تبلیغات
You And I...Hand To Hand - my lovely girl ep-34
سلام



قسمت سی و چهار


بعد از اینکه کل ماجرا رو از سیر تا پیاز برای  بچه ها تعریف کردم سرم و بالا آوردم تا عکس العملشون و ببینم.
سه تاشون توی فکر بودن،مسلما تعجب کرده بودن،بین این همه آدم توی دنیا چطوری ممکنه دوستم برادرم باشه..درست مثل خودم .
کایول من و به سمت خودش کشید و توی آغوشش جا داشت..واقعا الان به این آغوش ها و محبت هاشون نیاز داشتم..به اشکام اجازه دادم تا جاری شن.
توی بغل کایول بودم..سم دونگ موهام و نوازش میکرد و دونگجو میزد به پشتم..چقدر آرامش دهنده...توی این لحظه ها آدم بیشتر از مواقع دیگه قدر اطرافیانش و میدونه.
اونقدر همونجا اشک ریختم که توی بغلش خوابم برد..وقتی بیدار شدم توی تختم بودم...حس حالی که از توی جام پاشم و نداشتم.
توی جام نشستم وگوشیم و برداشتم و شماره ی خونه رو گرفتم،دقایقی بعد صدای اوپا توی گوش هام پیچید،با شنیدن صدای اوپا اشک ریختنم دوباره شروع شد.
صدای اوپا رو شنیدم:
-ناری تویی؟؟داری گریه میکنی.
-کانگ سان اوپا..اوپا...
-ناریا..چرا گریه میکنی.
-اوپا..ااهه هه..اوپا...من
-چی شده ناری..حرف بزن..
-اوپا..من..من خوانوادم و پیدا کردم.
سکوت
فقط سکوت و بعد صدای آهسته ی اوپا:
-ناری..تو..مطمئنی..
-اوهوم...دیدمشون امروز..
-اما..چطوری..
-گردنبندم...اوپا..
-جانم...
-اوپا..داداشم..داداشم..دوستم یون هانیله..
-بو؟
-اوهوم...اون هانیله..اون گردنبندم و دید..
سکوت..بازم سکوت..
اینبار من سکوت و شکستم:
-خواهش میکنم بیاین سئول..به وجودتون نیاز دارم..
بدون منتظر موندن برای جواب اوپا گوشیرو قطع کردم و کنارم گذاشتم..زانو هام و توی بغلم فشردم..شاید اگه اون هانیل نبود..یا اگه مامانم تو کما نبود چنین حسی رو نداشتم..
فردا صبح بدون توجه به هیچی آماده شدم و به بیمارستان رفتم..سمت اتاق مامانم..وارد اتاق شدم،روی تخت دراز بود و هزاران دستگاه بهش وصل.
یک حوله ی نمدار برداشتم و دست ها و پاهاش و تمیز کردم..صندلی ای رو جلو کشیدم و توی صورتش خیره شدم..چقدر شبیه من بود.
خم شدم و بوسه ای روی گونش زدم.

به محض اینکه سرم و بالا آوردم صدای در اتاق اومد و در باز شد.
سرم و به سمت در برگردوندم و یوریم و کانگ سان و دیدم..با دیدنشون از روی صندلی بلند شدم و به سمتشون دویدم و خودم و انداختم توی بغل اونی و گفتم:
-یوریم اونی..اومدین.
من و از بغلش بیرون آورد و توی چشمام نگاه کرد:
-این واقعا حقیقت داره؟.
سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم و به تخت اشاره کردم:
-مامانمه.
یوریم کانگ سان دوتاشون به سمت تخت رفتن..صدای اوپا شنیده شد:
-خیلی شبیه مامانتی.
لبخند کوچولویی گوشه ی لبم نقش بست..نمیدونستم اونا چه حسی داشتن از اینکه خوانوادم و پیدا کردم ولی میدونستم با وجود اینکه اونا رو پیدا کردم حسم نسبت به اونی و اوپا هیچ وقت عوض نمیشه.
رو بهشون گفتم:
-نارا کجاست..نیاوردینش؟.
کانگ سان:چرا اما چون نمیشد بیاریمش بیمارستان گذاشتیمش پیش همگروهی های تو بمونه.
سرم و تکون دادم و به چهره ی مامانم نگاه کردم:
-خدا کنه زود به هوش بیاد.
سکوتی بینمون برقرار شد..روم و بهشون کردم و لبخندی زدم:
-میخواین بابام و ببینین؟
با لخند سرشون و به نشونه ی مثبت تکون دادن..از بیمارستان بیرون اومدیم و یک تاکسی گرفتیم.
سرم و روی شونه ی اونی گذاشتم و اونم بوسه ای به پیشونیم زد.
از ماشین پیاده شدیم و زنگ خونه رو زدم..مطمئنم از دیدن اون خونه به شدت شکه شده بودن..منم بار اول همینطوری شده بودم..چقدر پولدار بودم خبر نداشتم ها..اون همه مرکز خرید توی سطح کره و جاهای دیگه همشون به خاطر من نام گذاری شدن((بادا))..بابا این و دیروز بهم گفت.
وارد خونه شدم و اوپا و اونی رو به بابام معرفی کردم..بابام خیلی خوشحال شد از ملاقاتشون..هانیل مدرسه بود برای همین نبودش.
توی خودم بودم که یکهو یکی پرید توی بغلم..چشمام و باز کردم و هوسو رو دیدم..لبخندی زدم..یعنی دختر عمومه هوسو؟
هوسو جیغی کشید و من و توی بغلش فشرد  و گفت:
-واییی باداااااا..باورم نمیشه تو دختر عمومی.
از بغلم بیرون اومد:
-میتونم بادا صدات بزنم.
سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم:
-بادا فقط اسمم نیست اسم هنریم هم هست..کل مردم کره من و به این اسم میشناسن.
لباش و جمع کرد و لپام و کشید:
-اعتماد به نفست تو حلقم..حالا از کجا میدونی همه مردم کره میشناسنت.
لبخندی زدم:
-گروه ما به اینکه تازه کاره خیلی خوب تونسته خودش و توی دل جماعت جا بکنه..مگه نمیدونستی.
-چرا چرا..میدونستم..تعریف بسه.
به قیافش نگاه کردم و دوتامون زدیم زیر خنده...وووییییی یعنی الان من یک دختر عمو دارم..چقدر خوب..میدونم چرا اون حس بدی که دیشب داشتم از بین رفته بود..الان فقط یک خوشحالی خیلی خیلی زیاد توی قلبم وجود داشت..داشتن مامان و بابا از همه چیز توی دنیا با ارزش تره.
مدتی گذشت که زنگ زده شد و هانیل وارد خونه شد..با دیدنش سرم و پایین انداختم..نمیدونم چرا اینقدر در برابرش معذب شده بودم...نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم.
اونی و اوپا قرار بود مدتی پیشمون بمونن و توی این مدت توی این خونه میموندن..منم میخواستم این مدت کنارشون باشم..کارامون این مدت کم بود برای همین وقتی زنگ زدم و دو هفته مرخصی خواستم برای استراحت خیلی راحت بهم  دادن.
نشسته بودیم دور هم که بابا روش و بهم کرد:
-حالا که قراره مدتی پیش هم باشیم بهتره بری وسایلات و بیاری اینجا..همینطور نارا کوچولو رو.
سرم و تکون دادم:فکر خوبیه.
از روی مبل بلند شدم:پس من زود میرم.
هانیل سریع بلند شد:منم باهات میام.
سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم و با این کارم لبخندی روی لبهاش نشست.
با هم از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم و هانیل به راه افتاد..سکوت بینمون برقرار بود..اولین بار بود که اون به عنوان داداشم کنارم نشسته بود.
سرم و برگردوندم و به صورتش زول زدم..سنگینی نگاهم و حس کرد و گفت:
-چیزی چسبیده به صورتم؟.
سرم و تکون دادم:
-نه.
-پس چرا چرا اینجوری نیگام میکنی؟
-دارم فکر میکنم که یک داداش چقدر میتونه به درد آدم بخوره.
لبخندی زد:
-داداش..هه...
سرش و برگردوند و بهم نگاه کرد:
کی فکر میکرد کانگ ناری همون یون بادا خواهر گمشده ی یون هانیل باشه.
سرم و تکون دادم و بعد از کمی فکر گفتم:
-اون شعره یادته..در مورد دریا..
-اون شعر برای تو بود.
-میشه برام بخونیش..میخوام بشنومش.
-دارم رانندگی میکنم اما.
-قبلا هم که برام خوندی داشتی رانندگی میکردی.
نفس عمیقی کشید و شروع کرد به خوندن:
چشمام و بستم و به خوندنش گوش دادم..بهم آرامش داد..خیلی قشنگ بود.
به خونه که رسیدیم از ماشین پیاده شدیم..انگشتم و گذاشتم روی زنگ و فشار دادم...هنوز چند ثانیه نگذشته بود که در باز شد.
به محض ورودم به خونه نارا بدو بدو پرید بغلم و منم از روی زمین بلندش کردم  و چرخوندمش و به لپای تپلش بوسه زدم.

 
خداییش دلم براش شده بود قد نخود.
برای بچه ها در مورد مرخصیم گفتم و گفتم که میخوام مرخصیم توی خونه ی پدریم بگذرونم.
به اتاقم رفتم و یک چمدون کوچولو برداشتم و چند تا لباس توش انداختم.
آخر از همه هم عروسکم هانیل و گذاشتم و دره چمدون و بستم.
از اتاق بیرون اومدم و به طبقه ی پایین رفتم..هانیل داشت چمدونای اونی اینا رو میبرد داخل ماشین،بچه ها رو یکی یکی بغل کردم و ازم قول گرفتن که بهشون زنگ بزنم..خوب شد سفر قندهار نمیرم و توی همین شهرم،ولی در هر صورت همگروهی هستیم دیگه،رابطه ی همگروهی ها با رابطه ی بقیه ی آدم ها فرق داره.
من جلو نشستم و نارا هم عقب و به سمت خونه رفتیم.
موقع شام سرم و بالا آوردم و. به ترتیب افراد و شمردم:
-بابا..هوسو..اوپا..اونی..هانیل..نارا.
خوشحالیم توی اون لحظه وصف نشدنی بود..با خوانوادم بودم و کسی که عاشقش بودم روبه روم نشسته بود.
توی اون جمع گرم هممون به خوبی جاب خالی مامان و حس میکردیم آرزو میکردیم که هر چه زود تر به هوش بیاد.
موقع خواب بابا من و تا اتاقم راهنمایی کرد و بعد ازش خداحافظی کردم و وارد اتاق شدم..بعد از بعد از 15 سال دوری بالاخره به اتاقم برگشتم..چه قدر بوی خوبی میداد..بوی گذشته ای که حتی ثانیه ای ازش یادم  نبود.
این عادیه که کسی از سه سالگیش هیچ خاطره ای نداشته باشه...حس کردم صدایی از پشت سرم شنیدم.
به پشت سر برگشنم و یک دختر بچه رو دیدم که روی زمین چهار دست و پا میکنه و یک پسر کوچولوی دیگه و دختر کوچولوی دیگه دارن باهاش بازی میکنن.
دقت که که کردم دیدم اونا من و هوسو و بوسوکن.
لبخندی گوشه ی لبم نقش بست..خواست به سمتشون برم که محو شدن.
به سمت تخت رفتم و روش نشستم..به عروسکایی که از اطراف آویزون شده بودن نگاه کردم..اینا همشون مال منن..شروع کردم از یک کنار واسشون اسم گذاشتن:
-..جونگی..یونگی..کیو..هیونگ.. هیون..اون جونگ..جونگ ریو..کیورا..سم دونگ..دونگ جو ..کایول..نارا..هوسو..یوریم..کانگ سان..مامان..بابا..بوسوک..
برای هرکدوم با توجه به شباهتشون به اون شخص اسم میذاشتم.
این وسط فقط جای هانیل خالی بود،در چمدون و باز کردم و هانیل و در آوردم و کنار تخت روی میز توالت گذاشتم.
روی تخت دراز کشیدم و به ستاره های شب تاب سقف چشم دوختم،حسی که داشتم خیلی عجیب بود..یک حس متفاوت..باورش برام سخت بود که من الان کجا خوابیدم..هنوز کامل باورم نشده بود که  مامان بابام و پیدا کردم..درست مثل یک رویا میموند برام.
فردا دست جمعی بلند شدیم وسایل ها رو جمع کردیم تا بریم پیک نیک..مسلما خیلی خیلی خوش میگذشت..فقط بازم جای مامان خالی بود.
بابا و بقیه جلوی ماشین نشستن و بقیه عقب دور هم نشستیم(ماشینشون مثل ماشین توی بوسه های شیطانیه وقتی میرن دریا).
اول رفتیم بیمارستان و به مامان سر زدیم و بعد به سمت خارج شهر به راه افتادیم.
بابا خیالش از کارای شرکت کاملا آسوده بود چون عمو که هنوز ندیده بودمش به کار ها رسیدگی میکرد.
ماشین کارائوکه هم داشت برای همین  شروع کردیم به شعر خوندن.
چون من فرق داشتم اول از همه شروع کردم به خوندن شعر :
-اگه دلبر من بخواد
یک ستاره میچینم و توی یک سینی میدم بهش
اگه دلبرم بخواد
یک ستاره میچینم و توی یک سینی میدم بهش
از بین این همه آدم
تو این خوش شانسی رو آوردی که
به تور من بخوری
فقط یک ذره منتظر بمون(چوگومان کیدروجو)
فقط یکذره منتظر بمون
من خوشبختت میکنم
فقط منتظرم بمون و نمیر
چون دوست دارم عزیز دلم
(شعرش مال قسمت پنج سریال دختر منه که جو یورین میخونه)
یکجای قشنگ و دنج کنارکوه و رودخونه پیدا کردیم و وسیله مسیله هامون و پهن کردیم و چادر زدیم..بابا و اوپا اونی موندن تا کباب درست کنن و بقیه رفتیم  کوه نوردی..وای من عاشق کوه نوردی ام..هانیل جلو جلو میرفت و من و هوسو که دست نارا رو گرفته بودم عقب تر..بالا تر که میرفتیم هوا بهتر میشد و باد بیشتر.
گوشیم و در آوردم و هانیل و صدا کردم و بهش گفتم واسته تا ازش عکس بگیرم.
با دوتا دستاش دو درست کرد و لبخند زد و منم یک عکس خوشگل از گرفتم،اونم گوشیش و در آورد و از ما سه تا عکس گرفت.
به یک قسمت از کوه رسیدیم که شیبش بیشتر و خطر ناک تر میشد،نمیتونستیم نارا رو ببریم برای همین هوسو موند تا مواظبش باشه و من و هانیلم به راهمون ادامه دادیم،اینبار من جلو راه میرفتم و هانیل عقب که مواظبم باشه.
یک جا رسیدیم که بالا رفتن ازش واقعا از توانم خارج بود،برای همین هانیل اول جلو اومد و با یک حرکت خودش و بالا کشی و بعد دستش و به سمتم دراز کرد.
دستش و گرفتم و با تکیه به دیوار خودم و بالا کشیدم اما همین که بالا رسیدیدم تعادلم و از دست دادم و پرت شدم توی بغلش و دو تا مون پخش زمین شدیم.
خیلی سریع خودم و جمع و جور کردم و از روش بلند شدم.
بالاخره به قله ی کوه رسیدیم.
به دور نمایی شهر سئول خیره شده بودم و با شنیدن صدای هانیل که دستاش و دور دهنش حلقه کرده بود و جیغ میزد به خودم اومدم.
منم دستام و دور دهنم حلقه کردم و با بلند ترین صدای ممکن فریاد زدم:
-یاااااااااااااااااااااهووووووووووووووووووووووووووووووو....یون هانیل بابووووووووووووووووووووووووووو.
برگشت و خطر ناک نگام کرد که خندیدم و با سر علامت دادم که غلط کردم.
کلی داد و فریاد کردیم تا بالاخره تصمیم گرفتیم برگردیم..هوسو و نارا وسط راه درست همون جایی که ازشون جدا شدیم بهمون پیوستن.
پایین کوه که رسیدیم غذا حاضر بود..اینقدر کوه نوردی گشنمون کرده بود که بدون مکث حمله بردیم به غذا ها..به به..چقدر خوشمزه بود..با وجود هوای خوب اونجا بیشترم میچسبید.
داشتم با هوسو بدمینتون بازی میکردم که چشمم خورد به هانیل که در حال چرت زدن بود،فکر شیطانی به سرم زد..با چشم و ابرو نقشم و برای هوسو  گفتم و اونم از خدا خواسته قبول کرد.
آروم و آهسته به سمت هانیل رفتیم،من پاهاش و گرفتم و هوسو هم دستاش و شپلپپپپپپپ پرتش کردیم تو رود خونه.
عین فنر از جاش برید و خودش کشید بیرون،تا هزار متر اونور تر دنبالمون افتاد،اینقدر خندیدم که منفجر شدم.
هوا سرد بود برای همین سریع برگشتیم  تا هانیل لباساش و عوض کنه..کلی اونی سرزنشم کرد ولی بابا هم مثل من و هوسو هر و کر میخندید..فدای بابم چه بابای باحالی گیرم اومد هاااااا.
هوا کاملا تاریک شده بود که تصمیم گرفتیم برگردیم و دوازده شب خونه بودیم.
عین جسد بودیم هممون برایم همین هنوز سرمون به بالشت نرسیده بود که خوابمون برد.
توی خوابم داشتم دابل اس و میدیدم..هنوز هم برام خاص بودن...داشتم حال میکردم که با صدای جیغ کرکننده ای که از سالن شنیده شد عین جن زده ها از جام پریدم.





طبقه بندی: My Lovely Life،

تاریخ : یکشنبه 10 شهریور 1392 | 03:03 ب.ظ | نویسنده : bada | نظرات