تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep11

سلام دوستای گلم خوفین؟؟؟قدر سوجون جونتونو بدونین ببینین نصفه شبی نشستم براتون داستان تایپیدم!این قسمت هم تقریبا زیاده برین حالشو ببرین!نظر هم یادتون نره بـــــــــــــــــــوس

سه نفرمون بابیحالی که حاصل از بیخوابی دیشب واون همه راه رفتن بود مشغول غذا خوردن شدیم.نگاهی به آجوما انداختم...آجوما هم به مشریای دیگه ش میرسید وهراز گاهی میرفت توی آشپزخونه تا سری به غذاهاش بزنه.زن زرنگی بود وگرنه چطور میتونست هم به مشتریا و هم به غذایی که روی اجاق داره برسه!؟...لحظه ای بعد با دیدن پسری که کاسه ی کیک برنجی دستش بود صدایش بلندشد:اوه اومدی هیونگ؟؟...ونگاهی به مواد درون ظرفی که دستش بود انداخت:خوبه اینا رو ببر برای اون سه نفر وبه ماها اشاره کرد

پسری که هیونگ خطابش کرده بود به طرف ما اومد وظرف کیک برنجی رو جلومون گذاشت...کیوجونگ که هنوز نصف غذای خودش هم مونده بود با بیحالی کمی خودشو عقب کشید:نه من دیگه جا ندارم یذره دیگه بخورم میارم بالا

هیونگ نگاهی به کیوجونگ انداخت:تو...بنظر خوب نمیای

کیوجونگ:من وقتی کم میخوابم معده درد میگیرم زیاد مهم نیست

هیونگ:پس برو استراحت کن منم برم داروگیاهی برات بگیرم

کیوجونگ که مطمئنا کمی حالش بدتر شده بود دستشو رو پیشونیش گذاشتو لحظه ای چشماشو بست:آه حالم داره بهم میخوره

گوب دان:کیوجونگ زود باش بلندشو!اوضاعت خطریه

کیوجونگ که مثل اینکه میخواست بیاره بالا سریع دستشو جلو دهنش گرفتو دوید بسمت حیاط پشت رستوران

تاحالا کیوجونگو اینطور ندیده بودم مسلما اگه اتفاقی براش میوفتاد زندگی خیلی ازاینی که هست برامون سخت تر میشد...اگه چیزی بود که باعث میشد زندگی کمی برای منو گوب دان آسون تر بشه حضور کیوجونگ کنارمون بود

_گوب دان همینجا باش الان برمیگردم

گوب دان هم سریع سرشو تکون داد وبلندشد تا ظرفای کثیف میزمونو ببره تو آشپزخونه وبه نحوی کمک آجوما کنه

دنبال کیوجونگ رفتم ببینم اوضاعش چطوره:کیوجونگ خوبی؟؟؟

باصدای عق زدناش خودمم حالت تهوع گرفتم واگه دستمو جلوی بینیم نمیگرفتم مسلما منم بالامیاوردم ....بسمتش رفتم آروم پشت کمرش زدم:آخ!چیکار کردی باخودت؟

بعداز اینکه هرچی که خورده بودو آورد بالا بیحال روی زمین نشست:بهت یاد ندادن وقتی کسی داره میاره بالا نیای نزدیکش؟

_این چیزا مهم نیست!سلامتیت خیلی مهمتراز این چیزاست

دستمو روی شونش گذاشتمو کمی فشار دادم:خیله خب بلندشو بریم تو اتاق کمی استراحت کن.همینجوری پیش بری نابود میشی

آهی کشیدو بلندشد...کمکش کردم و تا توی اتاق بردمش...گوشه ای نشوندمش تا یه دست رختخواب بیارم وبراش پهن کنم....بعدازاینکه کامل رختخوابشو پهن کردم کمکش کردم تا روش دراز بکشه

کیوجونگ:خوبه دیگه میتونی بری!یکم که بخوابم بهتر میشم

_هیونگ الان دارو گیاهی برات میاره یکم صبر کن هوم؟؟صبر کن دارو رو بیاره بخوری بعد بخواب

کیوجونگ آهی کشید:از دست تو...گفتم که خوبم

همونموقع هیونگ با ظرف گودی توی دستش اومد تو وکنارمون نشست وظرفو به من داد:اینو بهش بده آجوما گفت حتما بخاطر اینکه آبو هوا بهش نساخته اینجوری شده

دستمو زیر سر کیو گذاشتم وکمی سرشو بالا آوردم...وقتی تمام محتویات ظرف رو بهش خوروندم ظرف رو به هیونگ دادم:مرسی از لطفت

هیونگ:کاری نکردم بهتره بریم بیرون تا استراحت کنه

سری تکون دادمو با هیونگ از اتاق رفتیم بیرون...نگرانیم بخاطر وضعیت کیوجونگ یکم عصبیم کرده بود

خواستم بسمت آشپزخونه برم که هیونگ روشو طرفم کرد:از کجا میاین؟

لبخندی زدم:ما از کشـ.....یه لحظه یاد حرف کیوجونگ افتادم که نمیخواست کسی از هویت اصلیمون وازاینکه از کجا اومدیم خبر داشته باشه

_از یکی از دِه های اطراف...یکم دوره

هیونگ:آهااا که اینطور...اسمتون چیه؟

_من یوجینم!برادرم کیوجونگ اسمشه...خواهرمم گوب دان!

نگاهی به لباسام انداخت وطوری که مثلا تردید داشته باشه سری تکون دادو بسمت مشریا رفت

به رفتنش خیره شدم...نکنه بو برده باشه که ما از این کشور نیستیم؟...با صدای گوب دان از فکرم اومدم بیرون:بانوی من بیاین اینجا وبه آجوما که منتظر منه اشاره کرد...قدم هامو تند ترکردمو بسمت آشپزخونه رفتم

آجوما:خب ما اینجا 5 نمونه غذا درست میکنیم که از ارزون به گرون میشه سوپ جوانه ی لوبیا...خوراک گیاهی...کته با ماهی...خوراک مرغ آب پز...وخوراک گوشت خوک.قیمت سوپ جوانه ی لوبیا 15نیانگ...خوراک گیاهی 17 نیانگ...کته با ماهی 22 نیانگ...خوراک مرغ آبپز25نیانگ...وخوراک گوشت خوک30 نیانگ

گوب دان:واووو کسی هم هست خوراگ گوشت خوک رو بخره؟؟

آجوما:آره معمولا تاجرا یا اشراف زاده ها از این غذا میخرن

گوب دان:آهاااااا

آجوما خیلی سریع وبدون هیچ تکراری طرز تهیه ی هرکدوم رو توضیح داد وگفت که با کدوم لوازم باید درست بشن...درعین حالی که گوب دان خیلی سریع همه رو فهمید وتند تند سرشو تکون میداد من چیز زیادی نفهمیدم چون کل حواسم پیش اجوما نبود

آجوما:خب فهمیدین؟؟؟من باید با پسرم برم بیرون که وسایلو کمکش بخرم وبیارم شما به مشتریا برسین وهیونگ رو صدا کردو باهم رفتن بیرون

کمی استرس گرفته بودم:گوب دان حالا چیکار کنیم؟؟من درست نفهمیدم

گوب دان:چاره ای نیست یکیمون باید بره به مشریا خوش آمد بگه وسفارشات رو بگیره یکی هم باید بایسته اینجا وغذاها رو بپزه...بانوی من میتونین به مشریا خوش آمد بگین؟؟چون بنظر من اون کار آسونتره

_اومممم من زیاد روم نیست با کسی حرف بزنم!من سعی میکنم غذاهارو هرطور شده درست کنم تو سفارشات رو بگیر هوم؟؟

گوب دان هم سری تکون دادو رفت بیرون

اونطور که آجوما گفته بود مردم اکثرا خوراک گیاهی وسوپ جوانه ی لوبیا رو سفارش میدادن.پس این دوتا غذا همیشه باید آماده باشه...پیشبندی رو دور کمرم بستم وسعی کردم به بهترین نحو کارا رو انجام بدم.خیلی سریع مواد رو روی هم گذاشتم وروی اجاق گذاشتمش.همون موقع گوب دان هم اومد:بانوی من یه سفارش داریم...کته با ماهی

_چیییییییییییییی؟؟من...فکرکردم چیزای ارزون سفارش میدن

گوب دان باخنده:همه که مثل ما فقیر نیستن بانوی من البته جسارت نباشه

همونطور که بادهن باز به دیوار روبروم خیره بودم گوب دان یه ماهی برداشت وخیلی سریع مشغول جدا کردن پولکاش شد...با حاضر شدن غذایی که خودم پخته بودم توی سینی ای برای مشتری بعدی بردم وجلوش گذاشتم:بفرمایین نوش جان کنین

مشتری درجوابم لبخندی زدو قاشقشو برداشت تا کمی از سوپ بخوره ولی به محض اینکه قاشق رو توی دهنش گذاشت با عصبانیت صداشو برد بالا:این چیه دیگه؟؟؟چرا اینقدر شوره؟؟

اولین بار بود که غذا میپختم وبخاطر اینکه یکی اینطور تو سرم داد زده بود چشمام پراز اشک شده بودن...گوب دان خیلی سریع با شنیدن صدای فریاد مشتری بیرون اومد وباکلی معذرت خواهی غذای دیگری رو جلوش گذاشت وروشو به طرف من کردو با دیدن اشکام:بانوی من...

سریع اشکامو پاک کردمو بسمت آشپزخونه رفتم:تازه فهمیدم بدرد هیچ کاری نمیخورم گوب دان

گوب دان:اینطور نیست بانوی من!همه توی قصر میدونستن شما بهترین ذهن رو نسبت به بقیه ی اشراف زاده ها دارین!شما تمام کتابای اساس کشورو از حفظ بودین

_اونا رو فقط حفظ میکردم ولی در حقیقت من هیچ کاری نمیتونم انجام بدم

گوب دان:نگین اینو بانوی من!شما فقط کمی هول کردین...درضمن شما که تاحالا غذایی نپختین منم اولین بارم مثل شما بودم ولی جا نزدمو با تمام توانم سعی کردم تا یادش بگیرم!خیلی آسونه بانوی من فقط باید کمی بهش علاقه داشته باشین تا بتونین یادش بگیرین و...

که با صدای بلند مشتری حرفشو قطع کرد

گوب دان:بانوی من میگم اگه شما فقط سفارشاتو بگیرین خیلی بهتره منم به پختن غذاها میرسم

_سختت نمیشه؟؟

گوب دان:نه بانوی من وخیلی سریع برگشت توی آشپزخونه

بسمت مشریا رفتم و با دیدن اولین مشریمون که از جاش بلندشد بسمتش رفتم ومشغول جمع کردن غذاش شدم

مشتری کیسه ای از زیر لباسش دراورد و15 نیانگ رو جلوم گرفت...کمی فکرکردم!مگه کته باماهی 22 نیانگ نبود؟

_هی اقا!این غذا 22 نیانگه نه 15 نیانگ

مشتری اخم غلیظی کرد:من سوپ جوانه ی لوبیا رو سفارش داده بودم که مزه ش افتضاح بود بعد شما به خواست خودتون کته باماهی جلوم گذاشتین حالا بنظرت من باید به شما بیشتراز 15 نیانگ بدم؟

مونده بودم چی بگم واقعا یه طورایی راست میگفت.حق با اون بود:ولی خب...

مشتری با همون اخم:اوهووووو....وراهشو گرفتو رفت

لبمو به دندون گرفتمو به 15 نیانگ توی دستم نگاه کردم...مسلما اگه آجوما میفهمید از دستمون عصبی میشد ولی نه...شاید بشه دروغ گفت درسته...آه نه دروغ کار بدیه اییییییییششش وقتی اومد بهش میگمو تمام مجازاتشم خودم قبول میکنم

بدون اینکه بدونم تمام ذهنیتمو با صدای بلند بیان کردم.لحظه ای به خودم اومدم که دیدم همه ی مشریا با خنده دارن به من نگاه میکننو منو به بقیه نشون میدن...دستام یخ زده بودن سرمو پایین گرفتمو دستی به موهام کشیدم:حالا چیکار کنم؟؟سرمو بالا آوردمو بار دیگه به مشریا نگاه کردم...خوشبتانه حواسشون دیگه به غذاشون بود...چشمامو روی تک تک مشریا گذروندم که چشمم به پسری افتاد که خیلی راحت روی یکی از سکوها دست به سینه نشسته بود پاهاش کاملا دراز بود وبه ستون تکیه داده بود.یه کلاه حصیری هم تقریبا روی صورتش بود که انگار خواب بود.چندبار سفارش آوردمو ظرف جمع کردم بردم به آشپزخونه ولی باز که برمیگشتم اون همونجا بود.بسمتش رفتم وبا تردید صداش کردم

_هی آقا...

با دستش کمی کلاهشو بالا گرفت ولی با دیدن من نیشخندی رو لبش ظاهر شد:هوم؟؟

کاملا متوجه شدم که با نیشخندش داشت بخاطر اون حرفام منو مسخره میکرد...اخمی کردمو درجوابش:نمیخواین برین؟؟خیلی وقته اینجایین

او هم کمی اخم کرد:منتظر کسی هستم اگه ازاینکه اینجا لم دادم ناراحتی وقتی میزای دیگه پر شدن وجا واسه مشتری بعدی نداشتین من بلند میشم خوبه؟؟

با حرص زیر لب زمزمه کردم:مشتری بداخلاق...وبدون اینکه منتظر جوابش باشم رامو کشیدمو بطرف آشپزخونه رفتم تا سفارش یه مشتری دیگه رو ببرم.همونطور که سفارشو برای مشتری میبردم دوباره نگاهم روش افتاد.اینبار کلاهشو درآورده بود ومستقیم داشت منو نگاه میکرد...نگاهمون کاملا تو هم گره خورده بود. یه لحظه هول شدمو تا خواستم خودمو جمعو جور کنم پام به سنگی گیر کردو نزدیک بود که بیوفتم ولی خوشبخانه لبه ی سکو رو گرفتم...همون لحظه داد مشتری رفت هوا:دختره ی دیوانه نگاه کن به لباسام چیکار کردی...با ترس نگاهی به مشتری انداختم...تازه متوجه شدم که کل غذا رو روش چپ کرده بودم...با ترس کمی عقب رفتم مشتری جلو اومدو درجا یکی خوابوند درگوشم

مشتری:دختره ی عفریته حتی حاضر نیست یه معذرت خواهی هم بکنه

گوب دان هم که با اولین فریاد مشتری از آشپزخونه اومده بود بیرون این صحنه رو دید:هیییییییییییی بانوی من....!ولی جرعت جلو اومدن رو نداشت

علنا دیگه گریم گرفته بود...طرفی از صورتم به شدت درد میکرد.

باگریه رومو طرف مشتری کردم:معذرت میخوام آقا

مشتری با عصبانیت:معذرت تو به چه درد من میخوره دختره ی دیوانهههههههه

به غرورم بدطوری بر خورده بود.تاحالا این همه خوارو ذلیل نشده بودم.برای یه لحظه حس کردم تمام جایگاهمو از دست دادم.اینجا حتی مثل یه آدم عادی هم باهام رفتار نمیکردن.همه فکرمیکردن من یه برده بودم

سرمو بالا آوردم ولی با دیدن پسر بلندقدی که پشت به من جلوی مشتری ایستاده بود متعجب شدم...از لباساش دقیقا میشد فهمید که این همون پسر بداخلاقه ست

مشتری باعصبانیت:تو دیگه این وسط چی میگی پسره ی احمق

پسربداخلاقه خیلی قاطع:معذرت خواهی کن

مشتری با نیشخند:چی؟؟تو چی گفتی پسره ی احمق؟

پسربداخلاقه تقریبا با صدای فریاد مانندی ادامه داد:مگه این دختر ازعمد اونو ریخت روت که ازش خواستی معذرت خواهی کنه؟؟؟هااا؟؟؟؟ولی تو زدی توی گوششو معذرت خواهی نکردی پس همین الان معذرت خواهی کن

مشتری که انگار خیلی بهش برخورده بود خیلی سریع شمشیرشو بیرون کشید ولی قبل از اینکه بتونه زیر گلوی پسربداخلاقه بگیره هیونگ لگدی زیر شمشیرش زد وبلافاصله وقتی شمشیرش افتاد دستشو از پشت کاملا پیچوند

مشتری از ترس جونش به غلط کردن افتاد

پسری که هنوزم جلوم ایستاده بود خطاب به هیونگ:هیونگ ولش کن بره

هیونگ هم بلافاصله مشتری رو ول کرد..مشتری با ترس شمشیرشو برداشت و دور شد

هیونگ:باید میذاشتین یه درس درستو حسابی بهش بدم!مردک احمق!میشه بپرسم دعواسر چی بود؟ونگاهی به من که پشت اون پسر بود انداخت:هیییییییییی صورت تو چرا اینقده سرخه؟؟؟دستت چرا زخمیه؟؟

نگاهی به دستم انداختم:هیچی مهم نیست وخم شدمو ظرفایی که روی زمین افتاده بودنو رو دوباره توی سینی گذاشتمو بلندشدم ولی قبل ازاینکه قدمی سمت آشپزخونه بردارم پسر بداخلاقه سینی رو از دستم گرفتو تو دستای هیونگ گذاشت وروبه هیونگ:این رو ببر آشپزخونه

_ولی...خودم میتونم

دستمو گرفتو بسمت حیاط پشتی رستوران برد...روی سکوی کوتاهی نشوندم:همینجا بشین تا برم آب بیارم.....متعجب از رفتارش توی فکر فرو رفتم...این پسر کی بود؟؟چرا هیونگ رسمی باهاش حرف میزد؟؟؟...ولی قبل ازاینکه به جواب برسم دستامو جلو آوردو کمی آب با کاسه ی توی دستش روی دستم ریخت

_آخ میسوزهههههه

باخنده نگاهی بهم انداخت که بلافاصله صدامو خفه کردم

دستامو شستو با پیشبند خودم خشکشون کرد...کمی روشون فوت کردو کمی بعد یه نوع داروی گیاهی رو روی دستم گذاشت

_تو...تو کی هستی؟چرا بهم کمک میکنی؟

بدون اینکه نگاهی بهم بندازه جواب داد:یه دوست

با تردید سوال بعدی رو پرسیدم:میشه بپرسم اسمت چیه؟؟

باخنده سرشو از روی دستام بالا آورد ورو صورتم دقیق شد که باعث شد کمی صورتمو عقب ببرم

:نرو عقب دارم دستتو میبندم...جونگمین

_هوم؟؟

:جونگمین اسممه

.

.

.

خب چطور بود؟؟راضی بودین؟؟؟قسمت بعد مهمه!!!یوهاهاهااز کجای این قسمت خوشتون اومد؟




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : جمعه 29 شهریور 1392 | 06:43 ق.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات