تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.35
pic

همه چیز آماده شده بود . مینا ده نفر از افرادی كه با خودش آورده بود بیرون هتل مستقر كرده بود تا وقتی كیوجونگ راه میفته اونها تعقیبش كنن و مراقب باشن اتفاقی واسش نیفته. خوبی قضیه این بود كه كسی از حضور مینا و اینكه چه كاره ست اطلاعی نداشت . بقیه ی افرادش هم با تجهیزات كامل بیرون منتظر بودن مینا و كاترین و ماری بهشون ملحق بشن و برای نجات جونگمین و هیون جونگ برن .

همه اشون لباس های یه دست سیاه چرمی پوشیدن و حركت كردن . موقع خروج از اتاق كیوجونگ انتظار داشت كاترین چیزی بهش بگه ولی كاترین حتی نگاهش هم نكرد . سریع و حتی بدون خداحافظی با ماری و مینا رفت تا خودش رو به موتورخونه ی هتل برسونه و از اونجا بتونن یواشكی بدون اینكه كسی متوجهشون بشه از هتل خارج بشن .

كیوجونگ از این رفتارش هیچ خوشش نیومد . یه بار دیگه این حس رو داشت كه دارن از هم دور میشن بدون اینكه دلیلی براش داشته باشه . از راه پله های اضطراری سرازیر شد . هیچ كدوم از پلیس ها نباید میفهمیدن داره از هتل خارج میشه . در حالی كه كیف سیاهرنگی كه ماری مدارك جعلی رو داخلش گذاشته بود در دستش میفشرد به خیابون رسید . ماشینی كه آدم رباها براش گذاشته بودن دید . سوارش شد و سوئیچ رو چرخوند و راه افتاد .

به محض اینكه وارد خیابون اصلی شد تلفن همراه روی داشبورد شروع به زنگ خوردن كرد . جواب داد و كسی كه پشت خط بود آدرس اولین جایی كه باید میرفت رو بهش داد . میخواستن مطمئن بشن دخترا تعقیبش نمیكنن . كیوجونگ فقط طبق خواسته ی اونها راه افتاد و به همون مسیری رفت كه بهش آدرس داده بودن . درست پشت سرش افراد مینا با پنج تا ماشین مختلف دنبالش بودن و مراقب بودن گمش نكنن .

.

.

.

با سه تا ون به محل رفتن . وقتی رسیدن ماری از دیدن ظاهر تیره و قدیمیه ساختمون حس كرد قلبش فشرده میشه . یه جایی تو اون ساختمون شوهرش رو با وضع خراب زندانی كرده بودن . با وجود اینكه براش سخت بود ولی سعی كرد خونسرد باشه و طبق گفته های مینا عمل كنه .

شانسشون این بود كه افراد داخل ساختمون انتظارشون رو نداشتن و میتونستن غافلگیرشون كنن . حساب كرده بودن كل افرادی كه اونجا هستن بین 15 تا 25 نفرن . با اینكه خودشون با احتساب مینا و ماری و كاترین 13 نفر بیشتر نبودن غافلگیر كردنشون خیلی خوب بود . آماده شدن و سلاح هاشون رو برداشتن . درهای ون هایی كه سوارشون بودن همزمان باز كردن و خودشون رو با كمال احتیاط به دیوارهای ساختمون رسوندن تا بتونن با كمترین خطر دیده شدن وارد بشن .

بدبختانه شانس نیاوردن . چون روی دیوارها دوربین كار گذاشته شده بود و آدم رباها تونستن اونها رو قبل از ورود ببینن . به محض ورودشون همه جا از صدای تیر اندازی پر شد و قبل از اینكه به خودشون بیان تو تله افتاده بودن چون برخلاف انتظارشون افراد داخل ساختمون 10 نفر یا حتی 30 نفر نبودن . داخل اون ساختمون حداقل 80 نفر آدم سراپا مسلح بودن كه همه نوع سلاحی داشتن حتی نارنجك و مسلسل های اتوماتیك و نیمه اتوماتیك . به زودی چند نفر از افراد مینا تیر خوردن و یكیشون هم كشته شد . بقیه سنگر گرفتن و سعی كردن یه طوری خودشون رو نجات بدن ولی دیگه خیلی دیر بود . دورشون پر شده بود از افراد مسلح و عملاً محاصره شده بودن .

.

.

.

یونگ سنگ همونطور كه پشت در سرویس بهداشتی ایستاده بود و با نگرانی به صدای هوق زدن های سارا گوش میكرد با خودش فكر كرد الان دیگه میتونه احساس هیون جونگ رو وقتایی كه نارا اینطوری بود درك كنه . به محض اینكه در باز شد سریع رفت طرف سارا و بازوش رو گرفت و بهش كمك كرد بره سمت اتاق .

قبل از اینكه برن داخل رو به هیونگ جون كه حالا تنها روی كاناپه نشسته بود و با افسردگی به میز مقابلش زل زده بود كرد : - هی هیونگ مثل آدم آهنی نشو . مواظب باش اگه خبری شد بیا به منم بگو .

هیونگ فقط یه لحظه سرش رو بلند كرد و به یونگ سنگ نگاه كرد كه حالا دیگه رفته بود تو اتاق و داشت در رو میبست . وقتی در بسته شد دوباره نگاهش به میز دوخته شد و به این فكر كرد چقدر بدبخته . همه ی برادرانش برای خودشون كسی رو داشتن كه نگرانشون باشه و اونها هم نگرانش باشن . هیون كه ازدواج كرده بود و چند وقت دیگه پدر میشد . یونگ سنگ هم با اینكه ازدواج نكرده بود داشت پدر میشد و معلوم بود كه دیر یا زود با سارا ازدواج میكنه . كیوجونگ با كاترین دوست بود و طوری عاشقش شده بود كه بعید نبود رابطه اشون رو رسمی كنه و جونگمین ...

یه بار دیگه با فكر كردن به جونگمین اشك در چشمانش جمع شد . ازش متنفر بود و در عین حال دوستش داشت و نگرانش بود . جونگمینی كه حالا دختر رویاهای اون رو برای خودش داشت و با هم نامزد كرده بودن . با فكر كردن به حرفایی كه دو روز قبل ، بعد از عمل جراحی ماری و شنیدن اینكه بیناییش رو به دست آورده با مادرش زده بود سرش رو بین دست هاش گرفت و اشك هاش جاری شدن .

..

..

یونگ سنگ وادارش كرد روی تخت دراز بكشه . كنارش لبه ی تخت نشست و دستش رو در دست گرفت و با مهربونی كه تمام این مدت قلب سارا رو به درد میاورد پرسید : - چیزی لازم نداری عزیزم ؟ چیزی هست كه دوست داشته باشی بگم برات بیارن ؟

سارا به سختی سرش رو تكون داد و هیچی نگفت . تنها چیزی كه میخواست حضور یونگ سنگ كنارش بود . برای اولین بار در زندگیش این حس رو داشت كه به كسی تعلق داره . كسی كه از صمیم قلب نگرانشه و براش ارزش قائله اما این براش كافی نبود . دلش میخواست حقیقت رو بشنوه . شاید تلخ بود و بیشتر از قبل باعث میشد قلبش بشكنه ولی باز هم میخواست بدونه . دست یونگ سنگ رو كه در دستش بود كمی فشرد تا به خودش جرات بده سوالش رو بپرسه : - یونگ سنگ اگه یه چیزی ازت بپرسم راستش رو بهم میگی ؟

یونگ سنگ با خودش فكر كرد چه چیزی میخواد بپرسه ؟ لحن حرف زدنش طوری بود كه میدونست احتمالاً چیز خوبی نیست . شاید راجع به گذشته و رابطه هاش میخواست ازش بپرسه . حتی اگه اینطور بود میخواست صادق باشه . از وقتی ازش خواسته بود همسرش بشه حق داشت همه چیز رو بپرسه و بدونه .

سارا كه سكوتش رو دید سوالش رو پرسید : - تو بیمارستان بهم گفتی مسئولیت بچه رو قبول میكنی و با من ازدواج میكنی ولی پشت بندش این رو هم گفتی بچه بدون مادرش هیچ فایده ای برات نداره . منظورت این بود كه اگه من نباشم نمیتونی این بچه رو خودت تنهایی بزرگ كنی یا وجودش رو به مردم توضیح بدی . درسته ؟

یونگ سنگ مستقیم به چشمهاش خیره شد . خوب منظورش رو فهمیده بود . همونطور كه كنارش نشسته بود و نگاهش میكرد گفت : - میشه یه كمی بری اونورتر ؟

سارا كمی خودش رو كنار كشید و یونگ سنگ روی تخت كنارش دراز كشید و دستش رو تكیه گاه سرش كرد و آروم شروع كرد جوابش رو بده : - شاید من یه آدم پست به نظر برسم و حقیقت اینه كه خودم میدونم با كاری كه كردم غیر از اینم نیست . وقتی اون مسئله بینمون پیش اومد كمترین كاری كه باید میكردم این بود كه ازت معذرت خواهی كنم ولی مثل یه ترسو خودم رو پشت بزرگواری تو پنهان كردم و حرفی نزدم . حالا میخوام حقیقت رو بهت بگم . درسته كه فقط به خاطر بچه مسئولیت همه چیز رو به عهده گرفتم ولی به این معنی نیست كه دوستت ندارم .

سارا منظورش رو نمیفهمید . یونگ سنگ با این حرف داشت بهش میگفت دوستش داره ولی رفتارهاش تا همین امروز هرگز این رو نشون نداده بود . برای همین این حرفش بیشتر شبیه یه دروغ یا شاید توجیه كردن خودش به نظر میرسید . شاید نمیخواست سارا ناراحت و دلگیر بشه . یونگ سنگ بدون توجه ادامه ی حرفش رو گرفت و سارا با هر كلمه ای كه به زبون میاورد حس میكرد قلبش سنگین و سنگین تر میشه : - راستش تو همیشه به نظرم یه دختر سنگی و بی احساس میومدی . با خودم فكر كرده بودم تو كه به هرحال با خیلی كسا بودی پس چرا باید خودم رو به دردسر بندازم . كم كم كه بیشتر با هم حرف میزدیم و بیشتر میشناختمت فهمیدم تو انقدرها هم كه فكر میكردم دختر بدی نیستی . تنها مشكلت این بود كه خیلی زیاد تنها بودی و بی احساس رفتار میكردی درحالی كه واقعاً بی احساس نیستی و حالا میتونم خیلی قطعی بهت بگم تو خیلی بهتر از اونی هستی كه آدمی مثل من لیاقتت رو داشته باشه .

با اینكه این كلمات خیلی قشنگ بودن و باید خوشحالش میكردن ولی برعكس حس میكرد قلبش رو به شدت میشكنن . به یونگ سنگ نگاه نكرد . میترسید یه بار دیگه اشكهاش جاری بشن : - چرا این حرفا رو میزنی ؟ اگه اینطور فكر میكردی چرا تا امروز اینطوری باهام رفتار كردی ؟ از روز آزمایش به بعد حتی باهام حرف نزدی . طوری رفتار كردی انگار من وجود ندارم . حالا ...

یونگ سنگ انگشت اشاره اش رو گذاشت روی لبش و ساكتش كرد : - برای اینكه خوشبختانه یا بدبختانه منم مثل توام سارا . منم در حالت عادی یه آدم سرد و سنگیم كه نمیتونه احساسات واقعیش رو بروز بده و به خاطرش متأسفم . حداقل كاری كه باید بكنم اینه كه احساسم رو به همسرم نشون بدم به جای اینكه مثل همیشه مخفی بشم و انتظار داشته باشم اول تو بیای طرفم . ببخش اگه تمام مدت اینطوری بودم . قول میدم جبرانش كنم و یه فرصت به خودمون بدم كه درست پیش بریم تا تو هم دیگه بیشتر از این ناراحتی نكشی .

خم شد و بوسه ی ملایمی به گوشه ی لبش زد . دستی كه تكیه گاه سرش بود رو از زیر سرش برداشت و از زیر سر سارا رد كرد و با دست دیگه اش كمرش رو گرفت و اون رو به سمت خودش كشید . كامل بغلش كرد و سرش رو كنار سر اون روی بالشت گذاشت . چند لحظه بعد یه دفعه به نرمی شروع به خنده كرد . سارا با تعجب سرش رو كه روی سینه ی یونگ گذاشته بود بلند كرد  و به صورتش نگاه كرد . یونگ سنگ با شیطنتی كه در اون موقعیت كه هیچ خبری از گروه و وضعیتشون نداشتن یه كمی شبیه بی خیالی بود بهش چشمكی زد و پرسید : - به نظرت ممكنه تو هم به حساسیتی از نوع مال نارا دچار بشی و به من بگی ازت فاصله بگیرم چون بوی آدمیزاد میدم ؟

در اون لحظه سارا نمیدونست باید به این شوخی یونگ سنگ بخنده یا به خاطر بی خیالیش از دستش عصبانی بشه .

.

.

.

كیوجونگ با كلافگی برای بار چهارم گوشی رو گذاشت روی داشبورد . دیگه كم كم داشت از كوره در میرفت . آدم رباها همش داشتن دور میگردوندنش . خسته اش شده بود . ماری و كاترین هم تماس نگرفته بودن بگن اوضاع چطوری شده پس نمیتونست برگرده .

یه بار دیگه راه افتاد و به جایی رفت كه بهش گفته بودن . یه پارك بود اطراف شهر كه جمعیت زیادی داخلش نبود ولی خالی هم نبود . وقتی رسید تلفن دوباره زنگ خورد . صدا این بار بهش گفت پیاده بشه و تا فواره ی وسط پارك بره و اونجا منتظر بشه . خوشحال شد كه دیگه مجبور نیست بیشتر از این اینور اونور بره . سریع پیاده شد و رفت جایی كه بهش گفته بودن .

وقتی رسید همونجا ایستاد و به دور و برش نگاه كرد . چند لحظه بعد مردی كه بارونی سیاه پوشیده بود و یه كلاه لبه دار روی سرش گذاشته بود و تا جایی كه تونسته بود لبه اش رو پایین كشیده بود اومد كنارش ایستاد و دسته ی كیف رو در دست گرفت و كشیدش . كیو با خشونت بهش خیره شد : - چه غلطی داری میكنی ؟

مرد بدون اینكه بهش نگاه كنه زیر لب غرید : - مگه این رو واسه ما نیاوردی پس ولش كن .

كیوجونگ با یكدندگی دسته كیف رو در دستش نگه داشت و حاضر نبود ولش كنه : - اول باید آدرس جایی كه هیون جونگ و جونگمین رو زندانی كردی بهم بدی آشغال عوضی .

این بار مرد سرش رو بلند كرد و با استهزا بهش نگاه كرد : - خودت رو مسخره كن بچه . منظورت همون جائیه كه اون دوست دختر هرزه ات و دوستاش الان اونجان ؟ فكر نكنم نیاز به آدرس داشته باشی . خودتم زیادی هستی . درست مثل اونا .

درست بعد از این حرف كیوجونگ سوزشی رو در پهلوی سمت چپش كه رو به مرد بود احساس كرد . مشتش از دور دسته ی كیف باز شد و مرد بدون اینكه مجال بده ازش دور شد ولی قبل از اینكه بره سوزش دوباره ای این بار یه كمی بالاتر از محل اولی احساس كرد . همونطور كه مرد ازش دور میشد دستش رو روی پهلوش فشار داد و بعد بلندش كرد و به مایع لزج سرخ رنگی كه دستش رو رنگی كرده بود نگاه كرد .

به زانو دراومد و دنیا جلوی چشمهاش سیاه شد و دویدن افراد سیاه پوش رو به طرف خودش ندید و صدای آمبولانسی كه بعدا اومد و اون رو با خودش برد نشنید . وقتی چشمهاش رو باز كرد روی تخت بیمارستان بود . كمی كه سرش رو چرخوند تونست مردی رو تو تخت كناری ببینه كه تمام صورتش بادپیچی شده بود و ماری كنار تختش نشسته بود و گریه میكرد . با وجود گریه ی ماری قلبش انگار از فشار خارج شده باشه . با خودش فكر كرد پس تونسته بودن جونگمین و هیون رو نجات بدن . خدا رو شكر .

.

.

.

مینا با صدای بلند ماری رو صدا زد . خشابش داشت تموم میشد . ماری به خشاب اسلحه ی خودش نگاه كرد . مال اونم داشت خالی میشد . با ناامیدی فكر كرد كارشون دیگه تمومه . یه دفعه همه چیز به هم ریخت . صدای تیر اندازی از پشت ساختمون شروع شد و چند لحظه بعد كلی افراد سیاه پوش كه روی صورتشون ماسك داشتن داخل انبار ریختن و شروع به تیر اندازی به طرف كسایی كردن كه اونها رو محاصره كرده بودن . تیر هیچ كدوم به خطا نمیرفت و مستقیم بدن اونها رو میشكافت . ماری با خودش فكر كرد این اشخاص چه كسایی هستن ولی وقت سوال نبود . فقط مثل مینا و كاترین به اونها ملحق شد و تیر اندازی كرد .


طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات