تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.43
pic

در خونه كه باز شد هیونگ همچنان تو سالن جلوی تلویزیون نشسته بود و چشماش بسته بودن . كی بوم همون لحظه ای كه مادرشون حرفش رو زده بود ترجیح داده بود از خونه بره بیرون . دلش نمیخواست وقتی مادر برمیگشت اونجا باشه و حرفاشون رو بشنوه . خانم كیم رفت تو سالن و مقابل هیونگ جون نشست و لبخند زد : - میبینم كه اینجا نشستی . فكر كنم خودت مصاحبه ی مطبوعاتی رو دیدی .

هیونگ حتی چشماش رو باز نكرد : - دیدم ولی هیچی از مزخرفاتتون سرم نشد .

خانم كیم حس كرد خون تو رگ هاش منجمد شد . لحن هیونگ جون اونقدر سرد بود كه هیچوقت تو زندگیش یادش نمیومد پسرش باهاش اونطوری حرف زده باشه . به آرومی گفت : - فكر كردم خوشحال میشی .

تنها اون لحظه بود كه هیونگ جون چشمهاش رو باز كرد . نگاهش حتی از صداش هم سردتر بود . پوزخند زد و یه كمی خم شد و دست هاش رو به هم قلاب كرد : - از چی باید خوشحال بشم ؟ از اینكه من رو مسخره ی دست همه كردین و گفتین میخوام با یه دورگه ی كثیف نامزد بشم ؟

بدن خانم كیم شروع كرد به لرزیدن . هیونگ دقیقاً داشت حرفای خودش رو بهش برمیگردوند وقتی با ازدواج اون و ماری مخالفت كرده بود . اون روز دقیقاً همین كلمه رو برای ماری به كار برده بود و گفته بود هرگز اجازه نمیده پسرش با یه دورگه ی كثیف ازدواج كنه . اون روز اونقدر عصبانی بود كه هرگز فكرش رو نمیكرد حرفاش تا این حد هیونگ رو ناراحت كرده باشه . حرفی به ذهنش نمیرسید برای توجیه خودش بزنه چون هیونگ جون كاملاً حق داشت . اگه ماری یه دورگه ی كره ای آمریكایی بود در مقابل مینا حتی دورگه هم نبود چون پدربزرگ و مادربزرگ مادریش تایوانی بودن و مینا عملا یه سه رگه ی كره ای ژاپنی تایوانی بود .

هیونگ دقیقاً میدونست مادرش رو در چه بن بستی قرار داده . پوزخندش عمیقتر شد : - هرگز فكر نمیكردم مادرم زنی باشه كه بهم دروغ بگه . شما همون كسی بودین كه تمام زندگی گوش من و كی بوم رو با مزخرفاتتون راجع به عشق پر كردین و گفتین هیچی تو دنیا مهمتر و زیباتر از عشق نیست ولی وقتی نوبت عمل كردن به حرفاتون رسید ماری رو پس زدین چون نابینا بود و من رو در مؤقعیتی قرار دادین كه میدونید حالا چه بخوام چه نخوام مجبورم مینا رو بپذیرم . هیچ براتون مهم نبود عاشق ماری بودم ولی به مینا حتی به اندازه ی یه دوست معمولی هم علاقه ندارم . فكر كنم اینكه پدرش شریك تجاریتونه هم خیلی تو این تصمیمتون تأثیر داشته مگه نه ؟ خیلی راحت پسرتون رو فروختین . میدونید الان چه حسی دارم ؟

از جاش بلند شد : - دلم میخواست ازتون متنفر باشم ولی تنها حسی كه دارم اینه كه دلم میخواد بمیرم تا هم شما راحت بشید هم خودم . ای كاش تو آمریكا مرده بودم . حداقل مجبور نبودم هم خودم رنج بكشم هم باعث رنج كشیدن یه آدم دیگه بشم . شما خجالتم میدید مادر وقتی فكرش رو میكنم مینا مجبوره كنار مردی باشه كه قلبش مال زن دیگه ایه .

با ناراحتی به طرف اتاقش رفت و در رو محكم پشت سرش به هم كوبید . خانم كیم حس میكرد قلبش درد میكنه . وقتی با هیونگ حرف زده بود و اون نظرش رو راجع به مینا گفته بود خیلی سریع دست به كار شده بود تا به خیال خودش یه كاری كنه فكر ماری از سر پسرش بره و زندگیش سر و سامون پیدا كنه . اولین كاری كه كرده بود به پدر مینا زنگ زده بود و راجع به فكرش با اون حرف زده بود و گفته بود مایله مینا عروسش باشه . پدر مینا كه خانم كیم رو به خوبی میشناخت و از خداش بود دخترش شوهری به شهرت و موفقیت هیونگ جون داشته باشه بدون اینكه بدونه خانم كیم داره فقط از طرف خودش حرف میزنه قبول كرده بود .

اونها قرارشون رو هم گذاشتن كه خانم كیم تو مصاحبه این موضوع رو عنوان كنه و بعد برای رسمی كردن همه چیز خانم كیم و هیونگ به ژاپن برن و مراسم نامزدی رو هم در خونه ی پدری مینا برگزار كنن . خانم كیم حتی فكر اینجا رو هم نكرده بود كه هیونگ جون چه عكس العملی ممكنه نشون بده . هیونگ همیشه در مقابل اون كوتاه اومده بود و هر كاری رو كه گفته بود انجام داده بود . حتی سر مسئله ی ماری هم هیچ كاری نكرده بود تا بتونه رضایت اون رو جلب كنه و بعد دست به كار بشه و همین موضوع باعث شده بود جونگمین بتونه زودتر به خواستگاری ماری بره و اون رو به دست بیاره . وقتی خبر نامزدی جونگمین و ماری رو شنیده بود خیلی خوشحال شده بود ولی حالا داشت فكر میكرد كار درستی كرده ؟

با آشفتگی از جاش بلند شد و به اتاقش رفت . روی تختش نشست و به عكس دو نفره ی ازدواجش خیره شد . پدر هیونگ و كی بوم درست بعد از تولد كی بوم اونها رو ول كرده بود و رفته بود . اون موقع ها وضعیتشون خیلی بد بود . اون زن جوونی بود با دو تا بچه و یه كم پس انداز كه نمیدونست چیكار باید بكنه ولی نمیخواست كم بیاره . میخواست بهترین چیزها رو در دنیا به فرزندانش بده . بنابراین با یه ریسك بزرگ تمام پولی كه واسه اش مونده بود سرمایه گذاری كرد و شروع كرد به تجارت و با توجه به هوش سرشارش به مؤفقیت بزرگی رسید و در عرض ده سال تونست در تجارت به چنان مقامی دست پیدا كنه كه برای هر كسی افتخار بود با این زن كار كنه .

آهی كشید . به تمام شب بیداری ها و حرص و جوش زدن هاش فكر كرد كه همه اش برای خاطر پسرانش بود . همیشه اونها رو به بهترین مدارس فرستاده بود و بهترین لباس ها و غذاها رو واسه اشون تهیه كرده بود تا كمبود هیچی رو حس نكنن و تمام اینها باعث شده بود این حق رو به خودش بده كه واسه ی زندگیشون هر جوری كه خودش مایله تصمیم بگیره . از پنجره به آسمون شب خیره شد . انگار اشتباه كرده بود . هرچقدر كه مادر خوبی بود و هرچقدر كه برای فرزندانش تلاش كرده بود حالا میدونست اختیار یه چیز رو نداره . اون اختیار قلب بچه هاش رو نداشت تا برای عاشق شدن یا نشدنشون تصمیم بگیره . حتی اگه حق با اون بود و انتخابش درست بود باز هم حقش رو نداشت .

بلند شد به طرف اتاق پسرش رفت و در زد . با اینكه هیونگ جواب نداد ولی در اتاق رو باز كرد و رفت داخل . هیونگ جون روی تختش نشسته بود و سرش پایین بود . رفت روبروش ایستاد و با ملایمت گفت : - من رو ببخش پسرم . فكر میكردم دارم بهترین رو برات انجام میدم . مثل تمام زندگیتون فقط بهترین رو واسه تو و كی بوم میخواستم اونقدر كه یادم رفت بهترین واسه شما همون چیزیه كه قلبتون میخواد .

هیونگ هیچ جوابی بهش نداد . بالاخره اشك هاش جاری شدن . با خودش فكر كرد پدر و مادر بودن چه كار سختیه ولی برای اون تمام زندگیش به اندازه ی فرزندانش اهمیتی نداشت . روی زانو خم شد و جلوی هیونگ زانو زد و سرش رو پایین انداخت . در اون لحظه داشت تمام غرورش رو واسه پسرش قربانی میكرد : - عصبانی باش ولی باهام سرد نباش هیونگ جون . مادرت رو ببخش .

هیونگ جون مثل برق گرفته ها از جاش پرید . مادرش جلوش زانو زده بود و داشت ازش طلب بخشش میكرد . حس كرد قلبش مثل یه بلور شیشه ای كه روی زمین افتاده باشه در اون لحظه چند تیكه شد . حتی وقتی جونگمین با نامردی عشقش رو ازش دزدید هم همچین حسی نداشت كه الان از دیدن این حالت مادرش داشت . با التهاب داد زد : - این كار رو نكن مادر . بلند شو .

اما مادرش حتی یه ذره هم تكون نخورد . سرش همچنان پایین بود و داشت گریه میكرد . هیونگ جون هم جلوش روی زمین نشست و اشك هاش جاری شد . هرگز دلش نمیخواست شكستن مادرش رو ببینه . دستش رو گذاشت روی شونه های مادرش و با التماس تكرار كرد : - خواهش میكنم مادر . اینطوری نكن . تحملش رو ندارم .

وقتی مادرش سرش رو بلند كرد تو چشمهاش فقط دلشكستگی بود . خوب میدونست مادرش همه كاری واسه اش میكنه . با خودش فكر كرد یعنی یه زن مثل ماری ارزشش رو داشته به خاطرش مادر خودش رو تحقیر كنه . زنی كه به دنیا آورده بودش و با شیر خودش بهش زندگی داده بود و تمام زندگیش رو واسه راحتی اون فدا كرده بود تا هرگز طعم سختی رو نكشه . حتی بیشتر از قبل از خودش بدش اومد . به خودش لعنت كرد كه هنوز داره به خاطر زنی كه مال بهترین دوستشه زندگی رو به خودش و اطرافیانش زهر میكنه . شونه های مادرش رو كه بین دستهاش بود به جلو كشید و مادرش رو بغل كرد و سرش رو كنار سر مادرش گذاشت و با بغض ادامه داد : - ببخشید مادر . پسر بی خاصیتت رو ببخش . من معذرت میخوام .

گریه ی مادرش حالا تبدیل به هق هق شده بود . هیونگ كه بغلش كرده بود هم بغضش شكست و با صدای بلند گریه میكرد . كی بوم كه از وقتی مادرشون رفته بود تو اتاق هیونگ جون پشت در ایستاده بود و داشت نگاهشون میكرد هم به گریه افتاده بود و نمیتونست خودش رو كنترل كنه . چند لحظه بعد خانم كیم خودش رو از بغل هیونگ بیرون كشید و همونطور كه گریه میكرد لبخند زد و دستش رو روی صورت هیونگ جون كشید : - آیگو . نگاهش كن . وقتی گریه میكنه چه زشت میشه . الان باید ازت فیلم بگیرم بذارم تو اینترنت . فكر كنم طرفدارات این قیافه ات رو ببینن همه از فردا ولت كنن .

هیونگ جون هم بین گریه خندید و سرش رو انداخت پایین و با صدای ضعیفی گفت : - اهه . مامان !

خانم كیم دیگه بلند خندید : - فدای مامان گفتن پسرم بشم . خیلی وقته اینطوری صدام نكرده بودی . یاد بچگیهات افتادم .

اشكهای خودش رو هم پاك كرد و از جاش بلند شد و لبخندش محو شد : - با پدر مینا تماس میگیرم و همه چیز رو كنسل میكنم . یه برنامه ام ترتیب میدم كه حرفام رو پس بگیرم . نهایتش اینه كه پدر مینا روابطش رو باهام بهم میزنه اما هیچ مهم نیست .

داشت میرفت طرف در خروجی كه هیونگ صداش زد : - صبر كن مامان . نمیخواد كاری بكنی .

سرش رو چرخوند و به هیونگ جون كه هنوز روی زمین پای تختش نشسته بود نگاه كرد . هیونگ جون ادامه داد : - به هرحال كاریه كه شده . مینا دختر خوبیه . میخوام شانسم رو باهاش امتحان كنم . اگه نتونستیم با هم خوب باشیم نامزدی رو به هم میزنیم ولی برای الان میخوام یه كار درست انجام بدم . اگه برید بگید من از اول هم مینا رو نمیخواستم فقط برای من و شما و پدرش بد نمیشه . واسه اون از همه بدتر میشه . تو این مدت مینا خیلی باهام مهربون بوده و نمیخوام شخصیتش واسه خاطر من بشكنه .

بلند شد ایستاد : - نامزدی رو واسه كی زمان بندی كردین ؟

خانم كیم هنوز یه كمی مردد بود : - زمان خاصی رو در نظر نگرفتیم . فقط قرار گذاشتیم به محض روبراه شدن اوضاع بریم ژاپن تا مراسم نامزدی طبق سنت خانوادگی خانواده ی چانگ در منزل پدری مینا برگزار بشه .

هیونگ یه كمی فكر كرد و بعد سرش رو بلند كرد : - آخر این هفته باهاشون قرار بذارید . به خاطر اتفاقاتی كه افتاده تا ده روز آینده در مرخصی هستیم بنابراین فرصتی بهتر از الان در دسترس نیست كه همه ی اعضای گروه هم كاری ندارن . اینطوری بقیه هم میتونن بیان و در مراسم نامزدی شركت كنن . حالا برید استراحت كنید مادر و ببخشید كه اینطوری شد .

خانم كیم سرش رو تكون داد و رفت بیرون . كی بوم هنوز پشت در اتاق ایستاده بود و داشت گریه میكرد . مادرش با دیدن اون لبخند زد : - صد بار بهت نگفتم پشت در اتاق هیچكس گوش واینستا پسره ی شیطون ؟ بدو برو تو اتاقت تا تنبیهت نكردم .

كی بوم یه آن مادرش رو بغل كرد و سفت نگهش داشت . بعد برگشت و رفت به طرف اتاقش . دم در اتاقش ایستاد و یه لحظه سرش رو برگردوند و با خنده گفت : - مادر اگه یه زمانی خواستی بدون اجازه واسه منم زن بگیری راحت باش من مخالفتی ندارم . فقط باید مثل زن داداش خوشگل و پولدار و همه فن حریف باشه ها .

و قبل از اینكه مادرش بتونه جوابی بهش بده پرید تو اتاقش و در اتاق رو بست . خانم كیم با افسوس سری تكون داد و رفت به اتاق خودش . روی تخت نشست و یه بار دیگه به تاریكی شب نگاه كرد و این بار از ته قلبش لبخند زد و دست هاش رو بهم قلاب كرد و آروم گفت : - خدایا ازت به خاطر تمام چیزهایی كه بهم دادی ممنونم و سپاسگذارم كه بهترین فرزندان دنیا رو به من عنایت كردی .

..

..

مینا هنوز مات و مبهوت بود . وقتی حرفای مادر هیونگ رو در تلویزیون شنید اونقدر شكه شد كه نمیتونست هیچ حركتی بكنه . حساب زمان از دستش در رفته بود و نفهمید چند ساعته همونطور اونجا نشسته . با صدای تلفن همراهش به خودش اومد . مادرش بود . دكمه ی وصل رو زد و گوشی رو گذاشت دم گوشش . حتی قبل از اینكه بتونه سلام كنه صدای خنده ی مادرش گوشش رو پُر كرد : - سلام دختر نازنینم . میدونی چی شده ؟

مینا به سختی تونست جواب بده : - سلام مادر . تو تلویزیون دیدم ولی هیچ نمیفهمم . این چه معنایی داره ؟

این بار صدای پدرش رو شنید . معلوم بود گوشی رو از همسرش گرفته . با شادی غیر قابل وصفی گفت : - همون كه شنیدی . خانم كیم امروز عصر باهام تماس گرفت و تمام مدت داشت ازت تعریف و تمجید میكرد . بهم گفت میخواد تو عروسش باشی و منم قبول كردم . هیچوقت فكر نمیكردم بخوای با پسری مثل كیم هیونگ جون ازدواج كنی . میدونستم طرفدارش هستی ولی نمیدونستم با هم آشنا هم هستید . تبریك میگم دخترم . انتخاب مناسبی كردی . من هیونگ جون رو چند باری تو جشن های خانم كیم دیدم . خیلی پسر خوب و معقولیه و از اون پسرائیه كه حاضره واسه خانواده اش همه كاری بكنه . مباركت باشه عزیزم .

مینا زبونش از كار افتاده بود . مغزش خالی شده بود و حرفای پدرش رو نمیتونست بفهمه . چطوری همچین اتفاقی افتاده بود ؟ حتی نفهمید حرفاشون كی تموم شد و تماس رو قطع كرد . به محض قطع تماس گوشیش دوباره زنگ خورد . این بار حتی به اسم تماس گیرنده نگاه هم نكرد و فقط جواب داد . هیونگ جون بود . با لكنت سلام كرد ولی هیونگ فقط گفت پشت در سوئیتشه . بلند شد و رفت در رو باز كرد . هیونگ جون با یه دسته گل روبروش ایستاده بود .

كنار رفت تا هیونگ بیاد تو . هیونگ جون اولین كاری كه كرد دسته گل رو گرفت سمتش و خیلی كوتاه گفت : - این برای معذرت خواهی اتفاقی كه افتاد .

مینا دسته گل رو گرفت و تعارفش كرد بره بشینه ولی هیونگ همچنان ایستاده بود و سرش پایین بود : - به خاطر همه چیز متأسفم . مادرم بدون هماهنگی با من همه ی این كارها رو كرد . با والدینت حرفاش رو زد و بعدم جلوی تمام دنیا تصمیمش رو اعلام كرد .

مینا سرش رو تكون داد . با اینكه میدونست در چه مؤقعیتی قرار گرفته ولی نمیتونست خودش رو به هیونگ جون تحمیل كنه واسه همین گفت : - اشكالی نداره . من با پدر و مادرم حرف میزنم و بهشون میگم همه ی اینا یه سوءتفاهم بیشتر نیست . لازم نیست خودت رو ناراحت كنی . بهتره بری فقط استراحت كنی تا حالت خوب بشه .

هیونگ جون سرش رو بلند كرد و مستقیم به چشمهاش نگاه كرد : - من رو دوست نداری مینا ؟

مینا شكه شد . تا حالا هیچكس همچین سوالی ازش نپرسیده بود . با مِن مِن جواب داد : - من .. منظورت رو .. نمیفهمم .

هیونگ فاصله اشون رو كم كرد و كامل روی صورتش خم شد : - پرسیدم دوستم نداری ؟ كجای این غیر قابل فهمه ؟ یه سوال ساده ست . تو گفتی طرفدارم هستی ولی تجربه ی من نشون میده وقتی دو نفر مثل ما اینطوری كنار هم قرار میگیرن نمیتونن به هم بی احساس باشن . حداقل من كه نیستم . دارم میپرسم تو هم دوستم داری یا نه . انتظار ندارم عاشقم باشی چون خیلی مسخره ست ولی دلم میخواد تو هم دوستم داشته باشی . جوابم رو بده .

مینا یه كمی دستپاچه شد : - من واقعاً نمیفهمم این چه ربطی به موضوع داره . این كه من دوستت دارم یا نه مهم نیست .

هیونگ دستش رو گذاشت پشت كمر مینا و اون رو كشید تو بغلش و با جدیت گفت : - اتفاقاً خیلی هم مهمه . باید بدونی من نمیخوام زیر حرفای مادرم بزنم و هیچی رو كنسل نمیكنم . آخر این هفته قراره من و دوستانم بریم ژاپن خونه ی شما و قراره مراسم نامزدیمون طبق برنامه برگزار بشه . اگه دوستم نداشته باشی خیلی واسه ات سخت میشه چون قراره از همون شب بیای پیش من زندگی كنی و همسرم باشی . حالا دوستم داری یا نه ؟

قلب مینا طوری میزد كه حس میكرد الانه كه از هم متلاشی بشه . هیونگ جون عملاً داشت میگفت دوستش داره و میخواد باهاش ازدواج كنه . این بیشتر از حد دركش بود . خودش هم خوب میدونست خیلی هیونگ رو دوست داره . شاید به قول هیونگ جون این عشق نبود ولی همون چیزی بود كه هیونگ ازش میخواست . بدون كنترل سرش رو تكون داد و زمزمه كرد : - آره . منم دوستت دارم .

هیونگ جون یه لحظه نگاهش كرد و بعد سرش رو خم كرد و عمیق و ملایم لبهاش رو بوسید . وقتی سرش رو عقب كشید لبخند روی لبهاش بود : - ببخشید اینطوری بوسیدمت . قول میدم برای بقیه اش صبر كنم تا شب نامزدیمون . دیگه میرم . شب بخیر عزیزم . خوب بخوابی .

با قدم های بلند به طرف در رفت و از سوئیت مینا خارج شد . مینا هنوز دستش روی لبش بود و باورش نمیشد كسی كه اون رو بوسیده كیم هیونگ جون بوده و قراره همین هفته باهاش نامزد بشه . این رو حتی تو خواب هم نمیدید . روی كاناپه نشست و لبخند زد . چرا گاهی زندگی چیزایی بهت میده كه هیچوقت انتظارشون رو نداری ؟

..

..

هیونگ جون كنار رودخونه ایستاده بود و به آبهای تیره اش خیره شده بود . دستش رو تو جیب داخلی كتش كرد و عكسی رو ازش بیرون كشید . به صورت بی نقص ماری خیره شد و بعد عكس رو ریز ریز كرد . دستش رو باز كرد و اجازه داد باد تیكه های عكس رو از بین انگشتهاش بدزده و داخل رودخونه بریزه . همونطور كه به تیكه های عكس كه روی آب تاب میخوردن نگاه میكرد دستش رو گذاشت روی قلبش : - وقتشه كه فراموشت كنم . تو مال من نیستی و هیچوقت هم نمیشی پس دست و پا زدن به خاطرت هیچ فایده ای واسه ام نداره . اینطوری فقط منم كه رنج میكشم . به جای عذاب دادن خودم كاری میكنم تو و جونگمین حسرت زندگیم رو بخورین . مینا ارزشش رو داره كه به خاطرش تلاش كنم عوض بشم . بهتون نشون میدم زندگی كردن یعنی چی .

برگشت سوار ماشینش شد و رفت خونه . اون شب بعد از مدتها با خیال راحت خوابید .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات