تبلیغات
You And I...Hand To Hand - the purity of an angel_ep6-1
سلام
بعد مدت ها دارم این داستان و میزارم اما خوب کم گذاشتم
ببخشید دیگه خواهشا
قبلش داشتم اون داشتان و مینوشتم و از الان شیش ساعته که پای کامپیوترم و چشمام دارن از حدقه بیرون میزنن
اگه تونستم ادامش و فردا میزارم


قسمت ششم:
ماشین و جلوی در آسایشگاه نگه داشت و هردوشون ازش پیاده شدن.
تکیون:ولی واقعا کنجکاوم ببینم این دختره لینا چه شکلیه..اگه واقعا همونطوری باشه که گفتی شاید باهاش قرار بزارم.
نیکون:یااااا..بهت گفتم که اون حتی نمیتونه تو رو شکل خودت ببینه ...تو به چشم اون یک هیولایی.
-ایششش...هیولا خودتی.
-من رفتم،میخوای همین جا دم در بمون.
بدون اینکه منتظر عکس العمل تکیون بشه وارد  محوطه ی آسایشگاه شد،کمی بعد سر و کله ی تکیون هم پیدا شد.
برای پرسیدن وضعیتش به سمت اتاق دکتر رفتن..دکتر گفت که حالش خیلی بهتر شده.
نیکون:یعنی به زودی خوب میشه؟
-نمیدونم
فدر هر صورت ما دیروز یک چیزی درمورد اون بیمار فهمیدیم،یعنی این آسیب روانی شدیدی که دیده تا حد زیادی میتونه به اون عامل بستگی داشته باشه.
-خوب چی فهمیدین.
-راستش دیروز جلوی مجسمه ی عیسی مسیح یک یاد داشت نوشته بود.
کمی مکث کرد:
یا عیسی مسیح...کی میتونم برگردم به صومعه...میخوام صدای ناقوس و بشنوم..میخوام بشم همون راهبه ی قدیمی.
چشم هردوشون تقریبا داشت از حدقه بیرون میزد،نیکون با لکنت گفت:
-ر..را..هبه؟؟؟؟!!!!!

دکتر سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد.
-مطوئنین اون این یادداشت و نوشته بود؟
-صد در صد.
-هنوز اون یاد داشت هست؟
-نه متاسفانه اون این یادداشت و با گچ نوشته بود و دیروز ههم که خودتون میدونین کلی بارون اومد..برای همین پاک شده.
-اوه،میفهمم.
همونطور که توی راهرو به سمت حیاط قدم میزد به حرف های دکتر فکر میکرد،یعنی اون دختر واقعا یک راهبه بود؟؟
صدای تکیون رشته ی افکارش و پاره کرد:
-آیگووووو...حیف شد...دیگه حتی وقتی خوب هم بشه نمیتونم باهاش قرار بزارم.
نگاه بدی به تکیون انداخت و وارد حیاط شد.
-یاااااا پس کوش اون دختر...بازم میخوام ببینمش.
چشمش به دختری افتاد که روی یک نیمکت نشسته بود،سرش و پایین انداخته بود و داشت با نگاهش سنگ فرش ها رو میخورد...رو به تکیون گفت:
-اونا هاشش.
و با سر به دختر اشاره کرد.
نگاه تکیون سمت جایی که نیکون اشاره میکرد چرخید:
-واااااااااااو..واقعا خوشکله هاا...آخه حیفش نیست که راهبه باشه؟؟؟
بازم نیکون نگاه بدی بهش انداخت:
-اصلا زندگی مردم به تو چه...خیلی هم خوبه که راهبست و توی دختر باز نمیتونی باهاش قرار بزاری.
-یااااااااا...نه که خودت 350 تا د.و.س.ت.د.خ.ت.ر.نداری.
-حداقل....
نگاهش به اون دختر که روبه روش واستاده بود و با چشمای گرد شده و خیسش نگاش میکرد افتاد و باعث شد بقیه ی حرفش و بخوره.
دختر چند ثانیه همونطوری بهش زل زد و بعد به طرفش دوید و محکم توی بغلش پرید...دهنش باز موند و چشماشم گرد شد...دستاش و روی شونه های های مین گذاشت و اون و از خودش جدا کرد و خیلی آروم و شمرده شمرده گفت:
-من و میشناسی؟
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد.
سرش و به سمت تکیون برگردوند و دید که دهن اونم مثل خودش 6 متر بازه.
دوباره سرش و به طرف های مین برگردوند و گفت:
من کی ام.
صدایی از گلوش خارج نشد اما تونست لبخونیش کنه:
-همونی که اون شب نجاتم دادی.
دوباره با تعجب روش و به سمت تکیون برگردوند:
-اون من و میشناسه...من و درست میبینه.
-خوب شاید خوب شده.
نیکون به سمت تکیون اشره کرد:
-اون کیه.
های مین روش و به سمت تکیون کرد و با دیدنش با ترس پشت نیکون قایم شد.
ناخودآگاه لبخندی مهمون لبهاش شد:
چییییییییییییییی؟؟؟؟اون فقط من و میتونه خودم ببینه...این همه آدم فقط من ووووووووووو.
با همون خنده روش و به سمت های مین برگردوند و درحالی که شونه هاش و گرفته بود و تکون میداد با ذوق گفت:
-این نشانه ی خیلی خوبیه...یعنی اینکه تو داری اندک اندک خوب میشی و این خیلیییییییییییی خوبههههههههههههههه.
تکیون:یاااااا هولش کردی،بهتری بریی به دکتر بگی.
-او او اوووو...راسست میگی...بهتره برم و زود به دکتر بگم...وقتی به مامانم بگم حتما خیلی خوشحال میشه...آخه خیلی دوسش داره...وااااااااای خیلی خوبه.
........
به صورت های مین خیره شده بود،تکیون رفته بود خونه اما وقتی اون خواست بره های مین نذاشت بره،محکم چسبید  به دستش و گریه کرد.
به دستش که محکم توی دستای دختر قفل بود نگاه کرد..ظاهرا خوابش برده بود اما وقتی خواست دستش و از دستش بیرون بکشه محکم تر دستش و فشرد.
-رده های اشک روی صورتش معلوم بودد...بدون اینکه خودش بخواد  دستش و جلو برد صورتش و بعد از اون موهای بلندش و نوازش کرد...دلش بدجور به حالش میسوخت...حتما خیلی سختش بوده مخصوصا اینکه اون یک راهبه بودش.
این بار خیلی آروم دستش و از دستاش یرون آورد و موفقم شد..مسلما کاملا خوابش برده بود.
برای آخرین بار به صورتش نگاه کرد و بعد از ججاش بلند شد و به طرف در خروجی آسایشگاه رفت.
...
چشم هاش و باز کرد و به سرعت از جاش بلند شد و روی تخت نشست...با چشم هاش کل اتاق و رصد کرد اما اثری از اون پسر نبود که نبود...از گشتن نا امید شد و زانو هاش و توی بغلش گرفت....اشک هاش دونه به دونه روی گونه هاش جاری شدن...فکر اینکه اون پسر دیگه برنگرده و توی این جهنم تنهاش بزاره خیلی آزارش میداد.
گریش شدت گرفت...از گله کردن از زندگیش خسته بود...اونقدر همونجا گریه کرد که مثل همیشه چشم هاش به سوزش افتاد...
خودش و گوشه ی تخت  جمع کرد و ذهنش و به گذشته ها فرستاد...به خاطرات و روزهای خوبی که داشت ...به روز هایی که توی روم گذرونده بود برای اینکه یک راهبه ی رسمی بشه...توی این حال و هوا تنها این چیز ها بود که ذهن آشفتش و آرامش میبخشید.
..........
غلطی  زد و در حالی که که دست هاش و زیر سرش گذاشته بود به نقطه ی نا معلومی از سقف خیره شد...لبخندی روی لبهاش نشسته بود...باورش نمیشد اون دختر تونسته بود اون و بشناسه...دکتر گفته بود این چیز واقعا خوبیه...اما چیزی که براش عجیب بود این بود که چرا اون و اول از همه شناخته..آخه اون دختر فقط اون و چند دقیقه دیده بود و بعدش خیلی زود  بیهوش شده بود..واقعا براش عجیب بود.
حتما دختره باهوشیه که که این طوری اون و شناخت...وقتی به مامان باباش هم گفت اونا هم خیلی خوشحال شدن...اون دختر به راحتی خودش و توی دل کل اعضای این خانواده جا کرده بودووحتی نیکی.
تازه یادش اومد موضوع راهبه بودنش و بهشون نگفته...واقعا کنجکاو بود ببینه چه عکس العملی نشون میدن...اینقدر از اینکه اون و شناخته بود ذوق داشت که موضوع به این مهمی رو یادش رفته بود بگه.
با خودش فکر کرد که چقدر مغز نخودیه ولی بعد فهمید که اگه واقعا مغز نخودی بود به این جا نمیرسید،آهه بلندی کشید:
-آی خداااااااااااااا..چرا این افکار مسخره دست از سرم برنمیدارنننننننننن.
موهاش و با شدت بهم ریخت و پتو رو تا بالای سرش کشید.
.......
-نیکوووووووووووووووووووووووون...بیا پایین صبحونه بخور پسرم باید بری سر کارررررررررررررررررررررررر.
صدای قدم هایی که از پله ها پایین میومد شنیده شد و بعد نیکون توی آشپزخونه ظاهر شد و بعد از سلام بلندی که گفت پشت میز نشست...وسطای خوردنش بود که یکهو فریاد زد:
-اهااااااااااااااااااااااااااااان...راستی یک چیزی در مورد اون دختره فهمیدم که دیروز یادم رفت بگم.
-چی؟
-اون یک راهبست.
-چیییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!واقعا؟؟
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد:
-اوهوممممممم...اون یک راهبست...اشتباه نشنیدید...دکتره گفت که یک نوشته جلوی مجسمه ی عیسی مسیح نوشته بوده که یک چیزی تو این مایه ها بودش:
-کی میتونم برگردم صومعه و میخوام بشم همون راهبه ی قبلی.
سرش و بالا آورد به مادر و پدرش نگاه کرد،فک هردوشون از تعجب باز مونده بود...سرش و پایین انداخت و خودش و مشغول صبحونه خوردن نشون داد.
.....

.....................................
اینم از عکس های های مین





طبقه بندی: the purity of an angel،

تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 | 07:20 ب.ظ | نویسنده : bada | نظرات