تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.33
pic

همه چیز آماده بود . تنها چیزی كه باقیمونده بود درست كردن مدارك جعلی بود كه سارا و ماری داشتن روشون كار میكردن . آدم رباها تماس گرفته بودن و باهاشون صحبت كرده بودن تا بفهمن اونها قرار رو قبول میكنن یا نه . سارا مبادله رو قبول كرده بود . شانس آورده بودن كه اونها برای اینكه جاشون لو نره خواسته بودن كسی غیر از دخترا مدارك رو براشون بیاره و به همین دلیل سارا بعد از كمی چونه زدن واسه اینكه همه چیز طبیعی باشه در آخر كیوجونگ رو پیشنهاد كرده بود و اینطوری هر دو طرف به توافق رسیده بودن .

كارها داشت به اتمام میرسید كه دوباره در اتاق به صدا دراومد . یونگ سنگ به طرف در رفت و بازش كرد . انتظار داشت دوباره با همون مأمورین سمج مواجه بشه كه در 2 ساعت گذشته همش مزاحم شده بودن تا سر از كار اونها در بیارن ولی برخلاف انتظارش با یه دختر سیاه پوش كه كره ای به نظر میرسید مواجه شد . دو تا مرد هم اون دختر رو همراهی میكردن . دختر بدون اینكه ازش سوالی بپرسه یا ازش اجازه بخواد اومد داخل و به طرف جایی كه بقیه نشسته بودن رفت .

كاترین با دیدنش با خوشحالی از جاش بلند شد و به طرفش رفت . محكم بغلش كرد و گفت : - خوشحالم كه اومدی مینا .

رو كرد به یونگ سنگ و هیونگ جون كه با كنجكاوی داشتن نگاهشون میكردن و معرفی كرد : - معرفی میكنم . ایشون مینا چانگ هستن . قبلاً عضو پلیس اینترپول بوده ولی حالا برای خودش یه شركت خدمات امنیتی افتتاح كرده .

رو كرد به مینا و ادامه داد : - آقایون رو هم كه خودت میشناسی و نیاز به معرفی ندارن . راستی تو اینجا چیكار میكنی ؟

مینا همونطور كه مینشست تا كارهایی رو كه انجام داده بودن ببینه جواب داد : - راستش همین كه اخبار رو دیدم فهمیدم باید بیام اینجا واسه كمك . شماها كه اصلاً یادتون نمیاد منم وجود دارم مگه اینكه خودم به یادتون بندازم .

یه دفعه سرش رو بلند كرد و به ماری نگاه كرد : - هی راستی یادم رفت . شنیدم یه عمل جراحی جدید داشتی و بالاخره تونستی بیناییت رو به دست بیاری . خیلی برات خوشحالم ماری . تبریك میگم .

ماری لبخند تلخی زد : - آره . به لطف جونگمین منم تونستم بعد از سالها ببینم ولی حالا ..

مینا رفت كنارش نشست و بغلش كرد : - آروم باش عزیزم . مطمئن باش نجاتشون میدیم . من برای همین اینجام . كلی آدم و تجهیزات با خودم آوردم فقط واسه همین كار . بهت قول میدم اتفاقی برای همسرت نمیفته .

ماری خیلی ازش ممنون بود . دستش رو گرفت و میون دستهای سردش فشرد .

.

.

.

كیوجونگ تو یكی از اتاق های سوئیت پشت پنجره ایستاده بود و بی خبر از مهمون جدیدشون داشت بیرون رو تماشا میكرد . صدای قدم هایی رو پشت سرش شنید و بوی عطر آشنای كاترین در مشامش پیچید . چقدر دلش میخواست در اون لحظه از همه چیز صرفنظر كنه و فقط با اون باشه ولی امكانش نبود . پای زندگی جونگمین و هیون جونگ وسط بود و كاترین خودش باعث شده بود همه چیز بینشون خراب بشه .

نجوای ملایم كاترین رو كنارش شنید : - چرا داوطلب شدی همچین كار خطرناكی بكنی ؟

كیوجونگ شونه بالا انداخت : - چه كس دیگه ای میتونه انجامش بده ؟ اونها خودشون گفتن نمیخوان هیچ كدوم از شما سه نفر باشین و به یونگ سنگ و هیونگ جون هم نمیتونیم بسپاریمش . گذشته از همه چیز یونگ سنگ پدر بچه ی خواهرت ساراست و هیونگ جون هم برادر كوچیكترمه . نمیتونم بذارم هیچ كدومشون به خطر بیفتن .

كاترین با ناراحتی برگشت طرفش : - پس من چی ؟ هیچ مسئولیتی مقابل من نداری ؟

كیوجونگ حتی برنگشت نگاهش كنه : - مسئولیت ؟

پوزخندی زد و ادامه داد : - مگه من چه نسبتی باهات دارم كه مسئولیتی در قبالت داشته باشم . اصلاً مگه برات مهمم ؟

كاترین سعی كرد بغضی كه تو گلوشه فرو بده . به خودش تشر زد " دختره ی دیوونه چرا بهش نمیگی ؟ از این غرور چی عایدت میشه ؟ امروز كه بگذره ممكنه حتی دیگه نبینیش . پس بهش بگو . " همونطور كه به نیمرخ كیوجونگ كه بهش نگاه نمیكرد خیره بود با صدای گرفته جواب داد : - مهم نیستی ؟ تو تنها عشق زندگیم هستی كیوجونگ . اینقدر بیرحم نباش .

فقط اون زمان بود كه كیوجونگ برگشت و به چهارچوب پنجره تكیه داد و بهش نگاه كرد ولی نگاهش سرد و خالی از احساس بود : - من تنها عشق زندگیت هستم ؟ بهم بگو چی رو باید باور كنم كاترین دیویدسون .

كاترین منظورش رو نفهمید . كیوجونگ بیتفاوت ادامه داد : - من اومدم دنبالت . بهت التماس كردم برگردی . بهت گفتم اولش با یه تصمیم اشتباه شروع شد ولی بعدش دوستت داشتم . یادته بهم چی گفتی ؟ نه یك بار كه چندین بار . گفتی از دروغ متنفری و من یه دروغگو بیشتر نیستم . حالا به حرفای خودت گوش كن . اگه حرفی كه میزنی حقیقت داشته باشه خود تو دروغگوی بدتری هستی و اگه داری دروغ میگی بازم فرقی نمیكنه و منم باید به خاطر دروغگوییت ازت متنفر باشم . غیر از اینه ؟

كاترین نمیدونست چی بگه . بالاخره اشك هایی كه این همه مدت نگهشون داشته بود جاری شدن . همونطور كه به كیوجونگ نگاه میكرد و اشك میریخت دو قدم ازش فاصله گرفت و بعد پشتش رو بهش كرد كه از اتاق بیرون بره . حق با كیوجونگ بود . خودش تمام مدت با رفتارها و حرفاش كارها رو خراب كرده بود و حالا حقی نداشت از كیوجونگ تقاضای بخشش كنه .

هنوز قدم دوم رو برنداشته بود كه فشار دستی رو روی بازوش حس كرد و با شدت روی پاشنه ی پاش چرخید . حتی فرصت نكرد صورت كیوجونگ رو ببینه . فقط گرمای آغوشش رو حس كرد كه اون رو محكم گرفته بود و سرش رو روی شونه اش گذاشته بود : - میدونم . منم دلم برات تنگ شده بود . شاید خیلی بیرحمم . دوست داشتم بدونی چه حسی داشتم و چقدر عذاب كشیدم . من رو ببخش كتی .

لبخند ملایمی زد و اون هم بغلش كرد . كیوجونگ سرش رو بلند كرد تا از كاترین جدا بشه كه متوجه نگاه یونگ سنگ و سارا شد كه درست مقابل در اتاقی كه اونها داخلش بودن نشسته بودن و داشتن با لبخند نگاهشون میكردن . كیوجونگ هم لبخند زد . به طرف در رفت و قبل از اینكه در رو ببنده براشون زبون انداخت .

متوجه خنده ی یونگ سنگ شد كه باعث شد ماری و هیونگ و مینا هم رد نگاه اون رو بگیرن تا بفهمن به چی داره میخنده ولی قبل از اینكه اونها هم ببیننشون سریع در رو بست و قفلش كرد . به محض اینكه برگشت تا دوباره بره پیش كاترین اون خودش رو پرت كرد تو بغلش طوری كه كیوجونگ محكم به دری كه تازه بسته بودش برخورد كرد و بدون معطلی لبهاش رو روی لبهای كیوجونگ گذاشت و بوسیدش . كیوجونگ كه اون هم مدت زیادی بود منتظر این لحظه بود یه دستش رو روی صورتش گذاشت و با دست دیگه اش كمرش رو گرفت و باهاش همراهی كرد .

تو سالن هیونگ وقتی سرش رو برگردوند و با در بسته مواجه شد دوباره روش رو برگردوند طرف یونگ سنگ و پرسید : - رو اون دره چیزی هست كه اینطوری داری میخندی ؟ اگه هست بگو من هم بخندم .

همون لحظه صدای برخورد چیزی رو به در شنید و دوباره سر خودش و مینا همزمان به طرف در برگشت و با تعجب بهش خیره شدن . هیونگ جون كمی سرش رو تكون داد و با تفكر گفت : - ببینم اون همون اتاقی نیست كه كیوجونگ داخلش بود ؟

یه كمی به دور و برش نگاه كرد و وقتی متوجه غیبت كاترین شد اونم دوزاریش افتاد و شروع كرد به خندیدن : - میگم قبل از اینكه كار به جاهای باریك بكشه و سر و صداشون بلند بشه بهتر نیست ما یه كم دیگه از اینجا فاصله بگیریم یا لااقل سیستم پخش رو روشن كنیم ؟

ماری و سارا كه متوجه منظورش بودن رنگشون یه كمی سرخ شد ولی مینا همونطور هاج و واج داشت نگاهشون میكرد تا بفهمه تو اون اتاق چه خبره كه هیونگ جون چنین حرفی میزنه ولی چند ثانیه بعد اون هم متوجه نبود كاترین شد و وقتی به رفتارهای اونها دقت كرد تازه فهمید چه خبره . با تعجب رو به سارا كرد و پرسید : - ببینم كاترین و كیوجونگ از كی با همن ؟

سارا شونه بالا انداخت : - تقریباً از همون اوایلی كه ما رفتیم كره . چند وقت پیش با هم دعواشون شده بود ولی حالا به لطف این شرایط انگار باز با هم آشتی كردن .

مینا به فكر فرو رفت و بدون اینكه حواسش باشه با صدای بلند فكرش رو گفت : - دلم واسه كیوجونگ میسوزه . كاترین احساساتش خیلی تند و شدیده . نمیدونم میتونه راضیش كنه یا نه ؟

یه دفعه به خودش اومد و متوجه نگاه عجیب یونگ سنگ و هیونگ جون شد و تازه فهمید خرابكاری كرده . سرش رو انداخت پایین و احساس كرد عرق كرده ولی ماری بدون توجه به حضور بقیه در حالی كه سرش هنوز تو كامپیوتر بود و داشت اطلاعات رو درست میكرد جواب داد : - تو نیازی نیست نگران كیوجونگ باشی . اون خودش از كتی بدتره . همونطور كه یه ضرب المثل ایرانی میگه خدا در و تخته رو با هم جور كرده . اون دو تا خوب میدونن چطوری همدیگه رو راضی كنن .

دقیقا همون لحظه صدای فریاد كیوجونگ بلند شد . هیونگ جون با وحشت از جاش بلند شد :- این صدای چی بود ؟ اون دوتا دارن همدیگه رو میكشن انگار . من فكر كردم میخوان ..

قبل از اینكه حرفش كامل بشه جلوی زبونش رو گرفت . سارا خندید و روحیه ی آمریكاییش به جوش اومد : - نترس كیم هیونگ جون . اینا عادتشونه . فكر كنم كاترین گازش گرفته باشه . زیاد مهم نیست . بگیر بشین .

هیونگ جون همونطور كه دوباره نزدیك مینا مینشست با تعجب زیرلب زمزمه كرد : - این دیگه چه جور آشتی كردنه ؟ همه چیزی شنیده بودم غیر از اینكه همدیگه رو برای آشتی گاز بگیرن .

چند لحظه بعد سرو صداهاشون قطع شد و دیگه چیزی شنیده نمیشد . در اون لحظه كیوجونگ كنار كاترین روی كاناپه ی اتاق نشسته بود و اون رو در آغوشش داشت . ( ضایع شدین نه ؟ كه كه كه . زیادی تند نرید . خبرای اونطوری نیست . ) آروم دستش رو روی پوست صاف و سفید صورتش كشید و بوسه ی ملایمی به گونه اش زد : - میشه یه چیزی ازت بپرسم كتی ؟

كاترین سرش رو روی شونه اش گذاشت و با چشمهای خمار گفت : - بپرس .

كیوجونگ انگشتهای دست چپش كه آزاد بود در انگشت های دست كاترین قلاب كرد : - راستش چند وقت پیش یه چیزی از سارا شنیدم كه كنجكاوم كرد و با حرفایی كه امروز ماری به مادربزرگتون زد كنجكاویم بیشتر شد . سارا گفت قبلاً یه بار دلت شكسته و امروز ماری یه چیزهایی راجع به روابطت در گذشته گفت . میشه برام تعریف كنی ؟

كاترین سرش رو بلند كرد و به صورتش نگاه كرد : - ناراحت نمیشی ؟

كیوجونگ لبخند ملایمی زد . سرش رو كمی پایین انداخت و ابروهاش رو درهم كشید : - نمیتونم ادعا كنم ناراحت نمیشم . به هرحال منم یه مردم . هیچ مردی دوست نداره بشنوه زنی كه دوستش داره قبلاً با كسی بوده ولی راجع به خودمون این فرقی نمیكنه . وقتی رابطه ام رو باهات شروع كردم خوب میدونستم تو یه دختر پاك نیستی . شاید برای همین هم وقتی با هم میخوابیدیم ناراحت نمیشدم و این فكر رو داشتم كه فرقی نمیكنه و این چیزیه كه خودت میخوای . هرچند اشتباه میكردم . اینطوری فقط خودم رو گول میزدم تا از احساس واقعیم فرار كنم . چیز دیگه ای كه هست اینه كه منم یه پسر پاك نیستم كه بخوام دنبال یكی مثل خودم باشم . الانم خودم خواستم بدونم . پس بهم بگو .

كاترین دوباره سرش رو گذاشت روی شونه ی كیوجونگ و به آرومی همه چیز رو تعریف كرد : - قضیه برمیگرده به خیلی سال قبل . تقریباً 18 سالم بیشتر نبود . از وقتی كه یادم میومد همیشه در حال آموزش نظامی بودیم . هم من هم سارا و هم ماری . با اینكه كور بود ولی با حس شنواییش بهتر از هر دوی ما از عهده ی انجام كارها برمیومد . در پایگاهی كه تعلیم میدیدیم دو تا ساختمون وجود داشت . یكی واسه دخترا و یكی هم واسه پسرها . اون موقع ها هنوز هیچ كدوم چیزی از نقشه های مادربزرگ نمیدونستیم الا سارا . مادربزرگ همیشه با اون حرف میزد و مغزش رو با افكار خودش مسموم میكرد چون میدونست اون تأثیر زیادی روی ما دو نفر داره و من تازه الان میتونم این رو بفهمم .

آهی كشید و ادامه داد : - در پایگاه یه پسری بود به نام جیمی . خیلی خوش قیافه بود . زیاد از من بزرگتر نبود ولی برخلاف من از دنیای بیرون خیلی چیزها میدونست . با اینكه 20 سالش بیشتر نبود دوست دخترای زیادی داشت ولی من هیچی نمیدونستم . كم كم به هم نزدیك شدیم . دوستیمون چون تو پایگاه بود هیچی بینمون اتفاق نیفتاده بود و من تنها چیزی كه میدونستم این بود كه خیلی دوستش دارم ولی نمیدونستم عشق برای اون معنای دیگه ای داره . به جایی رسیدم كه هر كاری اون میگفت انجام میدادم و اون میخواست با من رابطه داشته باشه .

ساكت شد . كیوجونگ با ملایمت پرسید : - قبول كردی ؟

كاترین چشمهاش رو بست : - آره . قبول كردم . هر چی كه ازم خواست انجام دادم . به كثیف ترین شیوه های ممكن باهام رابطه داشت . فكر میكردم این عادیه . كسی نبود كه بهم بگه داره چه بلایی سرم میاد و مادربزرگ تمام مدت میدونست . با این وجود هیچ كاری نكرد . این درست همون چیزی بود كه نیاز داشت . جیمی چند وقت بعد فارغ التحصیل شد و برای ثبت نام رسمی در ارتش رفت . روزی كه داشت میرفت رفتم كه باهاش خداحافظی كنم ولی وقتی نزدیكش شدم یه چیزی به دوستانش گفت كه نفهمیدم . فقط متوجه نگاه عجیب دوستانش و خنده های پر از تمسخرشون شدم . جیمی بهم نگاه هم نكرد و فقط رفت . وقتی اون رفت یكی از دوستاش بهم نزدیك شد و همونطور كه دورم میچرخید بهم خندید و گفت " پس تو همون هرزه ی سكسی هستی كه میشه باهات همه كار كرد . چطوره امشب رو بیای با ما حال كنی . نظرت چیه ؟ " تازه اونوقت بود كه فهمیدم با خودم چیكار كردم .

گرمای اشك های كاترین رو روی شونه اش احساس كرد و صداش حالا درهم شكسته بود : - این حس رو داشتم كه بهتره بمیرم تا اینطوری زندگی كنم . مادربزرگ به كمك سارا باعث شد منصرف بشم . وقتی از پایگاه بیرون اومدیم من رو فرستاد جلو تا براش اطلاعات جمع كنم . نمیتونست سارا رو بفرسته چون اون هیچ ظرافت نداشت و ماری هم كور بود و كسی بهش توجه نمیكرد . چه گزینه ای بهتر از من كه قبلاً دست خورده بودم و با همه نوع شیوه ی هم خوابگی هم آشنا شده بودم ؟ پس من رو فرستاد تو تخت كسایی كه به دردش میخوردن .

كیوجونگ نمیدونست چی بگه . این همه بیرحمی رو از سونگمین انتظار نداشت . موهای كاترین رو نوازش كرد و سعی كرد آرومش كنه : - متأسفم كتی .

خنده ی تلخی كرد : - متأسف نباش كیوجونگ . من متأسفم كه باعث شدم به یه بیمار جنسی علاقه پیدا كنی .

كیوجونگ صاف نشست و به صورتش كه چشمهاش هنوز بسته بودن خیره شد : - منظورت چیه كتی ؟ چطور میتونی همچین چیزی راجع به خودت بگی ؟

كاترین سرش رو بلند كرد و چشمهاش رو باز كرد . درون نگاهش فقط غم و درد بود : - این حقیقته كیوجونگ . خودتم میدونی . شبی كه اومدی به آپارتمانم تا ازم بخوای برگردم خودت گفتی این چیزیه كه بهش نیاز دارم . تو همون موقع فهمیده بودی مگه نه ؟

كیوجونگ با سردرگمی نگاهش كرد . اون حرف رو فقط برای تحت تأثیر قرار دادن كاترین زده بود نه به هیچ دلیل دیگه ای . لحنش جدی شد : - اینقدر مزخرف نگو كاترین . تو بیمار جنسی نیستی . اگه بودی به محض اینكه با من به هم زدی سریع یه مرد دیگه برای خودت پیدا میكردی ولی الان بیشتر از دو ماه از قطع رابطه امون گذشته . بهم بگو تو این مدت با كسی بودی ؟

كاترین سرش رو پایین انداخت : - نه . نبودم . ولی دكتر بهم گفت ..

كیوجونگ همونطور كه بهش نگاه میكرد چشمهاش تنگ شد : - دكتر ؟ كدوم دكتر ؟ احتمالاً كسی كه مادربزرگت فرستاده بودت پیشش ؟

كاترین سرش رو بلند كرد و با تعجب به كیوجونگ نگاه كرد . درست بود . مادربزرگش برای اینكه فكر میكرد كاترین افسرده شده فرستاده بودش پیش یه دكتر . حالا كه فكرش رو میكرد اون خانم دكتر به جای اینكه تلاش كنه درمانش كنه بیشتر بهش تلقین میكرد بیماره و درمانی نداره .

باورش براش سخت بود كه مادربزرگش همچین كاری باهاش كرده باشه . حالا دیگه میتونست نفرتی كه ماری داشت رو اون هم حس كنه . در همین فكرها بود كه در اتاق زده شد و صدای سارا رو شنید : - هی شما دو تا بستونه . زودتر بیاید . ماری مدارك رو آماده كرده .

كاترین سریع بلند شد و به طرف در رفت و حتی قبل از اینكه حرفای سارا تموم بشه در رو باز كرد و اومد بیرون و كیوجونگ هم پشت سرش خارج شد . بقیه كه فكر میكردن اونها در وضعیت دیگه ای باشن با دیدن اونها كه به این سرعت اومده بودن و چشمهای خیس كاترین و نگاه ناراحت كیوجونگ فهمیدن اوضاع اونطوری هم كه فكر میكردن نبوده . كاترین به طرف ماری رفت و مداركی كه دستش بود گرفت و كیوجونگ تازه همون لحظه متوجه مینا و دو تا مرد همراهش شد . با تعجب به اونها اشاره كرد و پرسید : - ایشون دیگه كی هستن ؟

هیونگ جون همونطور كه داشت به توضیحاتی كه ماری به كاترین میداد گوش میكرد جواب داد : - نیروی كمكی . یكی از دوستان ماری و سارا و كاترینه . قبلاً پلیس بوده .

كیوجونگ با خودش فكر كرد چه بهتر . اینطوری شانس بیشتری برای نجات جونگمین و هیون داشتن . با زنگ زدن تلفن تمام نگاه ها به اون سمت رفت .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات