تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.41
pic

سه روز از اقامتشون در اون پایگاه میگذشت . هیونگ جون رو عمل كرده بودن و همشون اعتراف میكردن كار ریچارد كه دكتر پایگاه بود واقعاً حرف نداره . اون در عرض نیم ساعت گلوله ای رو كه به اون محل حساس خورده بود و میتونست باعث فلج دائم هیونگ بشه بیرون آورده بود و درست بعد از پایان عمل جراحی اون رفته بود سروقت جونگمین و گونه ی اون رو هم جراحی كرده بود . هرچند جراحی گونه ی جونگمین زمان بیشتری برد چون عمل ظریفتری بود .

ماری كنار تخت جونگمین كه بازم صورتش باندپیچی بود نشست و سعی كرد از بین اون همه باند صورتش رو تشخیص بده ولی غیرممكن بود . از اونجایی كه ممكن بود سعی كنه حرف بزنه واسه همین دكتر بازم براش مسكن تجویز كرده بود ولی برخلاف بیمارستان اون از مورفین استفاده نكرد بلكه از یه ماده ی دیگه كه به گفته ی خودش اثر اعتیاد كمتری داشت استفاده كرد .

آه كشید . الان از یه هفته بیشتر بود كه نتونسته بود یه كلمه هم با جونگمین حرف بزنه . درست از وقتی وارد آمریكا شده بودن و جونگمین رو از فرودگاه دزدیده بودن تا اون روز فقط یه كلمه ازش شنیده بود . فقط اسم خودش وقتی رفته بودن نجاتشون بدن . سنگینی دستی روی شونه اش باعث شد سرش رو برگردونه و به صورت خسته ی هیون جونگ پشت سرش نگاه كنه . دلش بیشتر از خودش به حال اون میسوخت . هیون چه گناهی كرده بود كه باید تو بازی كه مادربزرگ اونها راه انداخته بود گیر بیفته ؟

یادش به دو روز قبل افتاد . وقتی همه اشون نشسته بودن و داشتن شبكه ی كی بی اس رو نگاه میكردن . وقتی خبر مربوط به نارا پخش شد هیون جونگ مثل جن زده ها رفته بود جلوی تلویزیون نشسته بود و تقریباً تلویزیون رو در آغوشش گرفته بود و با رنگ پریده به تصویر نارا تو صفحه ی شیشه ای زل زده بود . هیچ عكس العمل دیگه ای نشون نداده بود . حتی وقتی اون خبر هم تموم شده بود باز هم هیچ تكونی نخورده بود .

حدود نیم ساعت بعد بلند شده و به اتاقش رفت . در رو پشت سرش بست و تا روز بعدش خارج نشد . روز بعد كه برای خوردن صبحانه اومد پیش بقیه چشمهاش از گریه سرخ و پف كرده بود . بدون اهمیت به نگاه خیره ی سربازهایی كه تو سلف بودن پشت میز نشسته بود و در سكوت همراه بقیه غذاش رو خورده بود . ماری همون وقت هم متوجه بغضش و اینكه چطوری داره با سختی لقمه ها رو فرو میده شده بود . معلوم بود فقط محض خاطر بقیه كه روحیه اشون رو از دست ندن خودش رو نگه داشته بود و هیچ اعتراضی نمیكرد . همون وقت فهمیده بود لیدر بودن چه وظیفه ی سخت و سنگینیه .

با صدای آروم هیون كه تلاشی واسه مخفی كردن غم درونش نمیكرد به خودش اومد : - میدونستی جونگمین به خاطرت حاضر شد از همه چیزش دست بكشه ؟

ماری منظورش رو نفهمید : - منظورت دادن قرنیه اش به منه ؟

هیون جونگ سرش رو برگردوند و مستقیم به چشمهاش نگاه كرد و بعد یه دفعه با صدای بلند زد زیر خنده . خنده اش ماری رو ترسوند . یه لحظه بعد ساكت شد و سرش رو گذاشت رو لبه ی تخت جونگمین و شروع كرد به نوازش دست جونگمین : - قرنیه اش ؟ تو خیلی ساده و احمقی ماری . شاید جونگمین از این كاری كه دارم میكنم بدش بیاد ولی میخوام یه بار برای همیشه تمومش كنم . میخوام تمام حقیقت رو بهت بگم . حقیقت اینه كه تو باعث شدی تو گروه ما یه جنگ ناخواسته راه بیفته وقتی هیونگ جون و جونگمین همزمان عاشقت شدن . جونگمین واسه داشتنت حاضر شد به گروهی كه خودش اولین بار تشكیلش داد پشت كنه و به هیونگ جونی كه از برادر براش نزدیكتر و عزیزتر بود از پشت خنجر بزنه .

قلب ماری فشرده شد . نمیتونست حتی یه كلمه از حرفای هیون جونگ رو باور كنه : - تو چی داری میگی كیم هیون جونگ ؟ جونگمین هرگز همچین كاری نمیكنه .

هیون سرش رو بلند كرد و با یه نگاه مات بهش خیره شد : - باور نمیكنی ؟ منم باور نمیكردم . وقتی خواست قرنیه اش رو بهت بده من پشت در اتاق دكتر ایستاده بودم . وقتی به پای دكتر افتاد و بهش التماس كرد من اونجا بودم . اون چیزی بود كه هرگز تو زندگیم فكر نمیكردم ببینم . التماس جونگمین مغرور كه هیچوقت جلوی كسی زانو نمیزنه در مقابل دكتر تو تا بتونه سلامتی خودش رو خدشه دار كنه تا تو هم بتونی ببینی . برای من هم غیر قابل باور بود و با خودم گفتم این كاریه كه تو كردی . اون اولین باری بود كه داشتم فكر میكردم تو احتمالاً یه جادوگری كه تونستی همچین بلایی سر پارك جونگمین بیاری ولی حالا میدونم تو نیستی كه جادوش كردی . این فقط قدرت عشقه . بلایی كه سر من هم اومده . عشق نارا هم من رو مجنون كرده و داره وجودم رو به آتیش میكشه . خیلی بدبختم كه اینجا نشستم و دارم راجع به احساسم به زنی كه همسرمه حرف میزنم بدون اینكه هیچ تلاشی واسه رفتن پیشش بكنم مگه نه ؟ فكر كنم جونگمین از من قویتر بود . از همه ی ما . حالا میتونم ستایشش كنم .

ماری یه لحظه در سكوت نشسته بود و باز به صورت مردی كه شوهرش بود نگاه میكرد . صورتی كه نمیتونست ببینه ولی در قلبش حس میكرد خیلی بیشتر از قبل دوستش داره . از جاش بلند شد و رفت كنار هیون جونگ و این بار اون بود كه دستش رو روی شونه ی هیون گذاشت : - تو بدبخت نیستی هیون جونگ . ضعیف هم نیستی . میخوام بدونی هم من و هم بقیه به خوبی میتونیم فشار مسئولیتی رو كه به دوش گرفتی درك كنیم . از هر كسی برنمیاد احساس خودش رو نادیده بگیره و اول ازهمه نگران دیگرانی باشه كه شاید هیچ كاری براش نكنن . میدونم چقدر تحمل این وضعیت برات سخته و بی اطلاعی از حال همسرت . همه اش تقصیر ماست و من هیچ كلمه ای ندارم تا شرمندگیم رو ابراز كنم . متأسفم هیون جونگ .

هیون سرش رو بلند كرد و به صورت زیبای ماری كه كنارش ایستاده بود نگاه كرد . بی اختیار دست هاش رو دور كمرش حلقه كرد و سرش رو روی سینه ی ماری گذاشت و اشك هاش به آرومی سرازیر شدن . نمیخواست گریه كنه ولی قلبش گرفته بود و تنها كسی كه در اون لحظه دلش میخواست كنارش نبود تا بتونه سرش رو روی شونه اش بذاره . واسه همین فقط این زنی رو كه همسر برادرش بود بغل كرده بود تا شاید بتونه با اشك ریختن در آغوش اون كمی از فشاری كه روی قلبش سنگینی میكرد تخلیه كنه .

..

..

دكتر كنار تخت نارا ایستاده بود و داشت با دقت چارتی كه دستش بود بررسی میكرد . كارش كه تموم شد از پرستار پرسید : - جواب آزمایشات نیومده ؟

پرستار پاكتی كه دستش بود داد دست دكتر . دكتر برگه های داخلش رو بیرون كشید و شروع به خوندن نوشته ها كرد . چند لحظه بعد به آرومی كنار تخت روی صندلی نشست و با حالت خاصی پرسید : - شما در این چند وقته كه باردارید هیچ برای سونوگرافی رفتید خانم كیم ؟

لحنش باعث نگرانی نارا شد : - از ماه دوم به این طرف نرفتم . اون موقع هم فقط به خاطر حساسیت شدیدم مجبور شدم دو بار برم . چیزی شده دكتر ؟

دكتر با دقت بیشتری به نارا نگاه كرد : - عجیبه . فكر میكردم زنی مثل شما به خوبی میدونه باید خیلی مراقب بود . سونوگرافی فقط برای تشخیص جنسیت بچه استفاده نمیشه بلكه برای تشخیص ضایعات احتمالی هم هست تا اگه بچه نارس یا دارای بیماری خاص باشه از قبل مشخص بشه . شماچطور تا امروز برای سونوگرافی مجدد نرفتین نمیدونم . به هرحال من باید این رو به شما بگم .

وقتی موضوع رو از دكتر شنید یه لحظه با ناباوری بهش خیره شد . این میتونست حقیقت داشته باشه ؟ اگه هیون جونگ این رو میشنید چه حالی میشد ؟ خودش هم نمیدونست . با بیقراری پرسید : - چیز دیگه ای نیست دكتر ؟ به خاطر ضربه كه اتفاقی نیفتاده ؟

دكتر بلند شد و راحتش كرد : - نه خانم كیم . بهتون اطمینان میدم اون ضربه صدمه ای بهتون نزده . خیالتون راحت باشه ولی با وضعیتی كه بهتون گفتم باید خیلی خیلی مراقب خودتون باشید . این بیشتر از همه برای شماست كه سخته . روی وضع حملتون هم تاثیر میذاره . متاسفم كه باید این رو از الان بهتون بگم ولی زایمان سختی در پیش خواهید داشت .

نارا لبخند زد : - شما نگران من نباشید دكتر . از پسش برمیام . مسلماً من اولین زن تو تاریخ نیستم كه همچین وضع حملی داشته . اگه بقیه ی زنها تونستن پس منم میتونم .

دكتر با تحسین نگاهش كرد . كیم نارا هر چی كه بود یه زن ترسو و نازك نارنجی نبود . چیزی كه ازش یه زن استثنایی میساخت . اكثر زن های با ظاهر زیبا مثل ظاهر اون و زندگی اشرافی كه داشت خیلی لوس و نازنازی بودن ولی این زن با همه اشون فرق داشت . سرش رو از روی رضایت تكون داد و همراه پرستار از اتاق خارج شد .

با رفتنشون لبخند از روی لب های نارا محو شد . با اینكه نخواسته بود جلوی دكتر ضعیف جلوه كنه ولی حالا نگران بود . اگه هیون جونگ این رو میشنید چه عكس العملی نشون میداد ؟ اون هیچوقت هیچ سختی برای نارا نمیخواست . با خودش فكر كرد مهم نیست اون چه فكری بكنه به هرحال این وضعیت رو هیون جونگ به وجود آورده بود نه اون .

..

..

هیونگ با سختی كمی جا به جا شد . به محض اینكه تكون خورد درد باعث شد ناله كنه . دستی سریع پیش اومد و كمكش كرد بشینه و چند تا بالشت پشتش گذاشت . بدون اینكه چشمهاش رو باز كنه میدونست كه باز هم میناست. نمیفهمید اون خسته نمیشه ؟ طی سه روز گذشته تمام مدت كنارش بود و هر روز فقط چند ساعت واسه استراحت و غذا خوردن از اتاق اون بیرون میرفت .

سرش رو برگردوند و با ملایمت ازش پرسید : - تو چرا اینقدر نگران منی ؟

مینا با خونسردی جواب داد : - چرا نباید باشم ؟ تو به خاطر ما صدمه دیدی و برای همین در قبالت مسئولیم . بعدشم مگه نمیدونی من یكی از فن هات هستم ؟

هیونگ جون ابرو بالا كشید و لبهاش رو غنچه كرد : - تو هم مگه به گروه های خواننده علاقه داری ؟

مینا خندید : - چرا فكر میكنی علاقه ندارم ؟ چون رئیس یه شركت امنیتی خصوصی هستم ؟ این كه دلیل نمیشه . هر آدمی تو هر نقطه ی دنیا از موسیقی لذت میبره . منم مثل همه ی مردم دنیام دیگه .

هیونگ جون با كنجكاوی پرسید : - گفتی یكی از فن های من هستی . یعنی كه به بقیه ی گروه علاقه نداری ؟

مینا دست هاش رو به هم قلاب كرد و به سادگی جوابش رو داد : - من حدود یه سال قبل با موسیقی كره ای آشنا شدم . با اینكه دورگه ی كره ای ژاپنی هستم اما خوب به خاطر شغلم كمتر وقت شنیدن آهنگ دارم واسه همین همون یه مقداری هم كه گوش میكردم فقط یا انگلیسی بودن یا ژاپنی . تا اینكه یه بار تو تلویزیون آهنگ Girl تو رو دیدم . از اونجایی كه ازش خوشم اومد گشتم بقیه ی آهنگات رو پیدا كردم و تازه فهمیدم قبلا عضو دابل اس بودی . بعدم كه با بقیه ی گروه ها آشنا شدم ولی خوب بیشتر از كار خودت خوشم اومد .

هیونگ جون لبخند زد : - چه فن وفاداری . ای كاش تونسته باشم تو قلب همه همچین حسی ایجاد كنم . این حس خوبی داره .

مینا با شیطنت خندید : - شنیدم خیلی به زنها علاقه داری . واسم سوال بود به خاطر همینه كه یا اسم آهنگ هات تو خودش اسم دختر داره یا كل آهنگت از اول تا آخر راجع به یه دختره ؟ البته باید اعتراف كنم از چند وقت پیش ریتم آهنگ هات عوض شده و با مفهومتر شدن .

هیونگ سرش رو كج كرد : - تو چه فن عجیبی هستی . وقتی طرفدار كسی هستی معنیش این نیست كه فقط خوبی هاش رو میبینی ؟

مینا لبخند قشنگی زد : - خوب من از اون فن های خاصم كه وقتی از كسی خوشم میاد اول ایرادهاش رو میبینم . این باعث میشه چشم بسته طرفش نباشم . آدما كه فرشته نیستن . اگه بخوای اینطوری به كسی نگاه كنی فقط باعث میشه خودت رو گول بزنی و بیخود و بی جهت راجع بهش حساسیت نشون بدی . این رو دوست ندارم .

هیونگ جون حس میكرد هر چقدر میگذره بیشتر و بیشتر دلش میخواد با این دختر حرف بزنه . حرفاش قشنگ و منطقی بودن . با ورود دكتر بحثشون ناتموم موند . ریچارد اومد كنارش و بی توجه به حضور مینا لباس هیونگ رو بالا زد تا معاینه اش كنه . وقتی كارش تموم شد رفت چارتش رو برداشت و تند تند شروع كرد به نوشتن . هم هیونگ و هم مینا همزمان به این فكر میكردن هرچقدر ریچارد دكتر خوبیه اما در عوض دست هر چی نظامیه خشنه از پشت بسته . اون خیلی كم حرف میزد و اگه هم چیزی میگفت با یه لحن تند و بی پرده میزد و میرفت .

وقتی نوشتنش تموم شد باز هم با بی توجهی خودكارش رو گذاشت تو جیبش و شروع كرد به حرف زدن : - وضعت خوبه . جای زخمت یه كمی دردناكه ولی باعث نمیشه به اون بدنت تكون ندی . اگه میخوای زودتر خوب بشی هیكلت رو از روی اون تخت بكش پایین و هر روز یه كمی راه برو . ورزش های سبك هم بد نیست . هروقت لوس بازی رو گذاشتی كنار و شروع كردی بهم بگو تا واست نرمش ها رو بنویسم . نمیخوام با حركات اشتباه نتیجه ی زحماتم رو به باد بدی .

بدون حرف دیگه و حتی بدون خداحافظی از اتاق رفت بیرون . با رفتنش مینا پقی زد زیر خنده . صورت هیونگ از حرفای دكتر طوری بود انگار یه نفر كتكش زده باشه . مینا همونطور كه میخندید گفت : - صورتت رو اون ریختی نكن هیونگ جون . هر چقدرم اخم كنی فایده نداره . به نظر میرسه این جناب دكتر ریچارد كلاً اخلاقش اینطوریه و واسش هیچ مهم نیست جنابعالی یه خواننده ی معروف و محبوبی یا یه خدمتكار بار . ولی باید اعتراف كنم حقا یه دكتر فوق العاده ست . من جای تو باشم به حرفش گوش میكنم و بلند میشم راه میرم تا زودتر خوب بشم .

هیونگ جون قیافه ی مظلومی به خودش گرفت : - منم میخوام ولی وقتی تكون میخورم كمرم درد میگیره .

مینا بلند شد و دستش رو به طرفش دراز كرد : - اگه بخوای كمكت میكنم .

هیونگ به دست مینا كه به طرفش دراز شده بود نگاهی كرد و با كمی خجالت گفت : - نمیخوام به زحمت بیفتی .

مینا بی معطلی دستش رو گرفت و وادارش كرد از تخت بیاد پایین : - زحمتی نیست . هر چقدر زودتر خوب بشی واسه خودت بهتره . بهتره سالم و روی پاهای خودت برگردی كره تا با كمك یه نفر دیگه .

..

..

كیوجونگ روی تخت جا به جا شد . از دیروز مرخص شده بود و حالا تو یكی از اتاق های تكی كنار هیون و مینا و كاترین بود . دلش گرفته بود . هر روز سارا و یونگ سنگ و هیون به دیدنش میومدن و حالش رو میپرسیدن . از ماری انتظاری نداشت چون اون نگران جونگمین بود و تقریبا از كنارش تكون نمیخورد . مینا هم پرستاری هیونگ جون رو به عهده گرفته بود و وقت نداشت . تازه اگه هم داشت فرقی نمیكرد . اونها آشنایی زیادی با هم نداشتن كه بخواد توقع داشته باشه مینا هم نگرانش بشه . تنها مشكلش كاترین بود .

آه كشید . هنوزم راهی برای معذرت خواهی از كاترین و توضیح دادن منظورش از اون حرف پیدا نكرده بود . تا وقتی كاترین كه تو اتاق كناریش بود نمیخواست به دیدنش بیاد و حرفاش رو بشنوه كاری از دستش برنمیومد . با حضور یه سرباز تو اتاقش به خودش اومد . سرباز با حالت رسمی نزدیك در ایستاد و به شیوه ی نظامی كوتاه و با صدای بلند گفت : - شما باید همین الان بیاید به اتاق فرمانده . ایشون احضارتون كرده .

كیوجونگ با كمی دستپاچگی جواب داد : - من رو احضار كرده ؟

سرباز با بیتفاوتی گفت : - خیر . شما و تمام دوستانتون رو . اونها هم دارن میرن به دفتر فرمانده . لطفاً عجله كنید . من هدایتتون میكنم .

بلند شد و با نگرانی از اتاقش خارج شد . یعنی فرمانده باهاشون چیكار داشت ؟




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات