تبلیغات
You And I...Hand To Hand - اپارتمان پر دردسر قسمت دهم...اخرین قسمت
سلام خوشکلا
خب همونجور که گفتم با اخرین قسمت داستانم اومدم
فردا هم که مدرسه ها باز میشه و ار اینجا به همه اون هایی که میرن سوم راهنمایی تسلیت میگم
خخخخخخ...خب اول از همه ممنون از همه كسایی كه داستان منو میخوندن و برام نظر میزاشتن و با نظراتشون بهم انرژی میدادن!
دوم این كه دوستای گلم این داستان همه و همش از تخیل خودم بوده...از رمانا و فیلم هایی كه دیدم تونستم با ذهن خودم اینو بنویسم! خودتونم می دونید كه من كوچیكترین نویسنده این وبلاگ بودم...شاید این داستان تو سن ١٤ سالگی براتون خیلی زیاد باشه و با خودتون بگین بابا این دیگه خیلی ذهنش اپنه ... ولی خب ما اینیم دیگه!!
منتظر فصل دوم این داستان تو تابستون ١٣٩٣ باشید!
الان من که دارم اینارو مینویسم همزمان دارم کیف مدرسمم جمع می کنم...ای خدا!
برین ادامه


دستمو گزاشتم رو دهنم و چشامو تا اخرین سایز گشاد كردم...با تپه تپه گفتم:
یااا...كیو...كیوجونگ...تو..تو اینجا ...چه غلطی..می...می كنی؟؟
كیو هم مثل من با تعجب گفت: تو .. تو اتاق من چیكار می كنی؟؟
دیگه شك نداشتم كه چشام از حدقه داره میزنه بیرون...به دور و برم نگاه كردم و گفتم:
ببخشیدا من یادم نمیاد اتاقمو به تو فروخته باشم...
كیو هم مثل من به دورو بش نگاه كرد و گفت: من...من تو اتاقم بودم...
بعد یهو انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
اهااااااان....ما دیشب تو خونه ی تو خوابیدیم!!!
پریدم وسط حرفش و گفتم: بعله...بعد میشه بپرسم...بپرسم...
با شرم و كلافگی گفتم: میشه بپرسم الان تو اتاق من چیكار می كنی؟
- من...من دیشب فكر كردم تو خونه ی خودمم! برای همین نصف شبی اشتباهی اومدم اینجا!
- خب حالا كه تموم شد...بفرمایید بیرون تا بقیه بیدار نشدن و به دوستاتم هیچی نمیگی!!
كیو سرشو عین این بچه های مظلوم انداخت پایین و به طرف در رفت...منم نشستم و منتظر شدم كه كامل خارج بشه كه یهو برگشت و با هول گفت:
در قفله!
انقد ناگهانی این حرفو زد كه من می خواستم بشینم یهو سیخ شدم سر جام!
عصبی به طرف در رفتم و در همون حین هم گفتم: چی میگی برا خودت؟؟ امكان ندا...
دستم رو دستگیره خشك شد و حرفمو خوردم....در از بیرون كامل قفل شده بود!
گفتم:
- یعنی چی؟؟ پاشو برو كلیدو بیار!
- مگه دست منه؟؟ در از بیرون قفل شده...
عصبی تر از خودش گفتم:
- خنگی یا خودتو میزنی به خنگی؟؟؟ فكر می كنی من نمیفهمم این نقشه دوستات بوده؟؟
كیو در یك ثانیه رنگ عوض كرد.
كیو:
- یعنی چی؟ مگه دوستای من بچن كه در از رو من تو قفل كنن؟ فكر كردی همه مثل خودتن؟
بلند تر از خودش داد زدم:
- اگه بچه نبودی الان تو اتاق من نبودی! هنوزم مثل یك بچه تو خواب گیج میشی!
كیو تقریبا فریاد زد:
- تویی كه ادعات میشه خیلی عاقلی برای همین در اتاقتو قفل نكردی؟؟؟؟
راست میگفت....من دیشب كلیدو اصن پشت در ندیدم كه بخوام قفل كنم....سرمو بردم بالا و با شك بهش نگاه كردم....گفتم:
- دیشب كلید رو در نبود....نكنه...
پرید وسط حرفمو و گفت:
- یونسو بزرگ شو! یكم فكر كن بعد حرف بزن...
بازم راست میگفت....من همیشه یهویی یه حرفیو میزدم!!
خودمو بیخیال نشون دادم و گفتم:
- در هر صورت اگه نقشه ای در كار نبوده باشه دوستات تا الان بیدار میشدن!
بعد رفتم به سمت تخت خوابمو گفتم:
- من می خوام ادامه ی خوابمو بكنم...مزاحمم نشو...
بعدم چشامو به طور مصنوعی بستمو و برای جلوگیر از ریزش اشكام نفسمو با سرعت دادم بیرون....خدا می دونه تو دلم چه غوغایی بود....چقدر الان دلم اغوش گرم و نرمشو میخواست...با صداش به خودم اومدم:
- الان من بشینم تورو تو خواب تماشا كنم؟
كم نیاوردم و گفتم:
- اگه خیلی بیكاری اره!
بی حوصله گفت:
- پاشو یه چیزی بده من این در رو باز كنم.
- چی مثلا؟
- چمیدونم
- خب تو كه نمیدونی!
- یونسو رو اعصاب ندو.
- باشه پیاده روی می كنم!
- دلت تنبیه می خواد؟
- نه الان گشنم نیس.
نفسشو بیرون داد و دیگه چیزی نگفت...چند ثانیه بعد بلند گفت:
- موبایلت كجاس؟
- خونه اقای شجاع!
با كنجكاوی پرسید:
- خونه اقای شجاع كجاست؟
داشتم میتركیدم از خنده...
- رو زمین خدا...!
با عصبانیت گفت: 
- منو مسخره كردی؟
- نه تورو خوشمزه كردم!
- بی مزه!
- به خودم نمك بزنم؟
- نمك چرا؟
- تو میگی بی مزم!
- دیشب تو شیشه خیارشور خوابیدی؟
- نخیر ، تو بغل جنابالی خوابیدم شور شدم!
- بعله از اب دهنت رو لباسم فهمیدم!
خجالت كشیدم و هیچی نگفتم! كیو دوباره گفت:
- پاشو موبایلتو بده من زنگ بزنم یكی بیاد درو باز كنه!
با این كه از اوضاع الان خیلی خوشحال بودم ولی بی تفاوت سری تكون دادم و موبایلمو دراوردم و دادم دستش!
چند دقیقه صبر كردم دیدم خبری نشد...برگشتم نگاش كردم دیدم خیره شده رو صفحه موبایل!
- چیز خنده داری اون تو نوشته؟ چیكار می كنی؟
كیو كه احساس كردم صداش میلرزه گفت:
- نه...فقط نمیدونستم هنوزم این عكسو داری!
رنگم اشكارا پرید...وای نه....عكس روزی كه رفته بودیم مسافرت و باهم گرفته بودیم و گزاشته بودم رو بك گراند!
با استرس گفتم:
- اونو همینجوری گزاشتم...دلیلی نداشت!
یعنی اگه بگن ضایع ترین انسان دنیا كیست شك ندارم من مقام اولو میارم!
جو سنگینی بود....نه من حرف میزدم نه اون...انقد همینطور گزشت كه كه با صدایی اروم و لرزون گفت:
- یونسو....این چند سال چكار كردی؟
مطمئنم اگه پنجره بسته نبود صداشو نمیشنیدم! مثه خودش گفتم:
- هیشكار...
دلمو زدم به دریا گفتم:
- كیو جونگ..با سونگ مین چكار كردی؟
اهی كشید و بعد از چند ثانیه گفت:
- یونسو!....روز اول اشناییمون یادته؟ تو كمپانی...اونروز كه دیدمت هیچ احساسی بهت نداشتم....(( جمیعا برین رو كانال فیلم هندی...خخخخخ)) به نظرم خیلی گستاخ بودی...هرچی بقیه بهت میگفتن گوش نمی كردی...كم كم كه گذشت .... اونروزی رو میگم كه تو قرار بود تو كلیپ من ، منو ببوسی...اونروز حس كردم خیلی نسبت بهت ارزش قائلم...خودمم نمیدونستم چرا! ... فقط می دونستم خیلی دوست دارم...من از حس جونگ مین خبر نداشتم...جونگ مین خیلی با گذشت بود كه تورو از احساس خودش باخبر نكرد و گزاشت من به دستت بیارم...اصن فك نمی كردم با من همچین كاری بكنی....من از خیانت متنفر بودم...ولی تو كاری كردی كه من از عشق بیزار بشم...
اهی كشید و دیگه ادامه نداد....باورم نمی شد این همون كیوجونگ بود كه اگه سرش میرفت ، غرورش نمی رفت! ... من یه فرصت دیگه پیدا كرده بودم...نباید از دستش میدادم..! صدامو كنترل كردم و گفتم:
- كیوجونگ تو خیلی اشتباه كردی...خیلی...اونروز اگه میزاشتی من برات توضیح بدم الان تو این وضعیت نبودیم...به خدا نبودیم...
با یاداوری اونروزا دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اشكام گوله گوله ریخت...بینیمو كشیدم بالا و ادامه دادم:
- من نمیخواستم اون اتفاق بیفته...اصن فك نمی كردم كه سونگ مین بتونه تورو مست كنه و تو تور خودش بندازه...اون عكسارو خود سونگ مین گرفت! تو رو مست كرد و با تو خوابید! من با جونگ مین هیچ رابطه ای برقرار نكردم...حتی دستمم بهش نخورده بود...وقتی من عكسارو دیدم فقط سكوت كردم! تو از این موضوع خبر نداشتی...حتی نمیدونستی سونگ مین باهات چكار كرده...فقط منو نابود كردی...من فك می كردم تو میدونی و برای اذیت كردن من همچین كاری كرده بودی...برای همین منم جونگ مینو مست كردم و كار سونگ مین رو تكرار كردم...می خواستم ببینم تو چه حالی بهت دست میده...نمی دونستم كه تو روحتم از اون عكسا خبر نداره...(( خخخخ شماها گرفتین چی شد؟ من كه نفهمیدم! دختره میگه تو اشتباه كردی بعد از اشتباهات خودش میگه! خخخخخ...خب ادامه رو بخونین!))
سرمو اوردم بالا و تو چشم های ناباورانه كیوجونگ دوختم! بهش حق میدادم ... الان فقط باید سكوت میكردم! چند دقیقه به همین روال گزشت تا این كه حس كردم یكی نشست كنارم....برگشتم و با دیدن چشم های كیوجونگ تعجب كردم...این كه تا الان حالش خوب بود! می خواستم ازش بپرسم چی شده كه منو محكم بغل كرد و فشارم داد...خورد شدن استخوان هامو خیلی خوب حس كردم ولی به روی خودم نیاورم...هنوز تو بهت بودم!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
باورم نمیشد یونسو این حرفا رو زده باشه....من خیلی احمق بودم...خیلی....تا اینجا هم خیلی تحمل كرده بودم ... دیگه اختیارم دسته خودم نبود...بلند شدم و رفتم محكم بغلش كردم...انقد محكم نگهش داشته بودم كه نمی تونست تكون بخوره...ارامش عجیبی به دلم سرازیر شد...چشامو بستم و گزاشتم اشكام جاری شه...كم كم دستامو شل كردم و اروم سرشو اوردم بالا....نگاهش انقد معصومانه بود كه گریم شدت گرفت...بین اشكام لباشو اروم گزاشتم رو لبام...هیچ حركتی نمی كرد...لابد هنوزم تو بهت بوده...بعد چند ثانیه اروم ازش جدا شدم...بهش لبخندی زدم و سرشو گزاشتم رو سینم...انگار تازه به خودش اومده باشه صدای هق هقش بلند شد!! داشتم تو رویاهام سیر می كردم كه صدایی اومد و یهو در باز شد...هردومون از جا پریدیم و به هم نگاه كردیم...با صدای شلیك خنده هیون و بقیه تازه فهمیدم تو عمل برنامه ریزی شده قرار گرفته بودم.... هیون میون قهقهه هاش گفت:
- ای دلم...من فك كردم الان تازه دارن با هم بحث می كنن...نگو كار از كارم گزشته....ههههه
بقیه هم داشتن میخندیدن...اون وسط جونگ مین بود كه فقط لبخندی برای حفظ تظاهر زده بود...به طرفش رفتم و برادرانه بقلش كردم...واقعا به داشتن همچین دوستی افتخار می كردم...
خندیدم و گفتم:
- تو باز دوباره لیوان اب منو خوردی؟؟
جونگ مین خم خندید و گفت:
- كیوجونگ خبر نداری كه لیوان ابتم خالی بود....
خنده ی بلندی كردم و نگاهم و به یونسو دادم...سرشو انداخته بود پایین و لبخند خشگلی رو لباش بود...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
باورم نمیشد...سرنوشتم، داستان منو از اول نوشت....زندگی بهم روی خوشبختی شو نشون داد...خوشحال بودم تونستم از غرورم بگزرم....دستی رو شونم قرار گرفت...سرمو بلند كردم و كیو رو دیدم كه دستاشو به دو طرف باز كرده و منتظره من شرجه بزنم تو بغلش....از خدا خواسته پریدم تو بغلش و از گردنش اویزون شدم....دوباره ، ارامشم برگشت...و خدا میدونه چقدر مشتاق این حس خوب بودیم!
___________________________________________________________________
خخخخخخ...خب اول از همه ممنون از همه كسایی كه داستان منو میخوندن و برام نظر میزاشتن و با نظراتشون بهم انرژی میدادن!
دوم این كه دوستای گلم این داستان همه و همش از تخیل خودم بوده...از رمانا و فیلم هایی كه دیدم تونستم با ذهن خودم اینو بنویسم! خودتونم می دونید كه من كوچیكترین نویسنده این وبلاگ بودم...شاید این داستان تو سن ١٤ سالگی براتون خیلی زیاد باشه و با خودتون بگین بابا این دیگه خیلی ذهنش اپنه ... ولی خب ما اینیم دیگه!!
منتظر فصل دوم این داستان تو تابستون ١٣٩٣ باشید!
بابای

حداقل این قسمت اخر دل منو شاد کنین و نظر بدین!






طبقه بندی: آپارتمان پردردسر،

تاریخ : یکشنبه 31 شهریور 1392 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : ❤❤❤ melika ❤❤❤ | نظرات