تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.39
pic

روبروی مرد تازه وارد نشستن و همگی به اون خیره شدن كه حالا نقابش رو برداشته بود . یه مرد كه معلوم بود پنجاه و چند سالشه با یه جای زخم كمرنگ روی گونه ی چپش درست زیر چشمش . از لحظه ای كه اون مرد رو دیده بودن سارا حس خاصی بهش داشت . انگار اون رو جایی دیده باشه . ذهنش به شدت درگیر بود تا اینكه بالاخره یادش اومد . اون مرد رو تو آلبوم عكس خانوادگیشون قبل از اینكه مادربزرگش همه ی عكس ها رو بسوزونه دیده بود . عكسایی كه مربوط به جشن تولد كاترین بودن . در اون عكس این مرد دستش رو گذاشته بود پشت كمر پدرش و لبخند به لب داشت .

اما درواقع خاطره ی دیگه ای بود كه داشت آزارش میداد و میخواست هرطور شده از لایه های ذهنش عبور كنه و خودش رو جلو بكشه . خاطره ی تلخی كه میخزید و بی توجه به دردی كه وجودش رو دربر میگرفت پیش میومد تا اینكه بالاخره اون خاطره ی تلخ رو به یاد آورد . صدای فریادهای پدرش كه میگفت مواظب كاترین و ماری باشه . شیشه ی باز ماشین كه مادرش ازش به بیرون خم شده بود و داشت تیراندازی میكرد . پرت شدن مادرش به بیرون و ترمز شدید ماشین و معلق شدنش تو دره و مردهایی كه با اسلحه به ماشین نزدیك شدن و بعد از اطمینان از مرگ پدرش میخواستن برن .

سرش رو بین دستهاش گرفت و با ناله به جلو خم شد . تمام لحظه ها و ثانیه های فراموش شده داشتن به جنونش میكشیدن ولی با وجود فشار شدید دستهاش قصد عقب كشیدن و رها كردنش رو نداشتن . یونگ سنگ با دیدن حالتش وحشت زده دست هاش رو دورش حلقه كرد و كشیدش تو بغلش . دست هاش رو كه طوری سرش رو فشار میدادن انگار میخواستن استخون جمجمه اش رو سوراخ كنن و مغزش رو بیرون بكشن گرفت و به زور از سرش جدا كرد و با نگرانی پرسید : - چی شده عزیزم ؟

در تمام اون مدت مرد با یه نگاه غمگین و متأسف داشت نگاهشون میكرد بدون اینكه عكس العملی نشون بده . سارا با صدای یونگ سنگ چشمهاش رو باز كرد و به صورت یونگ كه درست مقابلش بود خیره شد ولی چشمان ماتش در اون لحظه نه به یونگ سنگ كه داشتن به تصویر یه خاطره ی دور نگاه میكردن . مردهایی كه داشتن میرفتن ولی با شنیدن صدای ناله ی كاترین به طرف ماشین برگشتن و با دیدن اون سه تا در صندلی عقب چهره هاشون وحشت زده شد و مردی رو با صدای بلند صدا زدن .

چند لحظه بعد صورت مردی جلوی شیشه عقب ماشین ظاهر شد كه از خراش روی گونه زیر چشم چپش خون جاری بود و با دقت به منظره ی داخل نگاه میكرد و وقتی اونها رو دید با فریاد به افرادش گفت برن دیلم بیارن . به محض باز شدن در فرورفته ی صندلی عقب دست های اون مرد اولین دست هایی بود كه اومد داخل و ماری رو از بغل كاترین بیرون كشید و به یكی از مردهای بیرون از ماشین داد . بعد كاترین رو بیرون كشید و داد دست یه نفر دیگه و در آخر سارا رو گرفت و بیرونش آورد .

چند لحظه بعد سارا در آغوش اون مرد شاهد انفجار ماشینی كه جسد پدرش داخلش بود شد در حالی كه مرد سرش رو به شونه ی خودش تكیه داده بود و میخواست نذاره سارا اون منظره رو ببینه و زیرلب زمزمه كرد : - متأسفم سارا . عمو فرانك رو ببخش .

پرده ی ماتی كه جلوی چشمهاش رو گرفته بود كم كم كنار رفت و تونست یونگ سنگ رو كه همچنان با نگرانی نگاهش میكرد ببینه . خودش رو از آغوش یونگ سنگ بیرون كشید و از جاش بلند شد . رفت و دقیقاً مقابل مرد ایستاد و به چشمانش كه پُر از عذاب وجدان بود نگاه كرد : - تو چطور تونستی اون كار رو با بهترین دوستت بكنی ؟ چطور تونستی عمو فرانك ؟

كلمه ی " عمو فرانك " رو با بیشترین نفرتی كه میتونست به زبون آورد . اونقدر عمیق كه خودش حس كرد داره زبونش رو میسوزونه . كاترین و ماری نمیتونستن بفهمن اون چی داره میگه . فرانك همونطور كه داشت نگاهش میكرد لبخند تلخی زد : - پس بالاخره به یاد آوردی . میدونم چقدر ازم متنفری و بایدم باشی . من بخشی از كسایی بودم كه زندگیتون رو نابود كردم . هم زندگی تو رو هم خواهرانت رو . میدونم به خاطر خیلی چیزها نمیتونی من رو ببخشی . به خاطر مرگ پدر و مادرت و كور شدن خواهرت و اینكه یتیم و بدبخت بزرگ شدین ولی اون قسمت آخر تقصیر من نبود . من خیلی سعی كردم نجاتتون بدم . نمیخواستم زیر دست سونگمین باشید . میدونستم اون چه زن كینه ایه و برای گرفتن انتقامش حاضره همه چیز رو نابود كنه ولی در مقابل اون هیچ قدرتی نداشتم . شاید این بزرگترین ظلمی بود كه من باعث شدم در حقتون بشه .

سارا همونطور نگاهش كرد و بعد یه دفعه با صدای بلند شروع كرد به قهقهه زدن . ماری و كاترین نگران به هم خیره شدن و یونگ و هیونگ و مینا با وحشت به سارا كه مثل روانی ها هنوز داشت میخندید . چند لحظه بعد ساكت شد و سرش رو پایین انداخت و به زمین زیر پاش خیره شد . وقتی شروع به حرف زدن كرد هیچ حسی در صداش نبود : - حالا چرا اینجا هستی ؟

فرانك بلند شد و مقابلش ایستاد : - اینجام تا دینم رو به شما و پدر و مادرتون ادا كنم . شاید نخوای قبول كنی ولی نمیخوام اشتباه دیگه ای بكنم . اون روزی كه به ماشین پدرتون حمله كردیم قرار نبود شما اونجا باشید و من هم قصد نداشتم با جان درگیر بشم . فقط میخواستم بگیرمشون و ازش بخوام با زبون خوش مدارك رو تحویل بده ولی اون مقاومت كرد . چیزی كه من اصلا انتظارش رو نداشتم و قبل از اینكه بتونم جلوش رو بگیرم افراد سی آی ای كه به زور باهامون اومده بودن شروع به تیر اندازی كردن و باعث شدن اون اتفاق بیفته .

دستاش رو گذاشت رو شونه های سارا و با نگاهی كه توش فقط صداقت موج میزد به چشمهاش خیره شد : - گوش كن سارا . تو میدونی كه من دارم بهت راستش رو میگم . همونطور كه خودت گفتی پدرت بهترین دوست من بود . وقتی اون بلا سر چشم های ماری اومد میدونی چقدر ناراحت شدم ؟ شاید هیچكس به اندازه ی من ناراحت نبود و درد نكشید . تمام این سالها صبر كردم تا شاید بتونم براتون جبران كنم و حالا كه فرصت پیش اومده نمیخوام از دستش بدم . اگه بلایی سر شما بیاد من هرگز نمیتونم تو چشمهای پدرتون كه مثل برادر نداشته ام بود نگاه كنم . حالا كه تونستید از مشت های بسته ی سونگمین خارج بشید و خوشبختی رو پیدا كنید بذار كمكتون كنم نگهش دارید . این كار رو به خاطر خودت كه داری مادر میشی و خواهرانت بكن . خواهش میكنم سارا .

سارا همونطور كه نگاهش میكرد به یاد درگیری تو انبار افتاد . اگه فرانك نبود همه ی اونها كشته شده بودن و مورد امروز هیونگ جون كه نزدیك بود خودش و مدارك به دست سی آی ای بیوفتن . میدونست اون كمك و حمله به اون افراد كار فرانك بوده . اون از قبل حسن نیت خودش رو اثبات كرده بود و با به خطر انداختن خودش داشت اونها رو حفظ میكرد . نه به خاطر خودش كه به خاطر كاترین و ماری تصمیم گرفت بهش اعتماد كنه : - بسیار خوب . كمكت رو قبول میكنم ولی به این معنی نیست كه میبخشمت . تو به خاطر تمام این 25 سال بدبختی كه ما كشیدیم مقصری و هیچی نمیتونه گناهت رو پاك كنه . تا آخر عمرم هرگز نمیبخشمت .

فرانك لبخند بی جونی زد و خم شد پیشونیش رو بوسید : - مهم نیست اگه نبخشی . از اولش هم انتظاری نداشتم عزیزم .

دست هاش رو برداشت و دو قدم ازش فاصله گرفت و با همون لبخند به حاضرین كه داشتن نگاهشون میكردن نگاه گذرایی انداخت : - حالا كه مدارك رو دارید دیگه كاری نمونده . من كمكتون میكنم از اونها درست استفاده كنید و تمام اون كثافت ها رو بفرستید جایی كه لیاقتش رو دارن . بعدم میتونید برگردید به زندگی عادیتون و راحت باشید . راستی ازدواجت رو تبریك میگم ماریان . هرچند شاید نخوای این رو از آدمی مثل من بشنوی . به خاطر شوهرت متأسفم .

ماری با بیتفاوتی نگاهش كرد . با تمام حرفایی كه بین اون و سارا رد و بدل شده بود و باعث شده بود حقیقت رو بفهمه ولی هیچ حس بدی به این مرد نداشت . با لحنی كه هیچ حس نفرتی داخلش نبود جواب داد : - مهم نیست . شما خیلی لطف دارید . ممنون . به هرحال باید به خاطر اینكه كمكمون كردین جونگمین رو نجات بدیم ازتون تشكر كنم .

فرانك سری تكون داد و حرفی نزد . دوباره رو به سارا كرد : - جای شما امن نیست . با اینكه سی آی ای هنوز نمیدونه شما مدارك رو پیدا كردین ولی دیر یا زود میفهمه و اونوقت دیگه دست دست نمیكنن . در اونصورت دیگه واسشون مهم نیست چی میشه . مستقیم حمله میكنن اینجا تا هم مدارك رو ازتون بگیرن و هم از دستتون خلاص بشن . بنابراین امشب افرادم رو میفرستم تا شما رو منتقل كنن به یه جای امن .

ماری اخم كرد : - ولی جونگمین و كیوجونگ كه الان تو بیمارستانن .

فرانك بدون ذره ای تردید جواب داد : - اشكالی نداره . جایی كه قراره بریم یه پایگاه نظامیه از دور خارج شده ست كه الان دست چریك های آزاده . من با سردسته ی اونها در كوه های راكی یه طلب قدیمی دارم و اون بهم مدیونه . ازش خواستم برای تصویه حساب از شما در پایگاهش مراقبت كنه . اون پایگاه خیلی مجهزه و یه بیمارستان با تجهیزات كامل پزشكی هم داره و باید بگم یكی از پزشك هایی كه اونجاست از همرزمای قدیمی من و پدرتونه كه كارش بی نظیره . اون میتونه صورت جونگمین رو عمل كنه و مراقب اون دو تا باشه . پس هر كاری كه دارید همین امروز انجام بدید و وسایلتون رو جمع كنید . من دیگه باید برم .

ماسكش رو یه بار دیگه گذاشت روی سرش و بدون خداحافظی از سوئیت خارج شد . همه در سكوت فقط به هم نگاه میكردن . سارا كه همچنان سر پا بود یه دفعه به طرف سرویس بهداشتی دوید و بالا آورد . یونگ سنگ بلند شد و رفت طرف سرویس بهداشتی و در رو باز كرد . بدون حتی كلمه ای حرف یه دستش رو انداخت زیر پاش و دست دیگه اش رو پشت كمرش گذاشت و بلندش كرد و برد به اتاق . چند لحظه بعد كه مطمئن شد حالش بهتره ازش خواست اون چند ساعت رو استراحت كنه . با اومدن اسم كوه های راكی میدونست راه زیادی در پیش دارن و دلش نمیخواست سارا با اون وضعیت و حال خرابش مجبور باشه خسته اون راه رو طی كنه .

از اتاق اومد بیرون و رو به ماری كرد : - من دارم میرم بیمارستان دیدن جونگمین و كیوجونگ . باید به كیو بگم چه خبره . میخوای باهام بیای ؟

ماری سریع بلند شد و ایستاد . یونگ سنگ همراهش تا در خروجی رفت و بعد سرش رو برگردوند طرف هیونگ جون : - هی حواستون به سارا باشه . هم تو و هم مینا .

هیونگ و مینا بهش قول دادن حواسشون رو جمع كنن . یونگ سنگ همراه ماری راه افتاد بدون اینكه بفهمه كاترین هم چند لحظه بعد از اونها راه افتاد و بدون توجه به سوال مینا در مورد اینكه كجا میره از هتل خارج شد . میخواست تمام حرف هاش رو همین الان به كیوجونگ بزنه . ممكن بود هیچ فردایی برای اون و سارا و ماری وجود نداشته باشه . نمیخواست كیوجونگ منتظر كسی بمونه كه در نهایت به احتمال زیاد از دستش میداد . اونقدر كیوجونگ رو دوست داشت كه برای خاطر آرامش و خوشبختی اون از دل خودش دست بكشه . میدونست یه مدت كه بگذره كیوجونگ هم میره دنبال زندگی خودش و میتونه خوشبختی رو در آغوش زنی كه از اون بهتر باشه و به خطرش نندازه پیدا كنه .

.

.

.

بعد از رفتن كاترین روی تختش دراز كشید و به فكر فرو رفت . چشمهاش میسوختن ولی این بار دیگه نمیخواست گریه كنه . با خودش فكر كرد و فكر كرد . چرا كاترین یه دفعه اینطوری شده بود ؟ اون روز تو اتاق انقدر خوب پیش رفته بودن كه اگه به خاطر اوضاع نبود بی خیال همه چیز با كاترین برمیگشت كره و دوباره مثل قبل زندگیش رو همراه اون شروع میكرد و مشخص بود اگه از كاترین میخواست اون بدون مخالفت هر كاری كه كیو بخواد انجام میده ولی بعد یه دفعه همه چیز خراب شد .

به مغزش فشار آورد تا به یاد بیاره چی شده كه اوضاع رو به هم ریخت و ناگهان یادش اومد . اون جمله . یه دفعه بلند شد و سیخ نشست . یعنی ممكن بود همون یه جمله همه چیز رو خراب كرده باشه ؟ اون در مقابل حرف كاترین گفته بود " خوش به حال یونگ سنگ " . یه دفعه رنگ خودش هم درست مثل اون لحظه ی كاترین پرید . باورش نمیشد هنوز سی دقیقه از حرفایی كه تو اتاق زده بودن نگذشته همچین حرفی به كاترین زده باشه . این همه چیز رو توضیح میداد . كاترین سالها تصور كرده بود یه بیمار جنسیه . مدت زیادی به خاطر چیزی كه بود و كارهایی كه سونگمین وادارش كرده بود انجام بده رنج كشیده بود . معلوم بود از این حرف چه برداشتی كرده .

پاهاش رو از لبه ی تخت آویزون كرد و سرش رو بین دست هاش گرفت . شروع كرد به فكر كردن كه چطوری میتونه گندی رو كه زده درست كنه ولی فكر كردنش زیاد طول نكشید . یه دفعه در اتاق باز شد و چند تا مرد با دو تا برانكارد وارد اتاق شدن . كیوجونگ با تعجب برگشت نگاهشون كرد : - شما كی هستید ؟ اینجا چیكار میكنید ؟

دو تا از مردها به كیوجونگ نزدیك شدن و بدون توجه به سوالش یكیشون یه دفعه یه سرنگ تو بازوش فرو كرد و با یه حركت كل مایع داخلش رو تزریق كرد . سی ثانیه بعد كیوجونگ بیهوش روی یكی از برانكاردها بود و جونگمین رو اون یكی و اون افراد با سرعت راهروها رو به سمت خروجی پشتی بیمارستان طی میكردن . درست پشت ساختمون دو تا آمبولانس با آرم صلیب سرخ منتظر بودن . هر كدوم از برانكاردها رو داخل یه آمبولانس گذاشتن و هر دو همزمان آژیركشان حركت كردن . به محض ورود هر دو آمبولانس به خیابون چند تا ماشین سیاهرنگ دنبالشون راه افتادن تا اونها رو همراهی كنن . در ماشین اول یكی از افراد سیاه پوش داخل ماشین بی سیم رو برداشت و شروع كرد به گزارش كردن : - پرنده ها همین الان از قفس خارج شدن و در حال پرواز به طرف آشیانه هستن . شاهین و عقاب ازشون مواظبت میكنن . تمام .

.

.

.

مرد با عصبانیت مشتش رو كوبید روی میز : - منظورت چیه كه اونها مدارك رو به دست آوردن ؟

مأموری كه مقابلش ایستاده بود همونطور كه خبردار وایساده بود جواب داد : - ما یه گزارش از طرف یه بانك داشتیم كه یه نفر صندوقی رو كه 25 سال دست نخورده بوده باز كرده و محتویاتش رو خارج كرده . مسئول اون بانك به ما گزارش داد مردی كه اون كار رو انجام داده یه تلفن جاسوسی داشته و خوب ما به اون ماشین حمله كردیم تا بفهمیم اون جاسوس كیه ولی یه دفعه یه گروه دیگه به افراد ما حمله كردن و اون مرد رو فراری دادن . با بررسی دوربین امنیتی بانكی كه روبروی محل درگیری بود تونستیم بفهمیم اون افراد همونایی بودن كه در انبار بچه های دیویدسون رو نجات دادن و اون كسی هم كه تو تاكسی بود با وجود تغییر چهره ای كه داده بود شناسایی شد . اون كیم هیونگ جون از اعضای گروه دابل اس 501 بوده قربان .

مرد با عصبانیت فكر كرد اون جوجه خواننده ها انگار دردسرسازتر از اونی بودن كه اولش فكر كرده بود . با خشم روی صندلیش نشست و مدادی كه رو میز بود برداشت و شروع كرد بین انگشتهاش فشردن طوری كه آخر مداد از وسط دو نصفه شد . سرش رو بلند كرد و به ماموری كه مقابلش بود نگاه كرد : - وقت تلف كردن بسه . حالا كه اونها مدارك رو به دست آوردن به زور ازشون میگیریم . همین الان افرادتون رو جمع كنید و به هتل حمله كنید . برام مهم نیست چند نفر كشته میشن یا كی هستن . من اون مدارك رو میخوام .

مامور پاهاش رو به هم كوبید و با گفتن یك " بله قربان " بلند برگشت و از اتاق خارج شد .

.

.

.

هیون جونگ با كلافگی تلفن همراهش رو تو دستش میچرخوند . میخواست به نارا زنگ بزنه ولی دودل بود . نمیتونست حقیقت رو بهش بگه . از طرف دیگه ممكن بود اقامتشون در اون پایگاه طولانی بشه . كی میدونست چقدر ممكنه طول بكشه ؟ از طرف دیگه میترسید اگه بهش بگه اون اینقدر بترسه كه كار نامعقولی ازش سر بزنه .

توهمین فكرها بود كه در سوئیت به شدت به صدا در اومد . بازم مینا اولین نفری بود كه بلند شد و به طرف در رفت . همین كه در رو باز كرد دو تا مرد نقاب زده ی مسلح سریع اومدن داخل و در رو بستن . یكیشون رو به مینا كه حالت دفاعی گرفته بود كرد : - ما از افراد سرهنگ فرانك التون هستیم . ایشون ما رو فرستادن تا ازتون بخوایم هر چه زودتر حاضر بشید . مؤقعیتتون لو رفته و سی آی ای به زودی به هتل حمله میكنه . پس زود باشید عجله كنید . باید زودتر برید .

مینا دیگه نایستاد . دوید رفت بقیه رو خبر كرد . یه ساعت بعد همه حاضر بودن . وسایلشون رو دادن به سه تا مرد دیگه كه چند دقیقه بعد از اون دو نفر اومده بودن و لباس خدمه ی هتل تنشون بود تا بدون ایجاد شك و تردید واسشون ببرن . وقتی اونها رفتن خودشون هم بعد از چند لحظه تامل از اتاق خارج شدن و راه افتادن . تقریباً به لابی رسیده بودن كه یه دفعه درهای ورودی باز شدن و از همه طرف مامورها ریختن داخل . از اونجایی كه نمیدونستن اونها دارن میرن و انتظار دیدنشون رو تو لابی هتل نداشتن یه كمی سردرگمی به وجود اومد .

در این بین افراد فرانك هم از راه رسیدن و دو گروه با هم درگیر شدن . درنهایت افراد فرانك با وجود دادن تلفات تونستن فاصله ی كمی كه تا در ورودی مونده بود رو باز كنن تا پسرها همراه ماری و سارا و كاترین و مینا بتونن خارج بشن . بیرون در دو تا ون منتظرشون بود ولی مشكل این بود كه همه جای خیابون هم پر بود از افراد سی آی ای . كاترین و ماری هر كدوم یه طرف سارا كه باردار بود ایستادن . هر سه نفر همزمان خم شدن و فاصله ی خیابون تا ون اول رو طی كردن .

مینا رو كرد به یونگ سنگ و هیون جونگ و هیونگ : - همین الان همون كاری رو بكنید كه اون سه تا كردن . زود باشید . عجله كنید . یه كم دیگه اینجا بمونیم خطرناك میشه. از شانسشون پلیس هایی كه داخل هتل بودن چون از موضوع خبر نداشتن اومده بودن به كمك افراد فرانك و این شانس بیشتری بهشون میداد . پس اون سه تا هم خم شدن و شروع به دویدن كردن ولی یه دفعه هیونگ سكندری خورد و روی زمین افتاد . مینا زیر لب غر زد :  بی عرضه .

دوید سمتش و كمكش كرد بلند شه و اون رو رسوند به ونی كه یونگ و هیون سوارش شده بودن . با هم سوار شدن و به محض سوار شدنشون ون راه افتاد . مینا میخواست حرفی بزنه كه هیونگ برای بار دوم در اون روز در آغوشش افتاد . میخواست اون رو پس بزنه ولی با حس كردن خون روی دستهاش یه دفعه با وحشت به پشت لباس هیونگ نگاه كرد .


طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات