تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep9

سلام دوست جونیا!میانه که یکم دیر شد...میدونم میدونم!قول داده بودم چندشب پیش بذارم ولی خب به دلایلی نشد ولی الان با قسمت بعدی ویه اتفاق مهم درخدمتتون هستم!هرکی دوس داره زجر کشیدن یوجینو ببینه بره ادامه خخخ نابودشون کردم.بچه ها قول داده بودم این قسمتو بیشتر بنویسم ولی دیدم زیادی بنویسم مزه ش میره نچ باید یکم انتظار بکشین خخخ برین ادامه نظر یادتون نره

پارت9

چشمام دقیقا رو حرکت لباش بود.منتظر بودم حرفشو بزنه

گوب دان با چشای لرزون:شاهزاده مین هو...اون...تموم کرد

لحظه ای توی شوک فرو رفتم...نه امکان نداشت.مین هو،برادرم نمرده.میدونم که دروغه...اون منو ترک نمیکنه...قطره ای اشکی از گونم سرازیر شد

کیوجونگ که تاحالا خودش توش شک بود آروم نزدیکم اومد خواست دستشو بذاره روی شونم که با دیدن حالم منصرف شد:بانوی من آروم باشین.خواهش میکنم.حالا اگه اتفاقی افتاده باشه نباید کسی از وضعیت الان شما چیزی بفهمه

 _هیچی نگو کیوجونگ!دیگه همچی تموم شد...دیگه بسه...نمیتون به این بازیه مسخره ادامه بدم...لحظه ای سکوت کردم واینبار با صدای بلندتری:دیگه بســــــــــه!

روی زمین به روی دوپا نشستمو اشک ریختم...نمیتونستم باور کنم...قلبم تیر میکشید خیلی درد میکرد...سردرد وحشتناکی به جون اومده بود...لحظه ای بعد چشام سیاهی رفتو تاریکی مطلق......

آروم چشمامو باز کردم...تار میدیدم.احساس گرمای شدیدی میکردم...صورتم از شدت گرما عرق کرده بود کم کم دیدم واضح شدو تونستم اطرافیانم رو ببینم...گوب دان کنارم نشسته بودو کیو جونگ داشت با کسی حرف میزد

طبیب:اگه بهشون رسیدگی نشه ممکنه تبشون شدیدتر شه!پس لطفا این دارو رو به شاهزاده بدین

کیوتعظیمی کردو دارو ازش رفت وبعداز رفتن طبیب بسمتم اومد:بهوش اومدی؟...پاشو این دارو رو بخور تا بدتر نشدی

هیچ توجهی به حرفای کیو نداشتم تمام فکرمو ذکرم سمت مین هو بود...دوباره همون بغض به سراغم اومد:کیوجونگ باید مین هو رو ببینم

کاملا مشخص بود که کیوجونگ داره جلوی خودشو میگیره تا گریه نکنه.اینو از چشمای سرخش میشد فهمید

کیوجونگ:عالیجناب پنهانی از قصر بردش بیرون تا جایی دفنشون کنه

احساس کردم قلبم از تپش ایستاده:چی؟؟؟؟سریع از تخت اومدم پایین:باید پدرمو ببینم

ولی بلافاصله کیوجونگ جلوم ایستاد:یوجین الان نمیشه

کیوجونگو کنار زدم ولی تا قدمی روبه جلو گذاشتم دستاشو دورم حلقه کرد:یوجین خواهش میکنم

دستاشو گرفتم تا از خودم جداش کنم:کیوجونگ ولم کنننننننننن

ولی کیوجونگ بدون هیچ اعتنایی به حرفم همونطور محکم منو گرفته بود.اشکهام باز جاری شده بودن.نمیتونستم باور کنم برادرم مرده...باید میرفتمو با چشای خودم جسدشو میدیدم

احساس کردم شونم خیس شده....مشخص بود که کیوهم داره گریه میکنه

کیوجونگ:پدرت گفته نذارم از اتاق بری بیرون

رومو بسمتش برگردوندمو با عصبانیت:دلیلش چیه که نمیتونم برم بیرون؟ها؟

کیوجونگ:چون مطمئن نیستم نمیتونم چیزی بگم...بیا داروهاتو بخور اگه تبت بالاتر بره تشنج میکنی!گریه هم برات خوب نیست دمای بدنتو میبره بالاتر

بزور هم شده بود روی تخت نشوندم وبه گوب دان گفت تا ظرف دارو رو بیاره.گوب دان هم چشمی گفتو سریع آوردش جلو.کیوجونگ از دستش گرفتشو جلو دهنم آورد:بگیر بخور

قطره های اشک که دیدم رو سخت کرده بودن آروم آروم از چشمم پایین میومدن.ظرف دارو رو گرفتمو آروم بالا آوردم تا سربکشم.ولی با شنیدن صدای محکم کیو دست از خوردن کشیدمو متعجب نگاش کردم...کیوجونگ به ظرف توی دستم خیره شده بود:این ظرف جنسش از نقره نیست

_هوم؟

کیوجونگ:معمولا دارو رو توی ظرف نقره به اشراف زاده ها میدن ولی این ظرف....!یه لحظه صبر کن وقطعه ی فلز مانندی رو از کمرش بیرون آورد ونصفشو درون ظرف قرار داد ولی بمحض قرار دادنش درون ظرف رنگ قطعه فلز کمی عوض شد

گوب دان با چشای گرد:نگین که سمه؟؟

کیو با تردید:همچین چیزی امکان نداره ولی سمه...باید به عالیجناب خبر بدیم یه اتفاقاتی داره تو قصرمیوفته.من نگرانم

به وضوح ترس توصورتم دیده میشد:حالا چیکار کنیم؟

کیوجونگ:باید به یکی بگیم که به عالیجناب برسونه.من نمیتونم اینجا تنهات بذارم از طرفی میترسم گوب دان رو هم بفرستم پس شما دوتا الان باید بامن بیاین

_ولی من میتونم از خودم محافظت کنم

کیو بلافاصله ابروهاش درهم رفت:اینجوری؟بااین حالت؟لازم نکرده پاشو بریم

ودستمو گرفتو دنبال خودش کشوند سمت در ودرو باز کرد...مکث طولانی کیو نشون میداد که چیز خلاف انتظاری رو دیده

_چی شده؟

کیوجونگ به سربازا که دسته دسته جابجا میشدن نگاه میکرد:اون سربازا...ماله قصر نیستن...پس سربازای قصر کجان؟

گوب دان:اونطور که من شنیدم تقریبا 100 نفری همراه سرورم رفتن تا همراهیشون کنن

کیوجونگ:فکرکنم باید از قصر خارج شیم

اینقدر ترسیده بودم که عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود.احساس میکردم هرلحظه ممکنه از حال برم:همون کاری رو که تو گفتی انجام میدیم

گوب دان هم سریع سمت لباسام رفت ویکی دودست لباس برام توی بقچه ای گذاشتو اونو گره زد:بریم بانوی من

کیو دست منو گرفتو وقتی زمانو مناسب دید آروم بسمت دراصلی قصر بردم ولی همونطور که انتظار میرفت اونجا هم پراز سربازای غریبه که لباسایی شبیه به سربازای قصر رو به تن داشتند بود

گوب دان:شاید سربازای قصر باشن

کیوجونگ:نیستن!روی زمین اثر خون دیده میشه اون سربازا واقعی نیستن وامنیت دراصلی هم بیشتر شده.توی حالت عادی همچین چیزی نداشتیم.باید از یه راه دیگه بریم وهمونطور که روشو برمیگردوند چشمش به فرد نظامی مقابلش افتادو دستشو روی قلبش گذاشت:هیییییییییییی

اون فرد نظامی رو قبلا هم دیده بودم.اون از ادمای قصر بود.خودشو افرادش تعظیم بلندلایی جلوی من کردن

؟:یونگسنگ هستم فرمانده ی جناح چپ ارتش!برای کمک بهتون اینجام.بهتره تا دیر نشده از اینجا خارجتون کنم.باید هرچی زودتر بریم پیش عالیجناب تا محافظت بشین.متاسفانه نصف بیشتر ارتش متعلق به وزراست ووزرا هم......به من اعتماد کنین بانوی من من برای خدمتگذاری به شما اینجام و زانوشو به زمین زدو دست راستشو به نشونه ی احترام جلوی تنش آورد.افراد پشت سرش هم همین کارو تکرار کردن

میترسیدم...توی اون لحظه نمیتونستم به هرکسی اعتماد کنم

کیوجونگ به نشانه ی اینکه قابل اعتمادن آروم رو به من سرشو پایین آورد

_بسیار خب!باهاتون میایم

یونگ سنگ بلافاصله بلندشد:در شرقی امنیتش کمتره از اونجا بهتر میشه فراریتون داد با من بیاین

واز راه های میانبر ما سه نفرو به طرف درشرقی برد وخیلی سریع به سربازای اونجا حمله کردن.کیوجونگ روشو طرفم کرد:وقت نیست بانوی من!عجله کن...کیوجون شمشیرشو از غلافش بیرون کشیدو جلوی منو گوب دان به طرف در رفت تا راه رو برامون باز کنه ومنو گوب دان هم دنبالش سریع راه افتادیم...افراد بیشتری برای کمک به سربازای دشمن با شنیدن صدای درگیری به طرف در شرقی اومدن

یونگ سنگ نگاهی به سربازایی که داشتن به دشمن ملحق میشدن انداختو روشو طرف ما کرد:وقت نیست بطرف جنگل برین تا گمتون کنن ما هم بزودی بحتون ملحق میشیم

کیوجونگ سری تکون دادو با عجله مارو بسمت جنگل برد...تقریبا وارد جنگل شدیم

گوب دان همپای من راه میومدو هراز گاهی به قیافه ی پراز درد من نگاه میکرد:حالتون خوبه بانوی من؟

_اوهوم

کیوجونگ نگاهی به پشت سرش انداخت:دنبالمونن

به سردوراهیه جنگل رسیدیم سمت چپ به مسیری میخورد که پدربرای خاکسپاری مین هو رفته بود ومتاسفانه اون راه رو سربازا بسته بودن

کیوجونگ آب دهنشو قورت داد:ناچاریم به این سمت بریم.این یکی به مرز میخوره فکرنکنم سرمرز هم از این سربازا باشه.بدوین

دوباره مجبور شدیم با همه توانی که توی بدن داشتیم فرار کنیم.حین فرار لحظه ای گوب دان پاش توی فرورفتگی فرو رفتو روی زمین افتاد.سربازا فاصله ی زیادی باهامون نداشتن

کیوجونگ باصدای بلندی:بلندشو گوب دان

گوب دان با گریه:دیگه نمیتونم...خواهش میکنم شمابرین بانوی من

_گوب دان خواهش میکنم دارن میرسن

توی یه چشم به هم زدن سربازا بهمون رسیدنو تقریبا محاصرمون کرده بودن.دواسب به جمع محاصره کننده هامون اضاف شد.اینقدر حالم خراب بود که گهگاهی تصویر جلوی چشمم تار میدیدم...کمی واضح ترشد...یکیش سادو بود و اون یکی.......چی؟هیون؟؟؟....مردمک چشمم رو هیون خیره شده بود نه امکان نداشت.اون مرد...اون منو گول نزده ....اون...کار اون نبوده

سادو خنده ی گوش خراشی رو کرد:کجا میخواستی فرار کنی یوجینم؟

_خفه شو!من یوجین تو نیستم

سادو دوباره خندید:بهت گفته بودم که به هرکسی اعتماد نکنی مگه نه؟آروم یکی پشت هیون زد:ازت ممنونم پسر

با بغض نگاهی به هیون انداختم...طرز نگاه کردنش یه طورایی خاص بود نمیدونم با اون نگاهش چی میخواست بگه ولی دیگه برام مهم نبود...من اینقدر به این پسر اعتماد داشتم که حتی حاضر شدم باهاش بخوابم ولی اون...؟

کیوجونگ خیلی سریع جلو اومد وروبه سادو:کثافت پست فطرت باید همون موقع سرتو از تنت جدا میکردم...سادو یه خنده ی عصبیه دیگه سرداد و پیاده شد.کمی جلو اومد وبالبخند زشتش:یوجینم؟همینجا باید یکی رو انتخاب کنی!من؟یا...مرگ؟

با این حرفش کم مونده بود آتیش بگیرم سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم:مسلما مرگ خیلی قابل تحمل تره تا اینکه دستای کثیف عوضی ای مثل تو بهم بخوره

سادو:خیلی پررو شدی یوجین!باشه پس مرگو انتخاب کردی...بکشینشون

سربازاش دونه دونه جلو اومدن

گوب دان با ترس:بانوی من

لحظه ای دیگر تیری جلوی پای سادو فرود اومدو یونگسنگ وافرادی ازش که زنده موندن به سادو وافرادش حمله کردن

اون لحظه حتی از مرگ هم دیگه ترسی نداشتم.تا اونموقع یجورایی حس میکردم دلیل اصلی زنده موندنم هیونه ولی الان برای چی الان باید از جونم بترسم؟کس دیگه ای رو دارم که بخواستم باجونم ازش حفاظت کنم؟نگاهی بهش انداختم.تنها کسی بود که هنوز از اسبش پیاده نشده بود وهمچنان با چشای سرخ داشت نگاهم میکرد

کیوجونگ بازومو گرفتو مسیر نگاهمو دنبال کرد:اون عوضی رو ولش کن یوجین!باید بریم نباید وقتو تلف کرد وسریع گوب دانو سرپا کرد...یونگ خیلی سریع جلومون اومد ونشانه ای رو به کیوجونگ داد

یونگسنگ:با این نشان میذارن از مرز عبور کنین!نگران نباشین پیداتون میکنیم البته اگه تا اون موقع زنده موندیم...برین

..........

تا نیمه های صبح دویدیم تا بالاخره از مرز عبورکردیم...

کیوجونگ:دیگه لازم نیست بدویم ازالان به بعد وارد کشور گوگوریو شدیم وکسی نمیتونه تا اینجا دنبالمون بیاد

گوب دان با دلهره:اگه تو این کشور هم نفوذ کنن چی؟

کیوجونگ:قایم میشیم مگه نه شاهزاده؟؟ونگاهی بهم انداخت

ازحال بدم رنگ لبام روبه سفیدی میرفت.اونقدری حالم بد بود که نفهمم کیوجونگ داره چی میگه.فقط گوشه ی آستینشو گرفته بودم تا نیوفتم...ولی پاهام دیگه تحمل وزنمو نداشتو به لرزه افتاده بودن

گوب دان با ترس:بانوی من شما خوبین؟؟؟

کیوجونگ شونه هامو گرفتو تکون داد:یوجین چشماتو باز کن

با صدایی که از ته چاه درمیومد جوابشو دادم:نمیتونم خیلی سنگینه....وطولی نکشید که پاهام خم شدن...کیو بالافاصله گرفتمو دستشو رو پیشونیم گذاشت...هنوز یه صداهای خیلی گنگی رو میشنیدم

کیوجونگ:تبش شدیدتر شده...ودستشو زیر پاهام انداختو بلندم کرد

بعداز اون دیگه هیچی نفهمیدم

..............

چشمام باز کردم...کیوجونگ جفتم نشسته بودو پارچه ی نمداری رو به دستو صورتم میکشید

گوب دان جفتم اومد:بانوی من بهوش اومدین؟؟خداروشکر خیلی دعا کردم

کیوجونگ:هنوز هم داغی ولی تبت کمی پایین تر اومده!الان حالت بهتره؟

سری تکون دادمو سعی کردم بشینم:اینجا کجاست؟؟ونگاهی به اتاق خیلی کوچیکی که توش بودیم انداختم

کیوجونگ:یه روستایی نزدیک به پایتخت

_اینجا میمونیم؟

کیوجونگ کمی فکرکرد:نه باید بریم پایتخت!اگه کسی بخواد بیاد دنبالمون اینجا نمیاد دنبالمون بگرده مسلما میره پایتخت اینطور نیست؟

گوب دان هم حرفشو تایید کرد

_اینجا رو اجاره کردی؟

کیوجونگ:اوهوم ولی برای یه شب دیگه هیچ پولی ندارم شما هیچی باهاتون نیست؟

_هیچی نیست.تازشم که توی پایتخت اتاقا از این هم گرون ترن اونجا باید چیکار کنیم؟

کیوجونگ:مطمئنا تا اونموقع پیدامون میکنن

_امیدوارم

همون لحظه صدای قاروقور شکم گوب دان بلند شد

گوب دان:هیییییییییییییییی

_گوب دان گرسنته؟

گوب دان:نه بانوی من چطور تو لحظه ای که هیچی پول نداریم من باید بگم گرسنمه؟نه بانوی من نگران نباشین

کیوجونگ هم نگاهی غمگین به گوب دان انداختو نمیدونست چی بگه

بدون هیچ تردیدی هرچی زیور الات داشتم از تنم درآوردم.حتی چیزی که موهام رو باهاش بسته بودم درآوردم که باعث شد موهام کامل باز بشه

کیوجونگ:داری چیکار میکنی؟

_نمیبینی؟؟...وبلافاصله اونا رو تو دستای کیوجونگ گذاشتم:با اینا میشه غذا خرید مگه نه؟؟؟منم گشنمه ومطمئنا تو هم همینطور ولی جرعت نداری هیچی بگی

کیوجونگ:ولی یوجین

_هیچی نگو!زنده موندنو سلامتیمون خیلی برام از این چیزای بیهوده مهم تره!خیله خب برو دیگه

کیوجونگ باناراحتی بسمت در رفت

_یه لحظه صبر کن

کیوجونگ:دیگه چیه؟

سنگ آبی رنگ شفافی رو از توی کیسه ی لباسم دراوردم:اینو هم بفروش

کیوجونگ اخمی کرد:این تنها چیزیه که اشراف زاده بودنتونو نشان میده لطفا اینو نگه داشته باشین...بدون اون هم به اندازه ی کافی برای شاممون پول بدست میاریم

گوب دان:درست میگه بانوی من لطفا این درخواستو نکنین

کیوجونگ بدون اینکه منتظر جواب من بمونه رفت بیرون تا با پول فروختن اونا غذایی تهیه کنه

گوب دان کنارم اومدو با اشک هایی که تو چشاش حلقه زده بودن:بانوی من بنظرتون کشورمون چی میشه؟

_نمیدونم گوب دان هیچی نگو نمیخوام چیزی بشنوم

گوب دان:میتونم یه سوال دیگه بپرسم؟

_بپرس

گوب دان:جسارته ولی هیون جونگ...اون واقعا به شما خیانت کردهو میخواست شمارو بکشه؟

_مثل اینکه همینطوره

گوب دان:بانوی من امکان نداره باورنکین

_گوب دان تو به چشمات اعتماد نداری؟

گوب دان:بانوی من اون اگه میخواست شما رو بکشه همون شبی که باهاتون توی کلبه بود شما رو میکشت یا میتونست گروگانتون بگیره

_نه گوب دان!اون منتظر یه فرصت بهتر بود....خودشو سادو باهم دست به یکی کرده بودن که منو بدبخت کنن!به هدفشون هم رسیدن!الان تنها امیدواری من پدرمه که یه روزی پیدام کنه

چنددقیقه ای گذشتو کیوجونگ بالاخره با دست پر پیداش شد:اینم از غذا...ودور همی نشسشیمو توی سکوت غذا رو تموم کردیم

.

.

.

خب نظر یادتون نره!




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : چهارشنبه 20 شهریور 1392 | 12:47 ق.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات