تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.31
pic

جونگمین آروم ماری رو تكون داد و دم گوشش زمزمه كرد : - بیدار شو عزیزم . چند دقیقه دیگه هواپیما فرود میاد .

ماری آروم چشمهاش رو باز كرد . هنوزم وقتی چشمهاش رو باز میكرد و میتونست دنیای اطرافش رو ببینه یه كمی براش عجیب بود . همونطور كه سرش رو به پشتی صندلی هواپیما تكیه داده بود یه كم چرخوندش و از زیر چشمان خمارش به جونگمین نگاه كرد و لبخند زد . جونگمین دستش رو روی صورتش كشید و خندید : - میشه اینطوری بهم نگاه نكنی خانم ؟ وقتی اینطوری نگاهم میكنی قلبم انگار از جاش كنده میشه .

ماری چشمهاش رو بست و دوباره باز كرد و همونطور بهش خیره شد : - شاید بخوام دیوونه ات كنم .

جونگمین یه كمی خودش رو جلو كشید و دستش رو گذاشت پشت صندلی ماری و كامل به طرفش خم شد : - اونوقت منم همین جا یه كاری دستت میدم و برامم مهم نیست تو قسمت درجه یك تنها نیستیم . تو كه نمیخوای همچین اتفاقی بیفته ؟

ماری خندید و سرش رو به طرف پنجره چرخوند : - نه . فكر نكنم بخوام .

جونگمین برگشت و صاف رو صندلی خودش نشست و جواب داد : - آفرین دختر خوب . حالا كمربندت رو ببند . مهماندار قبلاً یكی دوبار تذكر داده . این بارم بیاد ببینه نبستیم یه چیزی بارمون میكنه .

ماری دوباره چشمهاش رو بست و خمیازه ای كشید : - حوصله ندارم . تو برام ببند .

جونگمین كه میخواست كمربند خودش رو ببنده آهی كشید و دوباره برگشت تا كمربند ماری رو براش ببنده اما متوجه شد كمربندش رو خودش بسته . سرش رو بلند كرد یه چیزی بگه كه بوسه ی سریع ماری روی لبش نشست . دوباره آه كشید و برگشت كمربند خودش رو بست : - تو تا وقتی من رو به جنون نكشی دست بردار نیستی . البته چون فامیل هستیم غیر از اینم ازت انتظار نمیره . مثل خودم مردم آزاری .

ماری ریز خندید و چیزی نگفت . چند لحظه بعد هواپیما فرود اومد و همه ی مسافرها كم كم پیاده شدن . جونگمین و ماری هم پیاده شدن و همراه بقیه سوار اتوبوس فرودگاه شدن و رفتن به سالن فرودگاه . پشت شیشه ها تونستن پسرها و كاترین و سارا رو ببینن كه براشون دست تكون میدادن . اونها هم دست تكون دادن و بعد از تحویل گرفتن چمدونهاشون به اونها ملحق شدن .

سارا و كاترین با خوشحالی ماری رو بغل كردن . اونقدر خوشحال بودن كه اشك هاشون بی اختیار جاری شدن . هیونگ همچنان از جونگمین فاصله اش رو حفظ كرده بود و یونگ سنگ هم بی خیال بود . كیوجونگ هم سردرگم بود چه عكس العملی نشون بده . تنها كسی كه رفت طرفش هیون جونگ بود . دستش رو گذاشت روی شونه ی جونگمین و لبخند ملایمی زد : - تبریك میگم جونگمین . بالاخره مؤفق شدی .

جونگمین لبخند هیجان زده ای زد : - من همیشه مؤفق میشم .

بقیه كه نمیدونستن اونها راجع به چی حرف میزنن اهمیتی ندادن ولی اخمهاشون تو هم رفت . مگه هیون جونگ خودش نگفته بود فعلاً هیچكس حق نداره با جونگمین حرفی بزنه ؟ اما حالا به نظر میرسید خودش اون رو بخشیده و باهاش راحته . كیوجونگ رفت طرف یونگ سنگ و ازش پرسید : - تو میدونی چه خبره ؟

یونگ سنگ فقط شونه بالا انداخت . هیون جونگ دم گوش جونگمین گفت : - میشه یه كمی بیای اینورتر ؟ میخوام یه چیزی ازت بپرسم .

فاصله اشون رو با پسرها بیشتر كردن و هیون میخواست چیزی بپرسه كه یه دفعه اون اتفاق افتاد .

.

.

.

همونطور كه داشت به اون جمع نگاه میكرد با خودش فكر كرد چطوری میتونن جونگمین رو با خودشون ببرن ؟ یه دفعه اون رو دید كه همراه لیدرشون یه كمی از جمع فاصله گرفت . لبخندی زد . اگه قرار بود كاری بكنن الان وقتش بود . اون سه تا خواهر فعلاً سرشون گرم بود و بقیه هم فاصله اشون بیشتر از اون بود كه بخوان عكس العمل سریعی نشون بدن . فقط میموند كیم هیون جونگ .

از اونجایی كه اون كمربند مشكی كاراته داشت ممكن بود یه كاری بكنه كه به نفعشون نبود. باید سریع تصمیمش رو میگرفت . صدمه زدن به هیون جونگ كلی دردسر براشون درست میكرد برای همین به سرعت به همه ی افرادش دستور داد : - همین الان وارد عمل بشید . فرصت بهتر از این گیر نمیاد . اگه اون پسره كه همراهشه خواست كاری بكنه اون رو هم با خودمون میبریم . زود باشید . حركت كنید .

چند ثانیه بعد افرادی كه با لباس شخصی نزدیك هیون جونگ و جونگمین بودن سریع دست به كار شدن و اسلحه هاشون رو بیرون كشیدن و به سمت اونها گرفتن و یكیشون رو به جونگمین گفت : - همین الان راه بیفت . باید با ما بیای .

هیون جونگ كه به اندازه ی جونگمین جا خورده بود خودش رو بین مرد و جونگمین حائل كرد : - معلومه داری چه غلطی میكنی ؟ شماها كی هستین ؟ چی از جونش میخواید ؟ نمیذارم ببرینش .

مرد پوزخندی زد : - اوه جداً ؟ پس خودت هم مجبوری باهامون تشریف بیاری مهمونی .

برای ترسوندشون با اسلحه اش كه صدا خفه كن داشت یه تیر به نزدیك پای هیون جونگ شلیك كرد . هیون جونگ كه جا خورده بود نفسش بند اومد . اونها سریع دورشون كردن و همونطور كه با اسلحه هایی كه استتارشون كرده بودن تهدیدشون میكردن به طرف در خروجی رفتن ولی اوضاع اونطوری كه اونها انتظار داشتن پیش نرفت .

.

.

.

ماری همونطور كه داشت با كاترین و سارا حرف میزد یه دفعه ساكت شد و ابروهاش رو درهم كشید . كاترین با نگرانی پرسید : - چیزی شده عزیزم ؟

ماری به اطرافش نگاه كرد : - مطمئنم همین الان صدای برخورد یه تیر رو با زمین شنیدم . انگار از یه اسلحه كه صدا خفه كن داره شلیك شده .

همونطور كه داشت به اطرافش نگاه میكرد چشمش به هیون جونگ و جونگمین افتاد كه چند نفر دورشون رو گرفته بودن و داشتن اونها رو به طرف در خروجی میبردن . با انگشت به اون سمت اشاره كرد و داد زد : - اونجا . دارن هیون و جونگمین رو میبرن .

پسرها كه سردرگم شده بودن به اون سمت نگاه كردن و بادیگاردها سریع عكس العمل نشون دادن و اسلحه هاشون رو بیرون كشیدن و به اون سمت دویدن اما قبل از اینكه بتونن كاری بكنن چند تا تیر از پشت به سمتشون شلیك شد و روی زمین افتادن . افرادی هم كه داشتن جونگمین و هیون رو میبردن سرعتشون رو بیشتر كردن و اسلحه هاشون رو كامل بیرون كشیدن .

ماری سعی كرد به طرفشون بره اما با شلیك شدن چند تا تیر كاترین و سارا دست هاش رو گرفتن و كشیدنش پشت قفسه ی روزنامه ای كه تو سالن فرودگاه بود . یونگ سنگ و كیو و هیونگ هم سریع پناه گرفتن . اوضاع سالن كه به شدت به هم ریخته بود و مردمی كه با جیغ و داد اینطرف و اونطرف میدویدن باعث شد مهاجمین راحتتر بتونن از سالن خارج بشن و هیون و جونگمین رو هم با خودشون ببرن .

بیرون در فرودگاه یه ون بزرگ سیاه منتظرشون بود . افراد سریع اون دو تا رو پرت كردن تو ماشین و خودشون هم سوار شدن و درها رو بستن . با بسته شدن در ماشین به سرعت حركت كرد و از فرودگاه فاصله گرفت . قبل از اینكه اون دو تا بخودشون بیان بیهوششون كردن و دست و پاهاشون رو هم بستن .

این خبر به سرعت در اینترنت پخش شد . دو تا از ستاره های بزرگ هنر كره ی جنوبی روز روشن و از فرودگاه بین المللی نیویورك دزدیده شدن . چیزی كه دنیا رو تكون داد این بود كه هیچ كدوم از دوربین های فرودگاه حتی یه لحظه از وقایع رو ثبت نكرده بودن . عجیب این بود كه با وجود اعلام خطر فرودگاه تا یه ساعت بعد از آدم ربایی هیچ پلیسی به محل اعزام نشد و هیچ ایست بازرسی هم در مسیر جاده ها تشكیل ندادن . مسئله اونقدر حساس بود كه سفیر كره ی جنوبی به سرعت خودش رو به مقامات مسئول رسوند و شكایت خودش رو اعلام كرد .

هیچ كاری از كسی برنمیومد و كاترین و سارا فقط داشتن تلاششون رو میكردن تا ماری رو آروم كنن . تنها كاری كه از دستشون برمیومد این بود كه منتظر تماس آدم رباها بشن تا بفهمن درخواستشون چیه . سونگمین هم با شنیدن اخبار سریع خودش رو به فرودگاه و با اولین پرواز به آمریكا رسوند . به خوبی میدونست این كار كیه و برای چی این كار رو كرده . بنابراین بعد از 25 سال حالا بازی دوباره شروع شده بود . با خودش فكر كرد و حالا زمانیه كه باید به پایان برسه . آتش خشمش بعد از گذشت این همه سال نه تنها خاموش نشده بود بلكه حالا بیشتر از هر زمان دیگه شعله میكشید . حتی اگه لازم میشد نواده هاش رو قربانی كنه این كار رو میكرد تا بتونه نتیجه ی تمام اون تلاش ها رو بگیره . 

.

.

.

مرد با یه سطل آب به طرف جونگمین رفت و كلش رو روی سرش خالی كرد . با ریخته شدن آب و سردی كه به طور ناگهانی به بدنش وارد شد چشمهاش سریع باز شدن و به شدت تكون خورد ولی از اونجایی كه دست و پاهاش به صندلی بسته شده بودن نتونست هیچ تكونی بخوره و فقط به نفس نفس افتاد .

كمی اونطرفتر از خودش هیون جونگ رو دید كه اون هم به یه صندلی بسته شده بود و درست مثل خودش خیس آب بود . صدای فریاد هیون جونگ تمام اون فضا رو كه به طرز عجیبی تیره و تار بود و شبیه یه انباری قدیمی به نظر میرسید پُر كرد : - شما كی هستین لعنتیا ؟ از جون ما چی میخواین ؟

مرد با فریاد هیون جونگ برگشت طرفش و پوزخند زد : - از شما چی میخوایم ؟ چرا فكر میكنی اونقدر ارزش دارین كه در مقابلتون چیزی درخواست كنیم ؟ البته این دوستت به یه دردی میخوره ولی تو نه . پس اگه دهان گشادت رو نبندی فقط یه تیر تو مغز پوكت شلیك میكنم تا همه از شرت راهت بشن .

هیون جونگ از جواب مرد خیلی ترسید . به قیافه اش نمیخورد شوخی داشته باشه . یه لحظه یادش به نارا و بچه ای كه تو راه داشتن افتاد . نگاه خیره ی جونگمین هم كه بهش التماس میكرد چیز بیشتری نگه باعث شد ساكت بشه و سرش رو تكون بده . این بار جونگمین بود كه برخلاف هیون سعی كرد آروم باشه و سوالش رو بدون داد و فریاد بپرسه چون خوب فهمیده بود اینا كسایی نیستن كه براشون ارزشی قائل بشن : - از من چی میخواید ؟

مرد این بار برگشت طرف جونگمین . یه قدم به طرفش برداشت . دستهاش رو روی دسته های صندلی كه جونگمین بهش بسته شده بود گذاشت و كامل به طرفش خم شد طوری كه صورتش فقط چند سانت با صورت جونگمین فاصله داشت . به چشماش خیره شد و جواب داد : - با خودت هیچ كاری نداریم . كسی كه باهاش كار داریم همسرت و خواهراش و البته مادربزرگ محترمشونه . اوه البته داشت یادم میرفت . خانم دیویدسون عمه ی خودت هم هست . خیلی دوست دارم بدونم براش چقدر ارزش داری .

صاف شد و با دقت به صورت جونگمین نگاه كرد . دست به سینه شد و با یه دستش شروع كرد به خاروندن چونه اش : - صورتت خیلی جذاب و بی نقصه ولی ... چطوره یه كمی روی صورتت كار كنیم ؟

به یكی از افراد اشاره كرد . اون شخص یه پایه و یه دوربین فیلمبرداری آورد و درست روبروی جونگمین دوربین رو گذاشت روی پایه و خودش پشتش ایستاد و شروع كرد به فیلمبرداری . مرد یه كمی لبخند زد و یه دفعه با مشت به جونش افتاد و شروع كرد به زدنش . چند تا ضربه كه به شكم و سینه اش زد رفت سروقت صورتش و شروع كرد به مشت زدن به صورتش .

هیون جونگ با دیدن اون صحنه شروع كرد به شدت روی صندلیش تكون خوردن و سعی میكرد خودش رو آزاد كنه و همش فریاد میزد : - نزنش . نامرد عوضی نزنش .

از اونجایی كه صندلیش با پیچ به زمین میخ شده بود و دست و پاش رو با چسب پلاستیكی بسته بودن تمام تلاشش هیچ نتیجه ای نداد و هر چقدر فریاد میزد انگار مرد رو بیشتر تحریك میكرد و با شدت بیشتری جونگمین رو میزد . اونقدر دست و پا زد و فریاد كشید كه خودش از پا افتاد . به گریه افتاده بود و شونه هاش به شدت میلرزیدن و این بار دیگه التماس میكرد كه دیگه جونگمین رو نزنه .

بالاخره مرد دست از زدنش برداشت . صورت جونگمین زیر لایه ای از خون پنهان شده بود و یه چشمش به شدت باد كرده بود و دورش سیاه شده بود . دستش رو به طرف چونه ی جونگمین برد و یه كمی به چپ و راست چرخوند و معاینه اش كرد . با رضایت سری تكون داد و لبخند زد .

همونطور كه با دستش چونه ی جونگمین رو گرفته بود و سرش رو بالا نگه داشته بود به طرف دوربین برگشت و شروع كرد به حرف زدن : - من رو به یاد داری خانم دیویدسون ؟ فكر میكنم بدونی كی هستم . به هرحال این كه میبینی یه هشدار بیشتر نیست . اگه اون مداركی كه خودت میدونی چیه برامون نیاری دفعه ی دیگه برات فیلم نمیفرستم . دفعه ی بعد یكی از اعضای بدن داماد مشهورت رو دریافت میكنی . اونوقت مجبوری جلوی عكس العمل چندین میلیون طرفدار پارك جونگمین جواب پس بدی .

به مردی كه پشت دوربین بود اشاره كرد و اون دوربین رو خاموش كرد . فیلم رو برداشت و به مرد داد . فیلم رو گذاشت داخل یه پاكت و با یه پیك خاص فرستاد به هتلی كه اعضای گروه و دخترا اونجا اقامت داشتن و میدونست تا چند ساعت دیگه سونگمین دیویدسون هم در اونجا به بقیه ملحق میشه .

دستور داد جونگمین و هیون جونگ رو باز كردن و بردنشون به یه اتاق و در رو به روشون بستن . تنها روشنایی اون اتاق از یه پنجره ی خیلی كوچیك بود كه در یه نقطه ی غیر قابل دسترس دیوار قرار داشت. وقتی پرتشون كردن داخل و تنهاشون گذاشتن هیون جونگ خودش رو سریع به جونگمین كه روی زمین افتاده بود رسوند و كنارش زانو زد .

سرش رو در دست گرفت و درحالی كه گریه میكرد به صورت غرق خونش خیره شد و زمزمه كرد : - حالت خوبه جونگمین ؟

ولی جوابی ازش نشنید . با ملایمت آستین لباسش رو روی صورتش كشید تا خون هاش رو پاك كنه كه باعث شد ناله ی جونگمین بلند بشه . چشمش روی صورتش میخكوب شده بود . به وضوح استخون گونه ی چپش و چند تا از دندون هاش شكسته بودن و كل صورتش داغون شده بود . اگه زودتر نمیرفت بیمارستان معلوم نبود چه بلایی سرش میاد . چه كسی فكرش رو میكرد كارشون به اینجا برسه ؟ كاری از دستش برنمیومد برای همین فقط شروع كرد به نوازش موهای جونگمین و خدا خدا كرد سونگمین چیزی رو كه این آدمكش ها میخوان بهشون بده یا لااقل پلیس هر چه زودتر پیداشون كنه .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 09:14 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات