تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.47 Final 1
ببخشید این قسمت رو هر کاری کردم قبول نکرد مجبور شدم دو پارتش کنم .

pic

آماندا به آرومی وارد سالن خونه شد . چند لحظه قبل دیده بود كه همه اونجا رو ترك كردن . با دیدن سونگ مین كه به تنهایی در نشیمن باقی مونده بود دلش به حالش سوخت . هر چند در طی سال هایی كه به این زن خدمت كرده بود این رو فهمیده بود كه اون چقدر سنگدل و بیرحمه و افكارش طور خاصی هستن ولی هرگز نتونسته بود تركش كنه . حتی با اینكه هیچ كدوم از رفتارهایی رو كه با نوه هاش كرده بود رو نمی پسندید . دلیلش مهربونی و كمك های بلا عوضی بود كه این زن بهش كرده بود . گاهی با خودش فكر میكرد چی میشد این زن یه دهم محبتی رو كه به اون كرده به اطرافیان واقعی خودش میكرد ؟ در اونصورت وضعش این نبود .

بدون اینكه به خودش زحمت سوال كردن از رئیسش رو بده صندلی چرخدارش رو از منزل خارج كرد . وقتی سوار ماشین شدن و از اون خونه فاصله گرفتن صدای گرفته ی سونگ مین رو شنید : - لطفاً من رو ببر گورستان مركزی سئول .

وقتی رسیدن به آماندا اجازه نداد همراهش بیاد . صندلیش رو از میون مسیرهایی كه بین گورها و مقبره ها بود به قبری رسوند و مقابلش توقف كرد . روی سنگ قبر اسم برادرش خودنمایی میكرد . مدت زیادی ساكت و بی صدا مقابل اون گور كه به طرزی شگفت انگیز تمیز بود و اطرافش بوته های گل سرخ كاشته شده بود باقی موند . معلوم بود كه هر روز به اون قبر رسیدگی میشه . لبخند تلخی زد . البته كه باید اینطور بود . اون قبر یكی از بهترین آهنگ سازهای این كشور بود .

زبون باز كرد و به آرومی شروع كرد با برادرش حرف زدن : - وضعیتم رو میبینی جونگمین ؟ یادمه یه بار بهم گفتی باید مغزم رو به كار بندازم و همیشه درست فكر كنم و با زمانه پیش برم ولی من هرگز یاد نگرفتم به حرفات گوش كنم . نمیدونم كاری كه باهام كردی درست بود یا نه . نمیدونم خواهر خوبی بودم یا نه . تنها چیزی كه میدونم اینه كه تو دو بار تنبیهم كردی . به جای تمام سال های زندگیم . برام مهم نبود عكس هام رو سوزوندی و اسمم رو از شجره نامه ی خانوادگی خط زدی . بدترین تنبیهی كه برام در نظر گرفتی ندیدنت بود . میدونستی كه چقدر دوستت دارم پس من رو از ملاقات خودت محروم كردی . از اینكه صدات رو بشنوم و بتونم برق چشمانت رو ببینم . وقتی نوه ات رو دیدم مثل این بود كه داشتم تو رو میدیدم . اون موقع انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن ولی خودم خرابش كردم . من احمق كاری كردم تاریخ دوباره واسه ام تكرار بشه .

اشك هاش روی گونه هاش سرازیر شدن . با بغض ادامه داد : - میدونی این كسی كه شكل توئه از خودت خیلی بیرحم تره . فكرش رو هم نمیكردم اون این كار رو بكنه . كاری كه حتی تو هم به خودت اجازه ی انجامش رو ندادی . اگه تو من رو فقط از خانواده بیرون كردی اون عملاً من رو از هر چیزی كه ازم یه كره ای میسازه محروم میكنه . باید بهت تبریك گفت . فكر كنم واقعاً ازم متنفر بودی كه همچین شخصی رو از خودت باقی گذاشتی . اون میتونه هركاری كه تو نكردی رو انجام بده .

صدای سردی از پشت سرش بهش جواب داد : - اشتباه میكنی خانم دیویدسون . من هرگز پا جای پای پدربزرگم نمیذارم . برام مهم نیست چیكار كردی . برای الان خیلی ازت عصبانیم ولی نمیخوام بذارم آخر عمرت با سختی بگذره . یه مدت جلوی چشمم نیا . میخوام اوضاع رو آروم كنم . وقتی یه كمی از زخمی كه به دل كسایی كه دوستشون دارم گذاشتی التیام پیدا كرد بهت اجازه میدم برگردی ولی فقط و فقط به عنوان یه بزرگتر نه كسی كه احترام واقعی واسه اش قائلم .

سرش رو برگردوند و به جونگمین كه درست كنارش ایستاده بود و با صورت بی حالتی به سنگ قبر نگاه میكرد خیره شد . این پسر ! لبخند كمرنگی زد . بدون اینكه چیزی بگه یا تشكری بكنه برگشت و به طرف ماشین رفت . در مقابل تمام سنگدلی هاش این بخشندگی فراتر از توقعش بود و هیچ كلمه ای نمیتونست قدردانیش رو بیان كنه .

..

..

دو هفته از برگشتنشون از آمریكا گذشته بود . اون شب هیونگ جون كه نتونسته بود جشن خوبی در كره به مناسبت نامزدیش برگزار كنه یه جشن كوچیك راه انداخته بود . البته فقط اسمش كوچیك بود . جشن قرار بود در هتل پنج ستاره ی گراند هتل سئول برگزار بشه و بیشتر از 500 نفر دعوت بودن . ( واقعاً چه جشن كوچیكی بوده !!!! )

هیون جونگ رفت طرف اتاقشون تا به نارا كمك كنه حاضر بشه ولی با صدای ناله ی اون یه لحظه خشكش زد . چند لحظه بعد اون ناله تبدیل به جیغ خفیفی شد كه باعث شد هیون از جاش بپره و بدو بدو بره تو اتاق . نارا روی تخت خوابیده بود و داشت به خودش میپیچید . دوید طرفش و دستش رو گرفت و با نگرانی پرسید : - چی شده عزیزم ؟

نارا با صدای بریده گفت : - فكر كنم وقت وضع حملم شده ؟

هیون جونگ با ناباوری بهش خیره شد : - ولی .. ولی دكتر كه گفت هنوز تقریبا سه هفته مونده .

با جیغ بعدی كه نارا زد دیگه معطل نكرد . دوید به اوژانس زنگ زد و نارا رو به بیمارستان منتقل كردن . دكتر بعد از معاینه دستور داد سریعتر به اتاق زایمان منتقلش كنن . در مقابل نگرانی و سوال های پی در پی هیون جونگ جواب داد : - خانم شما دارن چند هفته زودتر فارغ میشن . نگران نباشید . مشكلی نداره . برای خیلی خانم ها پیش میاد . مخصوصا برای خانم هایی كه وضعشون مثل ایشونه .

جمله ی آخرش هیون رو نگرانتر كرد . خانم هایی كه وضعشون مثل ایشونه ؟ مگه نارا چش بود ؟ قبل از اینكه بتونه از دكتر بپرسه اون رفته بود . با آشفتگی شروع كرد پشت در اتاق قدم زدن . نیم ساعت بعد تلفن همراهش شروع كرد به زنگ زدن . گوشی رو از جیبش بیرون آورد و بدون نگاه كردن به اسم تماس گیرنده جواب داد .

..

هیونگ با عصبانیت برگشت طرفشون : - یعنی چی كه هیون جونگ هیونگ نیومده ؟ مثلا قرار بود همه با هم برم تو سالن . یكی بهش زنگ بزنه .. نه اصلا خودم بهش زنگ میزنم ببینم كجا مونده .

تلفن رو برداشت و زنگ زد . بعد از چند تا بوق صدای خسته ی هیون رو شنید . صداش طوری بود كه تمام عصبانیت خودش از یادش رفت : - سلام هیونگ ؟ چی شده ؟ كجایید شما ؟

هیون جونگ با ناراحتی جواب داد : - بیمارستان . نارا داره وضع حمل میكنه .

دهان هیونگ یه متر باز موند و تقریباً با جیغ گفت : - چییییییییییییی ؟ نونا داره وضع حمل میكنه ؟ ولی اون كه قرار بود سه هفته دیگه باشه .

با صدای جیغش كیو و یونگ و جونگمین هم سیخ نشستن . هیونگ تلفن رو قطع كرد و با بهت بهشون خیره شد . وقتی تونست حرف بزنه صداش میلرزید : - بچه ی هیون داره سه هفته زودتر دنیا میاد و اونم الان بیمارستانه .

هر چهار تاشون اونقدر شكه بودن كه تا چند لحظه نمیتونستن هیچی بگن . آخر كیوجونگ بود كه قبل از همه از جا پرید و اونم مثل چند لحظه قبل هیونگ جیغ زد : - بچه ی هیون جونگ هیونگ داره دنیا میاد ؟ ای جانمی جان . هووووووووووووورا . عمو شدم .

با جیغ اون بقیه اشون هم بلند شدن و نیششون تا بناگوش باز شد . داشتن از اتاق میدویدن بیرون كه برن بیمارستان كه یه دفعه یونگ سنگ ایستاد . برگشتن طرفش و هیونگ پرسید : - چی شد ؟ چرا نمیای ؟

یونگ سنگ ابرو تو هم كشید : - یه وقت احیاناً الان جشن تو نیست ؟ كجا داری میری ؟ اصلا همه امون داریم كجا میریم ؟ میخواین این همه مهمون رو بذارین و برین بیمارستان ؟

هر سه اشون وا رفتن . حق با یونگ سنگ بود . جونگمین با ناراحتی گفت : - راست میگه . هیچ كدوممون نمیتونیم بریم . اگه ما بریم باید زن هامون رو هم بكشیم با خودمون ببریم چون صورت خوشی نداره اونها رو ول كنیم اینجا بریم . بعدم اگه بخوایم زن هامون رو ببریم مینا ناراحت میشه چون اونوقت تو جمع كسایی كه نمیشناسه تنها میمونه . میگم یه كم بمونیم و بعد اعلام كنیم هیون داره بابا میشه و بعد بریم . اینطوری بهتر نیست ؟

یه كمی فكر كردن . شاید اینطور بهتر بود ولی با این وجود هیونگ كه نمیتونست تا تموم شدن مهمونیش بره كلی ناراحت شد . همگی رفتن به سالن و بعد از یه ساعت و نیم یونگ سنگ شروع كرد به فیلم بازی كردن كه یعنی تازه فهمیدن هیون بیمارستانه و زنش داره وضع حمل میكنه . این رو كه گفتن هر سه اشون دست زن هاشون رو گرفتن و راهی بیمارستان شدن .

..




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات