تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.34
pic

با صدای زنگ تلفن همه ی نگاه ها به اون سمت رفت . سارا با عجله به سمت تلفن رفت . احتمالاً آدم رباها بودن كه برای گذاشتن قرار باهاشون تماس گرفته بودن ولی به محض برداشتن گوشی تلفن حالت صورتش عوض شد . از اونجایی كه ایستاده بودن میتونستن صدای داد و فریاد ملایمی رو بشنون ولی برای سارا كه گوشی دستش بود مجبور شد گوشی رو چند سانت از گوشش فاصله بده .

یه لحظه برگشت و به حالت عجیبی به یونگ سنگ خیره شد . یونگ سنگ منظورش رو فهمید و رفت گوشی رو از دستش گرفت . از همون لحظه ی اول كه گوشی رو گذاشت دم گوشش تونست صدای نارا رو تشخیص بده كه حالا دیگه داشت گریه میكرد . سعی كرد هرطور شده دلداریش بده : - نارا چرا گریه میكنی ؟ تو رو خدا آروم باش . تو بارداری . اینطوری بیتابی میكنی واسه بچه ات خوب نیست .

با این حرفی كه زد سارا یه لحظه یه جوری شد . هرچند یونگ سنگ چند روز قبل در بیمارستان وقتی فهمید بارداره مثل یه جنتلمن مسئولیت كارش رو قبول كرد و ازش خواست باهاش ازدواج كنه ولی از اون روز تا حالا عملاً دیگه با هم حتی حرف هم نزده بودن . حالا از پشت تلفن سعی داشت همسر هیون جونگ رو دلداری بده و میدونست اگه نارا اونجا بود الان بغلش كرده بود و داشت نوازشش میكرد . یه آن حس كرد اشك در چشمهاش حلقه زده . با خودش فكر كرد نارا چه زن خوش بختیه . شوهرش نازش رو از همون لحظه ی اول میخرید و همه كاری واسش میكرد و حتی یونگ سنگ كه با تمام ادعای پسرای دابل اس راجع به اینكه با هم برادرن ولی در اصل فقط دوست شوهرش بود حاضر بود همه چیزش رو برای آرامش اون بده .

با ناراحتی قبل از اینكه كسی متوجه حالش بشه ازشون فاصله گرفت و رفت به همون اتاقی كه تا چند لحظه قبل كتی و كیوجونگ اونجا بودن . آروم و بی سرو صدا در رو بست و رفت روی تخت نشست و به دیوار مقابلش خیره شد و اشك هاش به آرومی روی گونه هاش سرازیر شدن . چشمهاش رو بست و به پشت روی تخت دراز كشید . دستش رو روی شكمش گذاشت و شروع كرد به نوازش كردنش . با خودش فكر كرد شاید تنها كسی كه در اون لحظه احساسش رو درك میكنه و بتونه باهاش همدردی كنه همین موجود كوچیكه كه داره در وجودش رشد میكنه .

..

..

یونگ سنگ هنوز گوشی رو در دست داشت و سعی میكرد نارا رو آروم كنه . اون تنها كسی بود كه تونست رفتن سارا رو به اون اتاق و بسته شدن در رو ببینه ولی در اون لحظه وقت نداشت به اینكه سارا ممكنه ناراحت باشه فكر كنه . وقتی نارا بالاخره شروع به حرف زدن كرد حس كرد قلبش الانه كه از حركت بایسته : - میدونی چقدر دارم تلاش میكنم باهاتون تماس بگیرم ؟ ولی هیچ كدومتون تلفن هاتون رو جواب نمیدید كه بگید چه بلایی سر هیونم اومده . من دیگه تحمل ندارم . همین امشب میام آمریكا .

همین یكی رو كم داشتن . در تمام اون روز به قدری بهش فشار عصبی وارد شده بود كه تحمل یه دردسر دیگه رو نداشت . كنترلش رو از دست داد و دیگه نتونست با مهربونی باهاش حرف بزنه و شروع كرد به داد زدن : - تو بیجا میكنی میخوای بیای اینجا ؟ مثلاً میخوای چیكار كنی ؟ با اون وضعی كه داری باعث بشی نگران تو هم بشیم ؟ در ضمن بذار خیالت رو راحت كنم . كسی با شوهر باارزش تو كاری نداره . جونگمینه كه داره از دست میره اونوقت تو زنگ زدی اینجا و داری با جیغ و دادت راجع به هیون جونگ میری روی اعصاب من . بذار بهت اخطار كنم كیم نارا . اگه بخوای بچه بازی دربیاری بهتره فاتحه ی شوهرت رو بخونی چون خودم میكشمش و با یه بسته ی سفارشی پستش میكنم كره تا بذاریش ور دلت .

بعدم گوشی رو با عصبانیت كوبید روی تلفن . وقتی بلند شد و برگشت طرف بقیه اونها داشتن با چشم های از حدقه بیرون زده نگاهش میكردن . كی انتظارش رو داشت یونگ سنگ همیشه ساكت اینطور داد و هوار كنه و همچین حرفایی به همسر برادرش بزنه ؟ كیوجونگ میخواست این رو بهش بگه ولی پشیمون شد و ترجیح داد دهنش رو بسته نگه داره . هیچ بعید نبود با اون عصبانیتی كه تو وجود یونگ سنگه یه بلایی سر اون بیاره .

یونگ سنگ كه هنوز به شدت عصبی بود و تحمل نگاه های اونها رو هم نداشت راهش رو كشید و بدون اینكه حواسش باشه درست رفت سروقت همون اتاقی كه سارا رفته بود داخلش . در رو باز كرد و رفت داخل و در رو پشت سرش بست . چشمهاش رو هم بست و به در تكیه داد . چند تا نفس عمیق كشید . عصبانیتش كم كم فروكش كرد و یه حس پشیمونی جاش رو گرفت . چشمهای رو باز كرد و چشمش به سارا افتاد كه روی تخت دراز كشیده بود و دستش رو روی شكمش نوازش میداد .

به نظر نمیرسید حتی تو این دنیا باشه . یه لحظه ذهنش دوباره به طرف نارا كشیده شد . اون فقط نگران هیون بود . هیون شوهرش و پدر بچه اش بود و حالا معلوم نبود كجاست و اون آدمكش ها چه بلایی ممكنه سرش بیارن . با دیدن یه قطره اشك كه از گوشه ی چشم بسته ی سارا غلطید و پایین چكید از خودش بدش اومد . كه چی ؟ نارا یه زن باردار بود و نگران پدر بچه اش بود و یونگ سنگ هم نگرانش بود اونقدر كه فراموش كرده بود خودش هم یه بچه تو راه داره .

دلش به حال سارا میسوخت . با اون چیزهایی كه امروز از ماری شنید و اینكه اونم چقدر مثل كاترین بدبختی كشیده حس میكرد تمام مدت بهش ظلم كرده . از اون شب چیز زیادی یادش نبود غیر از اینكه با سارا خوابیده بود و بعد از اون با خودش گفته بود تا وقتی سارا چیزی به یاد نیاره اشكالی نداره و اون كه با كسای زیادی بوده پس صدمه ای ندیده ولی حالا میدونست اشتباه كرده . واضح بود سارا هرگز در زندگیش با كسی نبوده . اونقدر مسئولیت به عهده اش بوده كه وقت نداشته با كسی باشه و این حقیقت كه اون اولین رابطه ی سارا بود حالا داشت روح یونگ سنگ رو میخورد .

به طرف تخت رفت و كنار سارا روی تخت به پشت دراز كشید و به سقف خیره شد . سارا با احساس وجود كسی كه كنارش بود چشمهاش رو باز كرد و با دیدن یونگ سنگ كنارش یه دفعه نیم خیز شد و میخواست بشینه كه یونگ سنگ بازوش رو گرفت و مانعش شد . وادارش كرد دوباره دراز بكشه و خیلی كوتاه پرسید : - چرا گریه میكردی ؟

سارا دستپاچه شد . فكر نمیكرد یونگ سنگ اشك هاش رو دیده باشه . معنیش این بود كه مدتی هست اومده بود تو اتاق . سعی كرد انكارش كنه : - من گریه نمیكردم . چرا همچین فكری كردی ؟

یونگ سنگ جوابش رو نداد . چند لحظه همونطور به سقف خیره بود . یه دفعه به پهلو چرخید و همونطور كه به صورت سارا نگاه میكرد دستش رو به طرف سرش برد و به نرمی شروع كرد به نوازش كردن موهای بلندش . سارا برای یه لحظه شوكه شد . در تمام زندگیش كسی اینطوری نوازشش نكرده بود . مادربزرگش هیچوقت باهاش حرف نمیزد مگه وقتی كه میخواست چیزی رو به دخترا دیكته كنه . اونوقت بود كه میومد پیشش و شروع میكرد با اون مثل یه زن بالغ و بزرگ حرف زدن . تمام حرف هایی كه راجع به مسئولیتش در قبال خانواده اش و گرفتن انتقام خون پدر و مادرش بهش میزد مثل یه مته بود كه روح اون رو كه فقط یه دختر بچه ی 10 ساله بود سوراخ میكرد .

كاترین و ماری هم كوچیكتر از اون بودن كه بخوان نوازشش كنن و همیشه اون بود كه وقتی اونها غم و غصه داشتن باید بغلشون میكرد و بهشون دلداری میداد . این باعث شده بود همیشه تنها و تشنه ی ذره ای محبت بمونه . محبتی كه با 30 سال سن هیچوقت كسی بهش نداده بود چون اون یه پیر دختر افسرده و نچسب بود . چون این فكری بود كه مادربزرگش همیشه به طور غیر مستقیم تو ذهنش پرورش داده بود هیچكس غیر از اعضای خانواده اش وجود نداره كه براش ارزش قائل باشه .

حالا یكی از مردای معروف كره ی جنوبی كنارش دراز كشیده بود و داشت نوازشش میكرد و با یه محبت واقعی در چشمانش بهش نگاه میكرد . حس میكرد قلبش داره فشرده میشه . تمام دردهایی كه طی 25 سال گذشته به تنهایی تحملشون كرده بود در اون لحظه تبدیل به دونه های اشك شدن و بدون اینكه دلش بخواد روی صورتش راه باز كردن . یونگ سنگ همونطور ساكت از جاش بلند شد و این بار بغلش كرد . سرش رو میون بازوانش گرفت و به سینه اش تكیه داد و اجازه داد گریه كنه .

چند لحظه بعد دست های سارا دورش حلقه شد و محكم بغلش كرد و با صدای هق هقی كه سعی داشت خفه اش كنه اشك هاش شدت گرفتن . یونگ سنگ دوباره موهاش رو نوازش كرد و با ملایمت گفت : - با خودت این كار رو نكن . اگه میخوای بلند گریه كن . هیچكس سرزنشت نمیكنه . هیچكس حق نداره سرزنشت كنه . بذار اون زخم رو برات نوازش كنم و .. و اگه میتونی من رو ببخش .

سارا دیگه تحمل نداشت . صدای ضجه اش بلند شد و گذاشت یونگ سنگ نوازشش كنه و نازش رو بخره . برای یه بار در زندگیش میخواست اون هم خوشبخت باشه . به همون خوشبختی كه كیم نارا بود .

.

.

.

با شنیدن صدای گریه بلند سارا كه از اتاق میومد كاترین با نگرانی از جاش بلند شد و میخواست به سمت اتاق بره كه یه آن كیوجونگ مچ دستش رو گرفت و مانعش شد : - كجا میخوای بری ؟ یونگ سنگ الان تو همون اتاقه . فكر كنم خودش بتونه خواهرت رو آروم كنه .

كاترین دستش رو از دست كیوجونگ بیرون كشید : - آرومش كنه ؟ یادت رفته چند لحظه قبل یونگ سنگ چقدر عصبانی بود ؟ یادم نمیاد در این همه سال كه خواهر سارا هستم شنیده باشم گریه كنه ولی الان داره ضجه میزنه . فكر نمیكنی خود یونگ سنگ یه كاری كرده باشه كه اون رو گریه انداخته ؟ حالا انتظار داری بشینم اینجا و منتظر بشم یونگ سنگ آرومش كنه ؟

كیوجونگ به آرومی گفت : - یه لحظه به ذهنت رسیده شاید به خاطر همین كه این همه سال ندیدی گریه كنه اون واقعاً نیاز به گریه كردن داشته باشه ؟ نمیدونم چرا داره گریه میكنه ولی مطمئنم یونگ سنگ باعثش نشده . اگه شده بود الان باید صدای داد و هوارش بلند میشد كه گریه نكنه و نره روی اعصابش . درست همونطور كه به نارا گفت . اون پدر خواهرزادته و یه جورایی دیگه شوهر ساراست . حداقل ازش خواستگاری كرده . چرا نمیذاری یه فكری به حال رابطه اشون بكنن قبل از اینكه شروع كنن ؟

كاترین یه لحظه به حرفای كیوجونگ فكر كرد . حس میكرد داره درست میگه . صدای نفس های كشیده ی مینا كه نزدیكش بود باعث شد برگرده به اون كه به نظر میرسید از عصبانیت در حال انفجاره نگاه كنه . مینا بدون معطلی خشمش رو بروز داد : - چیز دیگه ای هم هست كه شماها بخواید قبل از اینكه بریم جونگمین و هیون جونگ رو نجات بدیم بهم بگید ؟ تو با كیوجونگ دوست شدی و بماند كه چه كار دارین میكنید . سارا و یونگ سنگ هم یه جورین كه به نظر نمیرسه علاقه ای به هم داشته باشن ولی حالا داری میگی سارا از یونگ سنگ حامله ست . من كه یه كلمه هم از حرفهاتون سر در نمیارم .

كاترین كنارش نشست و با یه حالت معذب بهش توضیح داد : - خب حقیقت اینه كه یه چند وقت پیش یعنی دو ماه قبل یه شب یونگ سنگ و سارا با هم میرن بار و مشروب میخورن . از اونجایی كه هم ظرفیت سارا هم یونگ سنگ پایینه هر دو مست میكنن و شب رو در همون بار با هم میگذرونن و روز بعد كه یونگ بیدار میشه و متوجه گندی كه زده میشه سارا رو ول میكنه تو همون بار و برمیگرده كمپانی و به روی خودش هم نمیاره . سارا هم به خاطر گروه سكوت میكنه . تا اینكه چند روز پیش كه میخواستن ماری رو عمل كنن حال سارا تو بیمارستان به هم خورد و بردیمش آزمایش داد و معلوم شد بارداره . همونجا یونگ سنگ مسئولیت بچه اش رو به عهده گرفت و از سارا خواست باهاش ازدواج كنه .

مینا با دهان باز داشت به حرفاش گوش میكرد . باورش نمیشد بین اون دو تا همچین اتفاقی افتاده باشه . با تعجب پرسید : - به نظرت یونگ سنگ هیچ فهمید سارا دختره بوده ؟

حتی كیوجونگ هم فكش افتاد زمین چه برسه به هیونگ جون . قیافه ی كیوجونگ كه پر از ناباوری بود : - چی داری میگی ؟ سارا دیگه سی سالشه و آمریكایی هم هست .

كاترین ابرو در هم كشید : - كه چی كیم كیوجونگ ؟ فكر كردم تو اتاق وقتی اون حرفها رو بهت زدم خودت فهمیده باشی كه سارا هیچوقت هیچ رابطه ای نداشته . درست مثل ماری .

كیوجونگ یه لحظه ابرو در هم كشید و بدون اینكه متوجه باشه زیرلب زمزمه كرد : - پس خوش به حال یونگ سنگ .

مینا كه هنوز به خاطر شنیدن ماجرای یونگ سنگ و سارا تو هنگ بود متوجه حرفش نشد ولی كاترین شنید و یه آن رنگش پرید ولی هیچی نگفت . كیوجونگ هم متوجه حالت كاترین نشد . با صدای زنگ دوباره تلفن كاترین بدون لحظه ای تامل از جاش بلند شد و رفت طرفش و گوشی رو برداشت . چند لحظه به حرفهای طرف مقابلش گوش كرد و بعد گوشی رو گذاشت سرجاش . بدون اینكه برگرده همونطور كه سرش رو پایین انداخته بود گفت : - زمان و محل مبادله مشخص شد . گفتن كیوجونگ باید مدارك رو ببره و اونها بعد از اینكه مدارك رو چك كردن آدرس محل زندانی بودن جونگمین و هیون جونگ رو بهش میدن .

در اتاق باز شد و سارا كه تكیه اش رو به یونگ سنگ داده بود و به نظر میرسید حالش خوب نیست بیرون اومد و دو نفری به طرف بچه ها رفتن . ماری با دیدن وضعیت سارا سریع بلند شد و پرسید : - چیزی شده ؟

یونگ سنگ كمك كرد سارا روی كاناپه بشینه و خودش هم كنارش نشست و دست راستش رو دور شونه اش حلقه كرد و به خودش تكیه اش داد و با ملایمت غیر عادی جواب داد : - چیزی نیست . همونی كه نارا چند وقت پیش دچارش شد . حساسیت زمان بارداریه . شما بهتره نگران جونگمین باشید . الان تقریبا یه نصفه روز گذشته . با اون بلایی كه اون عوضی سرش درآورد زیاد دوام نمیاره . شما باید برید اونها رو نجات بدید . سارا اینجا با من و هیونگ جون میمونه . خودم حواسم به همسرم هست .

وقتی سارا رو با عنوان همسرش خطاب كرد سارا فقط چشمهاش رو بست و لبخند كمرنگی زد كه از چشم هیچ كدومشون دور نموند .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات