تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep13

سیلام رفقا....فکرکنم به این قسمت بشه گفت خیلی زیاده خخخخ...وقتی رفتین ادامه میفهمین...مثل اینکه دردسرای یوجین توی این کشور هم ول کن نیستننظر یادتون نره بپرین ادامه

صدای گوب دان که مثل خوره به جونم افتاده بود نشان از صبح شدن وروشن شدن هوا بود...

گوب دان تکون دیگه ای بهم داد:بانوی من بلندشیییییییین الان خیلیه دارم صداتون میکنم ولی انگار نه انگار...بانوی مننننننننن

رومو بسمت مخالفش چرخوندم وپتو رو تا روی سرم کشیدم:بذار یکم دیگه بخوابمممم

گوب دان که دیگه حرصش گرفته بود:باشه بانوی من شما بخوابین منم میرم تمام کارا رو خودم به تنهایی انجام میدم...به آجوما هم میگم تنبلیتون میشه بلند بشین ایییششش وسریع بلندشد رفت بیرون

تازه مثل اینکه یادم افتاده باشه موقعیتم چیه ودیگه توی قصر نیستم با وحشت بلند شدم وگوب دانو صدا کردم ولی خبری نشد...تندتند رختخوابمو جمع کردمو روی رختخواب بقیه گذاشتم...لباسامو مرتب کردمو سریع رفتم بیرون...خورشید تا حدودی توی آسمون بود...مستقیم رفتم توی آشپزخونه ولی آجوما نبود

گوب دان با لج:خوب خوابیدین بانوی من؟؟؟

_تو که خوابیدنو بهم کوفت کردی آه درست نخوابیدم

گوب دان باخنده:خوبتون شد بانوی من!دیشب اون بنده خدا چقدر گفت برین بخوابین؟!؟!

باچشایی متعجب به گوب دان نگاه کردم:اون بنده خدا؟؟نبینم عاشق هرکس وناکسی بشیا

گوب دان با بداخلاقی:واه بانوی من حالا کی عاشق شد؟؟من کیوجونگ رو به صدتا هیونگ نمیدم

چشامو با خنده ای که بزور تو خودم خفه کرده بودم براش ریز کردم:کیوجونگ؟؟چی شد تا حرف از عاشقی اومد تو اسم کیوجونگ رو آوردی؟نکنه عاشق کیوجونگ شدی؟

گوب دان با لبخند صداشو آروم کرد:بانوی من مگه عاشقی گناهه؟؟اتفاقا میگن اگه عاشق نشی گناهه چون عشق پاکه...مقدسه

_واووو گوب دان این حرفا رو از کجا یاد گرفتی؟؟بهت نمیاد از این چیزا بلد باشیاااا

گوب دان باخنده:بانوی من هرکی عاشق بشه عاقل هم میشه دیگه

یه لحظه زدم زیر خنده:این گوب دانی که من میبینم از قبلش هم کم عقل تر شده

گوب هم همراه با من خندش گرفت:ایییشش بانوی من

به سمتش رفتم تا کمکش سبزیجاتو خورد کنم:گوب دان کیوجونگ کوشش؟نمیبینمش

گوب دان:هیونگ کله صبح بیدارش کرد بردش بیرون که بهش یاد بده چی بخره چی نخره

_اوه اوه کیوجونگه بیچاره قراره چی بکشه از دست این دیوونه!؟

گوب دان هم مشغول غذا پختن شد وبا اومدن اولین مشتری به سمت بیرون رفت...سفارشاتو آماده میکردمو توی سینی برای مشتری حاضر میکردم...یهو گوب دان با عجله اومد توی آشپزخونه وبریده بریده شروع به حرف زدن کرد:بانوی من...کیوجونگ...کیوجونگ

باحرف گوب دان منم استرس گرفته بودم:کیوجونگ چی گوب دان؟؟زود باش حرفتو بزن

گوب دان باحالت گریه:سربازای دادگستری کیوجونگ رو گرفتن

_چییییی؟؟؟تو مطمئنی گوب دان؟

همون لحظه هیونگ اومد توی اشپزخونه:همینطوره...شما برین دادگستری وقت تلف کنین تا من برم یکی رو بیارم که یطوری از اونجا درش بیاره

هیونگ رو از آستین لباسش گرفتم:وایسا ببینم...درست بگو ببینم چی شده؟

هیونگ تندتند شروع به حرف زدن کرد:اشتباهی به جای یه خلافکار گرفتنش...اونش مهم نیست مهم اینه که اشتباهی گرفتنش...شما زود بیاین برین دادگستری وقت تلف کنین وگرنه از همین الان مجازاتش میکنن

آب دهنمو بزور قورت دادم:م..م..مجازاتش میکنن؟؟

هیونگ که عجله داشت:زود باشین...دادگستری سه -چهارخیابون بالاتره اگه پیداش نکردین بپرسین من رفتم وسریع از آشپزخونه خارج شد

هنوز توی شک بودم که گوب دان دستمو گرفتو با عجله از آشپزخونه بردم بیرون...بازار پایتخت شلوغ بود وگوب دان برای اینکه زودتر برسیم مجبور میشد مردم رو کنار بزنه

_گوب دان یکم آروم تر برو

گوب دان لحظه ای ایستاد:نکنه ردش کردیم؟؟...وخودشو به مردی رسوند:ببخشید آقا دادگستری کجاس؟

مرده هم با دستش جایی رو نشونمون داد...گوب دان تشکر عجله ای کردو بسمت دادگستری کشوندم

_آی آی گوب دان دستم

گوب دان بی توجه منو برد توی دادگستری...یکی دوتا سرباز جلومونو گرفتن ولی گوب دان دست بردار نبود:کیوجونگگگگگ...کیوجونگ کجاس؟؟...آقا بخدا اون هیچکارس؟به کیوجونگ من میاد دزد یا خلافکار باشه؟؟؟

مردی که از لباساش بنظر میرسید رئیس دادگستری باشه جلوتر اومد:هی ولشون کنین ببینم چی میگن؟

بمحض اینکه سربازا ولمون کردن گوب دان رفت جلوش:قربان کیوجونگه ما هیچ کارست..باور کنین

رئیس دادگستری نگاهی به ما انداخت وخیلی جدی:ولی اون از انبار دولت دزدی کرده

امکان نداشت کیوجونگ همچین کاری کرده باشه...اون با هیونگ بود...پس همونطور که هیونگ گفته بود ممکن بود اشتباهی گرفته باشنش..جلوتر رفتمو کنار گوب دان ایستادم

_یه لحظه فکر کردین ممکنه اشتباهی گرفته باشین؟معمولا آدمای بدبخت دزدی میکنن کیوجونگ نه شباهتی به همچین آدما داره ونه نیازی به دزدی داره که بخواد دزدی کنه

رئیس دادگستری اخمی کرد:اگه قرار باشه هردزدی که میگیریم بخاطر اینکه یکی میاد این حرفا رو میزنه بخوایم ازادش کنیم که دیگه دزدی توی دادگستری نمیمونه...نگران نباشین بعداز اینکه 200 شلاق بهش زدیم آزادش میکنیم

گوب دان که از حرف داشت گریش میگرفت:چی؟؟؟میخواین به کیوجونگمون 200 شلاق بزنین؟؟

_اون که اگه 200 شلاق بخوره داغون میشه

گوب دان تیکه ای از لباس مرده رو گرفتو با التماس:قربان لطفا بهش لطف کنین قسم میخورم که اون دزد نیست

مرده با یه حرکت گوب دانو از خودش جدا کرد:اَیششششش چندش

یهو یکی از سربازا با عجله بهمون نزدیک شد:قربان خبر رسیده که شاهزاده داره میاد اینجا

مرده با دلهره:آخه برای چی؟؟باشه بریم ببینیم چی میگه وبا عجله بسمت در ورودی رفت

دندونامو بهم ساییدمو زیر لب:خیرسرمون داشتیم باهاش حرف میزدیم...رومو بسمت گوب دان که چشاش خیس اشک بود کردم:گوب دان ناراحت نباش بالاخره یه راهی پیدا میکنیم تا کیوجونگ رو از این تو بیاریم بیرون...هی گوب دان کجایی؟

گوب دان همونطور که به نقطه ای نگاه میکرد سرجاش خشک شده بود...دستمو جلو صورتش چندبار تکون دادم تا به خودش بیاد...

گوب دان آروم دستمو گرفت:بانوی من...شما به چشماتون اعتماد دارین؟؟...آره یادمه خودتون یه بار بهم گفتین

نیشخندی زدم:چرت وپرت گفتنو بذار کنار گوب دان...وقت نداریم

سرمو بسمت مرده برگردوندم ببینم کجا غیبش زد که پشت سرش هیونگو یه نفر دیگه رو دیدم

کمی جلوتر رفتم...گوب دان هم آروم کنارم میومد

نه...امکان نداشت این پسر همون جونگمین باشه...یعنی...یعنی اون شاهزاده ست؟؟و هیونگ هم یکی از محافظاشه؟؟؟؟

_گوب دان بهم نگو که دارم خواب میبینم؟

گوب دان آب دهنشو صدادار قورت داد...مثل اینکه زبونش بند اومده بود

جونگمین بدون اینکه حواسش به من وگوب دان باشه:گفتم اون یکی از افراد منه...آزادش کن...اون از طرف من تضمین شده ست دزدی از انبار کار اون نبوده

رئیس دادگستری با کمی تردید:آزادش کنین ورو به جونگمین تعظیمی کرد...بعداز دور شدن رئیس دادگستری از جونگمین وهیونگ ،نگاهشون بسمت ما افتاد وبسمتمون اومدن...نگاهم روی جونگمین قفل شده بود...یطورایی با نگاهم ازش متشکر بودم...ازاینکه کیوجونگ رو نجات داده

هیونگ لبخندی بهمون زد:معرفی میکنم شاهزاده جونگمین

جونگمین هم لبخندی زد:متاسفم که بهتون نگفتم باخودم گفتم شاید اونطوری بتونیم باهم راحت تر باشیم

گوب دان سریع تعظیم کرد:سرورم

هیونگ مثل اینکه یجورایی منتظر تعظیم من بود...نگاهم روش که افتاد زیرلبی بهم گفت تعظیم کنم ولی یه طورایی برام سخت بود...باید چیکار میکردم؟باید به یکی مثل خودم تعظیم کنم؟؟...وقتی بهش فکر کردم...به این که من الان دیگه شاهزاده نییستم تو کشور غریبم پس باید تعظیم میکردم...سرمو خم کردمو رو بهش تعظیم کردم....جونگمین خیلی سریع:هی لازم نیست ما باهم دوستیم...اگه میدونستم اینجوری میکنین امکان نداشت بذارم شما دربارم بفهمین

هیونگ:تقصیر من بود سرورم

همون موقع کیوجونگ از ساختمون دادگستری اومد بیرونو به ما نزدیک شد

جونگمین:پس این برادرتونه...از آشنایی باهات خوشحالم

کیوجونگ که فهمیده بود جونگمین آزادش کرده با خوشرویی دستشو جلو آورد:منم همینطور

جونگمین با تردید دستشو جلو آورد...مثل اینکه زورکی داشت این کارو انجام میداد...قبل از اینکه دست جونگمین به دست کیوجونگ بخوره هیونگ محکم زد رو دست کیوجونگ

هیونگ:پسره ی گستاخ!چطور میتونی جلوی سرورم اینجوری رفتار کنی؟

کیوجونگ گیج ومبهوت به هیونگ زل زد:منظورت چیه؟وبه گوب دان که داشت با دندونش پوست لبشو میکند نگاه کرد

هیونگ:ایشون شاهزاده جونگمین هستن...ادای احترام کن

کیوجونگ با چشای گرد شده:چییییییییییی؟؟شاهزاده؟؟؟......به محض اینکه به خودش اومد تعظیم بلندی کرد:واقعا نمیدونستم مارو ببخشین

هیونگ با تمسخر:شما چه جور مردمی هستین که شاهزاده ی کشورتونو نمیشناسین؟؟

جونگمین قبل ازاینکه هیونگ جمله ی بعدی رو بگه پرید تو حرفش:بسه دیگه هیونگ ادامش نده...بااین که الان فهمیدین من شاهزادم ولی ازتون میخوام بامن راحت باشین هوم؟؟...خب بیاین بریم رستوران آجوما

ماهم سری تکون دادیمو پشت سر خودشو هیونگ راه افتادیم...

کیوجونگ که هنوزم گیج بود زیرلب داشت چیزایی زمزمه میکرد...گوب دان هم اینقدر تو خودش درگیر بود که اصلا بالا رو نگاه نمیکرد...نیشخندی زدم...اینا واقعا چشون بود؟اونی که باید ناراحت میبود من بودم که شاهزادم و دارم پشت یه محافظی مثل هیونگ راه میرم ولی زیاد برام اهمیتی نداشت دیگه عادت کرده بودمو راضی بودم...یطورایی هم ازاینکه جونگمین یه شاهزاده ست خوشحال بودم چون یه دوست قابل اعتماد پیدا کرده بودیم...با رسیدن به رستوران آجوما هیونگ وجونگمین روی سکویی نشستن...

جونگمین رو به ماکرد:سوپ جوانه ی لوبیا بیارین

منو گوب دان هم خندمون گرفته بود ولی خب جلوی شاهزاده تحمل کردیم وزودی خودمونو به آشپزخونه رسوندیمو زدیم زیر خنده

گوب دان باخنده:اشراف زاده ست یا گدازاده؟؟؟

_هییییییییییی گوب دان آروم تر اگه صدامونو بشنون آبرومون میره...ولی عجیبه آجوما گفته بود اشراف زاده ها گوشت خوک سفارش میدن ولی این چیز به این ارزونی سفارش داده

هیونگ:نچ نچ نچ شما دخترای فوضول چی دارین میگین؟؟

قلبم ازتپش ایستاد سریع برگشتم طرفش ودستمو روی قلبم گذاشتم:آی گوب دان شوک قلبی بهم دست داد

گوب دان سریع دستمو گرفتو روی یه صندلی نشوندم وشروع به ماساژ شونه هام کرد:بانوی من حالتون خوبه؟؟

هیونگ دست به سینه به در تیکه داده بود:شما چرا اینقدر حساسین؟؟

_پسره ی دیوونه نمیتونی وقتی میای تو یه سروصدایی از خودت در بیاری؟

هیونگ باخنده:خودت دیوونه ای دختره ی خلوچل

هیییییییییی این آدم داشت منو خلو چل خطاب میکرد...اگه توی قصر بودیمو پدرم این آدم رو میدید درحالیکه این حرفو به من میزنه میداد سرشو از تنش جدا کنن

گوب دان روبه هیونگ: هییییییی حرفت خیلی زشت بوداااا

هیونگ:بیخیالش...خب اومدم یه چیزایی بهتون بگم...درسته که شاهزاده بهتون گفته که باهاش راحت باشین ولی به هیچ عنوان حق ندارین اسمشو صدا کنین...درضمن...اگر هم ایشون سوپ لوبیا سفارش دادن به این دلیله که آجوما هیچ وقت تا حالا ازشون پولی نگرفته به همین دلیل ایشون چیز گرون سفارش نمیدن چون قرار نیست در ازاش پولی پرداخت کنن فهمیدین؟؟
_اوهوم میتونی بری

هیونگ هم بعداز اینکه چشم وابرویی برامون نازک کرد از آشپزخونه رفت بیرون

منو گوب دان هم بعداز حاضر کردن غذا روی سینی اونو براشون بردیم وجلوشون چیدیم...جونگمین از کیوجونگ هم خواسته بود بود کنارشون بشینه کیوجونگ هم چیزی جز قبول کردن نمیتونست بگه

جونگمین روشو طرف کیوجونگ کرد:تو چندسالته؟

کیوجونگ متعجب:بله؟...آهاا 28 سالمه

جونگمین:پس ازم بزرگتری...همیشه از بزرگتراز خودم خوشم میومده...خوشحالم تورو دیدم

هیونگ با قیافه ی ناراحت به جونگمین زل زد:دست شما درد نکنه عالیجناب حالا دیگه از ما خوشت نمیاد نه؟؟میخوای من از پستم دربیام کیوجونگ رو بجام بذاری؟

جونگمین خنده ای کردو لپ هیونگ رو کشید:بچه ی لوس...نخیر تو سرجات بمون لازم نکرده به هیکلت تکونی بدی میترسم گوشتات آب شه البته گوشتی هم که دیگه بهت نمونده همش پوستی

کیوجونگ که از توصیفات جونگمین بسی بهره برده بود از سرلج هیونگ خنده ای کرد

هیونگ هم دست به سینه نشست و روشو باحالت قهر اونور کرد

جونگمین:قهر نکن پاشو برو تیرکمون منو بردار بیا بریم شکار

گوب دان با ذوق:میگماا نمیشه ما رو هم باخودتون ببرین؟؟گناه داریم پوسیدیم توی این آشپزخونه

کیوجونگ به منظور مخالفی برای گوب دان اخمی کرد

هیونگ از جاش بلندشد:آجوما خیر سرش آدم آورده کمکش باشن شدن بلای جونش

جونگمین روبه هیونگ کرد:یکم دهنتو ببند حرف گوش کن!برو بیارشون دیگه

هیونگ هم اطاعتی کردو بسمت اتاقش رفت...جونگمین روشو طرف کیوجونگ کرد:تو هم میخوای بیای؟

کیوجونگ که از ما دلخور بود:ترجیح میدم به آجوما کمک کنم!من برای کمک اینجام نه برای خوشگذرونی سرورم

جونگمین:عیبی نداره خواهرانتو غروب صحیحو سالم تحویلت میدیم وبلند شد واز هیونگ کمان وتیرها رو گرفت وبند جعبه ی تیرهارو روی شونش انداخت:بریم

*****

ازوقتی رسیدگی به اداره ی دادگستری رو بهش سپرده بودن بار سنگینی روی دوشش افتاده بود...هرروز باید گزارشی دراین رابطه به پدرش تحویل میداد...درحال قدم زدن توی محوله ی آزاد دادگستری بود که چیزی توجهشو جلب کرد...سنگ آبی رنگ شفافی رو از روی زمین برداشت وخوب بهش دقیق شد

-:مگه کشور هان از سنگ آبی رنگ برای نشان شاهزاده هاش استفاده نمیکنه؟؟

زیردست کناردستش:همینطوره سرورم

به آویزی که بهش وصل بود خیره شد...مطمئن شد که سنگ مال یه دختره...وکشور هان هم فقط یه شاهزاده ی دختر داشت...حالا فقط فکرش یه جا جمع شده بود...شاهزاده یوجین...بعداز درگیری ای که جاسوساش ازکشور هان خبرشو آوردن شاهزاده یوجین غیب شده بود وحالا فهمید که به این کشور پناه آورده...به یاد حرفای سادو افتاد...اون دختر باید ازبین بره...نمیخواست روی سادو رو زمین بندازه...اون درحقش خوبی های زیادی انجام داده بود...سنگ آبی رنگ رو توی دستش فشار داد

-:پیدات میکنم شاهزاده خانم

*****

گوب دان:بانوی من بنظر میرسه صدای آب از اون طرف میاد بیاین بریم یه نگاهی بندازیم

_گوب دان نباید زیاد دور بشیم

گوب دان:بانوی من مطمئن باشین اونا تا غروب پی کار خودشونن بیاین بریم دیگه...ودستمو گرفتو بسمت رودخانه برد...وقتی شاخو برگ هارو کنار زدیم منظره ی رویایی ای پدیدار شد

گوب دان:واوو چقدر قشنگه...بانوی من خیلی قشنگههه

گوب دان راست میگفت...آبشار و رودخونه ای که به وسیله ی اون روان شده بود منتظره ی جالبی رو درست کرده بود

نگاه شیطنت آمیزی به گوب دان انداختم:بنظرت عمیقه؟؟

گوب دان با دهن باز:بانوی من نگین که میخواین اینجا شنا کنین

_بنظرت اگه بدون آبتنی کردن برگردیم من واقعا از خیرش میگذرم؟نخیر...امروز شنا نکنم یه روز دیگه یواشکی میام

گوب دان با دلهره:بانوی من آخه اگه یکی ببینه چی؟

گره روپوشم رو باز کردم ... درآوردمش وتوی دست گوب دان گذاشتم

گوب دان نگاهی به شونه های برهنم انداخت:بانوی من....چیزه آخه

بی توجه به حرف گوب دان پامو توی آب گذاشتم:آبش زیاد سرد نیست فکرکنم بخاطر اینکه آفتاب بهش میخوره یکم گرم تر شده...گوب دان تو نمیای؟

تقریبا دیگه کامل توی آب رفته بودم

گوب دان:نه بانوی من...زودتر بیاین بیرون سرما میخورین

خنده ی بلندی کردم:گوب دانه ترسو!!تو نمیای تو آب چون میترسی ولی من شجاعم

گوب دان یهو جیغی زد:بانوی من یه مار توی آبههههههههه

با چشای گرد شده خودمو به لبه رسوندم:کو....کجاست؟؟

گوب دان به ماری که تقریبا یک متر باهام فاصله داشت اشاره کرد...به محض دیدنش جیغ بلندی کشیدمو خودمو بالا کشیدم ورفتم تو بغل گوب دان

گوب دانو بغل کرده بودمو بدون اینکه اشکی بریزم شروع به گریه کردن کردم:گوب دان نزدیک بود بمیرممممم...ولی ادامه حرفم با دیدن چیزی که جلوم میدیدم توی دهنم خشک شد

.

.

.

خب چطور بود؟؟؟خخخ




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : یکشنبه 31 شهریور 1392 | 11:09 ق.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات