تبلیغات
You And I...Hand To Hand - TIME OUT...part 7

سلام دوستان...خوبید؟؟؟
اومدم با پارت یکی مونده به اخر وقت تمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام..!
امیدوارم دوست داشته باشد...
نظر فراموش نشه...بوس بوس






TIME OUT…PART 7…
نا خود اگاه کنار نیمه ی وجودش زانو زد و سرش را به اغوش کشید...اصلا متوجه اطرافش نبود...انگار فراموش کرده بود که کجاست و چرا در ان حال است...قلبش داشت زیر قطره قطره خون عزیزترینش که خودش باعث
ریختنش بود تکه تکه میشد...بغض وحشتناکی راه گلویش را گرفته بود...که با ان یک کلمه خونین جی هیون پاره و به اشک هایی یخ زده تبدیل شد:
-جو...جونگمینم...
خون از گوشه لبش جاری شده بود...پیشانی اش را به پیشانی خیس جی هیون چسباند و زیر لب گفت:
-چرا؟؟
صدای بغض الود جی هیون بریده بریده به روحش تزریق شد:
-من...من...مجبور بودم...منو...ببخش...
با دستان قرمز رنگش صورت جونگمین را قاب گرفت...با این کارش جونگمین ناخود اگاه دستش را بروی جای گلوله گذاشت و فشرد...انگار میخواست با این کارش جلوی ریختن خونی که از تن تنها زن زندگیش خارج میشد جلو گیری کند...ارام و بی قرار گفت:
-تو خوب میشی...تحمل کن...
فریاد کشید:
-باید زنده بمونی...من بدون تو نمیتونم..!
جی هیون لبخند تلخی زد و با همان صدای خفه گفت:
-متاسفم...همه ارزوم این بود...که مثل سه تا ادم عادی...همیشه کنار هم باشیم...ولی افسوس..!
جونگمین به هق هق افتاد...دستش را بروی صورت یخ زده جی هیون کشید و با حال زاری نالید:
-جی هیون...جی هیووووووووونم...جوابمو بده...خواهش میکنمممممممم..!
ولی سر جی هیون روی پایش کج شد و دستش بروی زمین سر خورد...فریاد پر از درماندگی و غم جونگمین در تمام فضا پیچید...و جونگمین هیچ وقت متوجه زمرمه بی رمق و پر از درد جی هیون نشد:
-مواظب دخترمون باش!!
...
خودش هم نمیدانست چند ساعت است بالای سر جنازه جی هیون نشسته است...هیچ چیزی از اطرافش حس نمیکرد...با قرار گرفتن دستی بروی شانه اش به خودش امد...نیم نگاهی به چهره غمگین رییسش انداخت و قطره ی اشکی از گوشه چشمش خارج شد...رویش را به سمت جنازه جی هیون برگرداند و به ارامی او را روی دستانش بلند کرد و بی هیچ حرفی مرده وار به سمت امبولانس رفت..!



...............
تقه ی ارامی به در وارد کرد و داخل شد...با دیدن مرد شکسته ای که روی تخت دراز کشیده بود اهی از گلویش خارج شد و به سمتش رفت...روی صندلی کنار تخت نشست و با گرفتن دستان سردش او را متوجه خودش کرد...جونگمین نگاه خیره و ماتم زده اش را از پنجره گرفت و لبخند تلخی به صورت رییسش پاشاند و با صدای خفه ای گفت:
-اومدین؟؟
رییس لی سرش را زیر انداخت و زیر لب گفت:
-متاسفم...
چشمانش را چرخاند تا جلوی ریزش دوباره اشکش را بگیرد...صدایش به شدت میلرزید ولی بزور گفت:
-همیشه میترسیدم...از دنیا و اتفاقات ناخوش ایندی که برای ما ادما رقم میزنه...هیچوقت حتی تصورش رو هم نمی کردم بدترینش برای خودم اتفاق بیوفته..!
اشکی که ناخود اگاه از گوشه ی چشمش لغزیده بود را پاک کرد و ادامه داد:
-هیچوقت نمیتونم خودمو ببخشم...من با دستای خودم اونو کشتم...با دستای لعنتی خودم...
به موهایش چنگ انداخت و با حالتی عصبی فریاد کشید:
-لعنت به مننننننننننن...لعنت به این دست هاااااااااااا...لعنت به دنیااااااااااا
رییس که حالش را دید سیلی محکمی به صورتش زد...جونگمین بی حال بروی تخت افتاد ولی قطره های بی قرار اشکش ارام روانه گونه هایش شد...رییس شانه اش را فشرد و با صدای ارامی شروع به حرف زدن کرد...هر چند لحظه یکبار ارام گونه جونگمین را از اشک هایش پاک میکرد و از سرنوشت جی هیون میگفت...از پدر و مادرش...از یانگ...از اجبار های زندگیش...از عشق ممنوعه ای که در وجودش ریشه دوانده بود...از بدبختی ها و عذاب هایش...و از فداکاری اش...از همه و همه گفت...اینقدر گفت که جونگمین دیگر توان اشک ریختن نداشت...وقتی ارام از روی صندلی اش بلند شد جونگمین بی هیچ حالتی به سقف خیره بود...بهتر بود تنهایش بگذارد...هیچوقت حتی فکرش را هم نمیکرد با تنها گذاشتنش دیگر هیچوقت نتواند مامور محبوبش را ببیند...
وقتی به خودش امد که همه جا تاریک بود...سرجایش نیم خیز و با قدم هایی اهسته از اتاق خارج شد...نمی دانست کجا میرود فقط بر اساس غریزه اش راهی را در پیش گرفته بود که از مقصدش هیچ نمیدانست...با دیدن تابلویی به نسبت بزرگ کمی چشمانش را ریز کرد و به نوشته اش نگاهی انداخت...قبرستان...لبانش لرزید و ناخوداگاه سرعت قدم هایش بیشتر شد...در میان قبرها ارام اما بی قرار جلو میرفت و سعی داشت نامی اشنا را تشخیص دهد...دلش بی اندازه برای جی هیون تنگ شده بود...میخواست انقدر به اغوش بفشاردش که عصاره وجودش تخلیه شود ولی افسوس...حتی جای قبر را هم نمیدانست...حالش انقدر بد بود که روز خاکسپاری نتوانست حضور داشته باشد...کلافه روی زمین نشست و سرش را میان دستانش گرفت...قلبش به شدت درد و احساس سنگینی عجیبی روی قفسه سینه اش میکرد...احساس خفگی بدی به جانش افتاده بود ولی با چند ضربه به قفسه سینه و چند نفس عمیق رفعش کرد...دوباره از جایش بلند شد و تصمیم گرفت باز بر اساس غریزه جلو برود...دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:
-جی هیون منو پیدا کن...
پلک هایش را ارام و کوتاه بهم فشرد و بدون نگاه کردن به زیر پایش جلو رفت...میخواست همان احساسی که تا قبرستان اورده بودش راه قبر جی هیون را نشانش دهد...خورشید در شرف طلوع بود و جونگمین همچنان سرگردان...با برخورد پایش با سنگی نگاهش را از سپیده دم گرفت و به زیر پایش نگاه کرد...با دیدن نام حک شده ی روی سنگ زانو هایش شل شد و بی اختیار کنار قبر زانو زد...یانگ جی هیون...انگشتانش را بروی نامی که همه ارزو هایش در ان خلاصه میشد کشید و بوسه نرمی برویش گذاشت...دلش برای ثانیه ای دیدنش پرپر میکرد...عجب بازی ناجوان مردانه ای روزگار با زندگیش کرده بود...کنار سنگ قبر دراز کشید و دستانش را دور سنگ سردی که همه ی زندگیش را اسیر خودش کرده بود حلقه کرد...باز همان سنگینیه نفس گیر قلبش...اهمیتی نداد و زمزمه وار در میان هق هق های بی صدایش با جی هیون از دست رفته اش شروع به صحبت کرد...از دلتنگی هایش...از بغض های دیوانه کننده اش...از حسرت هایش...از ارزو های به اه تبدیل شده اش...ازعذاب های بی حد و اندازه اش...از همه و همه گفت...ان قدر گفت و گفت که دیگر خالی شده بود...دیگر اثری از خیسی اشک هایش نمانده بود...دیگر ان سنگینی و خفگی روی قلبش ازارش نمیداد...احساس رهایی میکرد...چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاهی انداخت...با تعجب به جایی که در ان قرار داشت نگاه کرد...پس ان قبرستان کجا رفت؟؟این روشنایی مطلق چه بود؟؟با صدای دلنشینی که روحش را نوازش میداد به پشت سرش برگشت:
-جونگمین...
با دیدن جی هیون با ان لباس سفید پری مانند لبخندی روی لبش نشست و به سمتش رفت...جی هیون با لبخند زیبایی دستش را بطرف جونگمین دراز کرد...جونگمین بدون ذره ای تعمل دستانش را گرفت و دربرابر جمله جی هیون تنها لبخندی پر از عشق زد:
-خیلی منتظرت بودم...دنبالم بیا عشق من...اینجا دیگه جدایی معنایی نداره!!
و هر دو در روشنایی مطلق محو شدند و بسوی زندگی و عشق ابدی شتافتند..!
.................
با صدای تلفن همراهش چشمانش را از پرونده جلویش گرفت و جواب داد:
-بله...
صدای لرزان مردی که پشت تلفن بود نگرانش کرد:
-ق...قربان...
صاف نشست و به تندی گفت:
-چی شده؟؟ د حرف بزن دیگه...
-قربان...بازرس پارک...
احساس کرد چیزی در درونش فرو ریخت...مشتش را روی میز کوبید و فریاد زد:
-بازرس پارک چی شده؟؟
مرد که صدایش به وضوح میلرزید گفت:
-ناپدید شدن!!
اهی کشیدو گفت:
-الان میام اداره...گروه تجسس رو اماده کن!!
................
به گروهی که روبرویش ایستاده بودند نگاه دقیقی کرد و گفت:
-ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه یا افراد یانگ بخوان ازش انتقام بگیرن...به چند دسته تقسیم میشیم...شماره یک بره به عمارت یانگ...شماره دو توی شهر گشت بزنه...شماره سه بره به اسکله و بقیه همراه من بیان بریم!!
و خودش زودتر از بقیه به راه افتاد...اصلا احساس خوبی نداشت...ادرس را به راننده داد و چشمانش را بست و در دلش دعا کرد برای سرباز محبوبش که او را مثل پسر نداشته اش دوست داشت اتفاقی نیوفتاده باشد..!
با رسیدن به قبرستان بی وقفه پیاده شد...خودش هم دلیل این دلشوره هایش را نمیفهمید...به سرعت شروع به حرکت بین سنگ قبر ها کرد...با دیدن سنگ قبر جی هیون و چیز سیاه رنگ کنارش چیزی در وجودش فرو ریخت و ناخوداگاه شروع به دویدن کرد...ولی با دیدن جونگمین که کنار قبر با لباس سراسر سیاه رنگش افتاده بود و رنگش به شدت پریده بود سرجایش متوقف شد و زیر لب گفت:
-یا مسیح...
در دلش دعا میکرد چیزی نشده باشد...همه افرادش دور تا دور جونگمین جمع شده بودند...مرد میانسالی به ارامی خم شد و انگشت اشاره اش را روی نبض گردنش گذاشت...پس از ثانیه هایی کوتاه توانست برق اشک را در چشمان مرد ببیند ولی نمی خواست افکار منفی اش را باور کند...حتی زمزمه ارام مرد را شنید"نمیزنه!" ولی نمیخواست باور کند...فریاد بلندی از سر خشم و درماندگی کشید:
-چرا وایسادید؟؟زود برسونینش بیمارستان..!
مرد میانسال قدمی جلو گذاشت و گفت:
-قربان...پارک جونگمین تموم کرده!!





نفس ها توی سینه حبس...اروم باشید...نظر بزارید تا پارت بعدیو رمزی نکنم...یهو دیدی خبیث شدمااااااا




طبقه بندی: Time Out،

تاریخ : دوشنبه 8 مهر 1392 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : Sara MIN_Adviser | گریهههههههههههه