تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Hope & Love


سیلاااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام


خوووووووووفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟؟^_^

چه خبر از درس و مدرسه؟ اوضاع روبراهه مادر؟؟
ما که از درس و مدرسه تموم شدیم خیالمون راحته!!خخخخخخخخخخ
.
هیییییییییییییییی....بگذریم^^
.

بعد از مدت ها، مخ پوک و تنبلمون به کار افتاد و باز تونستم داستان بنویسم

بازم با یه داستان تک قسمتی دیگه در خدمتتون هستم
امیدوارم خوشتون بیاد
.
توی داستان، کیک شوکولی هست همراه  با داداچ هیونگی گل^^
.
قسمت بنفش هم اتفافات گذشتست

.
خووووووووف!! بچه ها جووووووونم نظرا کم نباشه تا منم ناامید نشم

.
بووووووووووووفرمایید ادامه دخملانم

بوووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللللللل








Hope & Love



-هی! تو واقعا نمی خوای بری؟!!

نگاه بی روحش را به سمت برادرش گرداند: " برم که چی بشه؟ ها؟...زندگی من تموم شده داداش! بفهم!!"
-یا! کیوجونگا! تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی؟  تا کی می خوای همینطوری زندگی کنی؟
لب هایش را روی هم فشرد و بی رحمانه زمزمه کرد: " تا وقتی که بمیرم و خلاص بشم!! "
همین حرف کافی بود تا هیونگ جون، به سمتش بدود. مشتی به شانه ی کیو  زد و با بغض گفت: " خیلی نامردی داداش!! فقط به فکر خودتی! فقط بلدی عذابمون بدی!! "
لب های لرزانش را بیشتر روی هم فشر و هیونگ را به سمت خودش کشید: " معذرت میخوام داداشی!! دست خودم نبود!! "
هیونگ خودش را از کیوجونگ جدا کرد و غرید: " اونی که باید ازش معذرت بخوای، من نیستم، سوهیه!! "  اهی کشید: "  اون به خاطر این که تو نخواستی و  پسش زدی، امروز لباس عروس پوشیده!! اما تو بازم حتی حاضر نیستی ببینیش!! تو با این کارات فقط خودتو نابود نمی کنی، اطرافیانتم داری نابود میکنی!! "
نگاه گنگش را به هیونگ جون داد: " چی داری میگی پسر؟!! "
بی ان که جواب کیوجونگ را بدهد، سری از تاسف تکان داد و راه پله ها را در پیش گرفت.
با غم عظیمی که در قلب ضعیفش بیداد میکرد، به جای خالی برادرش خیره ماند. با این که از خودش کوچکتر بود، اما همیشه فهمیده تر رفتار میکرد.  تنها کسی که در این دنیا برایش باقی مانده بود. و سوهی.....  با به یاد اوردن این اسم چشمانش را بست و لبش را گزید. سوهی، دوست و تنها همدمش! تنها کسی که شریک غم ها و شادی هایش بود. همه چیز از درس و دانشگاه شروع شد. از همان اولش با هم دوست بودند، اما رفته رفته این رابطه صمیمی تر وو تر می شد. به طوری که لحظه ای از هم جدا نمی شدند. هردو مثل خواهر و برادری بودند که همیشه هوای هم را داشتند. اما هرچه بیشتر میگذشت، حس می کرد با دیدن سوهی، قلبش به تپش می افتد.  به خوبی حس می کرد که قلبش لرزیده. اما تا جایی که می توانست سعی می کرد احساساتش را از چشم سوهی مخفی کند. چون تنها چیزی که از سوهی می دید، حسی بیشتر از یک دوست و خواهر نبود. و این فقط یک معنی داشت. او دچار عشق یک طرفه به سوهی شده بود. پس ترجیح می داد رازش را در دلش نگه دارد. علاوه بر همه ی این ها، راز دیگری هم در میان بود که باعث میشد حتی جرئت اعتراف به عشقش را هم پیدا  نکند. رازی که مدت ها می شد باعث شده بود همه چیز به هم بریزد.باعث شده بود مسیر زندگی اش عوض شود و حتی سوهی، عزیزترین کسش را هم از دست بدهد.  10 ساله بود متوجه بیماری لاعلاجش شد. قلبی مریض و ضعیف که حتی نمی دانست تا کی قرار است برایش بتپد و چرخ زندگی اش را بچرخاند. اما این را خوب می دانست که فرصت چندانی برای زندگی ندارد. به همین دلیل بود که تصمیم گرفته بود با گذشت زمان از سوهی فاصله بگیرد و این عشق اتشین را در قلبش چال کند. نمی خواست و نمی توانست به خاطر خودخواهی های خودش، یک عمر زندگی سوهی را خراب کند. هنوز هم وقتی جداییشان را به یاد می اورد، قلبش می گرفت. با این که حرف های هیونگ را قبول داشت، با این که میدانست باز هم کمی خودخواهی کرده، اما بی شک این کار به نفع خود سوهی بود. او نمی خواست زندگی سوهی را خراب کند. با مرور همه ی این ها، قفسه ی سینه اش را مالید و لبش را گزید. خاطره ی ان روز تلخ هیچ وقت از ذهنش محو نمی شد....







لیوان قهوه ای به سمت کیوجونگ گرفت و کنارش روی نیمکت نشست: " هی چته اقا!! مثل این که کشتیات بدجوری غرق شده!! "
لبخند تلخی زد و قهوه را از دست سوهی گرفت. جرعه ای نوشید و به روبرویش خیره ماند.
سوهی مشتی به شانه ی کیو زد: " هی پسر!! منو کشوندی اینجا که هی اه بکشی؟!...زود تند سریع بگو چی شده ببینم!!!؟؟ "
جرعه ی دیگری نوشید و نفس عمیقی کشید. همیشخ شخصیت شاد سوهی، حالش را بهتر می کرد و خنده را روی لبانش می نشاند. هنوز هم دودل بود که حرف هایش را بزند یا نه. اما حالا که تا اینجا امده بود، باید عزمش را جزم می کرد و کار ناتمامش را انجام می داد. باید تصمیمی را گرفته بود عملی می کرد. لیوانش را به کناری گذاشت و صدایش را صاف کرد: " راستش...نمیدونم بایداز کجا شروع کنم!! "
خنده ی کوتاهی کرد و چنگی به موهای کیوجونگ زد: "  ایگووو!! تو از کی تا حالا انقدر خجالتی شدی پسر؟ هوم؟!! "
خنده اش گرفت. بی اختیار دست سوهی را در دست گرفت و فشرد: " راستش!! من میخوام برم!! دیگه نمیتونم اینجا بمونم!! "  مکثی کرد: " فک کنم باید از هم جداشیم و این دوستی رو تموم کنیم!! "
-چی داری میگی؟ معلوم هست چت شده؟کجا باید بری؟
لبش را گزید: " هنوز بهش فک نکردم!! اما...اما میخوام یه مدتی نباشم! میخوام برم و تنهایی رو تجربه کنم!! "
به نیمرخ کیوجونگ خیره ماند: " بری؟ تنها باشی؟ اخه تنهایی چه فایده ای داره برات پسر؟....پس تکلیف دوستیمون چی میشه؟ مگه یادت رفته من و تو جز همدیگه کس زیادی رو نداریم؟! "  لبش را به دندان گرفت: " من...من خیلی بهت عادت کردم کیو!! "
لبانش را روی هم فشرد. خودش هم از دوری سوهی در عذاب بود، اما چاره ی دیگری نداشت.خوب میدانست که اگر بیشتر از این بماند، نمی تواند جوابگوی قلب عاشقش باشد. پس جدایی بترین راه بود. با صدایی که سعی می کرد نلرزد به حرف امد: " منم خیلی بهت عادت کردم...اما..خب نمیتونم  بمونم....! "
سوهی اهی کشید: " اگه تو اینطوری میخوای، منم حرفی ندارم!!.... اما فقط قول بده که زود برگردی!! "
ضربه ی اخر را هم به سوهی وارد کرد: " شاید دیگه هیچ وقت برنگردم... منتظرم نمون!!  اما مطمئن باش مثل برادری که همیشه پیشت بوده، از دور هواتو دارم!! "
سوهی دیگر تحمل ماندن نداشت. قلبش وحشیانه به سینه اش میکوبید و دلتنگی و عشقش را فریاد میزد. عشقی که کیوجونگ هرگز ندید. عشقی که خودش هم توان اعترافش را نداشت. از جایش بلند شد و روبروی کیو ایستاد. خم شد و بوسه ی کوتاهی از گونه اش گرفت. با صدای دورگه اش به حرف امد: " مراقب خودت باش داداشی!! "  بی ان که بفهمد با قلب کیو چه می کند. به ارامی از کیو فاصله گرفت. حالا اشک هایش مثل باران بهاری صورتش را خیس می کرد. بغض و  اشک های لطیفی که بازهم کیوجونگ ان را ندید.







با تمام شدن کار ارایشگر، از جایش بلند شد. چرخی زد و  خودش را در اینه به اینه برانداز کرد. واقعا زیبا شده بود. بی اختیار اشک هایش سرازیر شد. نمی توانست جلوی اشک هایش را بگیرد. برای اولین بار بود که از دیدن خودش در اینه ناراحت بود. چقدر دلش میخواست، همین جا و همین ساعت فقط و فقط کیوجونگ او را در این لباس و قیافه ببیند.  با گذشت این همه مدت هنوز هم نتوانسته بود درک کند که چرا کیوجونگ به همین راحتی تنهایش گذاشت. دلیلش چه بود که بحث رفتن و خداحافظی را پیش کشید. ان قدر زود رفت که حتی به سوهی اجازه نداد عشقش را برایش فاش کند. حتی نتوانسته بود احساس قلبی اش را هم به او بگوید، و این بیشتر از هر چیز دیگری عذابش میداد و قلبش را میفشرد. با به یاد اوردن ناگهانی موقعیتش و این که حالا با لباس عروس روبروی اینه ایستاده بود، به بختش لعنت فرستاد. الان که اینجا بود، به هیچ وجه به خواست خودش نبود. اگر اصرارها و ایه و  قسم های مادرش نبود، محال ممکن بود تن به این ازدواج بدهد.
-سوهی!! فک کنم بهتره که بریم! داره دیر میشه!!
به سرعت اشک هایش را زدود و با لبخندی مصنوعی به سمت کسی برگشت که از حالا به بعد قرار بود مرد زندگی اش باشد. با این که برایش غیرقابل تحمل بود، اما بالاخره دیر یا زود عادت می کرد. رسم زندگی همین بود..... پایین لباسش را جمع کرد و با قدم های نامطمئنش خودش را به جون هو رساند. کسی که داماد این مجلس بود و البته همسر اینده اش. با تردیدبازویش را در بازوی او  قفل کرد و لبخند بی جانی روی لبانش نشست هنوز هم با تمام وجود دلش میخواست فقط و فقط کیوجونگ همراهش باشد، اما حیف که این هرگز اتفاق نمیفتاد. ای کاش حداقل میتوانست فقط یک بار، برای اخرین بار دوباره کیوجون را، کسی که قلبش تنها به او تعلق داشت ببیند.....!
چیزی که جون هم هم درک میکرد. تمام حالات سوهی را زیرنظر داشت و به خوبی میتوانست غم چشمان سوهی را ببیند. لبخند تلخی زد و به همراه سوهی، به سمت سالن راه افتاد.


.............................................................................



هیونگ شیک و کراوات زده از پله ها پایین امد و کارت دعوتی را به سمت کیوجونگ روی میز پرت کرد: " بگیرش!! اگه دلت به رحم اومد، بیا و نذار سوهی اونجا تنها بمونه!! "
از خاطراتش بیرون امد و کارت را به گوشه ای پرت کرد: " گفتم که نمیام!! بذار همه چی خوب تموم بشه!! بذار سوهی زندگیشو بکنه!!  نمیخوام اون به خاطر من عذاب بکشه داداش!! اینو درک کن!! "
هیونگ پوزخندی زد: " سوهی همین الانشم داره از دستت عذاب میکشه!! تو رو خدا از این بدترش نکن!! "
باز هم نگاه اشفته اش را به هیونگ داد: " چی داری میگی پسر؟ منظورت چیه؟! "
لبخند تلخی زد: " تو با این کارت فقط قلب خودتو به اتیش نکشیدی، اون دختر بیچاره هم داره تو این اتیش میسوزه!! "
دستانش را مشت کرد و با صدای لرزانی نالید: " تو چی میدونی داداش که این حرفا رو میزنی؟ تو رو خدا بهم بگو!! "
قبل از این که از خانه خارج شود به سمت کیو برگشت: " تو همش به فکر مردنی!! خودتو انداختی یه گوشه و منتظر مرگی!! بدون این که بدونی مرگ دست تو نیست!! هر لحظه ممکنه نجات پیدا کنی!! "   اهی کشید و صدایش را بالاتر برد: " توهیچ وقت نفهمیدی، سوهی دختر رویاهات دوستت داره!! اون دوستت داشت پسر!! اما تو هیچوقت نفهمیدی!! هیچوقت!! " بی ان که منتظر عکس العمل کیو بماند، بغضش را فرو خورد و از خانه بیرون زد.
با بهت به جای خالی هیونگ خیره بود. حرف هایی که شنیده بود، مانند پتکی به سرش کوبیده میشد. حتی نمی توانست باور کند. یعنی بعد از این همه مدت هنوز هم نتوانسته احساس واقعی سوهی را بفهمد و ناخواسته تا سرحد مرگ عذابش داده بود. فریادی از خشم کشید و میز روبرویش را به عقب هل داد. نباید این اتفاق میفتاد. سوهی بی گناه تر از هرکس دیگری بود. از خودش بدش می امد. باز هم فریادی کشید: " لعنت به من!! لعنت به حماقتم!! "  حالا دیگر نمیخواست رازهایش را در دلش نگه دارد. دلش میخواست عشقش را فریاد بزند، دیگر حتی ترسی هم از مرگ نداشت. بی توجه به قلب اشفته و نا ارامش که درد را بیشتر از قبل به وجودش تزریق می کرد، از جایش بلند شد و بر سرعت قدم هایش افزود. سوهی متعلق به خودش بود!! نمی خواست به هیچ قیمتی از دستش بدهد.







با ورودشان به تالار، صدای کف زدن جمعیت بلند شد. بی ان که خودش بخواهد مدام چشمانش بین میزها و دور و اطرافش در گردش بود. نمیدانست چرا  به دلش افتاده بود ممکن است کیوجونگ را ببند. لبخند تلخی به افکار محالش زد و به همراه جون هو در جایگاه ویژه ایستاد تا کشیش کارش را شروع کند.
.
با رسیدن به در ورودی کلیسا ایستاد. دیگر حتی نای سرپا ایستادن هم نداشت، چه برسد به این که بتواند قدم دیگری بردارد. درد کلافه اش کرده بود و قفسه ی سینه اش هم بیشتر از هروقت دیگری میسوخت و جانش را به لبانش اورده بود. اما این دردها اصلا برایش مهم نبود. با تمام توانی که برایش باقی مانده بود، درها را باز کرد و وارد شد. میتوانست نگاه های خیره ای را روی خودش حس کند. اما تمام حواسش پیش عروس سرتاپا سفیدپوشی بود که قلبش را باز هم به لرزه انداخته بود. تمام توانش را جمع کرد و با اخرین فریادی که میتوانست سالن را برای یک لحظه لرزاند.
-سوهی!!!! دوست دارم!! خیلی دوستت دارم!!
.
برای یک لحظه حس کرد خیالاتی شده و  صدای کیوجونگ در گوشش پیچیده. در دلش پوزخندی زد و باز هم منتظر حرف های کشیش ماند. اما طولی نکشید که متوجه سرهای کج شده ی جون هو و مهمان ها شد. خودش هم با عجله سرش را چرخاند و با دیدن کیوجونگ نفس در سینه اش حبس شد. حتی باورش هم برایش سخت بود. چندباری پلک زد تا ببیند خواب نمی بیند. قطره های اشکی را که گونه هایش را خیس کرده بود، کنار زد و بی هیچ واهمه ای به سمت کیوجونگ دوید.
دیگر نایی برایش نمانده بود. با حس عطر بی نظیر سوهی و این که داشت به سمتش می امد، لبخند بی جانی زد. دیگر ان قدر توان نداشت که بتواند کامل عروسش را نظاره گر باشد. درد امانش را بریده بود و باعث میشد رفته رفته تاری دیدش بیشتر شود. نفس هایش تنگ تر شده بود و به شماره افتاده بود. قبل از ان که بتواند به سمت سوهی گام بردارد، چشمانش روی هم فرود امد و تن بی حالش بر زمین افتاد.
بر سرعت قدم هایش افزود و خودش را بالای سر کیوجونگ رساند. همانطور که با وحشت تکانش میداد، نامش را هم صدا میزد. حالا به هق هق افتاده بود و اشک هایش صورتش را پوشانده بود. حالا نگاه تمام جمعیت هم روی ان ها قفل شده بود. این وسط تنها جون هو بود که علاوه بر غم بزرگش، لبخند کمرنگی از رضایت لبانش را تزئین کرده بود. سوهی همانطور که بی وقفه اشک میریخت، سرش را بلند کرد و فریادی براورد: " مگه نمیبینید حالش خوب نیس!! یکی زنگ بزنه اورژانس!! "






با وحشت و نگرانی مدام راهروی بیمارستان را قدم رو میرفت. تمام حواسش به ان اتاق در بسته ای بود که عزیزترین کس زندگیش را در خودش جای داده بود. با چیزهایی که هیونگ جون برایش تعریف کرده بود، دل توی دلش نبود. تمام دکترها و پرستارها هم با تعجب به این عروس اشفته ای که لحظه ای ارام و قرار نداشت خیره بودند.
 با دیدن  دوباره ی هیونگ که با غمی تمام نشدنی به دیوار تکیه داده بود، به سمتش رفت و به کتش چنگ زد: " اخه بی انصافا من همه ی این چیزا رو باید الان بدونم؟ چرا هیچی بهم نگفتین؟ حداقل تو  یه چیزی بهم میگفتی!!! چرا گذاشتی تو بی خبری بمونم؟ چرا گذاشتی ازش کینه به دل بگیرم!!؟؟ "
سری تکان داد و سعی کرد بغضش را فرو بخورد: " گفتم که!! این خواسته ی خودش بود!! قسمم داد که هیچی بهت نگم!! قسمم داده بود که مریضیش مثل راز بین خودم و خودش بمونه!! به خدا من تقصیرم!! "  بی اختیار اشک هایش ریخت: " فقط خدا کنه بلایی سرش نیاد!! "
سوهی هم سرش را به دیوار تکیه داد و نالید: " خداکنه!! "
با بیرون امدن دکتر از اتاق، هردو به سمتش دویدند. سوهی زودتر به حرف امد: " چی شد ؟ حالش خوبه؟!! "
نیم نگاهی به هردو انداخت و لبخندی زد: " خیلی خوش شانسید!! خطر رفع شد!! فشار و هیجان بدی رو پشت سر گذاشته، ممکن بود هرلحظه ایست قلبی کنه، اما الان حالش خوبه جای نگرانی نیست!! فقط باید استراحت مطلق داشته باشه!! "
هردو سری تکان دادند: " ممنون دکتر!! "
دکتر قبل از این که برود، به سمت سوهی برگشت و چشمکی زد: " شما باید سوهی باشی؟ درسته؟! "
بلافاصله سری تکان داد: " بله خودمم!! "
دکتر خنده ای کرد: " مریض باید خیلی براتون عزیز باشه که اینطوری اومدی اینجا!! "
سرش را پایین انداخت و لبش را گزید: " اوهوم!! "
دکتر لبخند گرمی زد: " مدام اسمتو صدا میکنه!!! فک کنم اونم خیلی دوست داره!!"  دستش را روی شانه ی سوهی گذاشت: " برو ببینش دخترم!! "
لبخند دکتر را پاسخ داد و چشمی گفت. خواست داخل برود که نگاهش به جون هو خورد. اما قبل از این بتواند عکس العملی نشان دهد، جون هو به سمتش امد و با لحن ارامی گفت: " نه ناراحت باش! نه متاسف!! این حق توئه!! باید مال کسی باشی که قلبت مال اونه!! "
خواست حرفی بزند که انگشت اشاره ی جون هو روی لبهایش قرار گرفت. چشمکی زد و گفت : " تا یهو پشیمون نشدم هیچی نگو!! باشه!! "
اهی کشید و سری تکان داد. دلش نمیخواست جون هو را عذاب بدهد، اما کاری از دستش برنمی امد.
انگشتش را برداشت و بوسه ای به موهای سوهی زد: " خوشحالم که گذاشتی بهت فک کنم!! ازت ممنونم!! "  و بی توجه به نگاه های های بهت زده ی سوهی و هیونگ، ان جا را ترک گفت.
هنوز هم به رفتن جون هو خیره بود. عذاب وجدانی در دلش داشت که به او احساس گناه میداد. ای کاش دل جون هو نمیشکست، ولی کاری نمیشد کرد. با ایما و اشاره های هیونگ از افکارش بیرون امد و با رویی گشاده در اتاق را باز کرد. دیدن کیو زیر ان همه دستگاه و ماسک اکسیژن قلبش را به درد می اورد، اما چشمان نیمه بازش و لبخند بی رنگ روی لبانش، قوت قلبی به او میداد. به ارامی به سمتش رفت و کنارش نشست. حالا لبخند به لب هردویشان دویده بود. سوهی بی اختیار دستش را مشت کرد: " دوس دارم خفت کنم کیم کیوجونگ!!! که به من دروغ میگی؟ اره؟"
سرفه ای کرد و ماسکش را کنار زد. با صدای خفه ای گفت: " همش به خاطر خودت بود!! نمیخواستم اسیبی ببینی!! "
مشتش را پایین اورد و نالید: " اینجوری؟ اینجوری که داشتی نابودم میکردی!! "  لب و لوچه اش اویزان شد: " حتی داشتی باعث میشدی بهت خیانت کنم پسرجون!! "
از قیافه ی بانمک سوهی به خنده افتاد و پشت بندش سرفه کرد: " پس یعنی عروس خودمی دیگه؟! اره دخترجون؟! "
سوهی اخم بانمکی کرد: " چیششششششش!! عروسیم به خاطر جنابعالی به هم خورد!! حالا باید بندازیمش یه روز دیگه!! بیچاره داماد!! "
خندید و باز هم به سرفه افتاد:" خوشکل شدی!! خیلی خوشکل شدی!! "  و سرفه اش باز هم شدیدتر شد.
با نگرانی به سمت کیوجونگ خم شد: " خوبی؟ نباید به خودت فشار بیاری!! "
حالا صورتشان تقریبا روبروی هم بود. با نفس های گرم سوهی که به صورتش میخورد حالش کمی جا امده بود. باز همسرفه ی کوتاهی کرد و خودش را کمی بالاتر کشید. حالا فقط چند اینچ بینشان فاصله بود.
سوهی بی معطلی چشمانش را بست و با لبخندی عمیق روی لب منتظر ماند.
کیوجونگ زمزمه کرد: " دوست دارم سوهی!! "
لبخند سوهی عمیق تر شد : " منم همینطور کیوجونگ!! "   طولی نکشید که داغی لب هایشان بر روی هم، امید دوباره ای را در قلب هردو زنده کرد.




طبقه بندی: Short Stories،

تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 | 11:57 ب.ظ | نویسنده : *almas-shargh* | شطولیااااااااا بوووود؟؟