تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.30
pic

هیون جونگ از لحن سردش جا خورد . رد اشكی كه روی صورتش مونده بود عذابش میداد . با صدای ضعیفی گفت : - نه جونگمین . تو مجبور نیستی و من نمیتونم بذارم همچین كاری بكنی . ما میتونیم ...

جونگمین برگشت طرفش و مستقیم تو چشمهاش زل زد : - من رو نصیحت نكن كیم هیون جونگ . میخوام بدونم اگه این راجع به نارا بود اجازه میدادی كسی جرأت كنه و بگه بهت اجازه نمیده كاری رو كه میخوای انجام بدی ؟

دهان هیون جونگ عملاً بسته شد . جونگمین میخواست بره كه هیون جونگ دوباره متوقفش كرد : - هیچ فكرش رو كردی به بقیه چی میخوای بگی ؟ فكر میكنی اگه ماری بشنوه چه عكس العملی نشون بده ؟ فكر نكنم بتونی مقابل همه بایستی . منطقی باش جونگمین .

جونگمین نیشخندی زد : - الان داری غیرمستقیم میگی كه میخوای كمكم كنی ؟

هیون جونگ بهش نزدیك شد و دستش رو گذاشت روی شونه اش : - گوش كن جونگمین درسته كه به خاطر دروغگوییت از دستت ناراحتم اما این دلیل نمیشه بخوام دشمنت بشم . این مدت هم فقط میخواستم تنبیه بشی . حالا بیا بریم تو حیاط با هم حرف بزنیم . اینجا جای مناسبی نیست .

.

.

.

روز بعد همه تو بیمارستان جمع شده بودن . ماری بیدار شده بود و جونگمین بالای سرش نشسته بود . همه داشتن با هم حرف میزدن كه یه دفعه هیون جونگ وارد اتاق شد و با صدای بلند سلام كرد . رفت به طرف ماری و گونه اش رو بوسید : - به تو هم سلام زن داداش كوچولو . حالت چطوره ؟

ماری لبخند زد : - خب نمیتونم بگم خوبم . وقتی جونگمین گفت دیروز قرنیه ها چه بلایی سرشون اومد یه لحظه ناامید شدم اما از اینكه شنیدم بهش كمك كردی قرنیه ی جدید گیر بیاره خیلی خوشحال شدم . مرسی هیون جونگ .

هیون جونگ قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت : - ممنون ولی انگار باید عوض اون خبر خوب حالا یه خبر بد بدم .

همه برگشتن نگاهش كردن و هیون جونگ ادامه داد : - راستش چند لحظه قبل منیجر بهم اطلاع داد سفرمون به آمریكا یه هفته جلو افتاده . به عبارت ساده تر همین امشب باید راه بیفتیم و مجبوریم همه امون بریم . از اونجایی كه عمل پیوند قرنیه ی تو امشبه برای همین مجبوری اینجا بمونی و ترتیبی داده شده تا یه نفر بیاد پیشت باشه .

دهان همه از تعجب باز موند . سارا و كاترین همزمان اعتراض كردن : - غیرممكنه . شما ..

هیون حرفشون رو قطع كرد : - متأسفم اما این جزو برنامه هاییه كه مادربزرگتون خودش ترتیب داده و اون زنگ زد گفت بهتون بگم به هیچ عنوان حق اعتراض ندارین . به احتمال زیاد خودش هم بهتون زنگ میزنه . درواقع تا الان باید بهتون اطلاع میداد . نمیدونم سونگمین شی چرا همچین چیزی خواسته اما حتی جونگمین هم حق اعتراض و موندن نداره . به محض اینكه ساعت ملاقات تموم بشه همه برمیگردین هتل و وسایلاتون رو جمع میكنید كه بریم .

سارا و كاترین به هم نگاه كردن . اگه مادربزرگشون این رو خواسته بود حتماً دلیلی داشت . شاید بالاخره بعد از این همه سال راز رو فهمیده بود . به هم لبخند زدن و سرشون رو تكون دادن . كاترین سرش رو برگردوند طرف هیون جونگ : - اگه مادربزرگ اینطور خواسته پس ما هم میایم . فكر میكنم منتظره برسیم آمریكا و بعد باهامون تماس بگیره .

به ماری نگاه كرد و ادامه داد : - تو كه ناراحت نمیشی عزیزم ؟

ماری هم لبخند زد : - معلومه كه نه . شما برید و نگران من نباشید . این یه عمل پیوند با لیزره و دو روز بعد از عمل میتونم چشمهام رو باز كنم . نتیجه ی عمل هر چی بشه منم خیلی زود بهتون ملحق میشم .

خیلی زود موقع رفتنشون رسید . جونگمین دست ماری رو در دست گرفت : - قوی باش عزیزم . تو آمریكا منتظرتم و میخوام اولین كسی باشم كه میبینیش . بهم قول بده .

ماری خندید : - متأسفم جونگمین . اگه قراره بری پس اولین كسی كه میبینم مسلماً تو نیستی . دكتر و پرستاریه كه چشمهام رو باز میكنن .

همه زدن زیر خنده . جونگمین هم خندید : - اشكالی نداره . تنها چیزی كه برام مهمه اینه كه بتونی ببینی . اینكه اول چه كسی رو اهمیت نداره .

آروم خم شد و بوسه ی ملایمی به لبهاش زد : - ما دیگه داریم میریم . مراقب خودت باش عزیزم .

بقیه هم خداحافظی كردن و راه افتادن . به محض رسیدن به هتل وسایلشون رو جمع كردن و پایین منتظر ماشین ها شدن . قرار بود اونها با یه ون برن و سارا و كاترین با یه ماشین دیگه . به محض اینكه ماشین ها رسیدن وسایلشون رو گذاشتن داخلشون و سوار شدن و راه افتادن .

تو ون پسرها به شدت ساكت بودن . جونگمین از پنجره به بیرون خیره شده بود و حتی یه كلمه هم حرف نمیزد . بقیه میتونستن به وضوح حالش رو درك كنن . یونگ سنگ با دیدن یه قطره اشك كه به نرمی روی گونه اش جاری شد دلش لرزید . برگشت طرف هیون جونگ كه اون هم داشت به جونگمین نگاه میكرد . یه دفعه با حالت عصبی به راننده گفت نگه داره . برگشت طرف جونگمین و با عصبانیت گفت : - پیاده شو .

جونگمین برگشت و با یه نگاه مبهم بهش خیره شد . هیون جونگ این بار داد زد : - بهت گفتم گم شو پایین . نمیفهمم تو كه نمیتونی دل بكنی چرا اینقدر راحت و بدون حتی یه كلمه اعتراض راضی شدی باهامون بیای . همین الان برگرد برو پیش همسرت . من خودم اوضاع رو ماستمالی میكنم .

جونگمین چند ثانیه با همونطور نگاهش كرد و یه دفعه لبخند ملایمی رو لبهاش نشست . سریع در ون رو باز كرد و پیاده شد ولی وسایلش رو گذاشت تو ماشین بمونه . قبل از اینكه دوباره در ون رو ببنده زیرلب زمزمه كرد : - ممنون هیون جونگ . به خاطر همه چیز .

.

.

.

با قدم های بلند طول راهرو رو طی كرد و تونست دكتر رو قبل از اینكه وارد اتاق عمل بشه ببینه . صداش كرد . دكتر ایستاد و برگشت طرفش . جونگمین بهش رسید و ادای احترام كرد : - همه چیز مرتبه دكتر ؟

دكتر با خشم و ناراحتی نگاهش كرد : - خودتون هم میدونید كه اینطور نیست . شما وادارم كردید برخلاف تمام قواعد و اصولی كه بهشون اعتقاد دارم عمل كنم .

جونگمین لبخند زد : - برام مهم نیست دكتر . من تمام این كارها رو برای تنها كسی كه تو دنیا از صمیم قلب دوستش دارم انجام دادم و میدونم هرگز پشیمون نخواهم شد حتی اگه این پیوند مؤفقیت آمیز نباشه . حتی اون موقع هم چیزی رو از دست نمیدم . اگه لازم باشه تا پایان دنیا تلاش میكنم تا پیروز بشم .

دكتر به چشمهای مصمم جونگمین خیره شد و سرش رو تكون داد : - شما واقعاً من رو تحت تأثیر قرار میدید آقای پارك . برای همین هم نتونستم مقاومت كنم . پس من هم تمام تلاشم رو میكنم تا همه چیز خوب پیش بره .

جونگمین فقط لبخند زد . با خودش فكر كرد این زمانیه كه بالاخره عشق واقعیش رو ثابت كرد . اون تمام قدرت و امكاناتش رو به كار برد تا قولی كه به ماری داده بود نگه داره . وقتی دكتر رفت داخل اتاق عمل زیرلب زمزمه كرد : - همونطور كه به زودی در كلیسا بهت قول خواهم داد در شادی و غم و بیماری و سلامتی همیشه كنارت باشم و تركت نكنم . اون قولی خواهد بود كه با همین شدت بهش عمل میكنم .

.

.

.

دو روز بعد دكتر به نرمی پانسمان سبك روی چشمهاش رو برداشت و گاز استریل رو جدا كرد . با یه پنبه ضدعفونی شده به نرمی چشمهاش رو تمیز كرد و گفت : - خب خانم پارك . حالا آروم آروم چشمهاتون رو باز كنید . عجله نكنید . خیلی آروم .

ماری یواش یواش چشمهاش رو باز كرد و به روبرو خیره شد . تصاویر جلوی چشمش شروع به شكل گرفتن كردن و به زودی تونست دیوارهای سفید رو تشخیص بده . صدایی از كنارش پرسید : - خوب ؟

سرش رو برگردوند و با شگفتی به مرد خوش قیافه ای كه به حالت انتظار كنارش ایستاده بود نگاه كرد و بریده بریده گفت : - جونگ .. مین .. تو ..

جونگمین لبخند زد : - دیدی بالاخره من اولین كسی شدم كه دیدی ؟

ماری همونطور بهت زده بهش خیره شده بود : - تو اینجا چیكار میكنی ؟ مگه نباید الان آمریكا باشی ؟

جونگمین خندید و كنارش روی لبه ی تخت نشست : - به لطف یه لیدر عزیز به اسم كیم هیون جونگ تونستم از زیرش در برم و برگردم پیشت . ناراحتی كه اینجام ؟

ماری لبخند زد . یه دفعه صورتش رو برد طرفش و لب هاش رو روی لبهای جونگمین گذاشت و با تمام احساسش اون رو بوسید . جونگمین یه لحظه غافلگیر شد ولی خیلی زود به خودش اومد . اون هم چشمش رو بست و دستش رو روی شونه ی ماری گذاشت و بوسه اش رو جواب داد .

صدای خنده ی ملایم دكتر و حرفش اونها رو از حال و هوای خوبی كه داشتن بیرون كشید : -  خیلی خوب دیگه بسه . ابراز احساسات رو میتونید بذارید برای بعد . فعلاً باید چشمهاتون رو معاینه كنم .

ماری سریع برگشت طرفش ولی یه دفعه لبخند روی لبش خشكید : - دكتر شما مگه نگفتید هر دو تا چشمم رو پیوند زدین ؟

دكتر با كنجكاوی جواب داد : - درسته . چطور مگه ؟

ماری وحشتزده گفت : - پس چرا فقط چشم راستم میتونه ببینه ؟

دكتر با دستپاچگی چراغ قوه اش رو از جیبش بیرون كشید و سریع چشم چپ ماری رو معاینه كرد . بعد رو به پرستار كرد : - همین رو كم داشتیم . چشم چپ پیوند رو پس زده . قبل از اینكه عفونی بشه باید برش داریم . زود اتاق عمل رو آماده كنید .

چند لحظه بعد دوباره ماری رو به اتاق عمل بردن و این باعث شد مدت اقامتشون در انگلیس چند روز دیگه هم افزایش پیدا كنه چون دكتر میخواست مطمئن بشه چشم راست هم به همون وضعیت دچار نمیشه . خوشبختانه اون اتفاق نیفتاد و چشم راست سالم موند . روزی كه قرار بود مرخص بشن دكتر با ناراحتی به ماری گفت : - متأسفم خانم پارك كه اینطوری شد .

ماری لبخند زیبایی زد : - من متأسف نیستم دكتر . حالا بعد از سالها میتونم دنیای اطرافم رو ببینم و این برای من خیلی ارزش داره . حتی اگه فقط با یه چشم باشه . خودتون رو به خاطر همچین مسئله ای ناراحت نكنید .

جونگمین پرید وسط حرفتش : - تازه ما كلی وقت داریم تا دوباره دنبال یه قرنیه ی جدید بگردیم . مهم نیست چند سال طول بكشه . بالاخره یكی دیگه پیدا میكنیم تا بینایی عشقم كامل بشه . مهم اینه كه من به قولم عمل كردم . هرچند نصفه نیمه .

ماری و دكتر به شوخی جونگمین خندیدن ولی وقتی رفتن نگاه دكتر دوباره به غم نشست و زیرلب زمزمه كرد : - ای كاش میدونستین همسرتون چه بهای سنگینی برای بینایی شما پرداخت كرد . من رو ببخشید خانم پارك كه اون راه رو پیشنهاد كردم و باعث این اتفاقات شدم .

.

.

.

مرد با عصبانیت مشتش رو روی میز كوبید : - منظورت چیه كه اون دختر عمل جراحی رو انجام داد و حالا میتونه ببینه ؟ مگه شما ترتیبی ندادید اون قرنیه ها نابود بشه ؟

مردی كه مقابلش ایستاده بود دستپاچه شد : - چرا قربان . ما اون قرنیه ها رو نابود كردیم . طی عملیات حتی راننده ی آمبولانس و پیراپزشكی كه داخلش بود هم كشته شدن ولی به نظر میرسه نامزد اون دختره یه جوری تونسته یه شبه قرنیه های جدید گیر بیاره .

مرد بهش خیره شد : - نامزدش ؟ نامزدش كی هست ؟

سریع جواب داد : - اسمش پارك جونگمینه . یه خواننده ی كره ای كه با چهار نفر دیگه گروهی به اسم دابل اس 501 دارن . من تحقیق كردم . اون پسر نوه ی برادر خانم سونگمین دیویدسونه .

مرد نفس عمیقی كشید : - گروه دابل اس 501 ؟ میشناسمشون . دختر كوچیكم یكی از طرفدارهای پر و پا قرص گروهشونه و كل دیوارهای اتاقش رو با عكس اونها و یه سری گروه خواننده ی كره ای دیگه پُر كرده . هیچوقت نفهمیدم از چه چیز اونها خوشش میاد . لیدرشون همون كسی نیست كه سه سال پیش در سازمان ملل سخنرانی كرد ؟ اسمش چی بود ؟ كیم هیون جونگ . درسته ؟

سرش رو به نشونه ی جواب مثبت تكون داد : - درسته قربان . اونها خیلی مشهورن . حالا چه دستوری میدین ؟

یه كمی فكر كرد : - الان كجا هستن ؟ منظورم اون دختره ماری و نامزدشه .

به برگه هایی كه دستش بود نگاهی انداخت : - همین الان باید در فرودگاه باشن .

لبخندی زد : - بسیار خوب . اون پسره رو میخوام . پارك جونگمین . اگه نوه ی برادر سونگمین دیویدسونه و نامزد نوه ی خودش هم هست بنابراین باید خیلی براشون ارزش داشته باشه . بگیریدش و وادارشون كنید مدارك رو بهتون تحویل بدن .

یه كمی پا به پا شد : - شما میدونید خانم دیویدسون چه زن سرسختیه . اگه راضی نشد چیكار باید بكنیم ؟

مرد لبخندی زد : - در اون صورت هر بار یه تیكه از بدن داماد عزیزش رو براش بفرستین . از اونجایی كه اون یه خواننده و رقاصه اول از همه از زبونش شروع كنید و اگه فایده ای نداشت برید سروقت انگشت های پاش . اگه باز هم جواب نداد همونطور ادامه بدید . میخوام ببینم اون تا كی میخواد مقاومت كنه .

پاهاش رو به هم كوبید و احترام نظامی گذاشت و از اتاق خارج شد . با رفتنش مرد به عكس سه نفره ای كه روی میز بود نگاه كرد و انگشتش رو روی صورت یكی از كسایی كه تو عكس بودن كشید : - اشتباه كردی پیتر كه با اون زن سنگدل ازدواج كردی .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 08:10 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات