تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Imposed Fate.ep8

سلام جیگرا خوبید؟؟؟ما نیز خوبیم...میانه که یکم دیر شد ولی خب تقصیر من نبود تقصیر شریکم بود خخخخ

ولی الان دیگه این قسمت آماده ست!بفرمایین ادامه که داره خطرناک میشه

نظر یادتون نره

واسه یه لحظه خشکم زد. اون  سادوی عوضی همیشه یه ترفندی واسه زمین زدن من و خونوادم داشت. زیرچشمی به گوب دان که هنوز کنارم بود، نگاه کردم. می تونستم ترسو  تو اون مردمکای لرزونش بخونم. با این که خودمم دست کمی ازش نداشتم، اما حداقل میتونستم حفظ ظاهر کنم و خودمو خونسرد نشون بدم. خواستم جوابشو بدم که بازم سادو  پیش دستی کرد. قبل از این که حرفم تو دهنم بچرخه، سادو حرفشو زد: " ولی من مطمئنم که این دستبندو یه جایی دیدم! اما کجا، یادم نمیاد! "
خواستم چیزی بگم  که گوب دان که حالا ارومتر به نظر می رسید بهم گفت: " بانوی من برای بازرسی داره دیر میشه! هنوز خیلی از جاهای قصر مونده که به نظافتشون نظارت بشه!! ...

 بالاخره نجات پیدا کرده بودم! منم از خدا خواسته صدامو صاف کردم و جوابشو دادم: " درسته! حق با توئه! بهتره بریم تا دیر نشده! " 
اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم بازم خونسرد باشم!  اما نمیدونم چرا حس می کردم سادو ترسو  از تو چشمام خونده!  حداقل پوزخند گوشه ی لبش اینو میگفت..
 میدونستم که سادو داره فکر می کنه چطوری دوباره مچمو بگیره!!

 یه تعظیم کوتاه و شکسته بسته کردم و همراه گوب دان از اون عوضی فاصله گرفتم. اما هنوزم دلشوره ی بدی به دلم چنگ می زد. این سکوت سادو  و اون نگاهای عجیبش، همه و همه بهم میفهموند که اون هنوزم بهم شک داره و حرفامو باور نکرده! شکی که می ترسیدم دیر یا زود کار دستم بده! اما چی کار میتونستم بکنم؟..  ای کاش می تونستم سادو رو از روی زمین محو کنم! اما حیف که نمی شد! باید تمام مدت وجود اون سادوی احمقو جلوی چشام تحمل می کردم، اما دم نمی زدم! چیزی که بیشتر از هرچیز دیگه ای واسم عذاب اور بود. بازم صدای گوب دان بود که منو از این افکار ازاردهنده بیرون کشید: " رسیدیم!! "
سرمو بلند کردم و به زنا و دخترایی که که به صف وایساده بودن، نگاه کردم! واسه یه لحظه دلم به حالشون سوخت. اما با همه ی این حرفا حاضر بودم واسه یه بارم که شده خودمو بذارم جای اونا، اما انقدر زجر نکشم و سختی تحمل نکنم! بی توجه به همه ی این افکار مزخرفم، جلوتر رفتم. پا به اشپزخونه درندشت سططنتی گذاشتم و روبروی اون صف طویل وایسادم! همشون با هم تعظیم بلندلایی کردن. منم سرمو تکون دادم و به یه لبخند اکتفا کردم. نگاهمو رو تک تکشون چرخوندم و شروع کردم به حرف زدن : " همون طور که همگی میدونید امروز یکی از روزای مهمه که یه سنت قدیمی اجرا میشه! نظافت قصر! امیدوارم همتون متوجه باشین و کارتونو بدون نقص انجام بدین! "
صدای بله گفتنشون با تعظیم دوبارشون یکی شد.
پوفی کشیدم. چقدر از نطق کردن بدم میومد.  از وقتی که توی قصر بودم  باید کارایی انجام می دادم که اصلا دلم نمی خواست!چی می شد به دور از همه ی این تجملات و اقا بالا سری ها و سخت گیری ها  می رفتم یه جای دنج و یه زندگی اروم و بی دردسر رو با هیون، تنها مردی که به زندگیم پا گذاشته بود، شروع می کردم. حیف که همه ی اینا یه ای  کاش پشتشون بود و هیچ وقت عملی نمی شد.
-بانوی من! همه منتظرن!
بازم با صدای گوب دان به خودم اومدم و برگشتم به حال و هوای دور و برم!امروز چم شده بود! تا یه چیزی رو می دیدم، کلی فکر و خیال درهم برهم میومد تو سرم! یه اه کشیدم و دوباره نگاهمو به اون زنا و دخترا دادم. باید بخشای مختلف قصر می فرستادمشون تا همه چی سریع تر انجام بشه! نفس عمیقی کشیدم و رو به همشون گفتم: " گروهای 4 یا 5 نفره تشکیل میدین! یه سری باید برن بخش غربی قصر، یه سری میرن قسمت شرقی! یه گروه مسئولیت اتاقای پشتی رو به عهده می گیرین! یه سری هم انباری ها و طویله ها و یه سری دیگه هم تو همین اشپزخونه می مونید! "
بازم همگی تعظیم کردن.  بعد از تقسیم شدنشون، بدون این که کسی رو بشناسم، شانسی هرکدومو به یه قسمت فرستادم! کارم که تموم شد، با گوب دان از اشپزخونه اومدیم بیرون!... با یه نفس عمیق ریه هامو از هوای تازه پر کردم! اون تو واقعا خفه بود. نگاهمو به دور و اطرافم چرخوندم و اخمام یهو توی هم رفت. سربازای زیادی اطراف قصر پرسه میزدن که متعجبم می کرد. چیزی که هیچ وقت سابقه نداشت. هیچ وقت پیش نیومده بود که تعداد سربازا از حد طبیعی زیادتر بشه! اما حالا تقریبا دو برابر بودن! چیزی که کم کم داشت منو میترسوند. با بازوم به بازوی گوب دان زدم و پرسیدم: " چرا امروز سربازا و محافظا انقدر زیادن؟! چه لزومی داره که تعدادشون زیادتر بشه؟! "
اما گوب دان هم مثل من چیزی نمیدونست.  سرشو تکون داد و گفت: " منم نمیدونم بانو! منم مثل شما خیلی تعجب کردم! "
خواستم اهمیتی ندم، اما خب نمیتونستم! چیزی نبود که بشه به همین راحتی ازش گذشت. تازه رفته رفته هم نگرانیم بیشتر می شد. این روزا همه چی توی قصر یه جورایی عجیب  غریب بود. برخلاف میلم دوباره راه افتادم و به گوب دان گفتم: " فک کنم باید بریم قسمتای مختلف قصرو بازدید کنیم! میترسم وقت کم بیاریم!! "  گوب دان هم سری تکون داد و بی هیچ حرفی همراهم اومد. اما تو نیمه های راه بودیم که صحنه ی روبروم باعث شد متوقف بشم! لبامو رو هم فشار دادم و دستامو مشت کردم! چی داشتم می دیدم؟؟... سادو  با هیون! اونم توی قصر!!!  چشمامو چندبار باز و بسته کردم تا مطمئن بشم خواب نیستم! اما نه خودش بود! هیون من، کنار اون سادوی نفرت انگیز! این یعنی چی؟ اصلا این چه معنی داشت؟! .... بدون این که خودم بخوام قلبم تند تند میزد. همش می ترسیدم که یه اتفاق بد بیفته و من بی خبر باشم! خواستم برم جلو که گوب دان متوقفم کرد : " نمیاید بانوی من؟! "
تازه یاد گوب دان افتادم. سرمو چرخوندم و نگاش کردم  که خیلی جلوتر از من بود. نه! نمیتونستم این وضعیتو  رها کنم! با صدای تقریبا بلندی گفتم: " تو برو! منم بعدا میام! "
حرفی نزد و مثل همیشه اطاعت کرد و رفت. حالا من موندم و این موقعیت مشکوک!چیزی که بدجوری عذابم می داد. اخه هیون با اون سادوی عوضی چه سر و سری میتونست داشته باشه؟!  همین بود که بیشتر گیجم می کرد. بازم خواستم برم جلو، اما منصرف شدم! می ترسیدم با این کارم همه چی خراب بشه! می ترسیدم اون سادوی خائن چیزی بفهمه! واسه همین سعی کردم به خودم غلبه کنم و از همونجا بفهمم جریان چیه! بی اختیار از حرص یه پامو به زمین کوبیدم! ای کاش حداقل میتونستم بفهمم چی دارن میگن!!....نمی دونم چقد طول کشید، اما بالاخره از هم جدا شدن و هرکدوم راه خودشونو رفتن. یه ذره صبر کردم تا سادو دور بشه، ولی همین که خواستم قدمی سمت هیون بردارم، یکی بازومو گرفت. سرمو که بلند کردم، با کیوجونگ چشم تو چشم شدم! اخم کردم. اون اینجا چیکار میکرد؟.. قبل از این که من چیزی بپرسم ، خودش به حرف اومد: " منم اون صحنه رو دیدم یوجین! اما فک کنم بهتره یه کم صبر کنیم! باید از همه چی مطمئن بشیم، بعد!! "

سر از حرفاش در نمی اوردم. با تردید پرسیدم: " چی میخوای بگی کیوجونگ؟! "

یه کم این پا و اون پا کرد و گفت: " راستش یوجین! نمی خوام نگرانت کنم، اما این روزا حس میکنم هیون یه جورایی عوض شده! بعضی کاراش مشکوکه! نمیخوام اینطوری فک کنم ولی.....! "

حرفشو قطع کردم: " چی داری میگی پسر؟! "

-میدونم یوجین! اما من فقط چیزی رو که دیدم دارم بهت میگم!

-مگه تو چی دیدی؟ خواهش میکنم بهم بگو!!

اهی کشید: " قبلا هم سادو رو با هیون دیدم! چیزی که برام عجیب و مشکوک بوده!!

لبمو گاز گرفتم! این حقیقت نداشت! نمیتونستم باور کنم! هیون جونگ، مرد زندگی من نمیتونست همچین ادمی باشه! نه! نباید به این زودی باور میکردم و بهش شک می کردم! چیزی که الان برام مهم بود این بود که

 باید می دیدمش و ازش دلیل این رفتاراشو می پرسیدم! این که با سادو چی کار داشت و چی می گفت!!  باید مطمئن می شدم که هیون من بی گناهه!!!.....بازم نذاشتم کیو حرفشو کامل بزنه و با صدای گرفته ای گفتم: " نمیتونم حرفاتو باور کنم کیوجونگ!! تا خودم مطمئن نشم نمیتونم باور کنم!! گرچه هر اتفاقی هم که بیفته من میدونم هیون بی گناهه و اینا یه سری حدسای غلطه!!!
ابروهاش توی هم رفت و دیگه چیزی نگفت.
این سکوتش باعث شد، من بازم ازش سوالامو بپرسم: " امروز همه چی تو قصر عجیبه، اول نگهبانا، حالام....! "  حرفمو خوردم و از کیو پرسیدم: " تو میدونی چرا تعداد نگهبانا از همیشه بیشتر شده؟! این بدجوری فکرمو مشغول کرده!!"
یه اخم بین ابروهاش نشست و جواب داد: " نمیدونم یوجین!! فک کنم باید از پادشاه بپرسم!! "
-اگه چیزی میدونی بهم بگو! خواهش میکنم!!
سری تکون داد: " باور کن منم چیزی نمیدونم! اگه میدونستم حتما بهت می گفتم! "
هردومون ساکت شدیم! انگار ذهن اونم مثل من بدجوری درگیر شده بود.

توی همین افکار عجیب و غریبمون غرق بودیم که دیدم گوب دان داره با عجله میاد سمتمون! واسه یه لحظه همه چی یادم رفت و از پله ها پایین رفتم! هر وقت گوب دان اینطوری میومد سراغم، یعنی یه اتفاق بدی افتاده بود. حلقه ی اشکی که تو چشماش بود، حدسمو به یقین تبدیل کرد. قبل از این که من چیزی بگم، خودش به حرف اومد: " میدونید چقدر دنبالتون گشتم بانوی من!! "

حالا دیگه واقعا نگران شده بودم: " چی...چی شده؟!حرف بزن!! "
حالا کیو هم دست کنارم وایساده بود.
-بانوی من!!!.....شاهزاده مین هو........شاهزاده مین هو......




طبقه بندی: Imposed Fate،

تاریخ : پنجشنبه 14 شهریور 1392 | 01:45 ب.ظ | نویسنده : Sojoon ❤‿❤ | نظرات