تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.38
pic

هیونگ جون با ترس و اضطرابی كه هر لحظه بیشتر میشد از هتل زد بیرون . دخترا كمكش كرده بودن تغییر قیافه بده . با وجودی كه وقتی تو آینه نگاه كرده بود خودش هم نتونسته بود خودش رو بشناسه ولی باز هم خیلی میترسید . متوجه چند تا از افراد مینا بیرون هتل شد و همین باعث شد یه كمی آروم بشه . مینا مطمئناً نمیذاشت بلایی سرش بیاد . حداقل امیدوار بود كه اینطور باشه .

یه تاكسی گرفت و آدرس بانك رو بهش داد . شانس آورده بودن كه بانك همونجا در نیویورك بود . به محض رسیدن خودش رو به میز پذیرش رسوند و مداركی كه كاترین واسش درست كرده بود نشون زن داد . بعدش درخواست كرد صندوق رو براش باز كنن . زن در كامپیوترش نگاهی به شماره ی صندوق انداخت و ابرو بالا كشید : - صندوقی كه میخواید یه صندوق خصوصیه كه 25 ساله در اختیار یه شخص بی نام هست . شما مدركی دارید كه نشون بده حق دسترسی به اون صندوق رو دارید ؟

هیونگ جون یه لحظه حس كرد بدنش عرق كرده . نمیدونست چی باید جواب بده . یادش به یه سری فیلم های پلیسی افتاد كه دیده بود و سعی كرد با تكیه به چیزهایی كه یادش بود كارش رو پیش ببره : - فكر نمیكنم هیچ مدركی بالاتر از داشتن هر سه تا كلید گاوصندوق و رمز ورودش باشه . اون صندوق مال یكی از خویشاوندان منه كه بعد از مرگش وصیت كرده به من ارث برسه و برای همین رمز و كلیدها رو واسم گذاشته . همین كافیه ؟ اگه نیست میتونم به وكیلی كه وصیت نامه رو داره زنگ بزنم تا اون رو هم بیاره و شما رو مطمئن كنه .

متصدی یه كمی تردید كرد ولی از اونجایی كه طبق مقررات هركس كلیدها و رمز رو داشت میتونست محتویات صندوق رو داشته باشه واسه همین تلفن رو برداشت و از مسئول اتاق صندوق خواست تا بیاد و هیونگ رو همراهی كنه . چند لحظه بعد یه مرد قوی هیكل همراه یه مأمور یونیفورم پوش به میز نزدیك شدن و با اشاره ی متصدی مرد دستش رو به طرف هیونگ پیش برد و راهنماییش كرد : - لطفاً از این طرف آقا . من صندوق رو بهتون نشون میدم .

هیونگ كه خیالش راحت شده بود دنبالش رفت و بعد از پایین رفتن از یه سری پله و عبور از یه راهروی طولانی مرد جلوی یه در فلزی دایره ای شكل كه در اون لحظه بسته بود ایستاد . دستش رو روی صفحه ی الكترونیكی كه رو دیوار تعبیه شده بود گذاشت و بعد چشمش رو هم جلوی اسكنر لیزری كنارش گرفت . وقتی اثر دست و قرنیه ی چشمش تأیید شد گیره ی روی در رو پیچوند و در با صدای تق آرومی باز شد .

اول خودش رفت داخل و پشت سرش هم هیونگ رفت . مأمور پشت در ایستاد و همونجا مراقب بود . مرد به طرف یه سری صندوق كه سمت راست دیوار بود رفت و جلوی یكیشون ایستاد . دستش رو به طرف هیونگ دراز كرد و گفت : - كلید لطفاً .

هیونگ جون دستش رو داخل جیبش كرد و یكی از صلیب ها رو به مرد داد . مرد كلید رو داخل جاكلیدی كرد و چرخوندش . به محض چرخوندن كلید یه صفحه ی الكترونیكی باز شد و این بار مرد رمز رو پرسید . هیونگ جون كه برای طبیعی جلوه كردن رمز رو حفظ كرده بود تند تند رمز رو گفت و مرد هم واردش كرد . وقتی در صندوق باز شد مرد جعبه رو از داخل صندوق بیرون كشید و روی میزی كه وسط اتاق بود گذاشت . رو به هیونگ كرد و گفت : - حالا میتونید درش رو باز كنید . من بیرون هستم . وقتی كارتون تموم شد خبرم كنید .

رفت بیرون و اونم كنار مامور پشت به در ایستاد . هیونگ جون خدا رو شكر كرد قوانین مربوط به اینجور بانك ها اینقدر سخت هستن و مامورها داخل نمیایستن . سریع در جعبه رو باز كرد . داخلش دو تا پوشه ی قطور بود . سریع پوشه ها رو برداشت و داخل كیفی كه همراه خودش برده بود گذاشت . كارش حتی 30 ثانیه هم طول نكشید . در جعبه رو بست و مرد رو صدا زد . وقتی مرد اومد داخل جعبه رو به سمتش هل داد : - كار من تموم شد .

مرد با یه كمی كنجكاوی نگاهش كرد ولی چیزی نگفت . فقط پرسید : - مایلید صندوق رو نگه دارید ؟

هیونگ اولش میخواست بگه نه ولی بعدش فكر كرد برای پس دادن صندوق شاید مجبور باشه یه سری مراحل قانونی رو طی كنه برای همین جواب داد : - بله . بعداً قصد دارم یه سری چیز مهم رو بذارم داخل صندوقم . چطور مگه ؟

مرد سری تكون داد : - چیزی نیست . فقط از مدتها قبل هزینه ی نگهداری این صندوق پرداخت نشده و شما باید هزینه اش رو پرداخت كنید و برای اطمینان یه مقدار هم باید اضافه بپردازید . برای پرداخت هزینه برید به بخش پذیرش تا شما رو راهنمایی كنن .

هیونگ موند چیكار كنه . به هرحال میدونست كه باید پول رو بپردازه چه صندوق رو پس میداد چه نیمداد ولی اون هیچ پولی با خودش نیاورده بود . سرش رو تكون داد و دوباره همراه مرد رفت تا بهش نشون بده كجا بره و چیكار كنه . وقتی مسئول رسیدگی بهش گفت باید ده هزار دلار پرداخت كنه نزدیك بود قلبش وایسته . گلوش رو صاف كرد و جواب داد : - ببخشید ولی چون نمیدونستم هزینه ی صندوق پرداخت نشده پولی همراهم نیست . اشكالی نداره اجازه بدید زنگ بزنم واسم پول بیارن ؟

زنی كه مسئول بود لبخند زد : - اشكالی نداره . میتونید از تلفن ما استفاده كنید .

هیونگ سرش رو خم كرد : - نیازی نیست . تلفن همراه دارم .

زن به خشكی جواب داد : - متأسفم . تلفن های همراه در این بخش ساختمون كار نمیكنن .

هیونگ جون یه لحظه مكث كرد و یاد حرف مینا افتاد وقتی كه داشت تلفن رو بهش میداد : - این یه تلفن خاصه كه غیر قابل ردیابیه و امكانات ویژه ای داره .

تلفن رو از جیبش خارج كرد و با دیدن اینكه آنتنش كامله لبخند به لبهاش نشست و رو به زن جواب داد : - نه تلفن من .

به مینا زنگ زد و ازش خواست براش پول بفرسته . همونطور كه داشت با مینا حرف میزد متوجه نگاه عجیب زن به خودش نشد . چند لحظه بعد یكی از افراد مینا پول رو واسش آورد و بهش تحویل داد . بعد از پرداخت پول همراه با همون مرد از ساختمون خارج شد . به محض رفتنشون زن تلفنش رو برداشت و شماره ای گرفت : - باید یه مورد ویژه رو گزارش بدم . همین الان یه نفر اینجا بود و یه صندوق ویژه كه 25 سال دست نخورده بود رو باز كرد . اون مرد یه تلفن جاسوسی پیشرفته همراهش داشت و همین الان از ساختمون خارج شد .

مشخصات ظاهری هیونگ رو به شخصی كه پشت خط بود داد و تلفن رو قطع كرد .

.

.

.

كیوجونگ روی تختش نشسته بود و به بالشت های پشت سرش تكیه داده بود . به جونگمین كه رو تخت كناری خواب بود نگاه كرد . باند های روی صورتش رو برداشته بودن و كبودی های صورتش كم كم داشتن كمرنگ میشدن . خیلی دلش میخواست بلند بشه بره پیشش ولی دكتر بهش اخطار كرده بود زیاد تكون نخوره . گلوله هایی كه بهش شلیك شده بود تقریباً آسیب شدیدی به كلیه اش زده بودن . هرچند اونم خوب میشد .

متعجب بود ماری و بقیه كجا هستن كه هیچ كدوم امروز برای دیدنشون نیومدن . چند لحظه بعد در اتاق باز شد و یونگ سنگ و ماری وارد شدن . بازم كاترین همراهشون نیومده بود . با ناامیدی فكر كرد پس كاترین واقعا نمیخواد بیاد دیدنش . اگه بهانه اش برای دفعه ی قبل مراقبت از سارا بود حالا كه بهانه ای نداشت چون مینا و هیونگ جون مونده بودن هتل و اونها میتونستن مراقب سارا باشن . آهی كشید و بدون اینكه جواب سلام ماری و یونگ رو بده پشتش رو به اونها كرد و دراز كشید .

ماری حالش رو میفهمید . اون هم مثل بقیه متعجب بود كه چرا كاترین داره این كارها رو میكنه . رفت كنار تخت جونگمین و دستش رو در دست گرفت . بازم خواب بود . كم كم داشت نگران میشد نكنه این مخدرهایی كه به جونگمین تزریق میكردن معتادش كنه . هرچند خودش هم میدونست دكتر مجبوره اون كار رو انجام بده . هنوز دردش زیاد بود . آرزو كرد اون دو روزی كه تا عمل جراحی گونه اش مونده زودتر بگذره تا بتونه یه بار دیگه جونگمین رو به هوش ببینه .

یونگ سنگ هم مردد بود . نمیدونست باید بره پیش كیوجونگ یا نه . ماری كه كاری نداشت بكنه رو به یونگ كرد : - من دارم برمیگردم هتل . اومدنم از اولم اشتباه بود . جونگمین هنوز بیهوشه و كاری نیست كه بتونم انجام بدم . فكر میكنم باید میموندیم پیش هیونگ جون . اون خیلی ترسیده بود و به حضورمون نیاز داشت .

با شنیدن حرف ماری كیوجونگ یه دفعه برگشت و دوباره صاف نشست : - هیونگ جون چی شده ؟

.

.

.

هیونگ جون سوار یه تاكسی دیگه شد تا برگرده هتل . چند تا خیابون رو رد كرده بودن كه یه دفعه چند تا ماشین تاكسی رو دوره كردن و وادارش كردن بایسته . همینكه تاكسی متوقف شد چند تا مرد مسلح كه نقاب به صورتشون بود از ماشین ها پیاده شدن و به طرف تاكسی رفتن . هیونگ جون نزدیك بود از ترس سكته كنه . قبل از اینكه مردها بتونن به تاكسی برسن یه دفعه چند تا ماشین دیگه ایستادن و از اون ماشین ها كلی افراد مسلح ریختن بیرون و درست وسط یكی از خیابون های شلوغ نیویورك و روز روشن تیراندازی بین دو تا گروه افراد مسلح ناشناس شروع شد . چند تا تیر به بدنه ی تاكسی برخورد كرد كه باعث شد هم هیونگ و هم راننده با وحشت درها رو باز كنن و از ماشین بپرن بیرون . همونطور كه رو زمین دراز كشیده بودن تلاش كردن سینه خیز خودشون رو برسونن یه جای امن .

از اونجایی كه نزدیك یه تقاطع بودن هیونگ همونطور كه كیف رو همراه خودش میكشید بلند شد و به صورت نیم خیز شروع كرد به دویدن سمت تقاطع . همین كه رسید پیچید سمت راست و صاف شد و با آخرین سرعت شروع به دویدن كرد . خودش نفهمید اون همه سرعت رو از كجا آورد . فقط با صدای بوق ممتد یه ماشین سرش رو برگردوند طرف خیابون متوجه یكی از ماشین های افراد مینا شد كه داشت براش بوق میزد .

زود رفت سمت اون ماشین و در عقب رو باز كرد و پرید داخل . دیگه حتی نفسش هم بالا نمیومد . راننده مستقیم رفت سمت هتل و بین راه مرد دیگه ای كه قسمت پشت كنار هیونگ نشسته بود كمكش كرد لباس های تنش رو عوض كنه و یه قیافه ی جدید با وسایل گریمی كه همراهش بود واسش ساخت . وقتی رسیدن هتل هیونگ جون دیگه شبیه اون آدمی كه هتل رو ترك كرده بود نبود .

به محض پیاده شدن با قدم های سریع خودش رو رسوند به لابی هتل و سوار آسانسور شد و تمام مدت سعی كرد همونطور كه افراد مینا بهش گفته بودن طبیعی باشه . به محض رسیدن به سوئیتشون شروع كرد یه بند به در كوبیدن . چند لحظه بعد مینا تند در رو باز كرد . به محض اینكه در باز شد هیونگ جون دیگه حال خودش رو نفهمید . چشمهاش سیاهی رفت و افتاد تو بغل مینا .

مینا كه شكه شده بود سعی كرد نگهش داره و در عین حال یونگ سنگ و هیون جونگ رو صدا زد . اونها به محض شنیدن فریادش خودشون رو رسوندن دم در . یونگ سنگ با دیدن وضعیت هیونگ با ترس پرسید : - هیونگ جون چش شده ؟

مینا با صدای بلند جواب داد : - فكر كنم فشارش اومده پایین . همونطوری اونجا واینستین . بیاین كمك كنین ببریمش تو اتاق .

یونگ سنگ و هیون سریع رفتن سمتش هر كدوم زیر یكی از شونه های هیونگ رو گرفت و بردنش به نزدیكترین اتاق و روی تخت خوابوندش . مینا سریع رفت و با یه لیوان آب برگشت . یه كمیش رو خالی كرد كف دستش و پاشید رو صورت هیونگ كه باعث شد چشمهاش رو با وحشت باز كنه . بقیه ی لیوان آب رو هم به زور وادارش كرد بنوشه .

وقتی حالش بهتر شد با صدای گرفته ای پرسید : - چه اتفاقی افتاد ؟ مگه نگفته بودی هیچكس شكی نمیكنه ؟ پس برای چی اون مردا بهم حمله كردن ؟

مینا كمی سرش رو تكون داد و بعد یه دفعه فهمید چی شده . با خشونت شروع كرد زیر لب به خودش بد و بیراه گفتن : - چطوری فراموش كرده بودم كه اون تلفنی كه بهت دادم یه تلفن جاسوسیه ؟ احتمالا یه نفر فهمیده و به سی آی ای خبر داده . چه بدبختی . جای شكرش باقیه كه با قیافه ی مستعار رفته بودی و كسی نشناختت . مهم نیست . مهم اینه كه مدارك رو به دست آوردیم و تو هم صدمه ندیدی .

هیونگ جون با تشكر نگاهش كرد : - به لطف تو و افرادت . اگه به موقع نمیرسیدن نمیدونم چیكار باید میكردم . كل مسیر رو نمیتونستم تا اینجا بدوم .

مینا لبخند زد : - نمیشد بذاریم بلایی سر یكی از هنرمندای ملی كره بیاد . اینطوری میشد طرفدارانت میومدن شركتم رو روی سرم خراب میكردن . پس اول از همه به خودم لطف كردم .

كیف رو برداشت و درش رو باز كرد و ادامه داد : - عالیه . حالا میتونیم بفهمیم چه كسایی پشت این قضایا هستن . فقط میمونه چطوری باید از این مدارك استفاده كنیم .

صدای دوباره ی در باعث شد بره ببینه كیه . وقتی در رو باز كرد با دیدن كسی كه پشت در ایستاده بود نفسش بند اومد . با اینكه مرد لباس سراپا مشكی پوشیده بود و نقاب به صورتش بود ولی در مورد هویتش تردید نداشت . اون مسلما همون مردی بود كه تو انبار كمكشون كرده بود هیون جونگ و جونگمین رو نجات بدن . بی اراده در رو باز كرد و اجازه داد مردی كه حتی نمیدونست كیه بیاد داخل .

چند لحظه بعد پسرها و ماری و كاترین رو صدا زد تا بهش ملحق بشن . اون تازه وارد حرفای زیادی داشت بهشون بزنه .

.

.

.

یونگ سنگ سعی كرد كیوجونگ رو آروم كنه : - هیچی نشده . خودت رو نگران نكن . یه حمله ی جدید داشتیم كه خدا رو شكر به خیر گذشت . فقط هیونگ خیلی ترسیده بود و فشارش اومده پایین .

كیوجونگ میخواست راجع به قضیه بپرسه كه در باز شد و این بار كاترین اومد داخل . با دیدنش حرفی كه میخواست بزنه از یادش رفت . كاترین همونطور جلوی در ایستاد و به ماری نگاه كرد . ماری منظورش رو فهمید . رو به یونگ سنگ كرد : - بیا بریم . دیر كنیم سارا نگرانمون میشه .

بدون اینكه منتظر یونگ بمونه خودش از اتاق خارج شد و یونگ سنگ هم دنبالش رفت . به محض خروجشون كاترین در رو بست و به سمت تخت جونگمین رفت . یه كمی به صورتش نگاه كرد و بعد رفت سمت پنجره . كیوجونگ تمام مدت با نگاهش دنبالش میكرد . از اینكه كاترین حتی ازش حالش رو نپرسید ناراحت و عصبی بود ولی چیزی تو حالتش بود كه باعث میشد جرأت اعتراض نداشته باشه .

كاترین همونطور جلوی پنجره ایستاده بود و داشت بیرون رو نگاه میكرد . كاسه صبر كیوجونگ لبریز شد و پرسید : - حالت خوبه كتی ؟

كاترین برگشت و مستقیم به چشمهای منتظر كیو خیره شد . حتی یه بارم پلك نزد . نگاهش كیوجونگ رو عصبی میكرد و حس بدی بهش میداد . بعد از چند لحظه كاترین بدون حرف رفت رو صندلی كنار تختش نشست و پاهاش رو روی هم انداخت و دست هاش رو دور زانوش قلاب كرد : - نه كیوجونگ خوب نیستم . هیچوقت خوب نبودم و تازگی از همیشه بدترم . فكر میكنم وقتشه تمومش كنیم .

كیو حس میكرد قلبش الانه كه از فشار درد درهم بشكنه . حالا میدونست چرا اون نگاه كاترین رو دوست نداشت . در اون نگاه فقط خداحافظی بود . سعی كرد بغضش رو فرو بده : - چرا كتی ؟ ما با هم خیلی خوب هستیم . من واقعاً دوستت دارم . فكر میكردم تو هم همین حس رو بهم داری . پس چرا میخوای تركم كنی ؟

كاترین بلند شد و رفت مقابلش ایستاد . دستش رو گذاشت روی صورت كیوجونگ و به چشمهاش نگاه كرد . كیوجونگ به وضوح برق اشك رو در چشمانش میدید كه با تیكه های قلب شكسته اش مخلوط میشد . آتیشی كه در اون چشمها بود دیگه وجود نداشتن و كیوجونگ تازه اون لحظه متوجه شد . كاترین لبخند شیرینی زد : - برای اینكه هرچقدرم با هم خوب باشیم واسه همدیگه نیستیم . من نمیتونم با تو باشم كیوجونگ . میخوام ازت درخواست كنم سعی نكنی جلوم رو بگیری . من خیلی رو این فكر كردم . تو لایق بهتر از من هستی و من باید برم . این واسه هر دومون بهتره . شاید نتونی من رو ببخشی ولی فراموشم كن .

خم شد و بوسه ی ملایمی به لبهای كیوجونگ زد . بعد بدون حرف بیشتری برگشت و سریع از اتاق خارج شد . كیوجونگ با افسوس رفتنش رو تماشا كرد بدون اینكه كوچكترین حركتی واسه نگه داشتنش انجام بده . در اون لحظه كاری واسه نگه داشتنش از دستش برنمیومد . روی تختش دراز كشید و این بار اجازه نداد اشك هاش جاری بشن .


طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات