تبلیغات
You And I...Hand To Hand - Yesterday Until Today with Memories P.29
pic

جونگمین همونطور وسط راهرو نشسته بود و باورش نمیشد . پسرها كه با وجود اختلافاتشون به خاطر ماری اومده بودن بیمارستان زبونشون قفل شده بود و نمیدونستن چی بگن . سارا و كاترین هم همونطور ساكت ایستاده بودن و قدرت حركت نداشتن .

یه دفعه جونگمین نالید و سرش رو بین دستهاش گرفت : - نه . امكان نداره . من به ماری قول دادم . بهش گفتم همه چیز درست میشه . چطور .. چرا باید همچین اتفاقی بیفته ؟ چرا باید برای ما اینطوری بشه ؟

اشك هاش شروع كردن به باریدن . كاترین و سارا به خودشون اومدن و رفتن  طرفش و كنارش نشستن . سارا سعی كرد آرومش كنه : - تقصیر تو نیست جونگمین . همه امون میدونیم تو چقدر برای پیدا كردن عضوتلاش كردی. حالا هم اتفاقی نیفتاده . دكتر امروز فقط داره ضایعات مغزی رو جراحی میكنه . اگه قرنیه ها میرسیدن اونها رو هم همین امروز پیوند میزدن اما حالا كه از بین رفتن چاره ای نیست . دنبال عضو جدید میگردیم و پیوند رو میذاریم برای بعد .

جونگمین سرش رو بلند كرد و با اندوه بهش نگاه كرد : - بعد ؟ منظورت از بعد چیه ؟ ما هفته ی دیگه باید بریم آمریكا . میخواستم تا اون روز همه چیز تموم شده باشه . اگه تا اونوقت نتونیم یه عضو جدید پیدا كنیم چی ؟ این یكی رو هم با اینكه از بازار سیاه خریدیم باز سه روز طول كشید برامون بیارن .

سارا نتونست بهش جواب بده . اون هم خوب این چیزها رو میدونست و این رو هم میدونست جونگمین چقدر رو قولی كه به ماری داده حساسه . غیر از این اگه نمیتونستن سریعتر یه عضو پیدا كنن كل این جراحی كه در حال انجام بود هیچ فایده ای نداشت و ماری دوباره ناامید میشد . این چیزی بود كه حتی اونها هم نمیخواستن .

كاترین سرش رو بلند كرد و به پسرها نگاه كرد كه هنوز همونطور ایستاده بودن و با اشاره ازشون خواست برن كمكشون . هیون جونگ و كیوجونگ سریع رفتن جلو و بازوهای جونگمین رو گرفتن و كمكش كردن رو یكی از صندلی های راهرو بشینه . هیون جونگ دستش رو روی شونه ی جونگمین كه هنوز بیقرار بود و اشك میریخت گذاشت : - ناراحت نباش جونگمین . ما هم هر كمكی از دستمون بربیاد برات انجام میدیم .

اما این نتونست جونگمین رو آروم كنه . بلند شد و شروع كرد به حالت عصبی قدم زدن . سرش پایین بود و همینطور داشت فكر میكرد . هیچكس نمیدونست در ذهنش چی میگذره و این بقیه رو هم عصبی میكرد چون معلوم نبود چه كاری ممكن بود ازش سر بزنه .

بالاخره درهای اتاق باز شدن و دكتر همراه پرستارهایی كه تخت ماری رو هل میدادن از اتاق عمل خارج شد . با دیدن دكتر جونگمین سریع به طرفش رفت : - چی شد دكتر ؟

دكتر ماسكش رو پایین كشید و بهش نگاه كرد : - خوشبختانه عمل موفقیت آمیز بود و ما ضایعات رو به طور كامل برداشتیم و دیگه هیچ مشكل مغزی برای دیدن ندارن . مشكل ما فقط همون قرنیه هاست . متأسفانه اینطوری عمل انجام شده هیچ فایده ای نداره چون نابینایی حالا دیگه خارجی و مستقیم مربوط به از بین رفتن قرنیه های همسرتونه . تنها راهش اینه كه براشون قرنیه ی جدید پیدا كنید .

به پرستارها اشاره كرد كه تخت رو ببرن : - همسرتون به یه اتاق خصوصی منتقل میشه و میتونید كنارش بمونید ولی ایشون به خاطر داروهای بیهوشی فعلا بیدار نمیشن و چون عملشون مغزی بوده ممكنه حتی بعد از تموم شدن اثر داروها تا چند ساعت همچنان بخوابن .

جونگمین سرش رو تكون داد و همراه تخت ماری رفت . به محض رفتن اونها هیون جونگ نفسش رو به شدت بیرون داد : - چه بدبختی شد . نمیدونم چرا همونطور كه جونگمین گفت این اتفاق برای اونها افتاد . این همه ماشین تو دنیا هست . اونوقت درست همون ماشینی كه داره اعضای بدن رو حمل میكنه باید تصادف كنه و آتیش بگیره . عجب بدشانسی .

كاترین میخواست چیزی بگه كه با دیدن حالت صورت سارا حرفش از یادش رفت و با نگرانی به اون نگاه كرد : - چی شده سارا ؟ حالت خوبه ؟

سارا كه رنگش حسابی پریده بود یه دفعه دستش رو گذاشت رو دهانش و به طرف سرویس بهداشتی دوید . كاترین وحشت زده دنبالش رفت . پسرها به هم نگاه كردن . همین رو كم داشتن كه سارا هم حالش بد بشه . چند دقیقه بعد سارا درحالی كه به كاترین تكیه داده بود برگشت پیششون . هیون جونگ پرسید : - حالت خوبه سارا ؟ به نظر مریض میای .

سارا سرش رو تكون داد : - مهم نیست . فكر كنم از خستگی باشه .

كاترین بهش تشر زد : - شایدم نباشه . حالا كه بیمارستانیم بیا بریم آزمایش بده . دلم نمیخواد در این شرایط تو هم بلایی سرت بیاد .

قبل از اینكه سارا بتونه مخالفتی كنه دستش رو كشید و با خودش برد . حالا فقط پسرها باقی مونده بودن . كیوجونگ كه چشمهاش دنبال سر كاترین بود یه دفعه گفت : - بچه ها نظرتون چیه ما هم باهاشون بریم آزمایشگاه ببینیم چه خبره ؟ ما كه فعلاً كاری نداریم بكنیم .

هیون جونگ و یونگ سنگ كه میدونستن هدفش از این پیشنهاد چیه زیاد تعجب نكردن . از اونجایی كه به قول كیو كاری نداشتن بكنن بلند شدن و به هیونگ جون نگاه كردن . هیونگ هم كه دید اونها دارن میرن بلند شد : - اگه همتون دارید میرید دلیلی نداره من اینجا بمونم . پس منم همراهتون میام .

همه اشون رفتن طرف آزمایشگاه . وقتی رسیدن داشتن از سارا آزمایش میگرفتن . وقتی كارشون تموم شد دكتر بخش ازشون خواست بیرون منتظر بمونن تا جواب رو آماده كنه و بهشون بده . كاترین پرسید : - یعنی به همین زودی آماده میشه ؟

دكتر جواب داد : - ممكنه یه مسمومیت ساده یا حساسیت باشه . اگه این چیزها باشه سریع مشخص میشه و اگه نباشه اونوقت براتون یه سری آزمایش دقیقتر مینویسم تا انجامشون بدین و جواب اونها یه روز طول میكشه آماده بشه .

كاترین به سارا كمك كرد بلند بشه و رفتن بیرون و همراه پسرها منتظر شدن . نیم ساعت بعد پزشك همراه جواب آزمایش ها بیرون اومد و به كاترین و سارا كه كنار پسرها نشسته بودن نگاه كرد و پرسید : - شوهر شما كدوم یكی از این آقایونه ؟

سارا و بقیه با سردرگمی نگاهش كردن . سارا جواب داد : - شوهرم ؟ من حتی نامزد هم ندارم چطور مگه ؟

دكتر ابرو بالا كشید : - نامزد ندارید ؟ بنابراین فكر كنم باید با دوست پسرتون صحبت كنید خانم . شما باردار هستید . الان حداقل هشت هفته اشه .

دهان همه از تعجب باز موند . دكتر جواب آزمایش رو داد دستش و خودش رفت . كاترین با تعجب برگشت طرف خواهرش : - تو كی دوست پسر گرفتی كه به ما نگفتی ؟

سارا سرش رو بلند كرد : - هیچوقت . اگه داشتم بهتون میگفتم . تازه تا اونجایی كه به من مربوطه تو با دوست پسرت زندگی میكردی و من باید مراقب ماری میبودم . اگه دوست پسر داشتم كی میخواست مراقب اون باشه ؟

یونگ سنگ كه تمام مدت داشت به حرفهاشون گوش میكرد حس كرد عرق كرده . یعنی ممكن بود سارا از اون باردار شده باشه ؟ خودش هم میدونست این سوال چقدر مسخره ست . معلوم بود كه سارا بچه ی اون رو داشت . دكتر خیلی صریح گفته بود بچه هشت هفته اشه و اتفاقی كه برای اون و سارا افتاده بود هم دقیقا مال همون زمان بود .

كاترین با عصبانیت از جاش بلند شد : - معلومه چی داری میگی ؟ تو میگی دوست پسر نداری ولی الان بارداری . این بچه كه از زیر بته عمل نیومده ؟ بهم بگو با كی بودی ؟

یونگ سنگ عصبی شده بود . با خودش فكر كرد اگه سارا یادش نباشه چیكار باید بكنه ؟ باید همینطور ساكت بمونه و از زیر مسئولیت گندی كه زده فرار كنه ؟ به سارا نگاه كرد كه همونطور ساكت و آروم سرجاش نشسته بود و به برگه ای كه دستش بود نگاه میكرد . یه دفعه حس عجیبی وجودش رو فرا گرفت . با خودش فكر كرد داره پدر میشه . یه چیزی از ته قلبش جوشید و بالا اومد . یه حس گرمی نشاط آور . هر چی بود و اون بچه هر طوری به وجود اومده بود چه اهمیتی داشت ؟ به هرحال بچه ی اون بود . از خون و پوست و گوشت و استخون خودش .

سارا همونطور كه به برگه ها نگاه میكرد به حرف اومد : - حالا چی ؟ میخوای مسئولیت بچه ات رو قبول كنی یا باید نابودش كنم ؟

هر پنج نفر به سارا خیره شدن . اون با كی داشت حرف میزد ؟ یه دفعه چیزی در ذهن هیون و كیو جرقه زد و هر دو هم زمان به یونگ سنگ خیره شدن . هیون جونگ خودش همسر داشت و كیوجونگ هم كه دنبال كاترین بود . هیونگ هم عاشق ماری بود . هر دوشون به دوماه قبل و اون شبی كه یونگ سنگ خونه نرفته بود فكر میكردن .

یونگ سنگ بدون توجه به نگاه های اون دو نفر به سارا خیره شده بود . با حرفی كه زد فهمید اون به یاد داره چی شده . تمام مدت به یاد داشته و فقط برای خاطر یونگ سنگ و اینكه آرامش اون و گروه به هم نخوره هیچی نگفته بوده . اما حرف آخرش خیلی سنگین بود . اون چطور میتونست به همین راحتی راجع به سقط جنین حرف بزنه ؟ با خودش فكر كرد البته كه میتونه . اگه خودش اونقدر نامرد باشه كه اون بچه رو نخواد سارا چرا باید بخوادش ؟ دلیلی نداشت بچه ای رو بزرگ كنه كه ناخواسته بود و قرار نبود پدری داشته باشه .

تصمیمش رو گرفت و بلند شد و رفت روبروی سارا ایستاد : - چرا فكر میكنی مسئولیت كاری كه كردم رو قبول نمیكنم ؟ تو خیلی خوب و مهربون هستی كه تا امروز هم به روی من نیاوردی و این خجالت زده ام میكنه . به هرحال اون بچه ی منه و میخوام داشته باشمش . میخوای همسر من بشی ؟

سارا سرش رو بلند كرد اما نگاهش خالی و بی احساس بود : - دلیلی نداره . نمیخوام خودم رو به خاطر یه بچه بهت تحمیل كنم وقتی بهم هیچ حسی نداری . اون اشتباه من هم بوده . اگه من خودم مراقب بودم واونقدر مشروب نمیخوردم اون اتفاق نمیفتاد برای همین هم پرسیدم میخوایش یا نه . غیر از این بود خودم رو برای نگه داشتنش به زحمت نمینداختم . بنابراین هروقت به دنیا اومد میتونی تحویلش بگیری .

بلند شد و به كاترین اشاره كرد برن ولی یونگ سنگ با عصبانیت بازوش رو گرفت : - اینقدر مزخرف نگو . یه بچه بدون مادرش به چه درد من میخوره ؟ برم بگم چی ؟ این بچه ی حروم زاده ایه كه من وقتی مست بودم و با مادرش رابطه برقرار كردم به وجود آوردمش ؟ این بچه بزرگ میشه . اونطوری چطور میتونه بعدا سرش رو بالا بگیره و بره مدرسه ؟ چرا اینقدر خودخواهی ؟ من بچه ام رو میخوام و چی باعث میشه فكر كنی بهت احساس ندارم ؟ درسته . اقرار میكنم عاشقت نیستم و شاید اونقدری كه برای پیشنهاد ازدواج لازمه هم دوستت نداشته باشم اما كی گفته عشق حتماً باید قبل از ازدواج به وجود بیاد ؟ ما میتونیم ازدواج كنیم و بعدش كلی زمان برای عاشق شدن خواهیم داشت .

سارا به چشمهای مصمم یونگ سنگ خیره شده بود . یه احساس خاصی داشت . یونگ سنگ خیلی آروم و ملایم بود و حالا عملا اقرار كرده بود بهش علاقه داره . شاید نمیشد اسمش رو عشق گذاشت اما این هم خیلی بیشتر از اون چیزی بود كه سارا انتظارش رو داشت . با خودش فكر كرد یعنی میتونه به همچین حسی اعتماد كنه و با این مرد یه زندگی بسازه ؟ شاید میشد و شاید هم نمیشد اما به قول مادربزرگشون بعضی چیزها بود كه نمیشد براشون تصمیم گرفت و انگار فقط دست سرنوشت بود كه اونها رو پیش میبرد .

شاید حق با مادربزرگ بود . شاید باید برای یه بارم شده خودش رو به سرنوشت میسپرد و از روی عقل تصمیم نمیگرفت . همونطور كه بدون هیچ قرار قبلی اون روز اون اتفاق بین اون و یونگ سنگ افتاد شاید الان این بچه هم دست سرنوشت بود تا باعث بشه اونها بهم پیوند بخورن . بیشتر از اون فكر نكرد : - اگه تو اینطور میخوای باید احمق باشم كه بخوام ردش كنم . بنابراین باهات ازدواج میكنم .

.

.

.

جونگمین تنها در اتاق ماری نشسته بود و با اندوه به صورت معصوم اون كه دور سرش باند پیچی شده بود نگاه میكرد . باورش نمیشد همه چیز به همین راحتی از دست رفته باشه . اون به ماری قول داده بود .

یه دفعه بلند شد و از اتاق بیرون رفت . میخواست با دكتر آدامز حرف بزنه . باید راهی وجود میداشت . به اتاق دكتر رسید و در زد . وقتی دكتر جواب داد در رو باز كرد و رفت داخل ولی اونقدر عصبی بود كه در رو نیمه باز گذاشت . دكتر با دیدنش عینكش رو جا به جا كرد : - چیزی شده آقای پارك ؟

جونگمین مقابل میزش ایستاد : - میخوام یه عضو جدید پیدا كنم . باید یه راهی برای اینكه بشه سریعتر این كار رو كرد باشه و مطمئنم شما یه راهی سراغ دارید .

دكتر به دقت بهش نگاه كرد . صورت مصمم جونگمین باعث شد با وجود اینكه بی میل بود حقیقت رو بهش بگه : - درسته . یه راهی هست . شما میتونید مستقیم با قاچاقچی های اعضای بدن وارد مذاكره بشید و از اونها بخواید عضو مورد نظرتون رو پیدا كنن . البته باید بهتون اخطار كنم این كارتون میتونه باعث مرگ یه انسان بشه . برای اونها فرقی نمیكنه و برای اینكه ازتون پول بگیرن حاضرن هركاری بكنن .

جونگمین دست هاش رو مشت كرد و به دكتر خیره شد . چشمهاش رو بست و تصمیمش رو گرفت و به دكتر جواب داد .

.

.

.

هیون جونگ با سردرگمی به طرف حیاط بیمارستان میرفت . مغزش دیگه كار نمیكرد . فقط یونگ سنگ از اعضای گروه باقی مونده بود كه حالا معلوم شده بود وضع اون از همه اشون خرابتره . همونطور كه داشت فكر میكرد چشمش به جونگمین افتاد كه داشت از راهرو میگذشت . حالتش خیلی ترسناك بود و حتی متوجه هیون هم نشد .

همین یكی رو كم داشت . رفت دنبالش ببینه كجا داره میره و وقتی رفت داخل اتاق دكتر اون هم رفت پشت در اتاق و گوش ایستاد . وقتی حرفای جونگمین و دكتر رو شنید با خودش فكر كرد امكان نداره جونگمین همچین كاری بكنه . با شنیدن جوابی كه جونگمین به دكتر آدامز داد ناگهان تمام موهای تنش سیخ شد و با ناباوری دست هاش رو مشت كرد . هرگز انتظارش رو نداشت جونگمین همچین كاری بكنه . هر چقدر هم كه مستأصل بود نمیتونست همچین كاری بكنه .

با خودش فكر كرد اگه ماری این رو بفهمه چیكار میكنه ؟ چند قدم عقب رفت و به دیوار تكیه داد . ناگهان در اتاق كامل باز شد و جونگمین بیرون اومد . با دیدن هیون جونگ پشت در خیلی سریع فهمید همه چیز رو شنیده اما به نظر نمیرسید اهمیتی بده . داشت برمیگشت به اتاق ماری كه هیون جونگ بازوش رو گرفت و با صدای گرفته ای پرسید : - چرا این كار رو میكنی جونگمین ؟

جونگمین بازوش رو به شدت كشید و با خشكی جواب داد : - چون مجبورم آقای كیم .




طبقه بندی: Yesterday Until Today with Memories،

تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 09:10 ب.ظ | نویسنده : اكرم ( فلفلی ) | نظرات