تبلیغات
You And I...Hand To Hand - اپارتمان پردردسر قسمت هشتم
سلاااااااااام عزیزانم
خوبین ایا؟
بنده امادم با قسمت هفتم
نظراتون چرا کمه؟ دیگه داستانو دوس ندارین؟ باشه منم رمزی می کنم و فقط به اونایی که نظر میزارن میدم
حرفی ندارم
برین ادامه





پس گردنی محكمی بهم زد و گفت: زهر مار...می خوای بگی تو از كارای عشقت خبر نداری!؟
منم مثل خودش با حرص گفتم: اولا عشق من نیست ، دوما به من چه ربطی داره كه اون همچین كاری كرده!؟
پاشدم رفتم رو كاناپه نشستم و پامو هم انداختم روپام و مشغول جابه جایی كانال ها شدم!
ظاهرا جونگ مین با خودش شك كرده و این شده كه امروز صبح رفته فیلم های دوربین مخفیو چك كرده و دیده كه یونسو وارد خونه شده....خیلی شیك همشون رو سر من خراب شدن و الانم كه باز هیون اومده و گیر داده كه اگه تو بهش چیزی نمیگفتی اونم مرض نداشت بیاد تو خونه ما!
ینی دلم می خواست با مشت بكوبم رو صورت یونسو كه دیگه از این غلطا نكنه....
یادش بخیر.... یك روز باهم رفته بودیم برف بازی...به حرفش گوش نكردم و پالتومو دادم بهش كه سرما نخوره و خودم با پیراهن بودم....وقتی اومدیم خونه و من سرما خوردم به شوخی گفتش: یاااا كیوجونگ یك عطسه بزنی همچین با مشت میكوبم به صورتت كه دیگه از این غلطا نكنی....!
چقدر اونموقع با اون اخلاقش دوست داشتنیش خوشگل شده بود....پالتوی گشاد من در برابر بدن ظریف یونسو داد میزد كه قرض گرفته....
ولی وقتی كه من نمیدونستم جونگ مین از خیلی وقت پیش عاشق یونسو بوده ولی به خاطر من اعتراف نكرده....جونگمین با سونگ مین دوست شد...سونگ مین به من علاقه مند شد....زندگی منو و یونسو رو به هم ریخت تا خودشو به من بچسبونه....
صفحه سیاه شد...با تعجب به جونگ مین كه كنارم نشسته بود خیره شد و گفتم: داشتم میدیدمااا...
جونگ مین: ا؟ از كی تاحالا موزیك ویدیو جدید یونسو رو نگاه می كنی!؟
شوك شدم....من این همه وقت خیره به تلویزیون بودم ولی متوجه نشدم!؟ وااااای...
سریع به جونگمین نگاه كردم و گفتم: حواسم نبود....بچه ها كجان!؟ 
جونگ مین: رفتن پایین رمز رو عوض كنن!
یه اخیش بلند و بالایی گفتم و رومو كردم به جونگ مین كه با نگاهش غافلگیرم كرد...بی مقدمه پرسید: هنوزم دوسش داری!؟
مغزم از حركت وایستاد و فقط یك سوال تو گوشم زنگ زد: هنوزم دوسش داشتم!؟ امكان نداشت....از كجا میفهمیدم!؟ صدای جونگ مین ذهنمو باز كرد:
- كیوجونگ،...اگه دوسش داری برو دنبالش...فقط كافیه یكبار غرورتو زیر پا بزاری...
به خودم كه نمی تونستم دروغ بگم...هنوزم دوسش داشتم...هنوزم با دیدنش قلبم می تپید و یاد لبهای داغش می افتادم!
با جونگ مین كه رودربایستی نداشتم...اگر دروغ میگفتم مچمو میگرفت...اومدم رومو بهش كنم كه بهش بگم ولی در با صدای تیكی باز شد...
اول هیونگ و بعدش به ترتیپ یونگ سنگ و هیون وارد شدن و اومدند تو خونه...
رفتم جلو و گفتم: چی شد!؟
هیونگ با خنده گفت: زدم تو گوشش ادم شد.
گیج گفتم: هاااا!؟!
بچه ها با دیدن قیافه من زدند زیر خنده و اونموقع بود كه فهمیدم برام شعر ساختن و منو دست انداختن...
یه مشت حواله ی بازوی هیونگ كردم و گفتم: زهرمار....بگین چی شد بینم!
هیون: هیچی رفتیم گفتیم كه...
<><><><><>><><><><><><><><>
پرستارا با سرعت به اتاق میرفتند ... فقط یك لحظه خوابم برد...پاشدم و به دور برم نگاه كردم...گیج و منگ بودم....چه خبر بود!؟ چی شده بود!؟ شیوو رو از دور دیدم...به طرفش رفتم و بازوشو چنگ زدم...پرسیدم!؟
- چی شده!؟ 
یك قطره اشك از گوشه چشمش پایین اومد...پس مامانم بهوش اومده...اره...مامانم بهوش اومده كه شیوو داره از خوشحالی گریه می كنه....به طرف دكتر رفتم و گفتم:
- اقای دكتر میشه مامانمو ببینم!؟
- خانم جانگ! گفتم كه...متاسفم ! ما همه تلاشمونو كردیم.
مثل خنگا بهش نگاه كردم و لبخندی زدم و گفتم:
- اقای دكتر ممنونم! حالا میشه مامانمو ببینم!؟
یك نفر زد رو شونم...برگشتم نگاه كردم دیدم شیوو داره مثل ابر بهار گریه می كنه....سرمنو گزاشت رو سینش و با هق هق گفت:
- تموم شد...راحت شد...بی مادر شدیم...تنها شدیم...
سرمو اوردم بالا و ناباورانه بهش نگاه كردم...همه چی تموم شد...راحت شد...
از ته دلم جیغ زدم : ن______ه....دروغ میگی...
رومو كردم به دكتر و ضجه زدم:
- چرا هیچ كار نمی كنین!؟ توروخدا كمكش كنین....
جیغ زدم: نه باید بمیره...من هنوز ندیدمش...سه ماه بود ندیدمش....
دیگه نتونستم ادامه بدم...زانو زدم جلوی پای دكتر و بی توجه به همه با صدایی كه از ته چاه میومد گفتم: بگو دروغه...بگو مامانم نرفته...
اشكام گوله گوله میریختند كف بیمارستان...باورم نمیشد....كم كم حس كردم دارم بیناییمو از دست میدم...همه جا داشت تار میشد و به سیاهی تموم میشد....یكی سعی میكرد اب سردی رو به دهانم ببره ولی من خشك شده بودم....كم كم رسیدم به گوشام...فقط و فقط صدای شیوو تو ذهنم زنگ میزد...." تموم شد...راحت شد"...دستامو حائل سرم كردم و نفهمیدم چی شد....فقط همه جا سیاه شد....
><><><><><><><><><><><><><><>
هیون: هیچی رفتیم گفتیم می خوایم رمز رو عوض كنیم...
من: خب!؟
هیون: خب كه خب...هیچی عوض كردیم! (( خخخخخ پنچر شدین!؟))
با خنده رومو كردم طرف یونگ سنگ و گفتم: عینكت پیدا شد بچه جون!؟
یونگ سنگ هم خنده ای كرد و محكم گفت: نخیر! (( بچم زودی با جنبه شد))
هیونگ اومد وسط و گفت : هیون بهش بگو.
چرخیدم طرف هیون.
هیون: به من چه!؟ خودتون بگید.
هیونگ : خاك بر سرت ! مثلا لیدری....جونگ مین بهش بگو!
چرخیدم به طرف جونگ مین كه رو دسته مبل نشسته بود.
جونگ مین : چیو!؟
هیون: این كه با ما نیومد پایین.
هیونگ : یونگ سنگ بگو.
چرخیدم طرف یونگ سنگ
یونگ سنگ : به من چه!؟ خودت بگو.
كلافه و گیج دستمو تو هوا تكون دادم و گفتم:
- اه...حرف بزنید دیگه...چیو باید به من بگین!؟
هیونگ: این كه تو باید مشكلتو با یونسوو حل كنی وگرنه اینجوری نمیشه ادامه داد.
چشامو تا حد ممكن گرد كردم و بهش خیره شدم...
هیونگ: اونجوری به من نگاه نكن...هیون گفت.
چرخیدم طرف هیون
هیون: اااا!؟ چرا از حرف تو دهنم میزاری بچه!؟
هیونگ: خب تو نگفتی....یونگ سنگ گفت.
چرخیدم طرف یونگ سنگ
یونگ سنگ: اااا!؟ من كی گفتم!؟
هیونگ : خب تو نگفتی...جونگ مین گفت.
چرخیدم طرف جونگ مین
جونگ مین: خنگه من اصن با شماها اومدم پایین!؟
عصبی بلند شدم و یكی زدم تو سر هیونگ و گفتم:
- بچه چرا نمیگی خودت گفتی!؟
هیونگ با اعتماد به سقف گفت: چون اینا هم تایید كردن...
بعدشم ابرویی بالا انداخت و رفت...




طبقه بندی: آپارتمان پردردسر،

تاریخ : یکشنبه 10 شهریور 1392 | 09:50 ب.ظ | نویسنده : ❤❤❤ melika ❤❤❤ | نظرات