تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.47 Final 2
pic

یونگ سنگ دست هیون رو كه داشت از استرس با ناخن كف دستش رو سوراخ میكرد گرفت : - آروم باش هیون جونگ . مطمئنم حالش خوبه .

هیون جونگ بلند شد و شروع كرد قدم زدن : - چرند نگو یونگ سنگ . الان سه ساعته بردنش اون تو . مگه یه وضع حمل چقدر طول میكشه ؟

كاترین دخالت كرد : - شنیدی كه پرستار اتاق عمل چی گفت . به خاطر شرایط نارا مثل اینكه بچه با كمی سختی دنیا میاد . چقدر عجولی . یه كم صبر كنی درست میشه .

درست بعد از حرف كاترین بود كه درهای اتاق عمل باز شدن و برانكارد نارا كه بیهوش بود از اتاق خارج شد . هیون جونگ با ترس رفت كنار تختش و از دكتر پرسید : - چه بلایی سر همسرم اومده ؟

دكتر به نرمی جواب داد : - نگران نباشید . به خاطر سختی زایمان بیهوش شدن . زود به هوش میان . داریم منتقلشون میكنیم به بخش .

هیون و بقیه دنبال دكتر به اتاق خصوصی كه هیون برای همسرش گرفته بود رفتن . ساعت نزدیك دوازده بود . سر و كله ی هیونگ و مینا هم همون وقت پیدا شد . انگار مهمونی رو زودتر ترك كرده بودن تا بیان بیمارستان . همونطور كه دكتر گفت نارا خیلی زود به هوش اومد ولی به خاطر سختی زایمانش به شدت خسته بود و نمیتونست چشمهاش رو باز نگه داره و به سختی حرف میزد .

هیون كنار تختش نشسته بود و داشت موهاش رو نوازش  میكرد كه در اتاق باز شد و سه تا پرستار همراه دكتر وارد اتاق شدن . دكتر همونطور كه لبخند میزد گفت : - فكر كردم دلتون بخواد بچه هاتون رو ببینید . واسه همین گفتم بیارنشون .

سر هیون و بقیه چرخید طرف دكتر و اولین نفر ماری بود كه پرسید : - بچه ها ؟

صدای خنده ی ملایم نارا باعث شد هیون جونگ برگرده و با تردید نگاهش كنه . نارا همونطور كه میخندید گفت : - تعجب نكردی شكمم اونقدر بزرگ شده بود ؟ چه شوهر با دقتی هستی . من سه قلو باردار بودم .

دهان همه اشون از تعجب یه متر باز شد . سه قلو ؟؟؟؟؟؟؟ جونگمین با صدای بلند خندید : - باورم نمیشه . یه سه قلو . چه شیطون شدی هیون جونگ ؟ برای این كار درخشانت چقدر تلاش كردی ؟

رنگ نارا و ماری و كاترین و سارا و مینا با هم سرخ شد . یونگ سنگ یه سقلمه ی محكم بهش زد : - خجالت بكش جونگمین . این چه طرز حرف زدنه ؟

جونگمین بدون اینكه به روی خودش بیاره بلندتر خندید : - تو یكی جمع كن خودت رو كه معلوم نیست واسه خودت چی از آب دربیاد .

با اینكه یه لحظه اخم كرد ولی نتونست زیاد خودش رو نگه داره و نگاهش با امیدواری به شكم سارا افتاد و زیرلب زمزمه كرد : - یعنی میشه مال منم سه قلو یا حداقل دوقلو بشه . خیلی دوست دارم .

البته فقط خودش بود كه فكر میكرد داره زمزمه میكنه و بقیه حرفش رو شنیدن . این بار همه با هم زدن زیر خنده و باعث شدن سرخی صورت سارا بیشتر بشه . جونگمین كه این وضع رو دید دستش رو انداخت دور گردن ماری و عمداً با صدای بلند گفت : - اصلاً خوشم نیومد . دارین كورس میذارین ؟ اگه اینطوریه ما هم چهارقلو میاریم تا روی همه اتون كم بشه .

هیونگ هم از فرصت استفاده كرد و شوخی جونگمین رو ادامه داد : - منم صبر میكنم ببینم واسه كدومتون از همه بیشتره اونوقت منم دو تا میذارم روش . اینطوری مقام اول میشه واسه خودم . ( خدا رحم كنه . )

كیوجونگ پهن زمین شد . حتی دكتر و سه تا پرستار همراهش هم داشتن بلند بلند میخندیدن كه صدای گریه ی همزمان دو تا از بچه ها باعث شد یه دفعه سكوت همه جا رو فرا بگیره . پرستارهایی كه بچه های تو بغلشون داشتن گریه میكردن با دستپاچگی سعی میكردن ساكتشون كنن كه دكتر رفت یكی از بچه ها رو گرفت و داد دست هیون جونگ : - فكر میكنم بچه ها گرسنه اشونه . بهتره همسرتون یكی یكی بهشون شیر بده . از فردا هم باید دنبال پرستار بگردید . فكر نكنم همسرتون بتونه به تنهایی هر سه رو مراقبت كنه .

دو تا بچه ی دیگه رو هم گرفت و یكی رو داد دست ماری و یكی رو هم داد دست كاترین  و همراه پرستارها از اتاق خارج شد تا به كارهاشون برسن . پسرا از اتاق خارج شدن تا نارا راحت بتونه بچه هاش رو شیر بده . وقتی بچه ها شیرشون رو خوردن و خوابیدن بازم همون سه تا پرستار اومدن و بردنشون به بخش نوزادان . پسرا همراه همسرانشون برگشتن خونه اشون و فقط هیون موند پیش نارا تا روز بعد مرخصش كنه و اون و بچه ها رو ببره خونه اش . فقط اول باید یه فكری به حال پرستار بچه میكرد . همونطور كه دكتر گفت نارا نمیتونست به تنهایی از پس بچه ها بربیاد .

..

پنج ماه بعد

 

یونگ سنگ با تعجب به كیوجونگ نگاه میكرد . قرار بود آخر همون هفته هر سه ی اونها یعنی یونگ سنگ با سارا ، كیو با كاترین و جونگمین با ماری ازدواج كنن . كیوجونگ برای اینكه مشكل دیگه ای براشون پیش نیاد درست در مصاحبه تلویزیون كه به مناسبت تولد بچه های هیون جونگ رفته بود دوستیش رو با كاترین اعلام كرد و یه ماه بعد هم رسماً باهاش نامزد كرد . با تمام اصراری كه به هیونگ جون كردن تا اون هم همزمان با اونها با مینا ازدواج كنه قبول نكرد كه نكرد .

جونگمین برای اولین بار لحن همیشه لوده اش رو گذاشت كنار : - مطمئنی كیوجونگ ؟ این یه كم .. خوب ..

كیوجونگ رو كرد به كاترین : - نظر تو چیه عزیزم ؟ به نظر تو هم مسخره میاد ؟

كاترین سرش رو تكون داد . نمیدونست این فكر یه دفعه از كجا افتاده تو سر كیوجونگ و اینقدر اصرار به انجامش داره . انكار نمیكرد فكر جالبیه ولی اونم با جونگمین موافق بود كه یه كم یه جوریه . چطوری میتونستن همچین كاری بكنن ؟ یعنی میشد كه بشه ؟ شایدم میشد . بعید نبود . همونطور تو فكر بودن تا اینكه هیون جونگ با صدای بلند گفت : - میگم بد فكری هم نیست ها . انجامش ممكنه باعث بشه یه نفری عصبانی بشه ولی خیلی حال میده . تازه میتونیم برخلاف چیزی كه اول اعلام كردیم كه همه چیز خصوصی برگزار میشه خبرنگارها رو هم دعوت كنیم . اینطوری عالی میشه .

با فكری كه هیون جونگ كرد زدن زیر خنده .

..

هیونگ جون با عجله وارد خونه شد . دیرش شده بود . مراسم عروسی تا دو ساعت دیگه شروع میشد ولی اون هنوز حتی میك آپ هم نشده بود . هر چی دنبال مینا گشت پیداش نكرد . یكی محكم زد تو پیشونی خودش . مسلما اون الان آرایشگاه بود . بدتر اینكه از استایلیست و آرایشگرش هم خبری نبود . با حرص كت و شلواری كه دم دستش بود پوشید . با خودش فكر كرد حتما طراح لباسش اون رو گذاشته كه بپوشه . حتی متوجه نشد چی پوشیده یا چه شكلی شده . سریع از خونه زد بیرون . به جهنم كه میك آپ نداشت . داماد دوستاش بودن پس كسی دیگه به اون نگاه نمیكرد .

وقتی رسید كلیسا بی توجه به اطرافش دوید سمت در ورودی كه یه دفعه دو نفر از پشت بازوهاش رو گرفتن و قبل از اینكه بتونه اعتراضی بكنه یا تقاضای كمك كنه با یه پارچه كه به اتر آغشته بود بیهوشش كردن و با خودشون بردن .

..

مینا با اخم به ماری و سارا نگاه كرد : - یعنی چی ؟ من این رو نمیپوشم . مگه زده به سرتون ؟

ماری دستش رو دور شونه هاش انداخت و خودش رو لوس كرد : - تو رو خدا مینا . یه دفعه كه اشكالی نداره . مگه چی میشه این رو بپوشی و همراهمون بیای ؟

مینا با عصبانیت بهش رو كرد : - چی میشه ؟ اگه هیونگ این رو ببینه میدونی چه فكری میكنه ؟ حتی حرفشم نزن . امكان نداره .

سارا با آرامش پرسید : - اینقدر دوستش داری ؟

حتی ماری هم از این سوال یه دفعه ای سارا تعجب كرد . مینا یه لحظه ساكت نگاهش كرد و بعد جواب داد : - آره خیلی دوستش دارم ولی این چه ربطی به این لباس داره ؟

سارا بهش نزدیك شد و یه چیزهایی تو گوشش زمزمه كرد . وقتی حرفاش تموم شد مینا اول با چشمای گشاد شده نگاهش كرد ولی بعد لبخند زیبایی مهمون لب هاش شد .

..

هیونگ یواش چشم هاش رو باز كرد . رو یه كاناپه ولو بود و دو تا مرد مقابلش بودن . با كمی ترس از جاش بلند شد و ایستاد : - شماها كی هستین ؟ با من چیكار دارین ؟

یكی از مردها بدون توجه به ترس و تعجب هیونگ بهش نزدیك شد و بازوش رو گرفت و اون رو دنبال خودش كشید . مرد دوم با یه اسلحه دنبالشون میومد . هیونگ اونقدر ترسیده بود كه بدون هیچ اعتراضی همراهشون میرفت . یه مقدار جلوتر یه مرد دیگه جلوی یه در بزرگ سفید ایستاده بود . به محض اینكه نزدیك شدن مرد سوم در رو باز كرد و اجازه داد وارد بشن . به محض اینكه از در رد شدن نفس هیونگ جون از صحنه ای كه پیش روش بود بند اومد .

..

مهمونها همه منتظر بودن . درست روی محراب جلوی روشون سه نفر با قدهای بلند و كت و شلوار دامادی ایستاده بودن . هیون جونگ پشت تریبون رفت و شروع كرد به نطق كردن : - از حضور گرم همه ی شما ممنونیم . امروز ما شما رو به اینجا دعوت كردیم تا شاهد آدم شدن .. ببخشید ازدواج سه نفر دیگه از اعضای گروه دابل اس باشید . امیدوارم همونقدر كه من بدبخت شدم و هنوز درست سر و سامون نگرفته سه تا بچه رو دستم موند همین اتفاق برای این سه تا چنار مقابلتون هم بیفته . ولی قبل از هر چیز یه سورپرایز براتون دارم . یعنی همه امون براتون داریم .

وقتی حرف میزد حضار داشتن میخندیدن . به محض اینكه گفت یه سورپرایز داره همه سراپا گوش شدن تا بفهمن این سورپرایز چیه . در مقابل چشمان حیرت زده ی حضار عروس ها از در پشت محراب اومدن داخل و كنار شوهرهاشون ایستادن . شكم برجسته ی سارا كه نشونه ی ماه آخر بارداریش بود كسی رو متعجب نكرد . معلوم نبود چرا یونگ سنگ صبر كرده تا این موقع و زودتر ازدواج نكرده .

چیزی كه باعث تعجب حضار شد حضور غیرعادی عروس ها نبود و كسی به این حقیقت كه هر عروس باید صبر میكرد تا وقتی اعلام شد از در اصلی كلیسا وارد بشه و بره كنار شوهرش و بعد از اجرای مراسم نفر بعدی وارد بشه هم توجه نكرد . چیزی كه خیلی عجیب بود این بود كه روی محراب سه تا عروس نبود چهار تا بود . نفر چهارم كی بود ؟

یونگ سنگ ، كیوجونگ و جونگمین دست همسراشون رو گرفتن و از محراب پایین اومدن و فقط عروس آخر اون بالا موند . با باز شدن ناگهانی در ورودی اصلی همه ی سرها به اون طرف برگشت . جلوی در هیونگ جون با صورت مضطرب و آشفته در حالی كه یه نفر بازوش رو گرفته بود و یه نفر دیگه پشت سرش داشت میومد ظاهر شد . صدای شوخ هیون یه بار دیگه تو سالن پیچید : - و اما اینم از سورپرایز ما . داماد چهارم مجلس امروز كه ما به زور اسلحه آوردیمش اینجا تا آدمش كنیم . جناب آقای كیم هیونگ جون . به افتخار این داماد اجباری كه مجلس ما رو مزین كرده یه كف مرتب بزنید .

صدای خنده ی بلند حضار و خبرنگارها همزمان با كف زدنشون فضا رو پر كرد . هیونگ كه هنوز نمیتونست این اتفاقات رو هضم كنه با فشار دست مردی كه كنارش بود به اجبار به طرف محراب قدم برداشت . حركاتش دست خودش نبود . وقتی به محراب رسیدن مینا یه قدم پایین اومد و دستش رو به طرف هیونگ دراز كرد و به مرد همراهش گفت : - عموجان میشه شوهرم رو بهم تحویل بدین ؟

مرد لبخند گل و گشادی زد و دست هیونگ رو در دست مینا گذاشت . ( توجه كردین الان جای عروس و داماد عوض شد ؟ هیونگ باید میومد پایین و دست مینا رو میگرفت ولی الان مینا شده داماد و هیونگ شده عروس . ) با این حركت صدای خنده ی حضار رو دیگه نمیشد قطع كرد . رنگ هیونگ مثل لبو قرمز شد . انتظار هر چیزی رو داشت غیر از اینكه به این شكل مسخره ازدواج كنه .

اگه به خاطر حضور خبرنگارها نبود اول دوستاش رو میكشت و بعدم به خاطر این آبروریزی خودش رو حلق آویز میكرد . همراه مینا رفت روی محراب و مقابل كشیش ایستاد و سوگندش رو ادا كرد . وقتی اونها پایین اومدن جونگمین با ذوق چند تا زد به شونه اش و در گوشش گفت : - واقعاً كه خیلی زرنگی . رابطه ی تو و مینا بعد از همه ی ما شروع شد اونوقت قبل از همه امون ازدواج كردی .

هیونگ با نگاه گنگی بهش خیره شد و چیزی نگفت . بعد از اون جونگمین و ماری رفتن و تعهداتشون رو به هم دادن و كشیش اونها رو زن و شوهر اعلام كرد . بعد نوبت كاترین و كیوجونگ شد و وقتی اونها هم پایین اومدن یونگ سنگ دست سارا رو گرفت و دستش رو پشت كمرش گذاشت و با احتیاط كمكش كرد بره بالا . كشیش همون جملاتی رو كه لحظاتی قبل برای سه تا عروس و داماد دیگه گفته بود برای اونها هم تكرار كرد . بعد از اینكه اونها هم سوگند خوردن و زن و شوهر اعلام شدن داشتن میومدن پایین تا به بقیه ملحق بشن كه یه دفعه سارا دستش رو گذاشت روی كمرش و جیغ كشید .

یونگ سنگ سراسیمه كنارش كه روی پله های محراب نشسته بود نشست . چیزی نگذشته بود كه جیغ بعدی سارا سالن رو پر كرد و باعث شد همه جا غلغله بشه . نارا سریع دوید طرفشون و به یونگ سنگ رو كرد و با فریاد گفت : - انگار وقتشه . چقدر بهت گفتم اون دردهایی رو كه از صبح داره جدی بگیر . زودباش زنگ بزن آمبولانس بیاد .

یونگ سنگ بدون توجه به داد و فریاد نارا سریع سارا رو سر دست بلند كرد و از سالن دوید بیرون . بیرون ساختمون چند تا لیموزین منتظر ایستاده بودن تا تازه دامادها و همسراشون رو ببرن فرودگاه تا برن ماه عسل . یونگ سنگ سوار اولین ماشین دم دستش شد و با تشر به راننده گفت بره بیمارستان .

روز بعد تیتر خبری بیشتر روزنامه ها این شد : " هئو یونگ سنگ اعجوبه ی گروه دابل اس 501 . اون درست سی دقیقه بعد از ازدواج پدر شد . "




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات