تبلیغات
You And I...Hand To Hand - اپارتمان پر دردسر قسمت نهم
سلام
حرفی ندارم برین ادامه
اها راستی یکشنبه ی دیگه قسمت اخرو میزارم ولی نظرات کم باشه رمزی می کنم


هیون پقی زد زیر خنده و گفت: بچت چه زود بزرگ شد كیو....

نگاش كردم و گفتم: هه هه بامزه بود...

یونگ سنگ از اون ور خیلی جدی و محكم گفت: به هر حال باید یه فكری به حال خودت بكنی...

()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()(()()()()()()()()()()()()()()()()(،()()

دو ماه از اون روز كذایی میگزره....تو این دو ماه فقط و فقط یك گوشه میشستم و تو فكر می رفتم....حتی گریه هم نمی كردم....برای مراسم مامان تو امریكا بودم ولی بعدش به اصرار بابا برای بهتر شدن روحیم برگشتم كره...در خونه رو باز كردم و رفتم تو....چقدر بهم ریخته بود....ولی خودم از خونم بدتر بودم...انقدر روزی كه این اتفاق افتاد هول شدم كه یادم رفته بود برقا رو خاموش كنم...اهی كشیدم و به طرف اتاق رفتم...نشستم رو تخت و به این فك كردم حالا باید چیكار كنم؟ از پس فردا تمرینات جدیدم برای اهنگ جدیدم اماده می شد و سر من شلوغ تر!

یهو یاد شب قبلش و تخم مرغا افتادم....جیغ بلندی كشیدم و تو سر خودم زدم كه یادم رفته بود دوربین مخفی ها رو از كار بندازم!حتما تا الان فهمیده بودند....از فكر خودم و عكس العمل اونا خندم گرفت...یه خنده ی هیستریك بار و عصبی.....ای كاش...نه نه...فقط ای كاش یه نفر الان پیشم بود....یه نفر كه می تونست جای محبت های كیو رو بگیره! ولی می دونستم كه اگه همه ی ادم های دنیا هم بیان جای مهربونی های كیو رو نمی تونن بگیرن....خودمو كه نمی خواستم گول بزنم...دلم براش تنگ شده بود...ولی ای كاش اونم اینطوری فك می كرد...اون الان از من بیشتر از هر كس دیگه متنفره...

زنگ در به صدا دراومد...با تعجب به ساعت نگاه كردم...ساعت ١١ شب بود....كی می تونست باشه!؟ به لباسام یه نگاه انداختم و رفتم سمت در....از تو سوراخی نگاه كردم....نگهبان بود...اخیششش...حتما می خواست بپرسه این چند روز كجا رفتم یهو....با بیخیالی درو باز كردم و گفت:

سلام-

سلام،چی شده!؟-

چند روز نبودید خانم جانگ،سفر بودید!؟-

بله-

راستش دیروز لوله ی اب واحد روبه روتون تركید..( تقلید از داستان- hold me1)

خب!؟ چه كاری از دست من برمیاد!؟-

می خواستم بگم اگه میشه امشب این پسرای من بیا تو خونه شما...اینا خیلی عاقلن....قول میدم -مزاحمت براتون ایجاد نكنند!

ابرو هامو انقدر بردم بالا كه گفتم الان از پیشونیم میزنه بیرون ( تقلید از داستان دوراهی سرنوشت)

صدامو گزاشتم رو سرمو و گفتم: چی میگید شما!؟ من تو خونه با پنج تا پسر تنها باشم!؟

صدایی از درونم گفت " تو كه از خدات بود "

- خانم جانگ....من كه گفتم....اینا خودشون ابرو دارن...عاقلن...مطمئن باشید هیچ مزاحمتی برای شما ایجاد نمی كنند

دوباره همون صدا از درونم گفت " بزار بیان...لااقل امشب تنها نیستی "

می خواستم صدای درونمو خفه كنم كه نمی دونم چی شد ناخوداگاه گفتم: بگین بیان!

وقتی نگهبان با خوشحالی رفت تازه فهمیدم چه گندی زدم...دستمو گزاشتم رو دهنمو و با تمام توانم دستامو بردم بالا و زدم تو سر خودم! حالا چه خاكی تو سرم میریختم!؟ بدبخت شدم....الان كیو باخودش فك می كنه من هنوزم دوسش دارم كه دلم به حالش سوخته....

با باز شدن در روبه رویی سریع خودمو قاییم كردم و به دوروبرم نگاه كردم....لباسام پخش زمین بود....ظرف های غزام رو میز بود....پتو و بالشت رو كاناپه پهن بود....وای وای یعنی یونسو برو گمشو كه ابروت رفت....با صدای تق تق در به خودم اومدم چشامو گرد كردم....به مغزم فرمان دادم كه باید خونسرد باشم....هیچی نمیشه....

درو كه نیمه باز بود رو كامل باز كردم و اب دهنمو قورت دادم و صبر كردم تا بیا تو....اولین نفر جونگ مین بود....یه تیشرت تنگ سورمه ای با شلوار جین ابی یخی و كتونی های مشكی پوشیده بود....داشت با كفش میومد تو كه سریع پریدم جلوش و گفتم : هوووو....خونه ی خودت نیس كه با كفش میای....

اوه اوه چه لحجه ای....قشنگ عین اینا كه از پشت كو طلاب اومدن گفتم!

- خیل خب...الان درمیارم ، تحمل كن!

با اخم نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم : سریع! پشه میاد می خوام درو ببندم!

بعد از اون هیونگ با یك عروسك خرسی وارد شد....تعجب كردم...پسره ی خرس گنده هنوز با عروسكش می خوابه!؟یه نگاه سرسری بهش انداختم...یك تیشرت زرد گشاد پوشیده بود با شلوار پارچه ای مشكی...اونم اومد تو و یك نگاه دقیق بهم انداخت و بی تفاوت از كنارم رد شد....ایشششش...طلبكارم هس....بعد از اون چشامو باز كردم كه ببینم كیه كه قلبم فرو ریخت...وای كیو ... با سردی نگام كرد و منم مثل خودش جواب دادم....یك پیراهن مردونه ی ابی چهار خونه پوشیده بود با شلوار جین مشكی...خیلی خوشتیپ شده بود....وای خدا من چه مرگم شده!؟دلم می خواست میپریدم بغلش و ماچش می كردم....

بعد از اون به ترتیب هیون و یونگ سنگم وارد شدن...درو بستم و بیخیال رفتم تو اشپزخونه....قدم اولمو كه برداشتم جونگ با خنده گفت : بفرمایید بشینید...یك دقیقه اومدیم خودتونو ببینیم !

برگشتم و چشم غره توپی بهش رفتم و به كارم ادامه دادم....وقتی وارد اشپزخونه شدم به كابینت تكیه دادم و نفسمو ازاد كردم....دستمو گزاشتم رو قلبم و سعی كردم ساكتش كنم....پووووف! حالا من اومدم تو اشپزخونه چیكار كنم!؟الان دست خالی برم بیرون كه سه میشه......ناچارن یك لیوان اب برداشتم و درحالی كه خودمو به خوردن مشغول می كردم بیرون رفتم!

وقتی برگشتم دیدم خیلی راحت رو كاناپه ها دراز كشیدن و مشغول فوتبال دیدنن! یهو امپرم چسبید به سقف...رفتم جلو ایستادم و با حرص گفتم:

رو كه نیست....پاشین ببینم بچه پروها....

جونگ مین پاشو انداخت رو پاشو گفت:

- به نظرت كجا بریم!؟

كلافه نگاش كردم و گفتم:

چمیدونم...پاشید برین بكپین

دوباره ریلكس گفت:

- كجا!؟

تازه فهمیدم اینا جایی ندارن بخوابن....تو اتاق منم كه نمیشد...فكری كردم و گفتم:

- من چون یكنفرم تو اتاقم می خوابم و شماها هم اینجا

گفتم الانه كه پشیمون بشن ولی ناباورانه دیدم با پرویی گفتن: باشه...

بعد هم رامو كشیدم برم كه هیون گفت:

- توقع نداری كه هر پنج تامون رو مبل یكنفره تو بخوابیم!؟ پاشو برو پتو و بالشت بیار

با عصبانیت زل زدم تو چشماشو و گفتم:

- اولا دستور نده...دوما قرار نیس شماها رو كاناپه بخوابین! همتون رو زمین می خوابین....پتو و بالشت هم دو سه تایی تو كمد هست....

هیون شونه ای بالا انداخت و رفت....واقعا ادم چقد می تونه پرو باشه!؟ هی من هیچی نمی گم...اینا پرو تر میشن....عجبا!

داشت می رفت كه یهو گفتم:

- خودم میارم

صدای پوزخندشو شنیدم....توجهی نكردم و رفتم تو اتاقمو چند تابالشت و پتو و مسافرتی برداشتم و گزاشتم جلوشون و رفتم....

<><><><><><><><<><><><><><><><><><><><><><><><><><><>

گلوم می سوخت...همونجور تو خواب سعی داشتم با قورت دادن اب دهانم خشكی گلومو از بین ببرم ولی نمی شد...دست دراز كردم كه لیوان ابمو بردارم ولی نبود....اه...جونگمین می دونست من عادت دارم شبا اب بخورم ولی باز حتما اشتباهی مال منو خورده ...با خماری از جا بلند شدم و به طرف اشپزخونه رفتم...پاك یادم رفته بود خونه ی یك نفردیگه اییم....لای یكی از چشمامو باز كردم و شیشه ابو برداشتم و سر كشیدم....همینطور كه می خوردم به این فك می كردم كه چرا رو زمین خوابیدم!!؟؟....حتما خوابم برده بوده اینا هم دلشون نیومده بیدارم كنن...كمرم به خاطر رو زمین خوابیدن درد می كرد...گیج و منگ به طرف اتاق رفتم....رفتم تو اتاق و درو هم بستم....اتاق تاریك بود .... خودمو انداختم رو تخت و به خواب رفتم....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چشمامو به زور باز كردم....سرم رو یه بالشت نرم بود ولی این بالشت نرم هی بالا و پایین می شد....دستمو گزاشتم رو بالشتم كه ارومش كنم ولی خورد به یه چیز زبر....مثل موهای عروسكم...فك كردم عروسكمه برای همین از موهاش كشیدم كه بیاد بالا و بزار من راحت بخوابم ولی در كمال تعجب عروسكم ناله كرد...فك می كردم این یكی باطریش تموم شده و دیگه صدا نمی كنه ولی كرد...پامو هامو كشیدم و بردم بالا و عین توپ انداختم پایین ولی با یك چیز سفت مثل استخون برخورد كرد....ساق پای خودمم درد گرفت....صورتمو بردم بالا كه چشامو كامل باز كنم .... اخ اخ دوباره اب دهنم جاری شده بود....لباس عروسكمم خیس شده بود..

از عروسكم جدا شدم و به این ور و اون ور نگاه كردم....یهو یه چیزی از زیر پام خزید....وحشت زده سرمو بلند كردم و نگاه كردم...این عروسكم انقد بزرگ بوده و من نمی دونستم؟! چشامو بردم بالا تر... هرچی نگاهم بالاتر می رفت سایز چشام بالاتر می رفت...وحشت زده به صورت كیو كه رو بالشتم بود نگاه كردم....یعنی...یعنی من....جستی زدم و از رو تخت پریدم پایین....به خاطر پریدنم و حركت ناگهانیم كیو هم كه لب تخت بود پرت شد پایین و در كسری از ثانیه وحشت زده بلند شد به من نگاه كرد....من اینور تخت بودم و اون اونور تخت....بعد از چند لحظه كه به هم خیره شدیم یهو با هم دیگه جییییییییییییغی زدیم و....

یكشنبه ی دیگه قسمته اخره

اگه می خواین رمزی نشه نظربذارین




طبقه بندی: آپارتمان پردردسر،

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1392 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : ❤❤❤ melika ❤❤❤ | نظرات