تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.46
pic

مدت اقامتشون در ژاپن به پایان رسید . همه اشون آماده شدن و برگشتن كره . ماری و جونگمین تازه رسیده بودن به خونه اشون كه تلفن زنگ خورد . سارا بود . ماری چند لحظه باهاش صحبت كرد و بعد رو كرد به جونگمین : - سارا میگه باید بریم خونه ی مشترك . مثل اینكه مادربزرگ خواسته باهامون حرف بزنه .

جونگمین میدونست از بعد از برگشتنشون از آمریكا سارا رفته به خونه ی مشترك و با یونگ سنگ زندگی میكنه چون دیگه كسی اونجا باقی نمونده بود . هیون كه چندین ماه بود رفته بود سر زندگی خودش . كیوجونگ هم در آپارتمان خودش با كاترین زندگی میكرد . خودش و ماری  هم نقل مكان كرده بودن آپارتمانشون . فقط هیونگ باقی مونده بود كه بعد از برگشت از آمریكا اون هم رفته بود خونه ی مادرش و چون همون شب بازگشتشون بود كه خانم كیم قضیه ی نامزدی رو مطرح كرد در این چند روز هیونگ برای تهیه ی مقدمات نامزدی مجبور شده بود همونجا بمونه . وقتی هم از ژاپن برگشتن با مینا رفته بودن خونه ی خودشون . 

كنجكاو بود سونگ مین چی میخواد بگه كه از نوه هاش خواسته خونه ی مشترك جمع بشن . سریع حاضر شد و همراه ماری به سمت خونه ی مشترك حركت كردن . وقتی رسیدن كاترین و كیوجونگ هم تازه رسیده بودن . جونگمین با كنجكاوی به بقیه نگاه كرد ولی به نظر نمیرسید اونها هم بدونن چه خبره . در سكوت كامل نشستن و منتظر شدن .

طولی نكشید كه زنگ به صدا دراومد . از اونجایی كه خونه عملاً دیگه در اختیار یونگ سنگ و سارا بود خود یونگ بلند شد و رفت در رو باز كرد . دقایقی بعد در ورودی باز شد و آماندا صندلی سونگ مین رو به داخل هدایت كرد . به محض ورودش جونگمین بلند شد و ایستاد . این كارش باعث تعجب همه شد . با وجود كارهای سونگ مین عجیب بود كه جونگمین هنوز هم براش احترام قائل شده . همین كارش باعث شد ماری هم بلند بشه . هرچند مایل نبود ولی میخواست حداقل احترام شوهرش رو نگه داره و به سونگ مین ثابت كنه چقدر همدیگه رو دوست دارن .

بقیه همونطور نشسته بودن و داشتن هاج و واج به اقدام جونگمین نگاه میكردن بدون اینكه بدونن قصد جونگمین چیه . درواقع تنها كسی كه در جمع متوجه منظور جونگمین شد  خود سونگ مین بود . اونقدری عمر كرده بود و از خصوصیات برادر مرحومش اطلاع داشت كه بدونه این كار جونگمین نه از سر احترام كه فقط برای تحقیر كردن اونه . اشك در چشمانش جمع شد . قلبش طوری بود انگار یه بار دیگه برادرش طردش كرده باشه و تمام عكس ها و خاطراتش رو سوزونده باشه .

با دیدن حالت صورت سونگ مین و لبخند پرتمسخری كه علناً روی لب های جونگمین نشست تعجب حاضرین صد برابر بیشتر شد . جونگمین به آرومی لب باز كرد و با دستش به جای خالی مقابلش اشاره كرد : -  چرا نمیاید اینجا عمه جان ؟ منتظریم بدونیم چه چیزی افتخار این دیدار غیر منتظره رو نصیب ماها كرده .

اون تمسخر حتی در صداش هم بیداد میكرد . سونگ مین هرگز انتظار همچین چیزی رو نداشت . بیشتر منتظر داد و فریادهای كاترین یا متلك های سرد و بی احساس ماری بود . حتی اگه سارا اقدامی میكرد هم تعجبی نمیكرد ولی جونگمین و این حالت پرتمسخرش داشت داغونش میكرد . اون واقعاً تنها شخص در دنیا بود كه میتونست سونگ مین رو تحقیر كنه و از سر بدبختی مشخص بود خودش هم میدونه كه میتونه .

چاره ی دیگه ای نداشت . اومده بود اینجا كه حرفاش رو بزنه حتی اگه تحقیر میشد میخواست از خودش و كارهایی كه كرده بود دفاع كنه . این یه دادگاه خودخواسته بود كه فكر میكرد میتونه ازش سربلند بیرون بیاد . به آماندا اشاره كرد تا بره و خودش صندلیش رو به طرف جایی كه جونگمین بهش اشاره كرده بود هدایت كرد . حالا درست مقابل جایی بود كه جونگمین و ماری نشسته بودن . سمت راست اونها كیو و كاترین بودن و سمت چپ هم یونگ سنگ و سارا نشسته بودن .

 در اون لحظه به نظر میرسید جونگمین قاضی اون دادگاهه كه سونگ مین درخواست تشكیلش رو كرده بود . كاترین و سارا هم عملاً این موضوع رو پذیرفته بودن و در سكوت منتظر حرفایی بودن كه قرار بود بین اون دو نفر زده بشه . چند لحظه همونطور مستقیم به چشمهای هم خیره شدن تا بالاخره تونست اون سكوت وهم آور بینشون رو بشكنه : - میدونم كارهایی كردم كه از نظر تو و بقیه قابل توجیه نیست ولی میخوام منم حرفام رو بزنم . میخوام شما هم حرفای من رو بشنوید و بعد قضاوت كنید .

جونگمین بی توجه پای راستش رو انداخت روی پای چپش و با بیتفاوتی و سردی به مبلی كه روش نشسته بود تكیه داد : - خودمون میدونیم . ما هم از سر بیكاری اینجا جمع نشدیم . اومدیم بشنویم شما چی میخواید بگید .

یه تحقیر دیگه . شاید شایسته اش بود كه اینطور كوچیك بشه . نفس عمیقی كشید و سعی كرد به یاد بسپاره پسری كه مقابلش نشسته نوه ی برادرشه . درست با همون چهره و همون اخلاق خاصی كه به یاد داشت . همونقدر بی پروا و باهوش كه كسی نتونه فریبش بده یا بخواد با اشك و آه قلبش رو به دست بیاره . خوب به یاد داشت كه برادرش جونگمین چقدر در مقابل كسایی كه بهش صدمه میزدن بیرحم بود . بیرحمی اون رو در مقابل خودش كه مهمترین شخص  زندگی برادرش به حساب میومد رو از یاد نبرده بود . تنبیهات اون واقعاً كمرشكن و داغون كننده بودن و مشخص بود كه این جونگمین دیگه هم دقیقاً نسخه ی پدربزرگشه .

لب باز كرد و چیزهایی كه تو دلش بودن رو به زبون آورد : - نمیخوام زیاد كشش بدم . اون قسمت از زندگی گذشته ام رو كه مربوط به دلایل فرارم از كره و ازدواجم بود رو قبلاً برات گفتم و میدونم كه برای دوستانت هم تعریف كردی . كاری كه در این سالها كردم فقط برای گرفتن انتقام خون پسر و عروس بیگناهم بود . وظیفه ای كه به عهده ی بچه هاشون گذاشتم و اونها فقط وظیفه ی فرزندیشون رو در مقابل والدینشون انجام دادن درست مثل من كه برای نجات خانواده ام از خودم گذشتم . نمیخوام طلب بخشش كنم چون كار اشتباهی نكردم كه بخوام این كار رو بكنم . شاید نوه هام ازم متنفر باشن ولی ...

جونگمین حرفش رو قطع كرد . لحنش به طرز خطرناكی سرد و برنده بود : - ولی برات اهمیت نداره ؟ این چیزیه كه میخوای بگی خانم سونگ مین دیویدسون ؟

سونگ مین واقعاً جا خورد . با ملایمت جواب داد : - شوهر من خیلی ساله مرده جونگمین و من رو در كره فقط با اسم پارك سونگ مین میشناسن .

جونگمین با سردی بیشتری جوابش رو داد : - جداً ؟ و اگه كسی ازتون نسبت خانوادگیتون رو بپرسه جراتش رو دارید خودتون رو به خانواده ی ما نسبت بدید ؟ من كه زیر بارش نمیرم . درست همونطور كه خیلی ساله شوهر شما مرده درست دوبرابر اون زمانه كه اسم شما از شجره نامه ی خانوادگی ما هم خط خورده . پس به چه حق و پشتوانه ای از این اسم خانوادگی استفاده میكنید ؟

نه تنها زبون سونگ مین كه زبون بقیه هم از این همه بیرحمی جونگمین بند اومده بود . حتی یونگ سنگ و كیو جونگ كه سالها بود اون رو میشناختن هرگز این روی چهره ی همیشه شاد و جذاب جونگمین رو به چشم ندیده بودن . بلند شد و رفت مقابل سانگمین و روی زانوهاش نشست و شمرده شمرده شروع كرد به حرف زدن : - شما دلایلتون رو گفتید حالا وقتشه كسی جواب تك تك ادعاهای مسخره و دروغین اتون رو بده .

تمسخر روی لبهاش حالا عمیقتر شده بود : - حقیقت اینه كه اولین باری كه اومدین خونه ی ما و گذشته رو تعریف كردین اصلا نمیتونستم رفتار پدربزرگ رو در قبالتون توجیه كنم ولی حالا میتونم بفهمم . اون دقیقاً میدونست خواهر عزیزش چه افعی خوش خط و خال و احمقیه برای همین هم از فامیل حذفتون كرد . حالا فكر میكنم اون كاملا حق داشته . نگه داشتن روانی مثل تو در خاطره ی فامیل فقط خیانت به خانواده بوده .

برق خشمی چشمانش رو فراگرفت : - ادعای تو اینه كه به خاطر خانواده ات از همه چیز گذشتی . سوال اینه تو واقعاً از چی گذشتی ؟ با یه افسر آمریكایی فرار كردی و آبروی خانواده ات رو بردی . كارت چه فرقی با اینكه معشوقه ی فرماندار نظامی سئول بشی داشت ؟ اگه اون كار رو میكردی حداقل بعد از تموم شدن اون دوران خانواده میتونست بگه تو برای نجات جون اونها این كار رو كردی و چون با یه كره ای بودی مردم هم سریع میبخشیدنت ولی تو چیكار كردی ؟ با یه خارجی اونم آمریكایی فرار كردی . اونم با یه مرد پولدار كه لازم نباشه سختی بكشی . چقدر فداكار بودی واقعاً .

بلند شد و دست هاش رو به اطرافش باز كرد و به كاترین و سارا اشاره كرد : - حالا ادعا میكنی كاری كه نوه هات رو وادار به انجامشون كردی فقط انجام وظیفه اشون در قبال والدینشون بوده . تو خودت هیچ سختی به خودت ندادی ولی برای دو تا مرده این سه تا دختر بیچاره رو وادار به بدترین نوع زندگی كردی كه چی ؟ كه انتقامی كه فقط خودت میخواستی رو برات بگیرن ؟

روی صندلی چرخدار سونگ مین خم شد و دسته هاش رو گرفت . عصبانیتش به اوج رسیده بود : - وقتی بمیری در مقابل اجدادت و پدر و مادرشون چه جوابی داری كه بدی ؟ كدوم پدر و مادری راضی میشن دخترهاشون اینطوری زندگی كنن ؟ تو به چه جراتی یكی رو به افسردگی كشیدی و اون یكی رو وادار كردی یه هرزه بشه و بدتر از اون بهش القا میكردی كه یه بیمار جنسیه ؟ تو اصلا معنی مادری رو میدونی كه ادعای گرفتن خون پسر و عروست رو میكنی ؟ و در مورد من ...

دسته های صندلی رو رها كرد و صاف ایستاد . صورتش سخت شد و صداش رنگ بیتفاوتی گرفت : - ادعا كردی من درست شكل برادرتم ولی قصد داشتی به كشتنم بدی درست با همون ادعای مسخره ات برای انتقام . ماری و كاترین و سارا نوه هات بودن و به قول خودت باید وظیفه ی فرزندیشون رو انجام میدادن ولی من چی ؟ من رو برای چی میخواستی قربانی كنی ؟ لابد منم باید وظیفه ی دامادیم رو انجام میدادم ، نه ؟ تا كجا میخواستی به این دیوونه بازی و حماقتت ادامه بدی ؟ تا وقتی تمام آدمای زنده ی اطرافت رو فدای پسر مرده ی بی ارزشت كنی ؟

یه قدم عقب رفت و حرف آخرش رو زد : - به خیال خودت اومدی اینجا خودت رو تبرئه كنی ولی هیچی تبرئه ات نمیكنم . تو گناه كاری و باید تنبیه بشی . تنبیهی كه من برات در نظر میگیرم ...

ساكت شد . نفس همه در سینه هاشون حبس شده بود . این جونگمین رو هیچ كدومشون نمیشناختن و نمیدونستن چه كاری ممكنه بكنه . نفس عمیقی كشید و با صدای آرومتری ادامه داد : - تنبیهی كه من برات در نظر میگیرم تنهاییه . دیگه در زندگی من جایی نداری و به همسرم هم اجازه نمیدم كاری به كارت داشته باشه . اگه زمانی به هر دلیلی بخواد تو رو ببینه یا باهات حرف بزنه اول باید از من جدا بشه و از خونه ی من بره بیرون . شاید من بزرگ خاندان پارك نباشم ولی حرفم به اندازه كافی برای همه ارزش داره كه وقتی تصمیمم رو راجع بهت اعلام كنم همه ازم پیروی كنن .

برگشت طرف ماری و دستش رو به طرفش دراز كرد : - من دارم میرم عزیزم میای یا میمونی ؟

ماری بلند شد . برای تصمیم گرفتن نیازی به فكر نداشت . تنها كسی كه برای تمام عمر انتخاب میكرد فقط و فقط جونگمین بود . دست جونگمین رو گرفت و باهاش از خونه بیرون رفت . با رفتن اونها كیوجونگ هم از جاش بلند شد و به خشكی رو به كاترین كرد : - تصمیم جونگمین تصمیم من هم هست . اگه میخوای پیش مادربزرگت بمونی لازم نیست همراه من بیای .

كاترین بیتفاوت تر از ماری بلند شد و بازوی كیوجونگ رو گرفت و بوسه ی ملایمی به گونه اش زد : - هر تصمیمی تو بگیری من از همون پیروی میكنم .

با رفتن اونها فقط یونگ سنگ و سارا باقی مونده بودن . سارا با همون نگاه ملایم همیشگی به مادربزرگش خیره بود . یه لحظه دستش به طرف شكمش رفت و سرش رو پایین انداخت . تصمیم گیری براش خیلی سخت بود . یونگ سنگ هم ساكت بود . برخلاف جونگمین و كیوجونگ قصد نداشت دخالت كنه و نظرش رو به سارا تحمیل كنه . سارا چشمهاش رو بست و به تمام روزها و ماه هایی كه در این سال ها گذرونده بود فكر كرد . حق با جونگمین بود . این تنبیه برای مادربزرگش مناسب و حتی زیادی خوب بود .

بلند شد و مصممانه رو به یونگ كرد : - حالم خوب نیست . میخوام استراحت كنم . میتونی كمكم كنی برم اتاقمون ؟ میترسم یه دفعه حالم بد بشه .

یونگ سنگ به خوبی منظورش رو متوجه شد . بلند شد و دستش رو دور شونه اش حلقه كرد و بدون اینكه به سونگ مین نگاه كنه كمكش كرد بره به اتاق . حالا تو سالن فقط سونگ مین باقی مونده بود . همه تركش كرده بودن و دیگه كسی براش باقی نمونده بود . اشك هاش جاری شدن . این بزرگترین شكست زندگیش بود . جونگمین به سادگی دلایلش رو با دلیل و برهان هایی كه هیچ شك و شبهه ای در درستیشون نبود رد كرده بود .

محكوم بودنش روشن و مشخص بود . حتی خود سونگ مین هم نمیتونست انكار كنه حق با جونگمینه . بنابراین محكوم بود طبق رای جونگمین زندگی كنه . زندگی كه به خاطر حماقت های خودش خالی تر و سردتر از همه ی دوران های زندگیش بود .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات