تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.32
pic

آماندا به سونگمین كمك كرد روی صندلی چرخدارش بشینه و اون رو به سمت در ورودی هتل هل داد . جلوی در هتل كلی خبرنگار و فن های دابل اس جمع شده بودن تا بفهمن چه خبره . كی باورش میشد كیم هیون جونگ و پارك جونگمین به محض ورودشون به آمریكا به همون راحتی دزدیده بشن .

با نزدیك شدن سونگمین خبرنگارها به سمتش هجوم بردن ولی قبل از اینكه بتونن دوره اش كنن یه دوجین بادیگارد سیاه پوش مسلح دورشون كردن . آماندا به سرعت صندلی رو هل داد و به در هتل رسوند . به محض رسیدنشون درها باز شدن و وقتی رفتن داخل دوباره درها رو بستن . تو لابی هتل تعداد زیادی پلیس های عادی و فدرال جمع شده بودن و كیو و یونگ و هیونگ هم یه گوشه همراه ماری و سارا و كاترین نشسته بودن .

به نظر میرسید بازجویی پلیس از اونها قبلاً به پایان رسیده چون هیچكس كاری به كارشون نداشت . ماری سردرگم و بهت زده فقط روی یه مبل نشسته بود و هیچ حركتی نمیكرد . فقط به نقطه ی مقابلش روی دیوار زل زده بود و به نظر میرسید هیچی نمیبینه و هیچ صدایی رو هم نمیشنوه . سارا دقیقاً كنارش نشسته بود و شونه هاش رو مالش میداد ولی عكس العملی ازش نمیدید .

به محض ورود سونگمین تمام نگاه ها به سمت اون برگشت . بچه ها از جاشون بلند شدن و به طرفش رفتن . ماری با درموندگی جلوش روی زمین نشست و نالید : - جونگمین رو بردن مادربزرگ . باورم نمیشه . چرا باید اون رو ببرن ؟

سونگمین ابرو درهم كشید و با صدای خشنی بهش جواب داد : - بلند شو ماری دیویدسون . مثل احمقای نازك نارنجی نباش .

حتی سارا و كاترین هم از عكس العمل مادربزرگشون شكه شدن . هیچ انتظارش رو نداشتن اون همچین برخوردی داشته باشه . یكی از افسرهای فدرال بهشون نزدیك شد و سعی كرد با سونگمین حرف بزنه : - خانم دیویدسون ما باید چند تا سوال از شما بپرسیم .

سونگمین نگاه تحقیر آمیزی بهشون انداخت و بدون اینكه حتی بهش محل بده خیلی خشك و رسمی گفت : - دخترا شما با من بیاید . باهاتون كار دارم .

رو به آماندا كرد و ادامه داد : - همین جا بمون . به زودی قراره یه بسته برای من برسه . تحویلش بگیر و برام بیارش .

به سارا اشاره كرد كه صندلیش رو هل بده و وقتی سوار آسانسور شدن خیلی كوتاه گفت : - دكمه ی طبقه ی 25 رو بزن .

وقتی رسیدن به اون طبقه خودش دست هاش رو گذاشت روی چرخ های صندلی و شروع به حركت كرد و دخترها هم دنبالش رفتن . جلوی در یكی از سوئیت ها ایستاد و یه كارت از كیفش بیرون كشید و در رو باز كرد . داخل كه رفتن در رو از داخل قفل كرد و به نشیمن رفت و مقابل پنجره ایستاد .

سارا با رنگ پریده چند قدم دورتر از اون ایستاد : - میشه بگید اینجا چه خبره مادربزرگ ؟ اونا كی بودن كه جونگمین و هیون جونگ رو بردن ؟ اصلاً واسه چی ؟

قبل از اینكه سونگمین بتونه جوابی بهشون بده در اتاق به صدا دراومد . ماری سریع به طرف در رفت و بازش كرد . آماندا بود كه دو تا مأمور فدرال و پسرها پشت سرش ایستاده بودن . یكی از مأمورین با اخم به ماری نگاه كرد و گفت : - میشه به خانم دیویدسون بگید بیان دم در ؟

سونگمین ماری رو پس زد و به اون مأمور نگاه كرد . مرد كه به وضوح دست و پاش رو گم كرده بود گفت : - خانم دیویدسون این خدمتكارتون داره قوانین رو نقض میكنه . اون بسته ای رو كه تازه از راه رسیده و هیچ نشانی گیرنده و فرستنده ای نداره برداشته و به ما نمیده .

سونگمین دستش رو به طرف آماندا دراز كرد و اون بسته رو به دست سونگمین داد . كمی بررسیش كرد و رو به مرد جواب داد : - برای اینكه این بسته مال منه و شما حق ندارین به اموال شخصی من دست بزنید . حالا هم برید دنبال كارتون .

میخواست در رو ببنده كه كیوجونگ با خشونت در رو باز كرد و بدون اینكه دیگه به آداب اجتماعی اهمیتی بده صندلی سونگمین رو از جلوی در پس زد و داخل شد . پشت سرش هیونگ و یونگ سنگ هم رفتن تو و كیوجونگ در رو به روی مأمورین فدرال بست . سونگمین با عصبانیت به كیوجونگ خیره شد : - معلومه چه غلطی داری میكنی كیم كیوجونگ ؟ كی بهت اجازه داد بیای داخل ؟

كیوجونگ با نگاه خشن تری برگشت طرفش : - برام مهم نیست كی هستین و چه كاره این . كسایی كه دزدیده شدن دوستا و برادرای ما هستن و اینجوری كه معلومه هم شما و هم اون پلیس های عوضی اون پایین میدونید چه خبره . حالا من یه جواب بیشتر نمیخوام . جونگمین و هیون جونگ كجان ؟

كاترین با خشم رفت طرفش : - از اینجا گم شو بیرون . به چه حقی با مادربزرگ من اینطوری حرف میزنی ؟

كیو اینقدر عصبانی بود كه براش احساساتش نسبت به كاترین دیگه مهم نباشه . سرش رو بلند كرد و با چشمهایی كه انگار داخلشون آتیش روشن كرده بودن به كاترین خیره شد . وقتی شروع كرد به حرف زدن لحنش به طرز عجیبی بی احساس و پر از نفرت بود : - یادم نمیاد با شما حرف زده باشم خانم دیویدسون .

كاترین به خودش لرزید و برای اولین بار سكوت كرد و دیگه هیچی نگفت . كیوجونگ به طرف سونگمین رفت و قبل از اینكه اون یا بقیه بتونن كاری بكنن بسته رو از دستش بیرون كشید و بسته بندی دورش رو كامل پاره كرد . با دیدن یه نوار ویدئویی داخل بسته سرش رو به اطراف چرخوند و سیستم پخش رو پیدا كرد . رفت طرفش و ویدئو رو داخل دستگاه گذاشت و تلویزیون رو هم روشن كرد .

با پخش شدن تصویر برق از سر خودش و بقیه پرید . روی صفحه ی تلویزیون تصویر جونگمین بود كه به یه صندلی بسته شده بود و یه نفر داشت به قصد كشت كتكش میزد و صدای فریادهای هیون جونگ هم روی تصویر بود كه داشت داد و فریاد و التماس میكرد تا نجاتش بده . وقتی مرد حرفهاش رو زد و فیلم به پایان رسید كیوجونگ دیگه نتونست سرپا بایسته . همونجا جلوی تلویزیون نشست و دستش رو روی سرش كه داشت گیج میرفت گذاشت .

چند لحظه بعد كه تونست افكارش رو جمع و جور كنه همونجایی كه نشسته بود پرسید : - این مرد داشت راجع به چی حرف میزد ؟

سونگمین خونسرد جواب داد : - من نمیدونم .

این بار ماری بود كه با ناباوری بهش خیره شد : - چطور میتونید به همین راحتی این رو بگید . خودتون هم خوب میدونین دارن راجع به چی حرف میزنن . اونها اون مداركی رو میخوان كه ما 25 ساله داریم دنبالشون میگردیم . مشخصه كه فكر میكنن پیش ماست . حالا باید چیكار كنیم ؟ اگه بلایی سر جونگمین بیارن چی ؟ اونها با كسی شوخی ندارن .

سونگمین برگشت طرفش : - برام مهم نیست اونها چیكار میكنن . به هرحال كه اون مدارك دست ما نیست و اگه هم بود بهشون نمیدادم . این همه سال صبر نكردم كه حالا بخوام پا پس بكشم .

كاترین با ناباوری به مادربزرگش نگاه كرد : - شما چطور میتونید این حرف رو بزنید ؟ خود شما نبودید كه میگفتین جونگمین تنها كسیه كه درست شبیه برادرتونه و خیلی براتون مهمه ؟ اونوقت میخواید به همین راحتی قربانیش كنید ؟

سونگمین داد زد : - تو دیگه علیه من نباش كاترین . درسته . من هر كسی رو كه لازم باشه قربانی میكنم حتی اگه لازم باشه شماها باشید . نمیذارم ...

یه دفعه صدای فریاد ماری ساكتش كرد : - دهنت رو ببند .

به حالت جنون به سمتش یورش برد و بازوهاش رو گرفت و فشارشون داد : - یه عمر ما رو برای گرفتن انتقامت تحت فشار گذاشتی و هرگز اجازه ندادی مثل آدمهای عادی زندگی كنیم . به ما نگاه كن . سارا كه این همه سال مسئولیت ما رو به عهده گرفت و هیچوقت چیزی از پچگیش نفهمید . اونقدر كه الان یه افسرده ی بدبخته كه لبخند زدن بلد نیست و كاترین بیچاره كه هر بلایی تونستی سرش آوردی . اگه اون الان اینطوریه به خاطر اینه كه وادارش كردی مثل یه هرزه زندگی كنه تا بتونه برای تو از زیر زبون دیگران حرف بیرون بكشه . فكر كردی نفهمیدم داری با ما چیكار میكنی ؟ تو همیشه آدمای زنده رو قربانی میكنی برای گرفتن انتقام یه آدم مرده كه حتی استخون هاش هم الان دیگه پوسیدن . ما كافی نبودیم كه حالا دست روی جونگمین گذاشتی ؟ تو یه عقده ایه روانی هستی . ازت متنفرم . میفهمی ؟ ازت متنفرم . اگه بلایی سر شوهرم بیاد هرگز نمیبخشمت .

درحالی كه اشك هاش جاری بودن بهش پشت كرد : - دیگه به حرفات گوش نمیدم . تو یه دروغگوی بیچاره ای . حالا كه فكر میكنم میفهمم تمام حرفات راجع به اینكه برای نجات خانواده ات از كره فرار كردی یه مشت دروغ برای توجیه خودت بیشتر نبوده . تو اگه به خانواده ات علاقه داشتی ما رو بدبخت نمیكردی .

رو به كاترین و سارا كرد و ادامه داد : - شما دو تا هر كاری كه دوست دارین بكنین . برای من مهم نیست . میخوام جونگمین رو پیدا كنم و نجاتش بدم .

سارا و كاترین به هم نگاه كردن . حق با ماری بود . خود اونها هم مدتها بود خسته شده بودن و حالا این خستگی داشت خودش رو نشون میداد . شاید حق با ماری بود . تمام بلاهایی كه تا اینجا سرشون اومده بود تقصیر سونگمین بیشتر نبود . اگه اون دست میكشید و از همون اول اونها رو وارد این بازی نمیكرد الان هر سه تاشون یه زندگی معمولی و عادی داشتن .

كاترین سریع به طرف تلویزیون رفت و لپ تاپی رو كه همیشه همراهش بود از كیفش بیرون كشید و به سیستم پخش وصل كرد . فیلم رو داخل كامپیوترش كپی كرد و شروع كرد روی اون كار كردن تا شاید بتونه با استفاده از تصاویر چیزی بفهمه . سونگمین اما هنوز بهت زده بود . انتظار همچین رفتاری رو از نواده هاش نداشت . میخواست كاری بكنه اما بغضی كه راه نفسش رو بسته بود مانعش شد . صندلیش رو حركت داد و از اتاق خارج شد .

آماندا یه لحظه مردد بود دنبالش بره یا نه . درنهایت تصمیمش رو گرفت و پشت سرش رفت . كیوجونگ و یونگ سنگ و هیونگ جون تازه بعد از رفتن اون از شُك بیرون اومدن . تمام حرفایی كه ماری به مادربزرگش زده بود باعث شد گیج و سردرگم بشن . یونگ سنگ به طرف سارا كه حالا با افسردگی روی یه مبل نشسته بود رفت و كنارش نشست . دستش رو در دست گرفت و پرسید : - میشه بگی چه خبره ؟

سارا سرش رو تكون داد و با بیحالی جواب داد : - الان وقت مناسبی نیست یونگ سنگ . بذار واسه یه زمان دیگه .

یونگ سنگ جدی شد : - نه . همین الان بگو چه خبره . شاید ما هم بتونیم كاری بكنیم .

سارا با این حرف سرش رو بلند كرد و پوزخند زد : - شماها ؟ شما كه فقط چند تا خواننده بیشتر نیستین . حتی ما كه این همه سال آموزش دیدیم فعلاً كاری ازمون برنمیاد .

كیوجونگ دخالت كرد : - برام مهم نیست شما چه آموزش هایی دیدین . به هرحال ما هم مغز داریم و چند تا مغز همیشه بهتر از یه مغز كار میكنه . بگو جریان این مدارك كذایی چیه ؟ و چرا اونها به خاطرش جونگمین و هیون جونگ رو گرفتن .

سارا نفس عمیقی كشید . احتمالاً حق با كیوجونگ بود : - قضیه برمیگرده به 25 سال قبل . پدر ما بعد از مرگ پدربزرگ جای اون رو در سنا گرفت . بعد از یه مدت اون متوجه شد تعدادی از همكاران سناتورش در كار فروش غیر قانونی سلاح های كشتار جمعی آمریكا به سایر كشورها هستن . اون تونست علیه اونها مدرك به دست بیاره . در مداركش اسم تمام اون ها به علاوه ی مقدار اسلحه هایی كه فروختن و اسم كشورهای خریدار و مبلغ كل فروششون اومده . اما اونها كه قضیه رو فهمیده بودن به پدرم حمله كردن تا مدارك رو ازش بگیرن كه در حین درگیری مادر و پدرم كشته شدن و ماشین پرت شد توی دره . اون روز ما هم تو ماشین بودیم و طی همون حادثه بود كه ماری بیناییش رو از دست داد . مادربزرگ ترتیبی داد ما آموزش های نظامی ببینیم و در تمام این سالها دنبال اون مدارك بود ولی چیزی پیدا نكرد . هیچكس نمیدونه پدرم مدارك رو كجا مخفی كرده . ما حتی تمام املاك و مستغلات پدرمون رو سانت به سانت گشتیم ولی حتی یه سرنخ كوچیك هم گیرمون نیومد .

هیونگ جون با وحشت پرسید : - اگه اینطوریه پس ما الان باید چیكار كنیم ؟ اونها گفتن اگه مدارك رو بهشون ندین این بار یه تیكه از بدن جونگمین رو برامون میفرستن .

چشمهای ماری دوباره پر از اشك شد . حتی تحمل تصور اینكه بلایی سر جونگمین بیاد براش سخت بود . كاترین با عصبانیت لپ تاپش رو بست و بلند شد : - اه . اونا حرفه ای تر از این حرفا هستن كه ردی از خودشون به جا بذارن . اینطوری به جایی نمیرسیم . باید یه فكر دیگه بكنیم .

اومد كنارشون نشست . دلش میخواست بره نزدیك كیوجونگ بشینه ولی با نوع نگاهی كه امروز در چشمانش دیده بود میترسید این كار رو بكنه . همینطور نشسته بودن و تو فكر بودن كه یونگ سنگ یه دفعه گفت : - میدونم حرفی كه میزنم خیلی احمقانه و شاید حتی بچگونه باشه ولی نمیشه سرشون كلاه بذاریم ؟

سارا پرسید : - منظورت چیه ؟

یونگ سنگ كمی به میز نگاه كرد و ادامه داد : - خب تو گفتی تا حالا اون مدارك رو پیدا نكردین و فكر نكنم اونها هم بدونن اون مدارك چطوریه . میتونید یه سری مدرك خودتون درست كنید و ببرید بهشون تحویل بدین . اگه گول بخورن كه جونگمین و هیون رو آزاد میكنن و اگه هم نه در اونصورت احتمال داره بتونید جاشون رو پیدا كنید .

ماری با خشم بهش خیره شد : - و شایدم نتونیم و اونوقت جسد جونگمین رو بهمون تحویل بدن .

یونگ سنگ سرش رو پایین انداخت : - فقط یه پیشنهاد بود .

كاترین آهی كشید : - اگه جاشون رو میدونستیم میشد اینطوری گولشون زد . یه برنامه ترتیب میدادیم كه مدارك جعلی رو بهشون بدیم و در عین حال بقیه میرفتیم جونگمین و هیون جونگ رو آزاد میكردیم ولی الان هیچ راهی نداریم .

همونطور نشسته بودن كه تلفن روی میز شروع به كار كرد . بعد از سه تا بوق وقتی رفت روی پیغام گیر یه صدای عجیب كه انگار كامپیوتری بود اعلام كرد : - تا چند لحظه ی دیگه یه فاكس دریافت خواهید كرد . این تنها كمكی هست كه به شما میشه . ازش درست استفاده كنید .

سرشون رو بلند كردن و با تعجب به هم خیره شدن . فاكس به كار افتاد و یه برگه از داخلش خارج شد . كاترین برگه رو بیرون كشید و شروع كرد به خوندن . یه دفعه سرش رو بلند كرد و با چشمهای گرد شده به بچه ها خیره شد . سارا پرسید : - اون چیه ؟

كاترین با صدای گرفته ای جواب داد : - آدرس جایی كه جونگمین و هیون جونگ رو زندانی كردن . باورم نمیشه .

ماری با شنیدن جوابش از جا پرید و برگه رو از دستش كشید . فقط و فقط آدرس یه انبار بود و سه تا عكس سیاه و سفید . یكی از نمای بیرونی انبار . یكی از فضای كامل جایی كه اون مرد داشت جونگ رو میزد و یكی هم از یه اتاق نیمه تاریك كه جونگمین و هیون جونگ داخلش زندانی بودن .

سارا با حیرت گفت : - این یعنی چی ؟ نكنه برامون تله گذاشتن ؟

ماری كمی فكر كرد : - نه من اینطور فكر نمیكنم . هركس این رو برامون فرستاده كسیه كه میخواد كمكمون كنه . اینكه چرا رو نمیدونم . اونها قبلاً اخطارشون رو به ما دادن . تازه جونگمین و هیون جونگ هنوز پیش اونها هستن و دلیلی نداره خودشون رو به دردسر بندازن برای ما تله بذارن .

به همدیگه نگاه كردن . حالا سوال این بود باید چیكار میكردن ؟ یه نفر باید داوطلب میشد تا مدارك رو براشون ببره . به این سوال نپرسیده صدایی جواب داد : - درسته كه ما چند تا خواننده بیشتر نیستیم ولی هنوزم میتونیم مفید باشیم . شما باید برید اونها رو نجات بدید . پس من برای انجام معامله میرم .

كاترین سرش رو بلند كرد و با وحشت به كیوجونگ كه سرش رو بالا گرفته بود و قاطعانه این رو گفته بود نگاه كرد .  




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:14 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات