تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.36
pic

خیلی زود تونستن تمام آدم رباها رو از پا دربیارن . افراد سیاه پوش تازه وارد با اشاره ی یكی سریع پخش شدن و به طرف كسایی كه روی زمین افتاده بودن رفتن . به دقت معاینه اشون میكردن و هر كدوم كه زنده بودن یه تیر خلاص به سرشون شلیك میكردن . مینا و بقیه با چشمای وحشت زده داشتن به كار اونها نگاه میكردن ولی جرأت اعتراض نداشتن . هر چی بود این تازه واردین نجاتشون داده بودن ، هرچند هنوز معلوم نبود دوستشون هستن یا نه . به طور كلی اصلاً معلوم نبود از كجا اومده بودن .

كار افراد كه تموم شد دوباره نزدیك همون كسی كه بهشون علامت داده بود جمع شدن و به حالت خبردار ایستادن . ماری با خودش فكر كرد " پس نظامی هستن شایدم پلیس باشن . ولی چرا اومدن كمك ما ؟ ممكنه مادربزرگ پشیمون شده باشه و اونها رو فرستاده باشه ؟ " با حركت اون شخص به طرفشون به خودش اومد . وقتی مقابلشون رسید با ملایمت شروع به حرف زدن كرد : - سوال نكنید ما كی هستیم چون جوابی نمیدم . شما برای نجات دوستانتون اینجا هستید و میتونید ما رو هم جزو دوستان مشترك به حساب بیارید . حالا دنبالم بیاید تا جای اون دو نفر رو نشونتون بدم .

با این حرف ماری همه چیز رو فراموش كرد و دوباره به یاد جونگمین افتاد . از چیزی كه ممكن بود ببینه میترسید و قلبش به شدت میتپید . دنبال مرد راه افتاد . هر چقدر جلوتر میرفتن بیشتر به این نتیجه میرسیدن كه این مرد این محل رو مثل كف دستش میشناسه . حتی یه لحظه هم در انتخاب مسیرش اشتباه نمیكرد و بدون مكث پیش میرفت . درنهایت جلوی یه در آهنی زنگ زده ایستاد و بازش كرد .

كاترین با شك و تردید به داخل كه نیمه روشن بود نگاه كرد و همون لحظه ی اول هیون رو دید كه سر جونگمین رو گذاشته بود روی پاش و داشت گریه میكرد . ماری همزمان با كاترین چشمش به اون صحنه افتاد . با قدمهای لرزون رفت داخل ولی نتونست زیاد پیش بره . همونجا ایستاد و در حالی كه گریه میكرد هیون رو صدا كرد . با شنیدن صدای ماری قبل از هیون جونگ این جونگمین بود كه عكس العمل نشون داد .

سرش رو بلند كرد و به اطراف چرخوند . ماری تونست ببینه كه طرف چپ صورتش كامل داغون شده و چشمش هم طوری باد كرده بود كه نمیتونست بازش كنه . یه قدم دیگه به طرفش برداشت و صداش كرد : - جونگمین به من نگاه كن . اومدم با خودم ببرمت عزیزم .

جونگمین سرش رو به جهت صدای ماری برگردوند با چشم راستش كه به طرز شگفت انگیزی چیزیش نشده بود و باز بود بهش خیره شد ولی انگار نمیتونست ماری رو ببینه . دستش رو بلند كرد و با ناله ای كه با اون دندونهای شكسته و فكی كه به نظر میرسید از جاش در رفته به سختی از میون لبهاش خارج شد صداش كرد . ماری بهت زده بهش نگاه میكرد . یه لحظه بعد چشمهاش به طرف هیون جونگ چرخید و چیزی كه فهمیده بود روی لبهاش جاری شدن : - هیون جونگ ... جونگمین .. جونگمینم نمیتونه ببینه .



فلش بك – بیمارستان

 

وارد اتاق دكتر شد . دكتر با دیدنش عینكش رو جا به جا كرد : - چیزی شده آقای پارك ؟

جونگمین مقابل میزش ایستاد : - میخوام یه عضو جدید پیدا كنم . باید یه راهی برای اینكه بشه سریعتر این كار رو كرد باشه و مطمئنم شما یه راهی سراغ دارید .

دكتر به دقت بهش نگاه كرد . صورت مصمم جونگمین باعث شد با وجود اینكه بی میل بود حقیقت رو بهش بگه : - درسته . یه راهی هست . شما میتونید مستقیم با قاچاقچی های اعضای بدن وارد مذاكره بشید و از اونها بخواید عضو مورد نظرتون رو پیدا كنن . البته باید بهتون اخطار كنم این كارتون میتونه باعث مرگ یه انسان بشه . برای اونها فرقی نمیكنه و برای اینكه ازتون پول بگیرن حاضرن هركاری بكنن .

جونگمین دست هاش رو مشت كرد و به دكتر خیره شد . چشمهاش رو بست و تصمیمش رو گرفت و به دكتر جواب داد : - نه دكتر این تنها راهش نیست . من نمیتونم به قیمت زندگی یه انسان خواسته ام رو عملی كنم . پس فقط یه راه میمونه . من خودم این قرنیه رو به همسرم میدم .  

دكتر با وحشت از جاش بلند شد : - شما چی دارید میگید آقای پارك ؟ امكان نداره . حتی حرفش رو هم نزنید .

جونگمین چشمهاش رو باز كرد و با خشونت بهش خیره شد : - امكان داره دكتر . لازم نیست اون حرفای مسخره راجع به قانون كه فقط میتونید از یه مرده قرنیه بگیرید رو به خوردم بدید . شما تا همین چند لحظه قبل داشتید میگفتید میتونم عضو مورد نیازم رو از قاچاقچی های اعضای بدن بگیرم و خودم رو محكوم كنم كه یه عمر با عذاب وجدان مرگ یه آدم بیگناه زندگی كنم و هیچوقت نتونم به چشمهای همسرم نگاه كنم چون اونها اعضای دزدی یه آدم دیگه ست كه به قیمت زندگیش به ما داده شده ولی میگید نمیتونید همون عضو رو از من بگیرید . شما چی هستید دكتر ؟ یه قاتل ؟

دكتر دهانش رو باز كرد چیزی بگه ولی كلمات از دهانش خارج نشدن . چند لحظه به جونگمین خیره شد و اخم كرد : - حتی اگه قبول كنم هم باز نمیشه . عضو اهدایی باید همخونی داشته باشه . از كجا معلوم كه شما بتونید عضوتون رو به همسرتون بدید ؟

جونگمین با همون جدیت بهش خیره شد : - اگه عضو من كه پسردایی همسرم هستم بهش نخوره فكر نكنم عضو كس دیگه هم بهش بخوره . اشتباه میگم ؟

دكتر عملاً لای منگنه قرار گرفت . هنوز مردد بود كه جونگمین رفت و مقابلش زانو زد . وحشتزده به صورت جونگمین كه حالا از اشك خیس شده بود نگاه كرد و جونگمین حرف آخرش رو زد : - خواهش میكنم دكتر . این تنها شانس منه . فقط یه قرنیه نه بیشتر . میتونید یكی از قرنیه های من رو به همسرم بدید . ما قراره یه عمر با هم زندگی كنیم . دلم میخواد بتونیم دنیا رو با هم تماشا كنیم و بعد از این خیلی وقت داریم كه بتونیم یه قرنیه ی دیگه هم براش پیدا كنیم . خود منم بعدا میتونم یه پیوند انجام بدم . برای اون تا بینهایت وقت هست ولی در حال حاضر وقت ندارم كه تلف كنم . باید به قولی كه به عشقم دادم عمل كنم . خواهش میكنم دكتر .

دكتر همونطور كه داشت بهش نگاه میكرد یه دفعه نشست مقابلش . دستش رو گذاشت روی شونه ی جونگمین و درنهایت قبول كرد : - شما من رو به شدت تحت تأثیر قرار میدید آقای پارك طوری كه دیگه نمیتونم چیزی بگم . بسیار خوب . اول یه آزمایش برای اطمینان ازتون میگیریم هرچند كه مطمئنم جوابش مثبت خواهد بود . بعدش عمل رو انجام میدیم .

جونگمین حتی لبخند هم نزد . بلند شد و سرش رو جلوی دكتر خم كرد و از اتاق خارج شد . وقتی بیرون رفت هیون جونگ رو دید كه درست مقابل در اتاق به دیوار تكیه داده بود . با دیدن هیون جونگ پشت در خیلی سریع فهمید همه چیز رو شنیده اما به روی خودش نیاورد . داشت برمیگشت به اتاق ماری كه هیون جونگ بازوش رو گرفت و با صدای گرفته ای پرسید : - چرا این كار رو میكنی جونگمین ؟

جونگمین بازوش رو به شدت كشید و با خشكی جواب داد : - چون مجبورم آقای كیم .

هیون جونگ از لحن سردش جا خورد . رد اشكی كه روی صورتش مونده بود عذابش میداد . با صدای ضعیفی گفت : - نه جونگمین . تو مجبور نیستی و من نمیتونم بذارم همچین كاری بكنی . ما میتونیم ...

جونگمین برگشت طرفش و مستقیم تو چشمهاش زل زد : - من رو نصیحت نكن كیم هیون جونگ . میخوام بدونم اگه این راجع به نارا بود اجازه میدادی كسی جرأت كنه و بگه بهت اجازه نمیده كاری رو كه میخوای انجام بدی ؟

دهان هیون جونگ عملاً بسته شد . جونگمین میخواست بره كه هیون جونگ دوباره متوقفش كرد : - هیچ فكرش رو كردی به بقیه چی میخوای بگی ؟ فكر میكنی اگه ماری بشنوه چه عكس العملی نشون بده ؟ فكر نكنم بتونی مقابل همه بایستی . منطقی باش جونگمین .

جونگمین نیشخندی زد : - الان داری غیرمستقیم میگی كه میخوای كمكم كنی ؟

هیون جونگ بهش نزدیك شد و دستش رو گذاشت روی شونه اش : - گوش كن جونگمین درسته كه به خاطر دروغگوییت از دستت ناراحتم اما این دلیل نمیشه بخوام دشمنت بشم . این مدت هم فقط میخواستم تنبیه بشی . حالا بیا بریم تو حیاط با هم حرف بزنیم . اینجا جای مناسبی نیست .

جونگمین یه لحظه مكث كرد و بعد دنبالش به سمت حیاط رفت . رفتن به خلوت ترین نقطه ای كه پیدا كردن و جونگمین با خستگی روی یكی از نیمكت هایی كه در حیاط گذاشته شده بود نشست . هیون مقابلش به یه درخت تكیه داد و پرسید : - حالا از كاری كه میخوای بكنی مطمئنی جونگمین ؟

جونگمین سرش رو بلند كرد و نیشخند زد . این هیون جونگ رو عصبی كرد و باعث شد عكس العمل نشون بده : - داری به چی نیشخند میزنی پارك جونگمین ؟

جونگمین بلند شد و رفت مقابلش ایستاد و به چشمهاش خیره شد : - بهم بگو تو این دنیا مهمترین چیزی كه داشتم چی بوده هیون جونگ ؟

هیون یه كمی فكر كرد و آروم جواب داد : - گروه .

جونگمین همونطور كه دست هاش داخل جیبش بود دوباره برگشت و سرجاش نشست و به آسمون خیره شد : - درسته . برای من كه هیچوقت خانواده ی درست و حسابی نداشتم و هیچوقت كسی من رو نخواسته بود شماها كه مثل برادرهام بودین مهمترین چیزهای زندگیم بودین ولی اونقدر ماری رو دوست دارم كه به همه چیز پشت پا زدم . با نامردی از پشت به هیونگ جون خنجر زدم و به همتون دروغ گفتم و تمام این مدت هم هر پستی كه تونستم كردم تا فقط به ماری برسم . برای این خواسته من مهمترین بخش زندگیم رو قربانی كردم . حالا به نظرت یه چشم اونقدر برام ارزش داره كه بخوام راجع بهش فكر كنم ؟

هیون جونگ نمیدونست چی باید جواب بده . به نظر میرسید جونگمین همه ی فكرهاش رو كرده و تصمیمش رو گرفته و اونقدر میشناختش كه بدونه وقتی تصمیمی میگیره امكان نداره از تصمیمش بگذره . بنابراین رفت كنارش نشست و اونم به آسمون خیره شد : - اگه اینطوره بهت كمك میكنم كه بتونی تصمیمت رو عملی كنی . روی من حساب كن .

جونگمین سرش رو برگردوند طرفش و نگاهش كرد اما چیزی نگفت . اگه هیون جونگ تصمیم داشت كمكش كنه این یه شانس بزرگ بود . میدونست هیون جونگ كاری نمیكنه مگه اینكه از نتیجه اش مطمئن باشه و این باعث شد آروم بشه و یه نفس راحت بكشه .

 

زمان حال

 

با این حرف ماری اشك های هیون جونگ شدت بیشتری گرفت و سرش رو انداخت پایین . ماری نمیتونست باور كنه . با فریاد تكرار كرد : - چرا هیون جونگ ؟ چرا شوهرم نمیتونه ببینه ؟

هیون جونگ با اینكه به جونگمین قول داده بود میدونست كه نمیتونه بیشتر از این پنهانش كنه . برای همین با صدایی كه به خاطر بغضش گرفته بود جوابش رو داد : - برای اینكه چشم راستش الان پیش توئه . تو قرنیه ی راست جونگمین رو داری ماری . من واقعاً متاسفم .

زانوهای ماری خم شد و همونجا روی زمین نشست . كاترین بود كه از شوك بیرون اومد و به طرف جونگمین دوید و صورتش رو معاینه كرد و با فریاد از مینا خواست آمبولانس خبر كنه . همینكه دست مینا به طرف تلفن همراهش رفت مرد همراهشون دستش رو گرفت و به خشكی گفت : - خودتون باید ببریدش . فكر كردید چه توضیحی برای این همه كشته ای كه اینجا هست میخواید بدید ؟

مینا متوقف شد . مرد داشت راست میگفت . كمك كاترین كرد و زیر بغل های جونگمین رو گرفتن و بلندش كردن . مرد قبل از اونها از اون اتاق خارج شد و اونها هم دنبالش رفتن . هیون جونگ به طرف ماری رفت و كمكش كرد بلند بشه و اون رو با خودش برد . یه ساعت بعد جونگمین در بیمارستان تحت مراقبت پزشكی بود كه درهای اورژانس باز شدن و چند تا پرستار با سرعت تختی رو به سمت اتاق عمل بردن .

وقتی به هیون جونگ خبر دادن كه دوست دیگه اش الان در اتاق عمله تقریباً از پا دراومد . به سرعت خودش رو به اتاق عمل رسوند و از یه پرستار حال كیوجونگ رو پرسید . پرستار كه عجله داشت سریعتر بره به اتاق عمل یه جواب كوتاه داد : - دو تا تیر خورده به پهلوش . فقط همین رو میدونم .

روی زمین نشست و دستش رو گذاشت روی سرش . چرا این بلاها سرشون اومده بود ؟ مگه اونها چه گناهی كرده بودن ؟ تازه یادش اومد به یونگ سنگ و هیونگ جون هم خبر بده . تلفن همراهش رو برداشت و به یونگ سنگ زنگ زد . وقتی جواب داد همه چیز رو براش توضیح داد . یونگ سنگ با دستپاچگی گفت میاد بیمارستان ولی اول باید یه نفر رو بذاره مراقب سارا باشه چون اون حالش خوب نیست .

هنوز مشغول صحبت بودن كه كسی تلفن همراه رو از دست هیون جونگ بیرون كشید و گذاشت دم گوش خودش . وقتی حرف یونگ سنگ تموم شد كاترین به سردی گفت : - اشكالی نداره یونگ سنگ . كار من تموم شده و خودم میام اونجا مراقب خواهرم باشم . تو میتونی بیای بیمارستان .

هیون جونگ از این حركت كاترین زیاد تعجبی نكرد . نمیدونست اون دو تا با هم آشتی كردن ولی حرفش باعث شد یونگ سنگ در طرف دیگه ی خط شكه بشه . میخواست ازش بپرسه مگه نمیخواد پیش كیوجونگ بمونه ولی تماس تلفنی قطع شده بود . كاترین گوشی رو به هیون جونگ پس داد و بدون اینكه بهش نگاه كنه روش رو برگردوند و ازش دور شد . به محض رفتن كاترین تلفنش شروع به زنگ زدن كرد . این بار نارا بود كه داشت زنگ میزد .

با دیدن اسم همسرش روی صفحه ی گوشی سریع جواب داد و مشغول حرف زدن و دلداری دادن به اون شد اونقدر كه تمام مشكلاتی كه داشتن حتی وضعیت كیوجونگ و جونگمین از یادش رفت و به نارا قول داد در اولین فرصت خودش رو برسونه كره .

..

..

وضعیت جونگمین و كیوجونگ ثابت شده بود و هر دو رو در یه اتاق خصوصی با هم بستری كرده بودن و تعداد زیادی پلیس هم اطراف بیمارستان مستقر شده بودن تا اتفاق دیگه ای برای اونها نیفته . هیچكس نمیدونست جونگمین و هیون جونگ چطوری نجات پیدا كردن . اخبار فقط حول نجاتشون دور میزد نه بیشتر .

كیوجونگ كه چشمهاش رو باز كرد و فهمید جونگمین و هیون جونگ نجات پیدا كردن نفس راحتی كشید و خدا رو شكر كرد . چندین ساعت منتظر شد تا اینكه بالاخره سر و كله ی بقیه پیدا شد . یونگ سنگ و هیونگ جون همراه با هیون جونگ و مینا اومدن داخل اتاق ولی هر چقدر نگاه كرد نتونست كاترین و سارا رو ببینه . با بیقراری پرسید : - پس كاترین و سارا كجا هستن ؟

یونگ سنگ كنارش تختش نشست و با خونسردی جواب داد : - سارا حالش خوب نبود و نتونست بیاد و كاترین گفت پیشش میمونه تا ازش مراقبت كنه .

با وجود خونسردی یونگ سنگ باز هم تونست رگه های تردید رو در چشمان یونگ سنگ ببینه و با درموندگی فهمید كاترین نخواسته بیاد . با خودش فكر كرد چرا كاترین یه بار دیگه داره این كار رو میكنه و ازش دوری میكنه ؟ مگه اونها با هم آشتی نكرده بودن ؟ احساس درد عمیقی كه داشت درد جای عملش رو تحت الشعاع قرار داد . چشمهاش رو بست و سرش رو ازشون برگردوند . در اون لحظه نمیخواست هیچكس رو ببینه .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات