تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.40
pic

پشت لباس هیونگ خونی بود و جای گلوله روش كاملاً مشخص بود . رنگ هیون جونگ با دیدن وضعیت هیونگ پرید و یونگ سنگ تقریباً از پا دراومد . عجیب بود كه هیونگ جون حتی ناله هم نمیكرد . مینا سریع پیراهنش رو از شلوارش بیرون كشید و بالا زد تا وضعیت زخمش رو بررسی كنه . وقتی چشمش به محلی افتاد كه تیر بهش برخورد كرده بود رنگ اونم مثل زردچوبه شد . تیر دقیقا وسط كمرش نزدیك ستون فقرات خورده بود .

یه كم بیشتر خم شد و با دقت بیشتری نگاه كرد . خدا رو شكر كرد با حركتشون تیر جا به جا نشده . اگه یه سانت دیگه جا به جا میشد به احتمال زیاد به نخاع صدمه میزد . سریع هیونگ جون رو كف ماشین دراز كرد و سعی كرد یه جوری وضعیتش رو ثابت كنه . بدترین مشكلش حركت سریع ماشین بود كه قصد داشت از بین خط آتیشی كه هنوز درونش قرار داشتن فرار كنه . جای شكرش باقی بود كه ماشین ضد گلوله بود .

به هیون و یونگ سنگ رو كرد و داد زد : - همونطوری مثل مترسك اونجا نشینید . بیاید اینجا كمك . باید تا وقتی از این مخمصه خلاص میشیم محكم نگهش داریم نذاریم تكون بخوره . تیر جا به جا بشه بدبخت شدیم . اونوقت باید دوستتون رو تا آخر عمر با ویلچر ببرین اینطرف و اونطرف .

با این حرفش هر دوی اونها سریع نشستن و سعی كردن كمك مینا بدن . یه ربع بعد با تلاش راننده و البته همت افراد فرانك كه تونسته بودن كنترل كامپیوتر راهنمایی رانندگی رو در دست بگیرن از اونجا فرار كنن . مسئول رسیدگی به كامپیوتر كه بوسیله ی دوربین های جاده مسیرشون رو میدید به محض رسیدن اونها به چهارراه ها ، راه رو براشون باز میكرد و درست وقتی اونها میگذشتن تمام چراغ های راهنمایی رو سبز میكرد . اینطوری تو تمام چهارراه هایی كه اونها ازش گذشته بودن یه تصادف سنگین اتفاق افتاد و راه مامورین سیا رو بست .

تنها مشكل باقیمونده اشون هلیكوپتری بود كه بالای سرشون پرواز میكرد و سعی داشت نذاره اونها از جلوی چشمش ناپدید بشن . در ماشینی كه سارا و خواهرهاش سوار بودن كاسه ی صبر كاترین لبریز شد . از بین صندلی راننده و كمكش سرك كشید و پرسید : - شما هیچ اسلحه ای با خودتون ندارید ؟

مردی كه تو صندلی كمك راننده نشسته بود سرش رو برگردوند و از بالای سرش به انتهای ون اشاره كرد : - چرا . اون ته یه حلقه رو كف ماشینه . اون رو بكشی بالا زیرش یه محفظه پر از سلاحه . بیشترشون تفنگ و هفت تیر و مسلسله ولی اگه اشتباه نكنم یه موشك انداز و یه سری نارنجك هم داریم .

كاترین با خوشحالی رفت به طرف جایی كه مرد گفته بود و حلقه رو كشید . یه محفظه ی بزرگ زیر دریچه ای بود كه بلندش كرد . همونطور كه مرد گفته بود یه موشك انداز دستی هم بود . سریع برش داشت . بدبختی این بود كه فقط یه موشك داشتن . با خودش فكر كرد همون هم كافیه فقط باید حواسش رو جمع كنه . از شیشه ی پشت ون به دقت به هلیكوپتر نگاه كرد و موقعیتش رو سنجید .

میدونست وقت نداره و باید سریع عمل كنه وگرنه خلبان هلیكوپتر با دیدن سلاحش سریع از دستش در میره . دستش رو گذاشت روی دستگیره و تا سه شمرد . با شماره ی سه یه دفعه در رو باز كرد و سریع موشك انداز رو گذاشت روی شونه اش . هلیكوپتر رو هدف گرفت و ماشه رو كشید . موشك زوزه كشان به طرف هلیكوپتر رفت و ده ثانیه بعد دیگه هیچی از اون پرنده ی آهنی باقی نمونده بود .

با رضایت موشك انداز رو گذاشت پایین و برای ماشین دوم كه پشت سرشون بود دست تكون داد . درهای ون رو بست و اسلحه رو گذاشت سرجاش و با رضایت رفت كنار ماری نشست ولی ماری به شدت نگران بود . درسته كه فرار كرده بودن ولی جونگمین و كیوجونگ رو تو بیمارستان جاگذاشته بودن . هیچ معلوم نبود چه بلایی سر اون دو تا میومد .

با توقف ناگهانی ماشین سرش رو بلند كرد و به راننده نگاه كرد . راننده برگشت طرفشون و تند گفت : - باید ماشین رو عوض كنیم . با این دوتا دیگه نمیشه بریم . پیاده بشید .

هر سه پیاده شدن و رفتن طرف ماشین دوم كه اونم پشت سرشون توقف كرده بود . به محض اینكه چشمشون به هیونگ و وضعیتش افتاد هر سه وحشتزده شدن . این دیگه غیرقابل باور بود . چرا همه ی بلاها داشت سر اعضای دابل اس میومد ؟ كاترین رفت داخل ون و اون هم مثل مینا وضعیت زخم رو بررسی كرد . برگشت طرف مینا و با ناراحتی گفت : - اینطوری نمیشه . هیونگ جون با این وضع دوام نمیاره . به آمبولانس نیاز داریم .

همینكه حرفش تموم شد صدای آژیر یه آمبولانس توجهشون رو جلب كرد . مینا سریع از ون بیرون اومد و به مسیری كه صدا ازش میومد نگاه كرد . چند لحظه بعد یه آمبولانس با علامت صلیب سرخ نزدیكشون نگه داشت و دو تا مرد كه لباس جمعیت صلیب سرخ تنشون بود ازش بیرون اومدن و با یه برانكارد دویدن سمتشون . چند لحظه بعد هیونگ جون به آمبولانس منتقل شد و با صدای آژیر شروع به حركت كرد .

با رفتن آمبولانس مینا رو كرد به سارا و با تفكر گفت : - این عمو فرانك شما چه آدم باحالیه . یادم باشه بگردم یه عمو مثل اون پیدا كنم كه تا میگم ف برام فضاپیما بفرسته .

هیچكس حال خندیدن نداشت بنابراین همگی سوار ماشین های جدید شدن و راه افتادن . تعویض ماشین ها سه بار دیگه هم اتفاق افتاد و بعد از اون مسیرشون رو مستقیم تا كوه های راكی بدون توقف ادامه دادن تا به پایگاهی برسن كه فرانك ترتیب اقامتشون رو در اونجا داده بود .

.

.

.

نارا برای چندمین بار شماره گرفت ولی باز هم صدای بوق ممتد تلفن و در آخر پیام " مشترك مورد نظر پاسخگو نمیباشد . " باعث شد با ناامیدی گوشی رو بذاره سرجاش . نمیدونست چرا دلش اینقدر شور میزنه . هیون جونگ بهش قول داده بود سر ده روز برگرده . امروز روز دوم بعد از قرارشون بود و فقط هشت روز دیگه مونده بود .

با ناراحتی دستش رو روی شكمش كه حالا كاملاً برجسته شده بود گذاشت و زیرلب زمزمه كرد : - یعنی پدرت الان كجاست ؟ حالش خوبه ؟ چرا حس میكنم یه اتفاق بد واسش افتاده ؟

اونقدر آشفته بود كه ترجیح داد تلویزیون تماشا كنه . همونطور كه شبكه ها رو دنبال یه برنامه ی خوب زیر و رو میكرد رسید به شبكه ی KBS World كه در اون لحظه داشت اخبار پخش میكرد . با بیحوصلگی رو همون شبكه ایستاد و به خبرهای تكراری همیشگی گوش كرد . یه دفعه پخش عادی قطع شد و مجری با هیجان شروع به حرف زدن كرد : - همین الان اخبار جدید از نیویورك آمریكا به دست ما رسید مبنی بر حمله ی مسلحانه افراد ناشناس به هتلی كه اعضای دابل اس 501 همراه با سه نفر مالكین شركت موسیقی كه در اون كار میكنن در اونجا اقامت داشتن . خبر رسیده همزمان گروه دیگه ای هم به اون افراد ناشناس حمله كردن و اعضای دابل اس و روساشون رو از هتل به مكان نامعلومی منتقل كردن . این سومین حمله از زمان ورود دابل اس به نیویورك آمریكاست . در حمله ی اول لیدر گروه كیم هیون جونگ همراه با پارك جونگمین دقیقاً از فرودگاه بین المللی نیویورك ربوده شدن و كمتر از یه روز بعد به طرز معجره آسایی اون دو نفر از بیمارستان سردر آوردن در حالی كه پارك جونگمین به شدت صدمه دیده بود .

مجری مرد ادامه داد : - در حمله ی دوم باز هم افراد ناشناس به یه تاكسی حمله كردن و باز هم یه گروه دیگه همزمان به گروه اول حمله كرد و باعث شد راننده و مسافر تاكسی بتونن فرار كنن . هیچ خبری از اینكه اون مسافر چه كسی بود در دست نیست چون اون شخص بعد از فرار كلا ناپدید شد .

باز هم مجری زن شروع كرد به گزارش باقی اخبار : - و در جدیدترین اقدام اون اشخاص یه ساعت قبل به هتل محل اقامت دابل اس حمله كردن ولی باز هم مؤفق نشدن و دابل اس همراه سارا ، كاترین و ماریان دیویدسون كه مالكین شركت موسیقی و سرگرمی محل كار اونها هستن تونستن فرار كنن . كسی دلیل این حملات به این گروه محبوب و پرطرفدار رو نمیدونه . آیا ممكنه قضیه سر گروگانگیری و تقاضای باج از اونها باشه ؟

مجری مرد دنباله ی حرف رو گرفت : - مشكل اینجاست كه اونها وقتی كیم هیون جونگ و پارك جونگمین رو در دست داشتن هیچ تقاضایی نكردن و این اولین بار در تاریخه كه میشنوم آدم رباها روز روشن و با سلاح های سنگین به یه هتل حمله میكنن تا چند نفر رو گروگان بگیرن . این خیلی عجیبه . سوال آخر اینه كه دابل اس 501 الان كجا هستن ؟

مجری زن داشت ادامه میداد ولی نارا دیگه تحمل گوش كردن به بقیه اش رو نداشت . تلویزیون رو خاموش كرد و به سنگینی از جاش بلند شد . دلش داشت مثل سیر و سركه میجوشید . حالا میدونست كه نگرانیش بیخود نبوده . باید میرفت آمریكا . باید میفهمید چه اتفاقی واسه شوهرش افتاده . با صدای زنگ در به طرفش رفت و در رو باز كرد . پشت در چند تا مأمور پلیس ایستاده بودن . یكیشون یه قدم جلو برداشت و با احترام گفت : - خانم كیم نارا ببخشید كه مزاحمتون شدیم ولی شما بایستی همراه ما بیاید .

نارا با تردید پرسید : - كجا ؟

مأمور به نرمی جواب داد : - به وزارت كشور خانم كیم . متأسفم ولی مجبوریم شما رو با اسكورت تا وزارت ببریم . نخست وزیر میخوان با شما حرف بزنن .

نارا دیگه تامل نكرد . رفت حاضر شد و همراه مامورین به وزارت كشور رفت . به محض ورودش اون رو به اتاق وزیر راهنمایی كردن . وزیر همراه چند نفر از مقامات عالیرتبه در دفتر نشسته بود و داشتن با حالت عصبی با هم حرف میزدن . با ورود نارا همه ساكت شدن . این اولین باری بود كه یه مدل بین المللی كه از قضا باردار هم بود پاش به این اتاق میرسید . همه ی نگاه ها چرخید طرفش و این حس بدی بهش داد ولی سعی كرد مثل همیشه مغرور و متین رفتار كنه .

روی صندلی كه یكی از محافظ ها براش عقب كشید نشست و به حالت انتظار به نخست وزیر نگاه كرد . وزیر با اخم حالت جدی پرسید : - شما میدونید اوضاع از چه قراره خانم كیم ؟

نارا با خونسردی جواب داد : - بله . در اخبار شنیدم .

وزیر با حالت عصبی پرسید : - و میشه بگید شوهر شما و دوستانش دارن چیكار میكنن ؟ میدونید وضعیت ما و آمریكا به خاطر حوادث اخیر به چه بحرانی دچار شده ؟

نارا نفهمید وزیر چی داره میگه و به خاطر همین عصبانی شد : - ببخشید ؟ شوهر من و دوستانش دارن چیكار میكنن ؟ طوری حرف میزنید انگار اونها جنایتكارن و این دفعه ی اولشونه كه میرن جای دیگه . اونها قبلاً هم به خیلی كشورها سفر كردن . حتی یه بار هم به آمریكا رفته بودن ولی اولین باره كه داره همچین اتفاقاتی واسشون میفته . شوهرم و جونگمین رو روز روشن از وسط فرودگاه میدزدن و پلیس آمریكا هیچ كاری نمیكنه تا وقتی كه جونگمین رو آش و لاش میبرن بیمارستان . حالا هم كه باز بهشون حمله شده . معلومه این آمریكایی ها دارن چه غلطی میكنن ؟ اگه میدونستم وضعیت امنیت در آمریكا تا این حد خرابه ، شده شوهرم رو تو خونه زندانی كنم نمیذاشتم پاش رو از كره بذاره بیرون . اونوقت شما به جای اینكه از دولت آمریكا توضیح بخواید اومدید از من میپرسید چه خبره ؟

با خشم از جاش بلند شد : - بذارید بهتون اخطار كنم جناب وزیر . برام مهم نیست چی به چیه . اگه بلایی سر همسرم بیاد كل این ساختمون زیبا رو روی سرتون خراب میكنم . اگه عرضه ی حمایت از شهروندان كشورتون رو ندارید بهتره صندلی وزارت رو رها كنید بذارید یه نفر دیگه این كشور رو اداره كنه . واقعاً كه .

میخواست بره كه با صدای فریاد وزیر سرجاش میخكوب شد : - شما لازم نیست به من یاد بدید چیكار كنم یا كشور رو چطور اداره كنم خانم . انگار فراموش كردین شما فقط یه مدل هستید كه كارتون نمایش بدن لعنتیتون به این و اونه . بهتره برید به فكر خودتون باشید .

نارا از این حرف اینقدر عصبانی شد كه رنگش از قرمز رد كرد و تقریبا كبود شد . با حالت ترسناكی چند قدم به طرف وزیر برداشت و با صدای بلند گفت : - تو الان چی گفتی ؟

یكی از بادیگاردها كه از حالت صورت نارا كمی نگران شده بود اومد جلوش رو بگیره ولی فشاری كه بهش داد تا به عقب هلش بده بیشتر از اونی بود كه قصدش رو داشت و باعث شد نارا سكندری بخوره و از پشت محكم بخوره زمین . به محض اینكه زمین افتاد صدای ناله اش بلند شد و دستش رو روی كمرش گذاشت . بادیگارد با عجله یه قدم به طرفش برداشت ولی با دیدن خونی كه به آرومی اطرافش رو سرخ كرد با ترس دوباره عقب رفت .

وزیر كه تا چند لحظه قبل عصبانی بود با دیدن این صحنه رنگش پرید و زبونش بند اومد . چند ثانیه بعد ناگهان تلفن روی میزش رو برداشت و با صدای بلندی فریاد زد : - همین الان یه آمبولانس خبر كنید . زودتر .

ده دقیقه بعد آمبولانسی از وزارت كشور به طرف بیمارستان رفت و نارا رو كه خونریزی كرده بود با خودش برد . هنوز سه ساعت نگذشته بود كه كل كره ی جنوبی به تلاطم افتاد و خانواده ها به جوش و خروش اومدن و تقاضای توضیح رسمی دولت رو برای صدمه زدن به شهروندان كشور كردن . ( به به . دابل اس چه قدرتی داشته و ما نمیدونستیم . خودشون هیچی زن هاشون هم یه كشور رو كنف یكون میكنن . )

جوامع مدافع حقوق زن ها بیشترین سر و صدا رو به پا كردن و میخواستن بدونن در وزارت كشور چی میگذره و چطور یه زن باردار سالم به اونجا میره و هنوز هیچی نگذشته با آمبولانس خارج میشه . وزیر در دفترش سرش رو بین دستهاش گرفته بود و نمیدونست چیكار كنه . اون فقط عصبانی شده بود و هرگز نمیخواست همچین بلایی سر كیم نارا بیاد . تلفن همراهش زنگ خورد . وقتی جواب داد صدای داد و فریاد زنش و پشت سر اون مادر خودش باعث شد بفهمه این تو بری از اون تو بمیری ها نیست . پا گذاشتن روی دم زن ها اشتباهترین كار دنیا بود و اون این كار رو كرده بود . فقط خدا بود كه میتونست به دادش برسه . برای همین به محض قطع تماس به خدا التماس كرد بلایی سر اون زن نیاد چون دلش نمیخواست به دست همسر و مادر خودش ترور بشه .

.

.

.

با توقف ماشین ها درها رو باز كردن و پیاده شدن . سارا و كاترین اولین كاری كه كردن بررسی اطرافشون بود . به نظر نمیرسید اون پایگاه اونقدری كه فرانك گفته بود مجهز باشه . چند نفر به طرفشون اومدن و به طرف در ورودی هدایتشون كردن . اون در از جنس فولاد چند لایه بود و با كامپیوتر باز و بسته میشد . به محض ورود به داخل بود كه تازه متوجه شدن اونجا خیلی بزرگتر و مجهزتر از اون چیزیه كه از بیرون به نظر میاد .

چند لحظه بعد فرانك همراه با یه مرد تقریبا همسن خودش به طرفشون اومد و معرفی كرد : - این همون دوستمه كه بهتون راجع بهش گفتم و اینها هم دختران دیویدسون هستن كه همراه دوستاشون یه مدت مهمون تو هستن . ازشون خوب مراقبت كن تا من اوضاع رو رو به راه كنم .

مرد سری تكون داد . فرانك برگشت طرف ماری كه همچنان صورتش نگران بود : - فكر كنم نگران شوهرت هستی . خیالت راحت باشه . اونها رو قبلاً منتقل كردیم و تو بیمارستان بستریه . هیونگ جون رو هم تازه آوردن و الان تو اتاق عمله . ریچارد داره عملش میكنه . مطمئنم حالش خوب میشه .

با این حرف هیون و یونگ سنگ كه ساكت ایستاده بودن و داشتن گوش میكردن خیالشون راحت شد . فرانك زیاد نموند و ازشون خداحافظی كرد و رفت . مرد به سمت سارا رفت و دستش رو به طرفش دراز كرد : - از ملاقاتت خوشحالم سارا . میدونم احتمالا من رو نمیشناسی . منم یكی از همرزم های پدرت بودم . اسمم جیمزه ولی همه فقط جیمی صدام میزنن . خوشحال میشم توهم همینطوری صدام بزنی .

سارا لبخند كمرنگی زد : - ممنون جیمی . حالا ما باید چیكار كنیم ؟

جیمی دستش رو به یه طرف گرفت و به اون سمت اشاره كرد : - همراه من بیاید . فرانك وضعیت همه اتون رو برای من تعریف كرده واسه همین واستون جا آماده كردم . مثل سوئیت هتلی كه داشتین نیست ولی خوب خیلی بهتر از چیزیه كه بشه تو پایگاه های نظامی مثل این انتظارش رو داشت .

به یه بخش رسیدن كه چندین در داشت . در همه ی اتاق ها باز بود . به اولین اتاق اشاره كرد : - این اتاق برای شماست كیم هیون جونگ . دومی بعد از اتاق شما مال خانم كاترینه . بعدی مال خانم مینا چانگ . بقیه اتون باید همراه من بیاید .

ماری با دقت به اتاق های دیگه نگاه كرد : - ولی این اتاق ها كه خالیه . چرا ما نباید كنار بقیه باشیم ؟

جیمی لبخند زد : - از اونجایی كه شما و خانم سارا دیگه متاهل هستید فكر كردم شاید دلتون بخواد اتاق هاتون یه كمی فاصله داشته باشه . هرچند شوهر شما هنوز تو بیمارستانه ولی دو روز دیگه مرخص میشه و میتونید كنار هم باشید . اگه نمیخواید میتونم از همین اتاق ها بهتون بدم .

ماری به این دوراندیشی جیمی لبخند زد : - ممنون جیمی . خیلی لطف كردین .

همراه یونگ سنگ و سارا به طرف جایی كه جیمی هدایتشون كرد رفتن . اتاق هاشون فقط یه كمی از بقیه فاصله داشت نه خیلی . فقط به اندازه ی یه راهرو . اتاق اول رو به ماری داد و اتاق روبروش رو به سارا و یونگ سنگ . سارا و یونگ رفتن استراحت كنن ولی ماری ترجیح داد بره دیدن جونگمین برای همین جیمی به اون سمت هدایتش كرد .

هنوز زیاد نرفته بودن كه مینا هم بهشون ملحق شد تا بره از وضعیت هیونگ جون خبر بگیره و اینطوری زندگی موقتشون در یه پایگاه نظامی شروع شد .


طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات