تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.42
pic

وقتی وارد دفتر فرمانده شد بقیه قبل از اون اومده بودن . با توجه به جاهایی كه نشسته بودن میتونست تشخیص بده احتمالاً كاترین خیلی قبل از بقیه اومده چون بقیه طوری نشسته بودن كه تنها جای خالی اتاق درست كنار كاترین بود . لبخند محوی زد . بچه ها با وجود دونستن اخلاق كاترین بازم داشتن سعی میكردن هرجور شده كمكش كنن . دوستیشون قابل ستایش بود .

رفت كنار كاترین نشست و منتظر شد ببینه فرمانده چیكارشون داره . جیمی بعد از نشستن كیوجونگ مستقیم رفت سر اصل مطلب : - باید بهتون تبریك بگم . تلاش های شما و فرانك بالاخره نتیجه داد و تمام افراد فاسدی كه تو كار خلاف بودن و باعث مرگ پدر شما شدن دستگیر شدن . حالا شما میتونید بدون وحشت برگردید سر زندگی طبیعی خودتون ولی باید یه خبر بد هم بهتون بدم .

همه منتظر بودن ببینن چی میخواد بگه . جیمی كمی با انگشتانش بازی كرد . نمیدونست چطوری باید این خبر رو به دخترا بده : - حقیقت اینه كه كل اموال پدری شما در آمریكا امروز صبح توسط دولت مصادره شد . اونها قصد دارن مبلغی بابت مصادره اموال بهتون بپردازن و بعدش شما برای همیشه از آمریكا اخراج میشید و حق بازگشت به این كشور رو ندارید مگه به عنوان توریست و حتی اون موقع هم به شدت تحت كنترل خواهید بود و برای بیشتر از یه هفته بهتون اجازه ی اقامت در كشور رو نخواهند داد . هرچند نباید زیاد مهم باشه . مادربزرگتون قبل از این اكثر اموال خانوادگیتون رو فروخته و به كره انتقال داده بود واسه همین چیز زیادی گیر دولت آمریكا نیومد و واسه همون مقدار هم باید كلی پول به شما بده تا براش مشكلی پیش نیاد .

حرفش كه تموم شد سارا با بیتفاوتی جواب داد : - اونقدرها خبر بدی نبود . به هرحال ما هم قصد نداشتیم هیچوقت برگردیم اینجا . ماری كه نامزد كرده و من هم به زودی ازدواج خواهم كرد . كاترین هم به نیابت از ما قراره كمپانیمون رو اداره كنه . پس دلیلی واسه برگشت نداریم . كلش همین بود ؟

جیمی لبخند زد : - خوب نه . كلش همین نبود . بزرگترین خبر باقی مونده . از اونجایی كه حال آقای كیم هیونگ جون بهتره به محض اینكه آقای پارك هم بهتر بشن شما میتونید از اینجا برید . البته اگه مایل باشید میتونید همین امشب یا فردا هم برید . فرانك میتونه ترتیب انتقال دوستانتون رو با یه هواپیمای پزشكی صلیب سرخ بده . این دیگه میل خودتونه . اگه خواستید برید كافیه همین الان بهم بگید تا بهش اطلاع بدم .

سارا یه نگاه گذرا به بقیه كرد . كاترین كه بیتفاوت بود و كیوجونگ هم جایی میرفت كه كاترین میرفت . مینا از اول هم اونجا كاری نداشت و یونگ سنگ منتظر نظر جمع بود ولی هیون جونگ .. با نگاه كردن به هیون و حالت صورتش كه انتظار واسه رفتن در اون موج میزد دلش گرفت . از ماری شنیده بود هیون جونگ در این مدت چقدر داغون شده . بار این مسئولیت ها برای یه نفر خیلی زیاد و سنگین بود حتی اگه آدم متین و سرسختی مثل هیون میبود .

سرش رو برگردوند طرف جیمی و بدون معطلی جواب داد : - اگه مشكلی نداشته باشه ما میخوایم در اسرع وقت برگردیم . بودن ما در اینجا واسه شما هم خیلی دردسر داره . بهتره زودتر بریم .

جیمی بلند شد ایستاد : - اشتباه نكن سارا دیویدسون . بودن دخترهای ژنرال دیویدسون هیچ دردسری واسه من نداره ولی میتونم درك كنم چقدر برای دوستانتون بودن در اینجا سخته . من با فرانك تماس میگیرم و بهش اطلاع میدم .

حرفاشون تموم شده بود بنابراین همه بلند شدن و همه از دفتر فرمانده خارج شدن . مینا و ماری طبق معمول رفتن بیمارستان و بقیه هم رفتن دنبال كارهای خودشون .

..

..

كیوجونگ یه كمی مردد بود ولی بالاخره تصمیمش رو گرفت . رفت داخل اتاق كاترین و در رو پشت سرش بست . با شنیدن بسته شدن در كاترین یه لحظه سرش رو برگردوند و وقتی دید كیوجونگه بدون هیچ عكس العملی دوباره مشغول بستن ساك كوچیكش شد . كیوجونگ تحمل این همه سردی رو ازش نداشت . با قدم های آروم رفت سمتش و پشت سرش ایستاد : - نمیخوای تمومش كنی كتی ؟

كاترین بی توجه پرسید : - چی رو تموم كنم آقای كیم ؟

كیوجونگ دیگه نمیدونست چی باید بگه . چشمهاش رو بست و دست هاش رو دور كمر كاترین حلقه كرد و سرش رو آروم روی شونه اش گذاشت : - نمیتونی بفهمی چقدر دلم برات تنگ شده عزیزم ؟ فكر میكنم میدونم از چی ناراحتی . خواهش میكنم كتی . من منظورم از حرفی كه تو هتل زدم چیزی نبود كه تو فكر میكنی . یه فرصت بده تا بهت توضیح بدم .

ضربه ای به در اتاق خورد . كاترین با سرعت دست های كیوجونگ رو از دور كمرش باز كرد و یه كمی هلش داد عقب . زیپ ساكش رو بست و با صدای بلند گفت : - بیا تو . در بازه .

در باز شد و یونگ سنگ اومد داخل . با دیدن كیوجونگ یه كمی جا خورد : - انگار مزاحم شدم . میرم یه وقت دیگه میام .

كاترین بهش رو كرد : - مزاحم نیستی یونگ سنگ . كیوجونگ دیگه داشت میرفت .

یونگ سنگ یه نگاه به كیوجونگ كه همچنان ایستاده بود كرد . میدونست كاترین داره مؤدبانه بیرونش میكنه . یه آن دلش واسه كیو سوخت . نمیدونست دوباره چی بینشون پیش اومده كه اینطوری شدن ولی هر چی كه بود میتونست از حالت های كیوجونگ بفهمه تقصیر اون بوده و یه كاری كرده كه كاترین اینطوری میكنه . یه كمی پا به پا شد و با حالت معذبی به كاترین نگاه كرد : - خب راستش .. حال سارا باز یه كمی بد شده . نگرانم بلایی سرش بیاد . وقتی نارا اینطوری بود زیر نظر یه دكتر زنان بود ولی الان دسترسی به دكتر زنان نداریم . فكر كردم شاید تو بتونی كمك كنی .

كاترین بدون حرف به طرف در رفت : - من میرم پیشش . نگران نباش . طوریش نمیشه .

با رفتن كاترین كیوجونگ هم بدون حرف از اتاق بیرون رفت و برگشت به اتاق خودش . چند لحظه بعد یونگ سنگ صدای كوبیده شدن در اتاقش رو شنید . آهی كشید و با خودش فكر كرد چه كسی میتونه این اوضاع درهم برهم رو مرتب كنه ؟ دلش میخواست هر چه زودتر برگردن كره تا شاید بتونن یه فكری به حال این كلاف سردرگم بكنن .

..

..

مینا باز داشت كمك هیونگ جون میكرد كه راه بره . به نظر میرسید خبر برگشتنشون به كره اونقدر خوشحالش كرده كه دیگه روی پاش بند نیست . یه جورایی به نظر میرسید اگه كسی جلوش رو نگیره همین الانه كه شروع كنه به بپر بپر كردن و جست و خیز . از كارهاش خنده اش گرفته بود . نه به آه و ناله های هر روزه اش نه به شوق و ذوق الانش . بازوش رو گرفت و با خنده گفت : - بسه دیگه هیونگ جون شی . زیاده روی كنی مجبور میشی رو صندلی چرخدار برگردی كشورت .

هیونگ با ذوق یه كم دیگه راه رفت : - برام مهم نیست . فقط میخوام برگردم . به محض اینكه برسم كره دیگه هیچوقت پام رو نمیذارم آمریكا . درواقع حالا حالاها هیچ جا نمیرم . آدم مگه خله كشور عزیز خودش رو ول كنه بیاد یه دیوونه خونه مثل اینجا ؟

صدای ریچارد غافلگیرش كرد : - میخوای یكی از دیوونه ترین دیوونه های این دیوونه خونه رو نشونت بدم آقای كیم ؟

هیونگ با وحشت رفت پشت مینا قایم شد . هرچند اون قد درازش رو هیچ جوری نمیتونست پشت بدن 165 سانتی مینا مخفی كنه . برخلاف انتظارش ریچارد واسه اولین بار خندید و چارتش رو برداشت : - تا حالا كسی بهتون گفته شبیه بچه های كوچیك هستین آقای كیم ؟

هیونگ سرش رو از روی شونه ی مینا یه كمی پیش آورد : - ببخشید ؟

ریچارد چارت رو گذاشت سرجاش : - شبیه بچه های كوچیك هستید . خیلی آروم و مظلومید . راستش روز اولی كه آوردنتون با خودم گفتم كی دلش اومده به آدمی مثل شما شلیك كنه . خوب دیگه . انگار قراره امشب برید . به هرحال از ملاقاتتون خوشحال شدم . هر روز پیش نمیاد آدمی مثل من یه ستاره ی موسیقی رو ملاقات كنه . اونم كسی كه اصلا به تریپش نمیخوره پریده باشه وسط یه قضیه ی جاسوسی مثل این .

رفت طرفشون و دستش رو به طرف هیونگ دراز كرد : - امیدوارم وقتی برمیگردید كشورتون نگید تو یه پایگاه نظامی پر از دیوونه روانی بودید كه از ترس جونتون مجبور شدید مثل زامبی ها باهاشون بجنگید .

هیونگ با تعجب دستش رو دراز كرد و باهاش دست داد . انتظار همچین برخورد خوبی رو از این دكتر خشن نداشت چه برسه به اینكه شوخی هم بكنه . اونقدر شكه شده بود كه زبونش نمیچرخید حرفی بزنه . ریچارد بهش لبخند زد و بعد از دست دادن با مینا ازشون خداحافظی كرد و رفت .

بعد از رفتنش هیونگ با تعجب رو كرد به مینا : - ببینم این همون دكتر دراكولا بود ؟

مینا بهش خندید : - كی میدونه پشت ظاهر افراد خشن چه شخصیتی پنهانه ؟

..

..

بعد از ظهر یه آمبولانس و دو تا ون اومدن دنبالشون تا اونها رو به پایگاه صلیب سرخی كه فرانك واسه انتقالشون در نظر گرفته بود ببرن . جونگمین هم دیگه به هوش بود هرچند هنوز هم به خاطر تاثیر مواد آرام بخشی كه در این مدت بهش تزریق شده بود یه كمی تو هپروت بود و نمیتونست بفهمه دور و برش دقیقا چه خبره .

هیون قبل از همه سوار ون شده بود و داشت بال بال میزد برگرده كره و اصلا متوجه نبود با فرمانده خداحافظی هم نكرده . كاترین و ماری و سارا داشتن آخرین حرف هاشون رو قبل از رفتن همیشگی از آمریكا با جیمی میزدن . وقتی حرفاشون تموم شد از جیمی خداحافظی كردن . جیمی در جواب پاهاش رو به هم كوبید و احترام نظامی گذاشت . هر سه تاشون میدوستن این به احترام پدرشونه . اونها هم احترام نظامی گذاشتن و رفتن سوار ماشین ها شدن . سه ساعت بعد اونها داخل هواپیمایی بودن كه اونها رو به طرف كره ی جنوبی میبرد .

..

..

نارا با خوشحالی به صفحه ی تلویزیون خیره شده بود . شبكه ی خبر داشت ازدحام جمعیت طرفداران دابل اس رو جلوی در فرودگاه نشون میداد كه رفته بودن به استقبال هنرمندان محبوبشون . نخست وزیر بعد از یه عذرخواهی رسمی استعفا نامه اش رو تسلیم رئیس جمهور كرده بود كه از طرف رئیس جمهور پذیرفته نشد .

رئیس جمهور نماینده اش رو فرستاده بود سراغش تا ازش بخواد واسه مصالح مملكت یه جوری اوضاع رو درست كنه . نارا اونقدر عاقل بود كه بدونه نباید لجبازی كنه . اوضاع كشور چیزی نبود كه بخواد به خاطر خودش به همش بریزه . بنابراین در یه مصاحبه خبری كه فقط خبرنگارهای سه تا از بزرگترین شبكه های كشور در بیمارستان و در اتاق شخصیش باهاش انجام دادن اعلام كرد نخست وزیر هیچ تقصیری نداشته و اون خودش تعادلش رو از دست داده و زمین خورده .

با توجه به اینكه صدمه ای به جنینش وارد نشده بود با كلی تبلیغات دولت تونست همه چیز رو ماستمالی كنه و بازگشت دابل اس هم كلی به نفعشون شد . با انحراف افكار عمومی به طرف بازگشت اونها قضیه ی نارا یه جورایی رفت به حاشیه . حالا اخبار داشت ورود دابل رو نشون میداد كه به سختی از بین جمعیت مردم و خبرنگارهایی كه سعی داشتن باهاشون حرف بزنن عبور میكردن تا خودشون رو به ماشین هایی كه منتظرشون بودن برسونن .

در اون گیر و دار فقط برای چند لحظه توست صورت هیون جونگ رو ببینه . آهی كشید و تلویزیون رو كه داشت خبرهای بعدی رو پخش میكرد خاموش كرد . همونطور كه روی تخت نشسته بود دستش رو گذاشت روی شكمش و آروم زمزمه كرد : - دوساعت از اومدن پدرت گذشته . پس چرا نمیاد ما رو ببینه ؟

هنوز جمله اش تموم نشده بود كه در اتاق به شدت باز شد و هیون جونگ و یونگ سنگ تقریباً پرت شدن داخل . كلی پاپاراتزی دنبالشون بودن و بادیگاردها سعی داشتن جلوشون رو بگیرن . درست پشت سر اون دو تا كیوجونگ هم یه جوری خودش رو انداخت داخل اتاق و در رو بست و بهش تكیه داد . هر سه تاشون داشتن نفس نفس میزدن . معلوم بود چند دقیقه ای رو دویدن . كیوجونگ همونجا پشت در وارفت و نشست : - وای خدای من ! اینا یه دفعه از كجا پیداشون شد ؟ انگار مثل مور و ملخ داره از در و دیوار خبرنگار میریزه پایین .

نارا همونطور داشت با تعجب نگاهشون میكرد . هیون كه یه كمی به جلو خم شده بود و دست هاش رو گذاشته بود روی زانوهاش و داشت نفس میگرفت سرش رو بلند كرد و با نگاه نارا مواجه شد . در یه صدم ثانیه لبخند روی صورتش نشست و با قدم های بلند رفت طرف تختش . وقتی رسید اجازه ی هیچ حرف یا عكس العملی رو به نارا نداد . خم شد و محكم بغلش كرد طوری كه نارا حس میكرد الانه كه خفه بشه .

برای چند لحظه همونطور موند و بعد آروم ازش جدا شد و برای اولین بار در تمام طول آشنایی و ازدواجشون نارا اشك رو دید كه در چشمهای هیون حلقه زده بود . هیون جونگ همونطور كه نگاهش میكرد با بغض گفت : - من رو ببخش عزیزم . ببخش كه وقتی نیاز داشتی كنارت نبودم . ببخش كه اینقدر ضعیفم كه نتونستم ازت محافظت كنم .

یه لحظه مكث كرد و آروم ادامه داد : - دلم برات تنگ شده بود اونقدر كه اگه یه روز دیگه طول میكشید خودم رو پرت میكردم تو اقیانوس و تا پیشت شنا میكردم .

نارا شكه بود . هرگز نشنیده بود هیون جونگ همچین حرفایی بزنه . تنها جمله ای كه تونست بگه این بود : - منم دلم واست تنگ شده بود عزیزم .

بعد از اون فقط فشار لبهای گرم هیون بود كه روی لبهاش احساس كرد . یونگ سنگ و كیوجونگ ایستاده بودن و داشتن با لبخند نگاهشون میكردن و هیون جونگ بدون توجه به فلاش دوربین خبرنگارهایی كه داشتن از پشت شیشه ی اتاق ازشون عكس مینداختن به كارش ادامه داد .

..

..



تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات