری تکون دادو مشغول ادامه ی خوردنش شد

بدون توجه به نگاه خاص جونگمین رومو بسمت آشپزخونه کردمو واردش شدم

آجوما مشغول ریختن مشروب بود که با دیدنم با خوش رویی سینی رو توی دستم گذاشت:اینو ببر برای پسرا

سری تکون دادمو سینی رو بطرفشون بردم وکنار هیونگ گذاشتم...هیونگ بلافاصله کوزه ی مشروب رو برداشت وبرای جونگمین ریخت...جونگمین دیگه نگاهم نمیکرد واخماش کمی توهم بود...شاید متوجه شده بود که دوس ندارم زیاد نزدیکش بشم...اگه بخواستم پیش خودم دلیلی برای این دوری پیداکنم این بود که من متعلق به این کشور نبودم وبه قول کیوجونگ نباید زیاد با ادماش گرم میگرفتم...توی فکربودم که صدای هیونگ منو ازتوی افکارم بیرون آورد

هیونگ:میخوای واسه تو هم یکی بریزم؟

_هوم؟؟نه من نمیخورم

اجوما ازتوی اشپزخونه صدام زد ومنم ازخدا خواسته بلندشدمو بسمتش رفتم

آجوما:اینو ببر برای اون دوتا مشتری

سری تکون دادمو سینی روازش گرفتم وبسمت مشتریایی که گفته بود رفتم...چندین کوزه ی مشروب خالی رو تموم کرده بودن واین چندمین کوزه شون بود...سینی رو جلوشون گذاشتم...قبل ازاینکه برگردم نزدیکترینشون دستمو گرفت...با ترس بهش نگاه کردم کمی مست بنظر میرسید

مشتری:پس چرا برامون نمیریزی؟

آب دهنمو قورت دادمو نگاهی به میز پسرا انداختم که مشغول بودن وحواسشون به این طرف نبود

مشتری:پس چرا معطلی؟

باتردید کوزه رو بلندکردم وبرای هردوشون ریختم...مشتری کوزه رو از دستم گرفتو دوباره دستمو گرفت

بالکنت صدامو بیرون دادم:چرا اینطوری میکنین آقا؟

مشتری لبخند زشتی زدوکیسه ی پولی رو از لباسش بیرون آوردو روی میز گذاشت:اگه قول بدی امشب همراهیمون کنی پول خوبی بهت میدم

مردی که جفتش نشسته بود لبخند چندش باری زد:چه دختر خوشگلی هم هست...احتمالا برده ست بهتره از صاحب رستوران بخریمش که دیگه مال خودمون شه خیلی دوس دارم یه شب طلایی رو باهاش.....

قبل ازاینکه کلمه ی اخرش روبیان کنه تا جملش کامل شه مشتی حواله ی صورتش شد...رومو برگردوندم وبا صورت عصبانی جونگمین روبرو شدم

مشتری که روی زمین افتاده بود خون دور دهنش رو تف کردو دوباره بلند شد:من این دختره رو میخوام به تو چه ربطی داره

جونگمین که بنظر عصبانیتش چندبرابر شده بود وحشیانه یقه ی لباس مشتری رو گرفت وبا پرخاشگری:اگه یه بار دیگه اینجا بببینمت چنان بلایی به سرت میارم که هرروز آرزوی مرگ کنی فهمیدی؟؟؟.....وباغرش ادامه داد:گورتو ازاینجا گم کن وبه طرفی پرتش کرد...هردو مشتری با ترس از جونگمین فاصله گرفتند...یکیشون کیسه پولشو برداشتو باهم زدن به چاک...سرمو پایین انداختم تا نگاهم به نگاه ترسناکش تداخل پیدا نکنه ولی برخلاف انتظارم جونگمین دوباره بسمت سکو برگشت وهمراه هیونگ دوباره نشستن...اینبار اون بود که به من هیچ توجهی نکرده بود

هیونگ نگران روشو طرف جونگمین کرد:سرورم خوبین؟؟

ولی جونگمین بدون اینکه جوابی به هیونگ بده مشغول نوشیدن شد...گوب دان سریع به طرفم اومد ودستمو گرفتو بانگرانی:بانوی من حالتون خوبه؟؟

_اوهوم ونگاهی به جونگمینو هیونگ انداختم

هیونگ که خودشم کمی مست شده بود جام جونگمینو ازدستش گرفت:بسه دیگه پاشو برگردونمت به قصر

جونگمین:راهش دوره حوصله ندارم تا اونجا رو پیاده برم

هیونگ:هی پس میخوای چیکار کنی این وقت شبی؟؟؟اگه نری که فردا صبح خدمتکارا جنجال به پا میکنن پاشو دردسر درست نکن پاشو

جونگمین بلندشد ولی برخلاف انتظار هیونگ بسمت اتاقش رفت:امشب همینجا میمونم فرداصبح قبل ازاینکه خورشید طلوع کنه برمیگردم ووارد اتاق شد هیونگ هم با اخم بسمت همون اتاق رفت:ولی سرورم...

آهی کشیدمو روبه گوب دان:من میرم ظرفا رو ببرم اشپزخونه فکر نکنم این وقت شب هنوز مشتری بیاد

گوب دان:منم برم لباسارو از روی بند بیارم وبسمت حیاط پشتی رفت

چندباری سینی رو از ظرفای کثیف پرکردم وبردم به اشپزخونه بالاخره نوبت به سینی آخر رسید که مردی رو که بنظر میرسید راهشو گم کرده توی خیابون دیدم...با دیدنم بسمتم اومد:ببخشید شما شاهزاده یوجین رو میشناسین؟

با این حرفش ابروهام نزدیک بود از پیشونیم بزنه بیرون:شما...ازگوگوریو اومدین؟؟؟

اون مرد که چهرش حالا خوشحال بنظر میرسید:اوه پس خودتون هستین؟؟یعنی من...من بالاخره شما روپیدا کردم؟؟

متعجب تر به ریختوقیافش نگاه کردم:شما کی هستین؟

مرد:من از طرف پدرتون اومدم ایشون یکی رو فرستاده دنبالتون که مسلما اگه ببینیشون میشناسینش

هول شده بودم هرچه زودتر میخواستم ببینمش...یعنی میشد اون فرد فرمانده یونگسنگ باشه؟؟؟

مرد:میتونین با من بیاین؟؟تنها؟؟

_من کجا باید بیام؟

مرد خیابون روبرویی رو نشونم داد:انتهای این خیابون... ایشون اونجا هستن

سینی رو دوباره روی سکو گذاشتم ورومو طرفش کردم:بریم

چندقدمی که دنبالش رفتم بنظرم یه جورایی مشکوک میومد...خیلی آروم میرفت واین منو بیشتر میترسوند...راستشو بخوام بگم ازاینکه اینقدر زود قبول کردم که باهاش بیام وازاینکه بخاطر کم عقلیم قبول کردم که تنها بیام پشیمون بودم...ولی این مرد...ازکجا منو میشناخت؟؟؟از اونجایی که هیچکس منو توی این کشور نمیشناخت یه جورایی بهش ایمان داشتم...

*****

هیونگ رختخواب خودشم کنار جونگمین پهن کرد وکنارش دراز کشید...روشو طرف جونگمین که هنوز بیدار بودو به سقف نگاه میکرد کرد

هیونگ:چرا نمیخوابی؟توکه خسته بودی

جونگمین همونطور که به سقف خیره بود:توفکرم

هیونگ:احتمال میدم تو فکر یوجین باشی...داداش دختر خوبیه ولی یکم مشکوکه

جونگمین روشو طرف هیونگ کرد ومتعجب:منظورت چیه که مشکوکه؟

هیونگ:اینطور که من فهمیدم سر نشان یوجین دعواشون شده بود

جونگمین چشماشو ریز کرد:نشان؟؟...چه جور نشانی؟

هیونگ:درست نمیدونم ولی دیدم که یوجین دربه در دنبالش میگشت مثل اینکه گمش کرده بود...وقتی هم کیوجونگ فهمید که گمش کرده دعواشون شد...چیزی که بیشتر منو متعجب کرده این بود که وقتی صداشون بلندشد کیوجونگ بهش گفت تو بدون اون نشان هیچی نیستی درست مثل یه برده ای

جونگمین:چی؟سراین یوجین داشت گریه میکرد؟؟

هیونگ:میگم نکنه این دختره یه کاره ای باشه اومده اینجا خودشو مخفی کنه؟؟؟

جونگمین:کم چرتوپرت بگو!آخه کجاشون به هم همچین آدمایی میخوره که میگی؟

هیونگ:من توی این چندوقت تمام رفتاراشونو زیرنظر داشتم...گوب دانو کیوجونگ اغلب با یوجین رسمی حرف میزنن...ولی اگه اشراف زاده ای چیزی باشه چی؟؟؟

جونگمین نفس عمیقی کشیدو چشماشو روی هم گذاشت:سعی نکن چیزی رو که مردم سعی درپنهونش دارن رو بفهمی اگه روزی برسه که ما رو خودی بدونن اگه رازی بینشون باشه بهمون میگن...خیله خب بگیر بخواب

هیونگ آهی کشید:راستی میدونی کشور هان جنگ شده؟؟جنگ داخلی دارن مثل اینکه عده ای از وزیراشون علیه شاهشون قیام کردن

فکری که برای لحظه ای از سرش گذشت باعث شد چشاش تا ته باز بشه:گفتی کشور هان؟

هیونگ:اوهوم

جونگمین خیلی سریع از جاش بلندشد:همینجا باش برمیگردم باید مطمئن شم از اون کشور نیست وبه سرعت بیرون رفت ولی با گوب دان که توی حیاط نگران رژه میرفت روبرو شد

جونگمین باعجله:گوب دان یوجین کجاست؟

گوب دان باترس:سرورم بانو یوجین گم شده!همه جا رو دنبالش گشتم ولی اب شده رفته توی زمین! تا من رفتم رختا رو از سربند بیارم غیبش زد

جونگمین بهت زده:چی؟؟؟؟

....

*****

تقریبا به انتهای خیابونی که گفته بود رسیده بودیم که سایه رو از پشت دیوار دیدم که داشت به طرف ما میومد...خیلی زود از پشت دیوار بیرون اومد وباصورتی نیمه پوشیده روبرومون قرار گرفت

؟:پس تو شاهزاده یوجینی؟مشتاق دیدار

به صورتش دقیق شدم توی اون تاریکی به هیچ نحوی نمیشد صورت نیمه پوشیدشو دید

باترس قدمی به عقب برداشتم ولی به مردی که باهاش اومده بودم برخورد کردم واون مرد کمی به جلو هولم داد

باترس لبامو ازهم باز کردم:شما کی هستین؟ازجون من چی میخواین؟

همون مرد که بنظر رئییس میرسید نیشخندی زد:فقط جونتو میخوایم شاهزاده خانم...ورو به نفری که منو تا اینجا آورده بود کرد:میدونی که من از جسد دیدن متنفرم وقتی رفتم کلکشو بکن...اینم بعنوان انعامت وسنگی که مربوط به من بودو از جیبش دراورد وبه اون مرد که میشه گفت قرار بود قاتلم بشه داد

_هی این سنگه منه!پیش تو چیکار میکنه؟؟

بدون اینکه جوابی بهم بده روشو به سمت مخالفم چرخوند وراهشو پیش گرفت...برای یه لحظه با دیدن طرز راه رفتنش به یاد هیون افتادم...امکان نداشت هیون باشه ولی بااین حال میخواستم مطمئن بشم

_هیون جونگ تویی؟؟؟

برای لحظه ای ایستاد وبه فکر فرو رفت ولی خیلی زود بخودش اومد:کلکشو بکن ودور شد

رومو برگردوندم وبه همون مرد قاتله خیره شدم که کم کم داشت شمشیرشو از غلاف بیرون میکشید...آب دهنمو به سختی قورت دادم وکمی به عقب رفتم...زبونم بند اومده بود توانایی گفتن هیچ کلمه ای رو نداشتم...میدونستم اینجا دیگه ته زندگیمه...برای اولین بار توی زندگیم همچین اتفاقی برام پیش اومده بود...کم کم اشک تو چشمام جمع شد...نمیخمواستم به این زودیا بمیرم...شمشیرشو بیرون کشیدو جلو اومد ومن همزمان عقب میرفتم تا پشتم به دیوار برخورد کرد ودیگه راه فراری نداشتم.....شمشیرشو توی یک دستش گرفتو خیلی سریع توی شونه ی سمت چپم فرو کرد...اینقدر بدنم داغ شده بود که لحظات اول نفهمیدم داره چی میشه کمی سرمو پایین آوردم تا شمشیرو ببینم...اونموقع بود که متوجه درد توی بدنم شدم وخونی که از محل بریدگی روی بدنم روی لباسام میریخت...شمشیرو با دودستم گرفتم تا مانع از بیشتر فرو رفتنش بشم...بدنم کم کم داشت سست میشد که کسی که بنظر فرشته ی نجاتم میومد از پشت شمشیری توی قلب اون مرد قاتل فرو کرد...

.

.

.

خب چطور بود؟؟؟راضی کننده بود دوستان؟؟؟خب بنظرتون کی بود؟؟؟؟شک های شما را برای قسمت آینده شنیداریم خخخنظر یادتون نره بــــــــــــــــــــــوس




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 07:03 ب.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات