تبلیغات
You And I...Hand To Hand - the purity of an angel_ep5
سلااااااااااااام
نمیدونم چرا یکهویی درست شد گفتم بفرستم
دیگه ببخشید که تو روز خودم نیست دیگه آخه بعد از ظهر میخوایم بریم
بپرین ادامه




پارت5

نیکون:
وای خدای من..باز هم یکروز فرد!!
به زور از تختم جدا شدم و کشون کشون به سمت حمام رفتم و بعد از اینکه دوش گرفتنم تمو شد ازحمام بیرون اومدم و موهام و با سشوار خشک کردم و به بالا حالتشون دادم.
یک پیراهن سفید که نصف یقش و سر یکی از آستین هاش قرمز بود و با جلیقه و شلوار مشکی تنم کردم و کروات سفید زدم..به به..عجب خوشتیپی شدم من..یک تیپ کاملا اداری.
ادکلن گردون قیمتم رو برداشتم و سرتاپام و پر کردم و یک ساعت خوشکل هم بستم..از این بهتر دیگه نمیشه.
از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم.
مامان صدام زد تا برم صبحونه بخورم،وارد آشپزخونه که شدم گونش و بوسیدم و سرمیز نشستم و گفتم:بابا کوش.
-رفت..دقیقا پیش پای تو.
-اوم.
بقیه ی صبحونه رو تند تند و در سکوت کامل خوردم و بعد از اینکه لیوان شیرم و سر کشیدم خدا حافظی کردم و از خونه بیرون اومدم،لبخندی زدم و به بدنم کش و قوسی دادم و با صدای بلند گفتم:
-بهههههههه..عجب هوای خوبیه امروز.
های مین:
صلیب چوبیم و که مادر لینا بهم داده بود و توی مشتم فشردم،..بیزار بودم..از خودم..از زندگیم..ازخودم و از اینکه هیچکس به کمکم نمیومد...حتی اون پسری که دیدمش.
خوابی که چند شب پیش دیدم جلوی چشمام نقش بست،از خونه بیرون اومدم و وقتی سرپیچ بهم رسید اون پسر بود که کمک کرد..حالا درست یادم میومد،پسر اون روزی پشت شیشه همونی بود که کمکم کرد..پس چرا دوباره نمیومد و بهم کمک نمیکرد..فقط کافی بود یکبار دیگه ببینمش..میگرفتمش و نمیزاشتم بره و ازش میخواستم کمکم کنه..من و از این کابوس تموم نشدنی برای همیشه خلاص کنه..هوای فوق العاده ی این صبح بهاری رو وارد ریه هام کردم..خوبه حداقل میتونستم توی حیاط بیام..البته اون شیطان توی حیاط هم بود ولی خوشبختانه کاری به کارم نداشت.
نگاهم و به آسمون نیمه ابری دوختم..ابر های سفید رنگ کومولوس رو به هر شکلی میشد دید..نگاهم به یکی از ابرا افتاد که شبیه به صلیب بود..دلم عجیب واسه ی صومعه تنگ شده بود..گرچه دیگه نمیتونستم به اون های مین قبلی برگردم.
...........
-فوق العاده بود هان سه کیونگ..تو خیلی خوب پیانو میزنی..ای پلاس.
با خوشحالی شروع کرد به خم راست شدن:
-ممنونم..خیلی خیلی ممنونم استاد تکیون.
با صدای بلندی گفت:
کانگ سورا...نفر بعدی تویی.
دختری از جاش بلند شد و با صدای آرومی گفت:بله استاد.
از جاش بلند شد و آهسته به سمت پیانوی سفید رنگ سالن رفت و پشتش نشست.
با اولین برخورد انگشت هاش با کلید های پیانو صدای نخراشیده و نا به هنجاری سالن پر کرد.
صدای تکیون بلند شد:یا کانگ سورا اگه نمیخوای پیانو بزنی وقت ما رو هدر نده..این چه طرزشه؟
دختر دستش و به لبه ی پیانو گرفت و از جاش بلند شد و آروم تعظیم کرد:
-معذرت میخوام.
قدمی به جلو برداشت اما همونجا دستش از لبه ی پیانو برداشته شد و روی زمین افتاد.
چشماش از تعجب گرد شد،صندلی رو کنار زد و با سمتش دوید..کنارش زانو زد و روش و به طرف خودش برگردوند و همونطور که اسمش و صدا میزد تکونش میداد اما وقتی هیچ عکس العملی ازش ندید از روی زمین بلندش کرد و هنگامی که داشت از کلاس بیرون میرفت از بقیه ی بچه ها خواست تا به دفتر خبر بدن.
سورا رو پشت ماشین خوابوند و خودش هم جلو نشست و به سمت بیمارستان به راه افتاد..از آیینه به چهره ی عرق کردش نگاهی انداخت..کانگ سورا یکی از دانش آموز های شر و شلوغش بود..از همون رفتار عجیب امروزش از اول  کلاس تاحالا باید میفهمید که یک چیزیش هست..معلوم نبود چه اتفاقی براش افتاده.
 

های مین:
توی حیاط برای خودم قدم میزدم...دلم نمیخواست وارد اون اتاق که بیشتر به زندان شباهت داشت بشم..ازش متنفر بودم.
چشمم به تندیس عیسی مسیح افتاد که روی یک سکوی سنگی ساخته شده بود،اشک توی چشمام حلقه زد و آهسته به سمتش رفتم،میخواستم دعا کنم تا من و از این جهنم نجات بده.
چشمم به چند تیکه گچ افتاد که روی زمین افتاده بود،خم شدم و یکیشون و برداشتم  و یادداشت کوتاهی روی سنگ سیاه سکو نوشتم..شاید با نوشتن زود تر خواستم و برآورده میکرد..لحظه ای دیگه به تندیس چشم دوختم و بعد از احترام گذاشتن ازش دور شدم.
.........
-چیز خاصی نیست فقط به خاطر خستگی زیاد غش کرده،ببینم اون زیاد کار میکنه.
-نمیدونم.
-نمیدونین..ببخشید شما چکاره ی اون دخترین؟
-من..راستش استاد پیانوشم و سر کلاس من بود که غش کرد.
-آهان..که اینطور..به خوانوادش خبر نمیدین؟
-حالا که موضوع مهمی نیست بهتره که اونا رو هم نگران نکنیم.
-در هر صورت سرمش که تموم شد مرخصه.
-باشه،حتما.
از روی صندلی مقابل دکتر بلند شد و از اتاق خارج شد و به سمت اتاق کانگ سورا رفت و وارد شد،روی تخت ئشسته بود و سرش و پایین انداخته بود،با شنیدن صدای پای تکیون سرش و بالا آورد  و با تعجب گفت:
-استاد تکیود..شما اینجا.
دستاش و توی جیب هاش فرو برد و به سمت رفت تا روی صندلی بشینه و گفت:
-دختره ی گیج...باز چیکار کردی که اینطوری شدی..من موندم خوانوادت چیکار میکنن با تو.
قطره ی اشکی از چشم سورا چکید:
-استاد تکیون میشه در این باره چیزی به مامانم نگین...نمیخوام ناراحتشون کنم.
-خودم هم همین فکر و کردم و بهشون خبر ندادم.
-خیلی خیلی ازتون کومااو استاد تکیون.
-ایش.
با انگشت توی سرش زد:
-این قیلفه ی مظلوم و به خودت نگیر که اصلا بهت نمیاد..ببینم چیکار کردی که این شکلی شدی؟؟
-راستش..من..من مجبور شدم دوجای دیگه به جز سر کار اولم  کار کنم.
-چی...تو میری سرکا ر؟
سرش و بالا آورد:اوهوم..من مجبورم کار کنم.
-چرا.
-پدرم دوسال پیش ترکمون کرد..مامانم مجبوره بمونه خونه و از آبجی ها و داداش کوچولوم مراقبت کنه..خودش میخواست کار کنه اما من اسرار کردم که بمونه و از هارا و آرا و جوران مراقبت کنه..اونا هنوز کوچیکن و نیاز به مراقبت دارن..بنابراین من شدم نون آور خونه ..باید کار میکردم و...
تکیون:
از تعجب دهنم باز مونده بود،یعنی کانک سورا چنین وضعیتی داشت..پس چطوری میتونست بیاد کلاس پیانو،با صدای آروم و عاری از شُک گفتم:
-من هیچی نمیدونستم.
سرش و تکون داد:
-هیچکس هیچی نمیدونه..شما اولین نفری هستین که بهش گفتم،من به لطف یکی از معلم ها که حاضر شد خرج تحصیلم و بده و حتی به خواسته ی خودش من و به این کلاس پیانو میفرسته تونستم ادامه تحصیل بدم اما برای تامین مخارج زندگی مجبورم کار کنم..هارا و آرا و جوران بچه ان و خواسته های زیادی دارن..من دوست ندارم اونا عقده ای بار بیان.
چند لحظه بینمون سکوت برقرار شد و بعد گفتم:
من میرم توی حیاط..سرمت که تموم شد بیا بیرون ...میرسونمت خونتون.
قبل از اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون اومدم،به اون چهره ی همیشه خندونش نمیخورد چنین زندگی ای داشته باشه.
به حیاط رسیدم و به ماشین تکیه دادم..به شکوفه های بهاری چشم دوختم..خیلی قشنگ بودن.
صدای گوشیم از فکر و خیال بیرونم آورد،از جیبم در آوردم و جواب دادم:
-یوبوسیو.
-علو تکیون.
-او..نیکونا..کار داری؟
-راستش میخوام برم آسایشگاه گفتم بیا با هم بریم...میای؟
-نمیتونم بیام.
-چراااااااااااااااااااااا؟.
-یکی از شاگردام غش کرده و ؟آوردمش بیمارستان.
-ایششششششش..باشه استاااااد تکیون...خودم تنهایی میرم.
-یااااااااا..غلط کردی تنها بری.
-تو که نمیای.
-فردا که میتونم بیام..تازه مگه امروز روز کاریت نبودش؟؟؟خسته ای دیگه پس عین بچه آدم بشین خونتون و استراحت کن.
-اوفففف..پسره ی..باشه فردا بریم.
-اوکی..میخوام ببینم این دختری که گفتی از سونگ آری خوشگل تره چه چیزیه.
-نگران نباش..هرچقدر هم سعی کنی نمیتونی اغفالش کنی..اون مثلا ضربه ی روانی دیده تازه اون که تورو نمیبینه..مسلما به چشم اون یک هیولایی.
-نیکون...این اراجیف چیه که  داری بهم میبافی؟
-هی هاها..خودت فردا خواهی فهمید...خوب دیگه قطع میکنم.
-یایاااا...بگو منظورت از..
بوق ممتد توی گوشم پیچید..ایششششششش..پسره ی بوق.
گوشیم و سرجاش برگردوندم و  سرم و بالا کردم..ایشش..پس این سرم کانگ سورا کی میخواست تموم بشه.
صدای رعد و برق توی فضا طنین انداخت،سرم و بالا کردم و ابرای سیاه و نظاره گر شدم،وقتی وارد بیمارستان شدیم هیچ اثری از اینا نبود اما حالا..داشتم همین حرفا رو میزدم که اولین قطره ی بارون روم چکید.
سوار ماشین شدم تا اون تو منتظرش بمونم،مدتی گذشت که سر و کلش پیدا شد،براش بوق زدم تا من و ببینه..بدون توجه به بارون و اینکه چتر نداره خیلی آروم به سمت ماشن اومد و سوار شد،کمربندش و بست و سرش و پایین انداخت.هییییییی...این همه آرومی از دختری مثل اون بعید بود.
چیزی نگفتم و فقط راه افتادم،کمی که رفتیم پام و روی ترمز گذاشتم و روم و به طرفش برگردوندم:
-یا کانگ سورا..نمیخوای آدرس خونتون و بهم بگی؟.
آدرس و که بهم گفت کلی تعجب کردم،جزو فقیر نشین ترین محله های سئول به حساب میومد،اونایی که یک عالمه پله داره و نمیتونی با ماشین بری.
آهی کشیدم و دوباره به راه افتادم،به جایی که دیگه ماشین رو نبود که رسیدیم پیاده شدیم،گفت که از اونجا به بعدش و خودش میره اما قبول نکردم و همراهش رفتم.
با اینکه یک محله ی فقیر نشین بود چون بالا تر از سطح شهر بود منظره ی قشنگی داشت و برج ان سئول خیلی قشنگ دیده میشد.
وارد یک کوچه که شدیم دوتا دختر کوچولوی شبیه هم که 8 یا نه ساله بودن و یک پسر شیش هفت ساله که داشتن بازی میکردن به سمتش دویدن.
خدایا..یا بسم ا...تو کشوری مثل کره و این همه بچه نوبره..عجیب بود خداییش.
مامانش هم بیرون اومد و کلی ازم تشکر کرد و تعارف کرد که برم تو اما قبول نکردم.
داشتم میرفتم سمت ماشینم که یک اس برام اومد..وقتی خوندمش کلی حرص خوردم..کی این جونگ هیون گواهینامش رو بگیره که دیگه من و نوکر خودش نکنه و دست از سر کچل بنده برداره..خوشبختانه فقط یکسال دیگه مونده و بعد از اون دیگه لازم نیست برم دنبالش.
خدایا چرا امروز کلش و سوار ماشین بودم و فقط هن هن
کردم...ایشششششششش..چه روز مزخرفی.
دم در دبیرستان نگه داشتم و منتظر موندم تا داداش خانومم تشریف فرما بشن،چند دقیقه بعد دیدم که همراه دوتا دختر داره میاد و وقتی من و دید ازشون خدافظی کرد.
الهیییییییییییییی...این خصلتش به خودم رفته ولی بیشتر شبیه دوستاش بودن تا دوست .دختر.اش.
در باز شد و جونگ هیون با یک خنده ی شیش متری وارد شد و با صدایی به چه بلندی سلام کرد.
پوزخندی زدم و پام و روی گاز فشردم و به راه افتادم.
    
  
 





طبقه بندی: the purity of an angel،

تاریخ : چهارشنبه 20 شهریور 1392 | 12:51 ب.ظ | نویسنده : bada | بی نظر نری هاااا