تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.45
pic

هیونگ جون یقه ی كتش رو صاف كرد و برگشت طرف یونگ سنگ كه پشت سرش ایستاده بود : - به نظرت چطور شدم ؟

یونگ سنگ لبخندی زد و انگشت شستش رو براش بلند كرد . هیونگ جون ذوق زده دوباره برگشت طرف آینه : - اینقدر خریدمون یه دفعه ای شد كه اصلا نفهمیدم چی به چی شد . خوبه كه لباسم بد نشده . فقط كنجكاوم مینا امشب چی میخواد بپوشه .

یونگ سنگ ابرو بالا داد : - مگه با هم نرفتین خرید ؟

هیونگ ابرو تو هم كشید : - با هم رفتیم ولی اون نخواست لباس نامزدی برداره . نمیدونم . بهم گفت یه لباس خوب واسه امشب داره . هر چی ازش پرسیدم چطوریه جوابم رو نداد .

چند ضربه به در اتاق خورد و یه خدمتكار در رو باز كرد : - میبخشید مزاحم شدم آقا . مراسم داره شروع میشه و خانم مینا گفتن وقتشه برید دنبالشون تا با هم برید به سالن .

هیونگ جون كه با بقیه ی پسرا اومده بود و برای همین اون هم شناختی از محیط خونه نداشت پرسید : - كسی هست من رو تا اتاق خانم راهنمایی كنه ؟

خدمتكار دستش رو به نشونه ی دعوت به راهنمایی جلوش گرفت و چند قدم قبل از هیونگ جون شروع به رفتن كرد و هیونگ هم دنبالش رفت و یونگ سنگ رو تو اتاق تنها گذاشت . یونگ سنگ كه میدونست سارا منتظرشه برگشت به اتاق خودشون . در رو كه باز كرد سارا آماده منتظرش بود . لباس و آرایشش اونقدر زیبا بود كه یونگ سنگ یه لحظه شكه شد . به زور آب دهانش رو قورت داد و سعی كرد سارا متوجه حال و روزش نشه . رفت طرفش و بازوش رو برای سارا نگه داشت تا اونها هم با هم برن پایین و به بقیه ی مهمون ها ملحق بشن .

..

..

كیوجونگ همونطور كه تند تند موهاش رو سشوار میكشید یه بار دیگه كاترین رو صدا زد . كاترین در حالی كه حوله ی حمومش رو دورش میپیچید از حموم دوید بیرون و رفت طرفش و سشوار رو از دستش كشید بیرون و شروع كرد موهای خودش رو سشوار كشیدن . كیوجونگ با اخم بهش نگاه كرد : - هی داشتم موهام رو سشوار میكشیدم ها .

كاترین با بیتفاوتی محض جوابش رو داد : - واسه تو تقریبا دیگه خشك شده . اگه خودت میتونی درستشون كنی كه هیچی وگرنه یه كم صبر كن تا بیام برات درستش كنم .

كیوجونگ با غرولند رفت طرف كیف لوازم آرایشش و تافت رو برداشت ولی بعد پشیمون شد . برای اون شب دلش میخواست موها و صورتش تا جایی كه میشه طبیعی باشن . گذاشتش سرجاش و رفت طرف كاوری كه روی تخت بود و كت و شلوارش رو از داخلش بیرون آورد . یه بلوز آبی روشن پوشید و كت و شلوارش رو تنش كرد . كارش كه تموم شد رفت سمت جعبه ی كراوات هاش ولی نتونست انتخاب كنه واسه همین كاترین رو صدا زد .

كاترین كه میدونست مشكلش چیه اومد سمتش و سریع یه كراوات بنفش تیره كه خط ها و خال های سفید داشت از داخل جعبه برداشت و خودش شروع كرد به بستن كراواتش . كیوجونگ كه میدید چقدر عجله داره گفت : - لازم نیست اینقدر دستپاچه باشی . هنوز وقت داریم .

كاترین به ساعت اشاره كرد : - آره حتما هم خیلی وقت داریم . ساعت رو دیدی ؟

كیوجونگ از گوشه ی چشم یه نگاه به ساعت كرد و وقتی دید نزدیك هفته برق از سرش پرید : - اوه اوه . چه زود ساعت هفت شد ! فكر كنم تقریباً همه پایین جمع شدن .

كاترین با عصبانیت جواب داد : - به لطف جنابعالی عروس و داماد هم تا 20 دقیقه دیگه میرن به سالن اونوقت من هنوز حتی آرایش هم نكردم چه برسه كه لباس بپوشم .

كیوجونگ یه كم سرش رو خم كرد و پرسید : - مگه میخوای چقدر آرایش كنی ؟ یه آرایش ساده ده دقیقه هم وقت نمیبره . تازه از اونجایی كه من هیچ آرایشی نكردم نمیخوام تو هم چیزی به صورتت بزنی . اینطوری بهتره . تو خودت خیلی خوشگلی پس نیازی نداری خوشگلیت رو زیر كرم پودر و چیزای دیگه مدفون كنی . فقط لباس بپوش بریم .

كاترین با ناباوری بهش خیره شد : - هی كیم كیوجونگ معلومه چی داری میگی ؟ حالا چون تو هیچی به خودت نزدی دلیل نمیشه منم آرایش نكنم .

داشت میرفت سمت میز آرایش كه كیوجونگ بازوش رو گرفت : - كتی میشه یه بارم كه شده باهام بحث نكنی ؟ بذار یه بار منم این حس رو داشته باشم كه مردت هستم . باشه ؟ هوم هوم ؟

حالت صورتش اونقدر بامزه شده بود كه كاترین دلش نیومد بزنه تو ذوقش و به یه لبخند اكتفا كرد : - باشه بابا . اینم واسه خاطر تو ولی فقط همین یه دفعه ها .

كیوجونگ خم شد و سریع بوسیدش : - باشه عزیزم . حالا بیا بریم واسه ات یه لباس خوب انتخاب كنیم . میخوام همه بدونن زن زیبایی كه كنارمه همسرمه .

كاترین بلند خندید . كیم كیوجونگ مسلما خیلی جوگیر بود .

..

..

ماری با ملایمت پودر رو به گونه ی جونگمین زد ولی با وجود این یه كمی ابروهاش تو هم رفت . میدونست هنوزم یه كمی درد داره ولی به اصرار خودش نخواسته بود ماری دیگه اسپری بی حسی به صورتش بزنه . دو روز قبل از سفرشون دندون پزشك روی دندون های جلویی كار كرده بود و دندون جدید براش كاشته بود تا اگه خواست یا نیاز شد حرف بزنه نداشتن دندون حالت صورتش رو به هم نزنه .

آرایش صورتش رو كامل كرد و كمكش كرد لباسش رو بپوشه . به ساعت كه نگاه كرد هنوز نیم ساعت به شروع مراسم مونده بود . با رضایت بلند شد : - خوبه عزیزم دیگه تموم شد . میتونیم بریم .

جونگمین میخواست لبخند بزنه ولی تا لبش یه كم كشیده شد دوباره اخماش رفت تو هم . حدود دو هفته دیگه زمان میبرد تا حالش كامل خوب بشه و بتونه مثل قبل رفتار كنه . از خیر لبخند زدن گذشت و بلند شد و دست ماری رو گرفت و با هم از اتاق خارج شدن تا به سالن برن و درست بیرون از اتاقشون با یونگ سنگ و سارا مواجه شدن كه اونها هم داشتن به سالن میرفتن .

با هم همراه شدن تا با هم برن . از جلوی اتاق كیوجونگ كه میگذشتن صداش رو شنیدن كه بلند كاترین رو صدا زد تا آماده بشه . هر چهار نفر یه لحظه ایستادن و با تعجب به هم نگاه كردن . كاترین تو اتاق كیوجونگ چیكار میكرد ؟ یونگ سنگ لبخند مسخره ای زد و زمزمه كرد : - باید به این هیونگ جون تبریك بگیم . انگار موضوع ازدواجش باعث شد این دو تا بازم به هم برگردن . جای خوشوقتیه . بهتره دیگه بریم .

سارا و ماری هم خوشحال از اینكه كاترین بالاخره از خر شیطون پایین اومده بازوی همسراشون رو گرفتن و راه افتادن تا قبل از شروع مراسم در سالن باشن .

..

..

هیون جونگ همونطور كه بازوش رو دور كمر نارا حلقه كرده بود و كمكش میكرد به سمت میزی كه براشون در نظر گرفته شده بود بره با سر به سلام ها و ادای احترام های كسایی كه میشناختشون جواب میداد . به میز كه رسیدن صندلی رو عقب كشید تا نارا بشینه . خودش هم نشست و با دقت به اطرافش نگاه كرد : - پس این پسرا چی شدن ؟ مراسم چند دقیقه ی دیگه شروع میشه ولی هنوز ازشون خبری نیست . نكنه دیر كنن ؟

نارا آروم خندید : - تا كی میخوای نگران اونا باشی عزیزم ؟ همه اشون دیگه واسه خودشون مرد شدن و ازدواج كردن .

هیون جونگ آه كشید : - این موجوداتی كه من میشناسم نوه دار هم كه بشن باز لازمه یكی دائم چشمش روشون باشه تا خرابكاری نكنن .

نارا دستش رو گذاشت زیر چونه اش و با خنده پرسید : - خودت چی ؟ خودت مثل اونا نیستی ؟

هیون هم خندید : - چرا اتفاقاً . برای همینم چشم تو همیشه روی منه تا خرابكاری نكنم دیگه .

همونطور كه با هم میگفتن و میخندیدن نگاهشون به یونگ سنگ و جونگمین افتاد كه همراه سارا و ماری وارد شدن و مستقیم به سمت میزی رفتن كه هیون و نارا سرش نشسته بودن . همینكه رسیدن یونگ و جونگمین همزمان صندلی ها رو واسه همسراشون عقب كشیدن تا اونها هم كنار نارا بشینن . وقتی همه اشون نشستن هیون جونگ با كنجكاوی از یونگ پرسید : - كیوجونگ چی شد ؟ اونم با خودتون میاوردین .

یونگ سنگ لبخند مزورانه ای زد : - اون یه كم سرش شلوغ بود واسه همین دیر آماده شد . چند دقیقه دیگه خودش میاد .

هیون جونگ چشمهاش رو ریز كرد : - سرش شلوغ بود ؟ مگه داشت چیكار میكرد ؟

رگ شیطنت جونگمین گل كرد : - اون موقعی كه ما از در اتاقش رد شدیم شنیدیم كه داشت آماده میشد ولی تا قبل از اون احتمالاً داشت یه كارهای دیگه میكرد .

ماری به شدت سرخ شد و بهش سقلمه زد . هیون جونگ با گیجی بهش خیره شد : - مثل بچه ی آدم حرف بزن ببینم چی داری میگی .

نارا كه صورت سرخ شده ی ماری و تلاش سارا رو واسه بی تفاوت نشون دادن خودش و البته لبخند شیطنت بار یونگ سنگ رو دید فهمید اوضاع از چه قراره و اونم لبخند زد : - اوه . پس كیوجونگ و كاترین بالاخره با هم آشتی كردن . یادم باشه به كیوجونگ تبریك بگم .

اونقدر غرق حرف زدن بودن كه متوجه اومدن كیو و كاترین نشدن : - ممنون نونا . تو خیلی لطف داری .

هر شش نفر برگشتن نگاهشون كردن . با تمام تلاش كیوجونگ برای مخفی كردن خوشحالیش بازم از صورتش و نیش تا بناگوش بازش معلوم بود چه خبره . هیون جونگ منتظر شد و وقتی كیوجونگ كنارش نشست با لبخند طوری كه فقط اون بشنوه زمزمه كرد : - تبریك میگم . خوبه كه كیوجونگ امون برگشت . البته فكر نكنم كاترین اونقدرها هم خوشحال بشه . زیاد كه اذیتش نكردی ؟

كیوجونگ فقط خندید و شونه بالا انداخت . با پخش آهنگ همه ساكت شدن . این آهنگ نشونه ی این بود كه هیونگ جون و مینا دارن وارد سالن میشن .

..

..

هیونگ جون وارد اتاقی شد كه خدمتكار جلوش ایستاده بود و بهش اشاره كرد كه مینا در اون اتاقه . به محض ورودش چشمهاش نزدیك بود از كاسه بیرون بزنه . لباسی كه مینا پوشیده بود ...

همونطور سرجاش میخكوب شده بود و داشت نگاهش میكرد . مینا برگشت طرفش و لبخند زد : - نظرت چیه عزیزم ؟ بهم میاد مگه نه ؟ این لباس نامزدی مادرم بوده . همیشه دلم میخواست این لباس رو شب نامزدی خودم بپوشم .

هیونگ جون نمیدونست چی بگه . هیچوقت انتظارش رو نداشت شب نامزدیش همسرش همچین لباسی به تن كنه . زیبایی لباس بحثی نداشت ولی اون رنگ قرمز تند یه جورایی واسه اش عجیب و نامتعارف بود . هرچند میدونست در ژاپن رنگ قرمز نشونه ی سعادتمند شدنه ولی بازم هضمش یه كمی سخت بود . تو دلش با خودش گفت وقتی ازدواجت اینقدر عجیب غریب و یه دفعه ایه نباید دیگه از این چیزا تعجب كنی .

با خونسردی بازوش رو واسه مینا نگه داشت تا برن . هر چی كه بود مینا خیلی خوشگل شده بود و این تنها چیزی بود كه واسه اش اهمیت داشت . وقتی وارد سالن شدن میتونست نگاه متعجب تقریباً تمام مهمون ها رو ببینه به غیر از كسایی كه ژاپنی بودن و به این چیزها عادت داشتن . بعد از خوش و بش با مهمونها رفتن روی سن و حلقه ها رو به انگشت هم كردن . وقتی كیك رو بریدن اول چرخیدن سمت خانم كیم و بهش ادای احترام كردن و بعد برگشتن طرف پدر و مادر مینا و یه بار هم جلوی اونها خم شدن .

رئیس چانگ با خوشحالی به طرفشون رفت و بعد از بغل كردن دختر و داماد مشهورش براشون آرزوی خوشبختی كرد . خانم كیم هم رفت جلو و یه سرویس گرون قیمت از الماس به عروسش تقدیم كرد و اون هم براشون آرزوی مؤفقیت كرد . از اونجایی كه یه سری از مهمونها مثل اعضای دابل اس از كره به اونجا اومده بودن قرار بر این شده بود تا به مدت دو روز مهمون خانواده ی چانگ باشن و بعد به كشورشون برگردن .

همینكه مهمونی تموم شد طبق رسوم ژاپنی به هیونگ و مینا اجازه داده نشد با كسی حرف بزنن و اونها رو با همراهی چند نفر زن جوان به اتاقشون فرستادن . ( حالا فكر نكنید واقعا همچین چیزی تو ژاپن هست ها . من این رو از خودم نوشتم تا حال و هوای داستان یه كم خاص بشه .)

از اونجایی كه مهمونهای باقی مونده كاری نداشتن انجام بدن برگشتن به اتاق هاشون تا استراحت كنن . به هرحال اون شب متعلق به هیونگ و مینا بود نه اونها .

..

هیونگ جون با خستگی كتش رو از تنش درآورد و برگشت به طرف مینا كه جلوی میز آرایش نشسته بود و درگیر باز كردن جواهرات سنگینش بود . رفت طرفش و با ملایمت سنجاقهای لای موهاش رو بیرون كشید و روی میز گذاشت . مینا با قدردانی از آینه بهش نگاه میكرد . هیونگ جون خم شد و به نرمی گردنش رو بوسید و نجوا كرد : - میخوای كمكت كنم لباست رو دربیاری ؟ به نظر سنگین میرسه .

مینا كه به خوبی منظورش رو متوجه بود كمی سرش رو پایین انداخت و انگشت هاش رو به هم میپیچید . این نامزدی ناگهانی براش یه جوری بود . هرچند هیونگ جون باهاش خوب برخورد كرده بود و نخواسته بود با بهم زدن همه چیز اسم مینا و خانواده اش رو خراب كنه ولی قبول كردن واقعی هیونگ به عنوان شوهر هنوز هم براش ثقیل بود .

هیونگ كه تردیدش رو دید با خودش فكر كرد شاید بهتر بود یه كم بهش وقت میداد تا با هم بیشتر آشنا بشن ولی حالا دیگه گذشته بود . برای اون لحظه تنها كاری كه میتونست بكنه صرف نظر كردن از داشتن رابطه ی جسمانی بود . میخواست همین رو به مینا بگه اما نظرش عوض شد . چه همون وقت چه بعداً تفاوت چندانی نمیكرد . شاید حتی بهتر هم میبود . اینطوری مینا مجبور میشد به چشم یه شوهر بهش نگاه كنه و خودش هم زودتر ماری رو فراموش میكرد و زودتر به مینا دل میبست .

وقت رو تلف نكرد . زیپ لباس رو براش پایین كشید و بوسه ی دیگه ای به گردنش زد . مینا منظورش رو میدونست . سعی كرد به خودش مسلط بشه و وقتی هیونگ بلندش كرد و به طرف تخت برد فقط باهاش همراهی كرد . حالا كه نامزدی رو قبول كرده بود بایستی پای همه چیز می ایستاد . دلش میخواست بهترین رو برای هیونگ جون انجام بده و انجامش داد . اون همسر كیم هیونگ جون شد .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات