تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.37
pic

پشت شیشه ی اتاق ایستاده بود و داشت به كیوجونگ نگاه میكرد . به نظر میرسید ناراحته . لبخند تلخی زد . مهم نبود كیوجونگ چقدر گفته بود دوستش داره درنهایت اون هم به پاكی ناخواسته ی سارا كه سهم یونگ سنگ شده بود حسودی میكرد . این به این معنا بود كه اون هم ترجیح میداد با یه دختر مثل سارا باشه و احساسش به كاترین چیزی بیشتر از نیاز شخصی خودش نبود .

برگشت و با قلب شكسته از راهرو گذشت و خودش رو به آزمایشگاه رسوند . بدون اینكه به یونگ سنگ بگه آورده بودش بیمارستان تا هم برای اطمینان از سالم بودن بچه سونوگرافی بده و هم به این بهانه برای چند لحظه كیوجونگ رو ببینه ولی دیدن دوباره كیوجونگ فقط باعث شده بود دلش بیشتر از قبل براش تنگ بشه و احساس كنه نمیتونه كاری رو كه تصمیم گرفته بود بكنه رو انجام بده .

همزمان با خروج سارا از آزمایشگاه اون هم رسید و كمكش كرد برگرده هتل . نمیخواست یونگ سنگ برای این كارش سرزنشش كنه . به نظر میرسید وقتی نبودن رابطه ی سارا و یونگ سنگ خیلی بهتر از قبل شده و این جای امیدواری داشت . تنها مسئله ی باقیمونده این بود كه پسرها و ماری وقتی جونگمین به هوش بیاد چه رفتاری باهاش خواهند كرد . از اونجایی كه قضیه ی قرنیه لو رفته بود همه یه جوری حتی هیون جونگ رو طرد كرده بودن كه بهشون حقیقت رو نگفته و با جونگمین همدست شده .

به طرز غیرمترقبه ای به نظر میرسید هیونگ جون حالش اون وسط از همه بدتر و داغونتره و حتی بیشتر از ماری هم بیتابی میكنه . این خیلی عجیب بود . همونطور كه داشت به این مسایل فكر میكرد زنجیر گردنبندش رو هم به شدت بین انگشتهاش میچرخوند . اینقدر به این كارش ادامه داد كه یه دفعه زنجیر پاره شد و آویز صلیب شكلش افتاد روی زمین . با بیحوصلگی خم شد صلیب رو برداره كه چشمش به چیزی افتاد كه تا اون لحظه ندیده بود . برش داشت و با دقت بیشتری بررسیش كرد و یه دفعه از جاش پرید و دوید داخل اتاق سارا تا چیزی رو كه فهمیده بود به اون هم بگه .

.

.

.

سونگمین نمیدونست چیكار باید بكنه . پشت در اتاقی كه جونگمین و كیوجونگ رو بستری كرده بودن روی صندلیش نشسته بود و جرات نداشت داخل بشه . آماندا دستش رو گذاشت روی دست سونگمین كه داشت میلرزید : - شما باید شجاع باشید . حقیقت اینه كه شما خیلی اشتباه كردید و همه چیز رو فدای هیچ كردین ولی هنوزم اونها نوه های شما هستن . حتی اگه تنبیهشون سخت باشه شما باید بایستید و قبول كنید . دیگه اشتباه گذشته رو نكنید .

سونگمین بالاخره به خودش شهامت داد و رفت داخل . به محض ورودش ماری كه سرش رو روی لبه ی تخت جونگمین گذاشته بود سرش رو بلند كرد و با دیدن مادربزرگش از جاش پرید . در كسری از ثانیه چشمهاش پر از نفرت شد و به زنی كه با ناتوانی مقابلش روی صندلی نشسته بود خیره شد . در اون لحظه از خودش میپرسید اونها چطوری تونستن اجازه بدن این زن یه عمر وادارشون كنه مثل حیوون زندگی كنن بدون اینكه یه بارم بهش اعتراض كنن ؟

یه قدم به طرفش برداشت و با صدایی كه از فرط خشم دورگه شده بود پرسید : - اینجا چی میخوای ؟ به اندازه ی كافی به زندگی همه ی ما گند نزدی ؟ كار دیگه ای هم مونده كه انجام نداده باشی كه حالا به خاطرش اومدی اینجا ؟

سونگمین با بیچارگی مشخصی شروع كرد حرف بزنه : - خواهش میكنم ماریان . اینطوری نباش . شما تنها كسایی هستید كه من دارم .

ماری با قدم های شمرده به طرفش رفت . وقتی رسید مقابلش با همون لحن قبلی حرفش رو قطع كرد و نذاشت ادامه بده : - جداً ؟ خودت حرفی رو كه داری میزنی رو قبول داری ؟ اونقدر جرات داری بایستی و تو چشمهای سارا و كاترین نگاه كنی و همین حرفا رو تكرار كنی ؟ تو اونقدر بیرحمی كه برای رسیدن به خواسته ات حاضر شدی یه دكتر رو بخری تا به كاترین بقبولونی یه بیمار جنسیه و هرزگی تو ذاتشه . كدوم آشغالی همچین كارایی با كسایی كه ادعا میكنه تنها كسایی هستن كه داره میكنه ؟ هان ؟ بهم جواب بده .

دیگه داشت داد میزد كه با صدای ناله ی ضعیفی به خودش اومد . برگشت و دوید كنار تخت جونگمین . با دیدن چشمهاش كه بازشون كرده بود اونقدر خوشحال شد كه عصبانیتش رو فراموش كرد . سریع دكمه ی بالای تخت رو فشار داد و چند لحظه بعد دكتر معالج جونگمین همراه چند تا پرستار خودشون رو رسوندن و شروع به معاینه اش كردن . بعد از پایان معاینه دكتر با رضایت سری تكون داد و رو به ماری كرد : - تبریك میگم خانم پارك . همسرتون سالم هستن . غیر از شكستگی گونه چپ و چند تا دندونشون كه به سادگی قابل درمانن مشكل دیگه ای ندارن . در رفتگی فك رو هم كه قبلاً جا انداختیم . پس مورد دیگه ای نیست و به زودی میتونیم مرخصشون كنیم .

با شنیدن این حرف اشك های ماری جاری شد . به محض رفتن دكتر كنار تخت جونگمین نشست و دستش رو در دست گرفت و به صورتش خیره شد . جونگمین یه بار دیگه چشمهاش رو بسته بود ولی این بار به خاطر اثرات داروهای آرامبخش فقط به خواب رفته بود . با خودش فكر كرد چقدر جونگمین دوست داشتنیه و هرگز امكان نداره بتونه به مرد دیگه ای اینطور دل ببنده . اون عشقش رو كامل به ماری ثابت كرده بود و حالا نوبت ماری بود كه با وفاداری و تلاش برای آرامش زندگی همسرش احساساتش رو به نمایش بذاره و عشقش رو ثابت كنه .

سونگمین كه اوضاع رو اینطوری دید بی صدا از اتاق خارج شد . حالا دیگه میدونست تمام پلها رو پشت سرش شكسته و راهی برای برگشت نداره .

.

.

.

یونگ سنگ همونطور كه داشت در حیاط قدم میزد و به اتفاقاتی كه افتاده بود فكر میكرد به خلوتترین بخش حیاط بیمارستان رسید . هیونگ جون رو دید كه زیر سایه ی یه درخت نشسته و با افسردگی به آسمون خیره شده . با خودش فكر كرد وقتشه با هیونگ جون صحبت كنه . هر اتفاقی كه افتاده بود حالا دیگه فكر كردن راجع بهش فایده ای نداشت . به طور وضوح دیگه چیزی وجود نداشت بتونه جونگمین و ماری رو از هم جدا كنه و این حقیقت برای یونگ سنگ مسلم شده بود . اگه هیونگ نمیخواست حقیقت رو بپذیره تنها به خودش صدمه میزد و یونگ سنگ نمیخواست بذاره این اتفاق برای اون بیفته . هیونگ میتونست باز هم عاشق بشه و این بار احساسش رو به شخص درست تری بده .

رفت كنارش نشست و اونم به همون نقطه خیره شد . یه تیكه ابر كه به نظر میرسید هر لحظه تغییر شكل میده و به صورت جدید درمیاد . در اون لحظه به نظر یونگ سنگ میرسید خیلی شبیه یه بچه موشه . میخواست حرف بزنه ولی چیزی برای شروع به ذهنش نمیرسید تا اینكه با حرف هیونگ جون یه دفعه به شدت تكون خورد : - میدونی منم بهت دروغ گفتم ؟

یونگ سنگ سرش رو برگردوند و با چشمهای گشاد شده به هیونگ جون خیره شد . هیونگ بی توجه به حالت صورت یونگ سنگ ادامه داد : - درواقع من كل حقیقت رو راجع به حرفای مادرم بهت نگفتم . بیشترین دلیلی كه مادر به خاطرش با ازدواج من و ماری مخالف بود دورگه بودن اون بود . همش فكر میكردم این فقط بهانه اشه برای وانمود كردن اینكه كور بودن ماری خیلی واسش مهم نیست ولی وقتی ماری عمل كرد و یه چشمش بیناییش رو به دست آورد دوباره با مادر حرف زدم و اون آب پاكی رو ریخت روی دستم . چیزی كه قبلا هم گفته بود و من نخواستم قبول كنم . اون گفت حاضر نیست یه دورگه ی كثیف رو به عنوان عروس خودش بپذیره . عجیب نیست ؟ اون به ماری میگه كثیف چون نصف خونش آمركاییه .

یونگ سنگ نمیتونست چیزهایی كه میشنوه باور كنه . با لكنت پرسید : - تو از اول میدونستی ولی با این وجود ...

هیونگ سرش رو گذاشت روی زانوهاش كه تو شكمش جمع كرده بود : - آره میدونستم ولی نمیخواستم كوتاه بیام . منم ماری رو میخواستم . فكر میكردم همونقدر كه جونگمین میخواستش شایدم بیشتر ولی حالا میدونم كه اشتباه میكردم . من هرگز برای ماری از بیناییم نمیگذشتم حتی اگه یه چشمم بود . جراتش رو نداشتم .

یونگ سنگ نمیتونست تكون بخوره . بالاخره با عصبانیت از جاش بلند شد و انگشت اشاره اش رو به حالت اتهام به طرف هیونگ جون گرفت : - تو چطور تونستی همچین كاری بكنی ؟ تمام مدت ما با جونگمین مثل یه جنایتكار رفتار كردیم فقط به خاطر تو و حالا داری میگی تو هم به همون اندازه دروغ گفتی . تو از اعتمادم سو استفاده كردی . چطور ؟

دیگه نتونست كلمه ای رو پیدا كنه كه اوج خشمش رو باهاش نشون بده . دستش رو مشت كرد و از هیونگ جون فاصله گرفت . یه كمی فكر كرد . شاید تمام این اوضاع به خاطر ندونم كاری های خودش بود . اگه اینقدر احساسی عمل نمیكرد و همه چیز رو بی هوا رو دایره نمیریخت اینطور نمیشد . تصمیم گرفت این بار منطقی تر عمل كنه برای همین نفس عمیقی كشید و به خشمش مسلط شد : - این بار نمیخوام چیزی به كسی بگم . تو هم میل خودته بگی یا نگی ولی به نظر من بهتره نگی و فقط دیگه سعی نكنی اوضاع رو بهم بریزی . برای رفتارهای این مدتم میری از جونگمین معذرت خواهی میكنی . یه چیزی پیدا كن بهش بگی كه به اندازه ی كافی خوب باشه كه ببخشدت . اوضاع گروه همین الانشم به اندازه ی كافی داغون هست پس سعی كن داغونترش نكنی .

هیونگ جون رو همونجا رها كرد . میخواست برگرده هتل پیش سارا . با اینكه كاترین گفته بود خودش حواسش به سارا هست ولی قصد داشت خودش شخصا از سارا مراقبت كنه . این خیلی بهتر بود . اینطوری میتونستن به روابطشون قبل از تولد بچه سر و سامون بدن و دیگه نگران زمانی كه قرار بود با هم ازدواج كنن نباشن .

.

.

.

هیون جونگ با سردرگمی به تلفنی كه تو دستهاش بود نگاه میكرد . چند لحظه بود كه تماس قطع شده بود ولی هنوزم نمیتونست تكون بخوره . نارا زده بود به سیم آخر و اصرار داشت هیون جونگ برگرده كره . حالا یا با بچه ها یا بدون اونها . توجیهش هم این بود كه اونها بچه نیستن كه هیون بخواد نگران اونها هم باشه . جونگمین و یونگ سنگ عملا متاهل شده بودن و كیوجونگ هم كه وضعیتش طبق معمول پا در هوا بود و هیونگ هم كه انگار كم كم تصمیم گرفته بود بزرگ بشه و دیگه به پر و پای كسی نمیپیچید و نمیذاشت خشم یا ناراحتیش روی تصمیماتش تاثیر بذاره .

با خودش فكر كرد پس اون برای چی هنوز اینجا مونده و نگرانه ؟ همسرش تو خونه منتظرش بود و اون باید به آینده ی بچه اش فكر میكرد ولی یه دلشوره ی عمیق تو قلبش بود كه داشت وجودش رو میخورد بدون اینكه كاری از دستش بربیاد . نفس عمیقی كشید و شماره گرفت . نارا كه انگار اونطرف خط منتظر بود سریع گوشی رو برداشت .

هیون جونگ سعی كرد آروم باشه و تصمیم درستی بگیره و آخر تونست به افكارش نظم بده :  - گوش كن عزیزم حق با توئه . من باید به فكر تو و بچه امون باشم ولی نمیتونم اعضای گروهم رو هم همینطوری به امان خدا ول كنم . فقط یه هفته بهم وقت بده اوضاع رو روبراه كنم . فقط تا وقتی وضعیت جونگمین ثابت بشه و مشكلی برای مسافرت نداشته باشه . نهایتش یه هفته بیشتر نمیشه . فقط یه هفته دیگه تحمل كن . باشه ؟

پشت خط سكوت بدی بود . یه لحظه با تصور صورت نارا حس كرد الانه كه سكته كنه . صدای نارا كه به طرز شگفت انگیزی آروم و ملایم بود باعث شد یه نفس راحت بكشه : - 10 روز بهت وقت میدم برگردی هیون جونگ نه بیشتر . این سه روز هم بیشتر از چیزیه كه خودت خواستی . اگه اعضای گروهت مهم هستن من و بچه ات هم مهم هستیم . من دیگه تحمل ندارم كه اتفاقی برات بیفته . پس تو هم قول بده سالم برگردی خونه . باشه ؟

هیون جونگ لبخند زد . به جای جواب دادن تلفن همراه رو گذاشت روی لبش و بوسه ی محكمی بهش زد . بدون اینكه خداحافظی كنه تماس رو قطع كرد .

.

.

.

سارا با تعجب به چیزی كه كاترین كشف كرده بود نگاه میكرد . چقدر میتونستن احمق باشن ؟ باید این رو به ماری هم میگفتن . این تنها راه خلاصی اشون از این وضعیت بود . در غیر اینصورت باید برای همیشه از دست اون جنایتكارها فرار میكردن و نمیتونستن هیچوقت به آرامش برسن . سارا تلفن رو برداشت و به ماری زنگ زد . ازش خواست خودش رو برسونه هتل تا چیز مهمی رو كه فهمیده بودن بهش بگه .

از طرف دیگه به مینا هم زنگ زد و ازش خواست كل افرادش رو جمع كنه و بیاد كمكشون . این یه كار بزرگ بود . بزرگتر از اونكه اونها به تنهایی از عهده ی انجامش بربیان . برای همین باید تمام تلاششون رو میكردن تا هم كارهاشون رو مخفیانه انجام بدن و هم كمترین تلفات رو داشته باشن . یه ساعت بعد ماری و مینا هم به اون دو نفر ملحق شده بودن تا راجع به مسئله صحبت كنن كه ورود دو نفر اوضاع رو به هم ریخت .

یونگ سنگ و هیونگ جون . یونگ سنگ با دیدن سارا كه یه بار دیگه با وجود رنگ پریده اش بلند شده بود و همراه باقی دخترا تو سالن نشسته بود عصبانی شد . به طرفش رفت و بدون توجه به بقیه مچش رو كشید و با خودش بردش تو اتاق .

هیونگ جون هم كه از حالت های صورت اونها كنجكاو شده بود كه باز چه خبر شده رفت كنار مینا نشست و بی مقدمه رفت سر موضوع : - ببینم باز خبریه كه شما اینجا جلسه گرفتین ؟

مینا به ماری نگاه كرد و ماری به كاترین . كاترین هم بدون توجه به اوضاع و احوال تصمیم گرفت حقیقت رو بگه : - آره . ما بالاخره فهمیدیم مدارك كجا هستن . یعنی كلید محل مخفی شدنشون رو پیدا كردیم .

هیونگ جون ابروهاش رو تا جایی كه میتونست بالا كشید : - پیدا كردین ؟ از كجا ؟ شماها كه هیچ جا نرفتین ؟ نكنه آسمون سوراخ شد و كلید افتاد جلوی پاتون ؟

كاترین بدون توجه به كنایه ی هیونگ ساده جواب داد : - نه از آسمون جلوی پامون نیفتاد . تمام مدت همراه خودمون بود . درواقع تو گردنمون بود .

سه تا صلیب رو از جیبش بیرون آورد و پشت و رو كنار هم گذاشت روی میز و اون موقع بود كه هیونگ تونست یه سری شماره رو پشت صلیب ها ببینه . سرش رو بلند كرد و به كاترین نگاه كرد : - این اعداد معنیشون چیه ؟

كاترین همونطور كه به صلیب ها نگاه میكرد روشون انگشت كشید : - كد منطقه ایه یه بانك كه میشه باهاش بانك رو شناسایی كرد . شماره یه صندوق امانات و رمز ورودش . خود صلیب ها هم كلیدهای باز كردنش هستن . یه كلید كه ازش سه نمونه ساخته شده كه در صورت گم شدن یكی بشه با اون یكی ها در صندوق رو باز كرد .

هیونگ جون نمیدونست چی بگه . هرگز در زندگیش این تصور رو نداشت كه یه روزی بیفته وسط یه ماجرای جاسوسی كه حالا به سرش اومده بود . یه چیزی به ذهنش رسید : - بنابراین میدونید مدارك كجان و به زودی میرین برشون دارین . میشه منم باهاتون بیام ؟

مینا با خونسردی جواب داد : - چرا نمیشه . میتونی نقش طعمه رو بازی كنی تا بتونیم یه جوری بدون جلب توجه جاسوسای كار كشته ای كه بیرون در هتل هستن مدارك رو به دست بیاریم . درواقع تو باید تنهایی بری بیاریشون .

این حرف باعث شد كل تن هیونگ جون بلرزه و ته دلش خالی بشه و خودش رو نفرین كنه كه همچین پیشنهادی داده .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات