تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep12

سلام دوستان خوفید؟؟؟بعضی اوقات اینقدر جوگیر میشم دوقسمت دوقسمت مینویسم بعضی اوقات هم دوهفته ای یه بار خخخخاگه حال داشتم امشب که شما خوابین هم میرم براتون مینویسم!البته اگر..اگر...واگر حال داشتنمخب حالا بفرمایین ادامه!این قسمت اون قسمت مهمه نیستاااا....اون افتاد برای قسمت بعد خخخبفرمایین ادامه نظر هم یادتون نره

جونگمین گره ی کوچیکی به پارچه ای که باهاش دستمو میبست دادو روشو طرفم کرد:خب تموم شد

هرطور نگاه میکردم انگار آدم خوبی بنظر میرسید با این که تا چنددقیقه پیش فکر میکردم پسر خیلی غد ودردسر سازیه ولی الان که بهش نزدیک تر شدم میبینم اصلا آدم اینجوری ای نیست و...یکم پخته بنظر میرسه نکنه...نکنه از طرف پدرم اومده باشه؟؟آخه رفتاراش یطورایی عجیبه..وقتی اومده بود گفته بود منتظر کسیه...شاید من باشم...یه لحظه آرزو کردم از طرف کشور خودمون باشه...تنها راه فهمیدنش فقط همین بود...دست بسته شدمو جلوش آوردمو لبخند ملایمی زدم:منم یوجینم...از آشنایی باهات خیلی خوشحالم

منتظر واکنشش موندم...اگه قرار بود منو بشناسه از اسمم میفهمید...

جونگمین با تردید دستشو بالا آورد وباهام دست داد...نیشخند شیطنت آمیزی زد:واوو که اسمت یوجینه؟؟...توی یکی از کتابا خوندم یکی از ملکه های کشور همسایه هم اسمش یوجین بوده

قیافه ی تمسخری گرفتم:چی؟؟

جونگمین باخنده:البته اون مربوط میشه به 200 ساله پیش...فکرنمیکنم تو باشی

آهی کشیدم...احتمالا مادر پدربزرگمو میگفت چون اسم من از مادر پدربزرگم به من رسیده بود...پس این پسری که جلوی من ایستاده واسمش جونگمینه اون کسی که من فکر میکردم نیست....به خودم که اومدم دیدم هنوز دارم باهاش دست میدم واون هم با نیشخند گشادی به صورتم زل زده...خیلی سریع دستمو از دستش کشیدم

_ای بگی نگی خیلی پررویی هاااا

جونگمین روشو ازم گرفتو بازم باهمون لحن خنده:تو هم خیلی دستوپا چلفتی هستی...وقتی داشتی سفارشتو واسه مشتری میبردی با یه نگاه کردن به من همه رو روی مشتری ریختی...

_نخیرم...چون تو اونجوری هنوز روی من زوم کرده بودی من یهو هول شدم

جونگمین سری تکون داد:منم چون احساس کردم اون اتفاق تقصیر من بوده اومدم کمکت ودربرابر اون ازت دفاع کردم

ابروهام کم مونده بود از پیشونیم بزنه بیرون...تا حالا آدمی با این همه احساس مسئولیت ندیده بودم...بنظرم آدم جالبی میومد...سعی کردم حالت عادی خودمو حفظ کنم

_خب آره راست میگی!منم بخاطر تو کشیده خوردم...نگاه کن هنوز جاش سرخه چون هنوز هم درد میکنه

جونگمین کمی بطرف صورتم خم شد ودستشو روی صورتم گذاشت:خیلی درد میکنه؟

یه لحظه احساس خاصی بهم دست داد...تنم مور مور شده بود...من شاهزاده بودم واین پسر خیلی راحت بدون اینکه بدونه دستشو روی صورتم کشیده بود...آب دهنمو بزور قورت دادمو دستشو گرفتم:هِی هِی خوبم

جونگمین با نگاهی نگران بهم نگاه میکرد...اون هم مثل اینکه یهو یه حسی بهش دست داده باشه سریع دستشو از دستم جدا کرد...یه طورایی فکر میکردم اونم یه احساسی مثل من بهش دست داده...لبخندی زدمو رومو طرفش کردم:اولین باری بود که کشیده میخوردم بخاطر همین این اتفاق خیلی برام سنگین بود

جونگمین سرشو پایین گرفت:متاسفم...همونطور که خودت گفتی همش تقصیر من بود اگه من اونجوری نگات نمیکردم اینجوری نمیشد

دلم بحالش سوخت من خودم کمو بیش دستوپا چلفتی بودم نباید افتادنمو تقصیر این پسر مینداختم تا عذاب وجدان بگیره

_هی مهم نیست من همیشه از این اتفاقا واسم میوفته!عادیه...زیاد نگران نباش هوم؟؟

جونگمین هم درجوابم لبخندی زد وبلند شد:من باید برم

منم پشت سرش بلند شدم:اوهوم...پشت سرش نگاهم به کیوجونگ افتاد که کمی عصبی به من زل زده بود...جونگمین خیلی راحت از کنارش رد شد...کیوجونگ بعداز نیم نگاهی به جونگمین بسمتم اومد وبا اخم:این پسره کی بود؟...بدون اینکه منتظر جوابم بمونه باهمون اخم ادامه داد:بهت گفته بودم نباید باهمه گرم بگیری!یوجین خطرناکه بفهم

_خب من اول فکر کردم ممکنه از طرف پدر باشه

کیوجونگ باترس:یوجین بهش که نگفتی کی هستی؟

_نه نه نگران نباش نگفتم!ولی اینقدر نترس بنظرم پسر خوبی میومد...فکرکنم بشه بهش اعتماد کرد

کیوجونگ قاطع:نچ اعتماد نکن بازم خطرناکه

سری تکون دادم:باشه باشه هرچی تو بگی...ولی تو...الان بهتری؟؟دیگه حالت تهوع نداری؟

کیوجونگ که کمی آروم تر شده بود:نه فقط سرم یکم درد میکنه که زیاد هم مهم نیست...خب کارا چطور پیش رفت؟

لبخندی در جوابش زدم:خــــوب...فقط یه کوچولو گند زدم ولی میخوام یاد بگیرم.همونطور که گفتی میخوام یاد بگیرم عین بقیه ی مردم باشم

کیوجونگ هم لبخندی زد:خوبه...راستی صورتت چرا سرخه؟

یکم هول شدم...کیوجونگ همیشه روی من حساس بوده اگه میفهمید کشیده خوردم دیگه نمیذاشت کار کنم:آها این؟؟هیچی بخاطر گرمای آشپزخونه ست...فک کنم هنوز بهش عادت ندارم ولی عادت میکنم

کیوجونگ:آهاااا حالا غذاهایی هم که پختی خوشمزه بودن یا نه؟؟

قیافمو مظلوم کردم:نههههه افتضاح بود

کیوجونگ خنده ی بلندی کرد:میدونستم عیب نداره درست میشه...یوجین کوچولومون خیلی زود یاد میگیره ...من مطمئنم

_ایییششش خودت کوچولویی من برم کمک گوب دان...هییییییی اصلا پاک یادم رفته بود که دست تنهاست...اوه اوه کاری نداری؟من برم...تو هم برو اگه کاری هست انجام بده وبا عجله بسمت آشپزخونه رفتم....وارد آشپزخونه که شدم گوب دانو آجوما رو دیدم...کمی خیالم راحت شد...پولایی که از مشتری گرفته دادمو به آجوما دادم وتمام اتفاقاتو براش تعریف کردم البته به جز درگیری جونگمین با مشتری اونم بخاطر من

آجوما که انگار کمی برام ناراحت شده بود:واقعا؟؟آخی عزیزم...عیب نداره اصلا مهم نیست...ولی سعی کن حواستو بیشتر جمع کنی که اینجور بلاها سرت نیاد

گوب دان هم جلو اومد:بانوی من دستتون چرا بسته ست؟

_چیز مهمی نیست یه خراش کوچیک بود...راستی هیونگ کجاست؟

گوب دان:با اون پسره رفتن بیرون

_آهاا...آجوما شما زیادی بجای من زحمت کشیدین برین ما دیگه خودمون کارا رو انجام میدیم وآجوما رو بزور از آشپزخونه فرستادم بیرون

گوب دان درحال ظرف شستن بود:زن خیلی خوبیه ازش خوشم میاد

_اوهوم مسلما اگه یکی دیگه بود بخاطر اون کارم عصبانی میشدو سه تاییمونو از اینجا پرت میکرد بیرون

گوب دان:اوهوم...بانوی من اون پسره کی بود؟همونی که ازتون دفاع کرده بود؟

_آها جونگمین رو میگی؟...راستش من اول فکر کردم پدرم فرستادتش ولی نه...اونی که من فکر میکردم نبود ولی پسر خیلی خوبیه...انگار دوست هیونگه....گوب دان فکر کنم برنجه دیگه پخته از بوش مشخصه بذار من الان از روی اجاق برش میدارم وبسمت اجاق رفتم...چندساعتی با گوب دان مشغول شدم...تقریبا دیگه یه چیزایی از آشپزی دستم اومده بود...آجوما به گوب دان گفته بود که به لطف ما امروز مشتریاش بیشتر شده بودن چون تعدادمون بیشتر بود وبهتر میتونستیم به مشتریا برسیم البته کناراز خرابکاریهای گاه وبی گاه من...تقریباهوا تاریک شده بود وهیونگ تنهایی برگشته بود خونه...کیوجونگ هم چون بیکار بود کمک ما سفارش مشتریا رو میگرفت ومنو گوب دان هم فقط توی آشپزخونه کار میکردیم

چنددقیقه ای از اومدن هیونگ به خونه میگذشت که اومد توی آشپزخونه:دخترا بسه دیگه بیاین باهم شام بخوریم...آجوما کارای بقیه ی مشتریا رو انجام میده...سریع بیاین که دارم از گرسنگی میمیرم...برای خودمون ایندفعه خوراک گوشت مرغ بیار که امروز خیلی هوس کردم

منو گوب دان هم خیلی گرسنه شده بودیم...تاحدودی هم خیلی خسته بودیم چون مدت طولانی ای بود که نخوابیده بودیم فقط هراز گاهی که مشتریامون کمتر میشد یکم استراحت میکردیم....زودی غذاهارو بردیم و روی یکی از سکوها چیدیم...هیونگ کیوجونگ روهم صدا کرد تا بیاد باهامون غذا بخوره

بعداز اینکه همه رو چیدیم خودمون هم نشستیم ومشغول خوردن شدیم...

هیونگ:اینو کی پخته؟؟خیلی مزه ش عالیه

گوب دان باخنده:بانویوجین اینو پخته

خوشحال از تعریف هیونگ لبخندی زدم:واقعا مزه ش خوبه؟؟؟

هیونگ:اوهومممممممم

کیوجونگ هم انگشت شصتشو برام آورد بالا وچشمکی زدو مشغول خوردن شد

همونطور که مشغول خوردن بودم سرمو بالا آوردم:هیونگ اون پسره چرا برای شام باهات نیومد؟

هیونگ متعجب:کدوم پسره؟؟

_اسمش چی بود؟؟...آها جونگمین...جونگمین دوستت چرا برای شام باهات نیومد؟

هیونگ باچشای گرد شده بهم زل زد ولحظه ای بعد مثل اینکه غذا توی گلوش پریده باشه به سرفه افتاد:جونگمین؟؟؟؟؟؟؟.....خودش گفت اینجوری صداش کنی؟؟

_آره مگه چیه؟؟؟

هیونگ خیلی سریع خودشو جمعو جور کرد:هیچی اگه خودش گفته که موردی نداره ولی یکم سعی کن بهش احترام بذاری چون آدم مهمیه

کیوجونگ:خب مگه کیه؟از افراد دولته یا پدرش بازرگانی چیزیه...؟

هیونگ دوباره مشغول خوردن شد:اگه خودش میخواست مسلما میگفت کیه

گوب دان روشو طرف هیونگ کرد:خب تو چرا اینقدر رسمی باهاش حرف میزنی؟

هیونگ:چون من خیر سرم محافظشم

_واقعا؟؟؟من فکر میکردم دوستشی

هیونگ باخنده:آره خب دوستشم هستم چون از ده-دوازده سالگی باهاش بودم...راستشو بخواین ما قبلا یه خدمتکار داشتیم که اون کمک آجوما کارا رو انجام میداد از وقتی اون رفته من مجبورم مدت بیشتری رو کمک آجوما بکنم...البته همون جونگمین مجبورم کرد کمک آجوما باشم وگرنه من باید حتی شبا هم پیش اون میبودم...همین که مطمئن بشم شما کامل با آجوما هستین وبه کیوجونگ چیزای لازمو برای خرید یاد دادم میرم پیش جونگمین

خندم گرفت...مثل اینکه یطورایی گفتن اسم جونگمین برای هیونگ سخت بود... چون بهرحال اون محافظش بود ونمیتونست درباره ش خیلی عادی حرف بزنه...فکرم پیش کیوجونگ رفت...کیوجونگ هم محافظ بود و بیشتر اوقات با من خودمونی صحبت میکرد ولی اگه کس دیگه ای مثل گوب دان پیشمون بود با من رسمی صبحت میکرد

هیونگ نگاهی به هرسه مون انداخت:شما واقعا خواهر برادرین؟؟

گوب دان با چشای گرد شده:چیییییییی؟؟؟

کیوجونگ خیلی سریع واکنش گوب دانو جمعو جور کرد:گوب دان مگه بار اوله اینو میشنوی؟؟

گوب دان:نه خب...

هیونگ:هرجور فکر میکنم با عقل جور در نمیاداااا...پس چرا گوب دان به یوجین میگه بانوی من؟

حدس میزدم کیوجونگ بخاطر اینکه هیونگ منو یوجین صدا میزد باز داره حرص میخوره...نگاهی بهش انداختم...مثل اینکه کلافه شده بود

کیوجونگ:پسر تو چقدر گیری؟؟خواهر واقعی نیستن فقط چون زیادی بهم نزدیکن خواهر محسوب میشن دیگه

هیونگ که کنجکاویش گل کرده بود چاپ استیکشو به سمت کیوجونگ نشونه گرفت:پس حتما تو هم برادر واقعیشون نیستی

کیوجونگ آهی کشید:اوووف آره...میشه اینقدر دیگه گیر ندی؟

هیونگ که لجش گرفته بود قیافه ی بداخلاقی به خودش گرفت:پسره ی پررو...مثلا شما دارین برای مادرم کار میکنینااا...من باید بدونم اصلیتتون ماله کجاست...رابطتون چیه؟که یوقت خدایی نکرده نگاه بدی نسبت به هم نداشته باشین

گوب دان پوکید ازخنده:کی؟...کیوجونگ به ما نگاهی داشته باشه؟؟؟کور خوندی این پسر از سنگه اصلا احساس سرش نمیشه

کیوجونگ که دیگه جوش آورده بود:یاااااااااااا

هیونگ نگاهی به عضله های کیوجونگ انداخت:بنظر نمیاد خیلی هم بی عرضه باشیااااا...معمولا اونایی که زیاد احساس سرشون نمیشه سرشون کمی شلوغه...تو مبارزه بلدی؟

گوب دان باذوق:آره خیلی خوب میجنگه

کیوجونگ:نه

هیونگ باخنده:آخرش آره یا نه؟؟؟شما سه تا خوددرگیری داریناااااا

_من که فقط نظاره گرم

هیونگ نگاهی به قیافم انداخت:انگار خسته ای!خب نشستن اینجا که اجباری نیست بلندشین برین استراحت کنین...وبا خنده:ادامه ی بحث واعصاب خوردیتون برای فردا...من ازتون خوشم اومده بااینکه هرسه تون احمقین ولی موجودات جالبی هستین

کیوجونگ نگاهی از روی حرص به هیونگ انداخت وزیر لب طوری که هیونگ نشنوه:اگه هنوزم تو قصر بودم همین الان حقتو کف دستت میذاشتم پسره ی خلوچل

هیونگ با همون لبخندای نمکینش بلندشد وکمک گوب دان ظرفای غذا رو گذاشت تو آشپزخونه...منم بلندشدم ورفتم تو اتاق تا رختخوابا رو پهن کنم...رختخواب خودمو گوب دانو طرف چپ اتاق ورختخواب کیوجونگ رو طرف راست اتاق پهن کردم وبیرون اومدم ...جلوی در اتاق روی سکویی نشستمو به بقیه نگاه کردم

هیونگ تمام ظرفا رو برده بود توی اشپزخونه وگوب دان مشغول شستن ظرف ها شده بود....هیونگ از اشپزخونه بیرون اومدو بطرف اتاق خودش رفت:بهتره برین استراحت کنین چون فردا صبح زود باید بلندشین کار کنین مخصوصا تو کیوجونگ

بعد از حرفش نیش خندی رو به کیوجونگ زدو رفت تو اتاقش...کیوجونگ کنارم نشست ونگاهی بهم انداخت

کیوجونگ:پسر خوبیه...در عین خلیش بامزه س

گوب دان هم بهمون ملحق شد وجفتمون نشست:جالب اینجاس که اونم فکر میکنه ما خل میزنیم

کیوجونگ:هه...موندم اون پسره چطور این دیوونه رو به عنوان محافظش قبول داره؟؟

_بنظر من خوب میجنگه

کیوجونگ:یه بار باید باهاش بجنگم ببینم چطوره

گوب دان خمیازه ای کشیدو روبه ما:باشه شما مبارزه کنین منم تشویقتون میکنم ولی فعلا نیازشدیدی به خواب دارم...من برم بخوابم شب بخیر وبلند شدو رفت تو

کیوجونگ کمی به رفتن گوب دان نگاه کردو روشو بسمت من که توی فکر بودم چرخوند:هی یوجین توی فکری...

_اوهوم...دارم به کارایی که امروز انجام دادم فکر میکنم!چیزی نیست برو بخواب

کیوجونگ:باشه...تو هم زود بیا بگیر بخواب ودستی روی شونم کشیدو رفت تو اتاق

کاش میتونستم راستشو به کیوجونگ بگم...اینکه الان دارم به چی فکر میکنم...از موقعی که اومده بودم فکر هیون لحظه ای از ذهنم بیرون نمیرفت...باورم نمیشد خیانت کرده باشه...وقتی به احساساتش فکر میکنم چیزی جز صداقت درش نمیبینم...شایدم من اشتباه میکنم واون فقط بفکر خیانت بوده...آهی کشیدمو بلند شدم...نگاهی به آسون انداختم...ماه کاملا بالا اومده وکامل شده بود...اون لحظه اینقدر غرق دیدن خودشو ستاره های اطرافش شدم که گذر زمان از دستم در رفت...حتی آسمون هم صافه صاف بود...شاید برادر منم الان یکی از اون ستاره های پر نور شده بود...مین هو...با یادآوری اسمش قطره اشکی ناخوداگاه از چشمم چکیدو روی صورتم سر خورد...با پشت دستم قطره اشک رو پاک کردمورفتم تو اتاق

.

.

.

این قسمت اتفاق خاصی نیوفتاد فقط هیونگ بیشتر با این عتیقه ها آشنا شد خخخ قسمت بعدی یکم هیجانی تره...الان تو دلتون میگین خداااا مگه قسمت بعد چی میشه؟؟؟؟میبینینالبته اگه بتونم خوب درش بیارم جالب میشه




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : شنبه 30 شهریور 1392 | 12:52 ق.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات